دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۴۲

سنایی
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد
ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد
هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد
مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوز کان نگارین روی عاشق می نخواهد کرد مرد
خاکپای خادمان درگه معشوق شو بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد
هر کرا سودای وصل آن صنم در سر فتاد اندرین ره سر هم آخر در سر این کار کرد
ای سنایی رنگ و بویی اندرین ره بیش نیست اندرین ره رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، توصیفی شورانگیز و صریح از سلوک در طریق عشق الهی و عرفانی است. شاعر در این قطعه، مسیرِ رسیدن به معشوق را مسیری دشوار و نیازمند فداکاری‌های عظیم می‌داند که تنها با درکِ سوز و گدازِ درونی و دست‌شستن از عقل و تعلقات دنیوی ممکن می‌شود.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، لزومِ ازخودگذشتگی و پاک‌بازی است؛ به گونه‌ای که سالک باید از تمامی قیوداتِ ظاهری و حتی عقلِ حسابگر عبور کند و با پذیرشِ دردِ فراق و هجران، خود را به خاکِ راهِ معشوق تبدیل کند تا بتواند به آستانِ یار راه یابد.

معنای روان

اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد

اگر در وجودت درد و سوزِ عشق را احساس می‌کنی، به عاشقانِ راستین اقتدا کن و پیرو آنان باش؛ اما اگر چنین دردی در دل نداری، هرگز به جمعِ رندان (عاشقانِ بی‌پروا و خارج از قید و بند) نزدیک مشو.

نکته ادبی: اقتدا کردن در اینجا به معنای پیروی کردن و الگو قرار دادن است و رندان در اصطلاح عرفانی، کسانی هستند که ظواهر شرعی و اجتماعی را در راه عشق فدای حقیقت می‌کنند.

ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد

تا زمانی که عقل و جان و دل را در این راه فدا نکنی، نمی‌توانی به درگاه عشق راه یابی؛ برای محرم شدن در این حریمِ مقدس، باید همچون کسی باشی که در نظرِ زاهدان، کافر است و به بت و زنار (نماد دوری از تعلقاتِ مذهبیِ ظاهری) تمسک جسته است.

نکته ادبی: بت و زنار استعاره از گسستن از آیین‌های ظاهری و متصل شدن به آستان حق‌تعالی با تمام وجود است، حتی اگر به قیمت بدنامی باشد.

هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد

هرکس که مشتاقِ دیدارِ او شد، یک‌باره از هستی و آرامشِ خود دست شست و سرگردانِ صحرای عشق گشت؛ هرکس که در پیِ او برخاست، دیگر در هیچ جایِ دل و جانِ خود احساسِ آسایش نکرد.

نکته ادبی: منزل نکردن در جان و دل، کنایه از بی‌قراریِ همیشگیِ سالک است که در هیچ مقامی توقف نمی‌کند.

مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوز کان نگارین روی عاشق می نخواهد کرد مرد

عاشق باید پاک‌باز باشد و دردی که در دل دارد باید جان‌سوز باشد؛ چرا که آن معشوقِ زیبا، هیچ‌گاه کسی را که در راهِ او ترسو و سست‌عنصر باشد، به عنوان عاشقِ خود نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: پاکباز در اینجا به معنای کسی است که همه دارایی و جان خود را در راه عشق می‌بازد و از دست می‌دهد.

خاکپای خادمان درگه معشوق شو بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد

به خاکِ پایِ خدمتکاران و عاشقانِ درگاهِ معشوق بدل شو؛ و همانندِ عاشقانِ راستین، خاکِ آستانِ او را با تمامِ دردی که در سینه داری، با اشتیاق ببوس.

نکته ادبی: سجده و بوسه بر خاک زدن نماد اوج فروتنی و انکسار در برابر مقام معشوق است.

هر کرا سودای وصل آن صنم در سر فتاد اندرین ره سر هم آخر در سر این کار کرد

هرکسی که هوسِ وصالِ آن معشوقِ زیبا (صنم) در سرش افتاد، سرانجام در این مسیر، سر و جانِ خود را فدای این راه کرد.

نکته ادبی: سر در سرِ کار کردن، کنایه‌ای از فدا کردن جان و هستی در راهِ هدف است.

ای سنایی رنگ و بویی اندرین ره بیش نیست اندرین ره رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد

ای سنایی، در این راه، جز رنگ و بویِ فنا و ناپایداری چیزی وجود ندارد؛ پس در این مسیر حرکت کن، چرا که سرانجامِ تو نیز همچون رنگ و بو، فنا شدن است.

نکته ادبی: رنگ و بو در عرفان غالباً نمادِ نمودهای ظاهری و اعتباریِ جهان است که در برابر حقیقتِ اصیل، ناپایدارند.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت و زنار

نمادِ گسستن از قید و بندهای ظاهری و روی آوردن به بی‌آبرویی در راهِ عشق.

کنایه سر در سرِ کار کردن

کنایه از جان‌فشانی و فدا کردنِ زندگی در مسیر هدف.

تناقض (پارادوکس) رنگ و بو

اشاره به اینکه در این طریقِ بلند، هستیِ سالک همچون رنگ و بویی بی‌قرار و فانی است.