دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۶۰

سنایی
ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار
از نشاط آنکه دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غمگسار
هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بری خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار
من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانیم هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار
دل ز خود بردار ای جان تا به حق فانی شوی آنکه از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار
من به خود قادر نیم زیرا که هستم ز آب و گل چون بوم جایی که هستم چون یتیمی دلفگار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و با تکیه بر مفاهیم بنیادین سلوک، یعنی «فنا» و «بقا» سروده شده است. شاعر با زبانی دعوت‌گرانه، مخاطب را به عبور از مرزهای «منیت» و رهایی از قیدوبندهای مادی فرامی‌خواند تا در سایه این رهایی، به آرامش و وصالِ ابدی با حقیقتِ هستی دست یابد.

درونمایه اصلی شعر، آمیختگی مستیِ روحانی با آگاهی از فقر ذاتی بشر در برابر عظمت خداوند است. شاعر با تأکید بر اینکه خمیرمایه انسان از «آب و گل» است، ضعفِ آدمی را یادآور می‌شود و راهِ چاره را تنها در سپردن دل به ساقیِ جان و فانی شدن در عشقِ حق می‌داند.

معنای روان

ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار

ای سنایی، برخیز و آن شرابِ معرفت و عشقِ الهی را که هیچ ناخوشی و پشیمانی در پی ندارد، مهیا کن تا بتوانیم از دستان آن ساقیِ ازلی و بی‌انتها، جرعه‌ای بنوشیم.

نکته ادبی: «شراب بی‌خمار» استعاره از معارف و فیوضاتِ ربانی است که برعکس لذت‌های دنیوی، زوال و رنجِ روحی به همراه ندارد.

از نشاط آنکه دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غمگسار

از آن شور و شادیِ بی‌وقفه‌ای که همواره در سر دارم و از مستیِ روحانی که رهایم نمی‌کند، تمامی عمرم را به امید دیدار با آن تسلی‌بخشِ جان‌ها سپری می‌کنم.

نکته ادبی: «غمگسار» صفتِ فاعلی به معنای کسی است که اندوه را می‌زداید؛ در عرفان، این واژه معمولاً به خداوند یا پیرِ راه اطلاق می‌شود.

هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بری خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار

آسودگی و خوشبختی از آنِ کسی است که از قیدِ «خودخواهی» و «منیت» رها باشد. تجربه مستی از عشق و چشیدنِ طعمِ هستیِ حقیقی، در محضرِ یارِ بی‌همتا، لذتی مضاعف دارد.

نکته ادبی: «بری» به معنای آزاد، رها و مبرا بودن است که در اینجا به معنای رهایی از تعلقاتِ نفسانی به کار رفته است.

من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانیم هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار

من اکنون که از «خودِ» خویش فانی و بی‌نشان شده‌ام، در حقیقتِ هستیِ الهی باقی و جاودان گشته‌ام. پس تو نیز بکوش تا از بندِ منیت کاملاً رها شوی و با تکیه بر حقیقتِ حق، استوار بمانی.

نکته ادبی: اشاره به دو مقام «فنا» (محو شدن در خدا) و «بقا» (پایداری در وجود الهی) که از عالی‌ترین مراتب در عرفان اسلامی است.

دل ز خود بردار ای جان تا به حق فانی شوی آنکه از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار

ای جان! دلبستگی به «خود» را کنار بگذار تا در دریای حقیقتِ حق فانی شوی. کسی که از خویشتنِ خویش رها شود، در پیشگاه یار، یگانه و بلندمرتبه می‌گردد.

نکته ادبی: «فرد» در اینجا نه به معنای تنها بودن، بلکه به معنای یگانه، بی‌همتا و خالص شدن در محضرِ الهی است.

من به خود قادر نیم زیرا که هستم ز آب و گل چون بوم جایی که هستم چون یتیمی دلفگار

من به تنهایی قادر به انجام هیچ کاری نیستم، زیرا سرشتِ من از آب و گلِ خاکی است. از این رو، در این جهانِ مادی، همچون کودکی یتیم، تنها و دل‌شکسته احساس ضعف می‌کنم.

نکته ادبی: «آب و گل» کنایه از تنِ خاکی و جسمِ انسانی است که در برابر روحِ الهی ناچیز و نیازمندِ هدایت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب بی‌خمار

تشبیه معارف الهی به شراب، که بر خلاف شرابِ دنیوی، مستیِ آن لذت‌بخش و بدونِ عوارض (خمار) است.

کنایه آب و گل

کنایه از جسم و بدنِ خاکی انسان که مایه ضعف و دوری از اصلِ روحانی اوست.

تضاد (تناقض عرفانی) فانی شدن و باقی ماندن

اشاره به پارادوکسِ عرفانی که نابودیِ «منِ کاذب» باعث رسیدن به «هستیِ حقیقی» می‌شود.

تشبیه چون یتیمی دلفگار

تشبیه شاعر به کودکی یتیم برای نشان دادنِ تنهایی و ناتوانیِ وجودیِ انسان در برابر عظمتِ پروردگار.