دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۳۶

سنایی
هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود
این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود
ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود
مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدی عاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود
شد دلم صفرایی از دست فراق این جمال آنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود
آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد بر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود
از سخنهای سنایی سیر کی گردند خود جز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود
از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان هر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل نمایانگر تصویرِ دشوار و در عین حال اجتناب‌ناپذیرِ رنج، شیدایی و رسوایی در طریق عشق است. شاعر با زبانی صریح بیان می‌دارد که عاشقی حقیقی با عقل‌گرایی و آرامشِ ظاهری نسبتی ندارد و هر کس که قدم در این راه می‌گذارد، باید تن به طوفانِ بلا و بی‌قراری بسپارد.

سنایی در این ابیات، مفهومِ پایداری و ثبات در عشق را به چالش می‌کشد و معتقد است که عاشقانِ حقیقی، هرگز از معشوق سیر نمی‌شوند و در پیِ هوس‌بازی‌های زودگذر نیستند. او با تکیه بر اسطوره‌های کهن، عشق را جوهری می‌داند که جان و دلِ عاشق را برای همیشه در اشتیاق و بی‌تابی نگاه می‌دارد.

معنای روان

هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود

هر کسی که در دلش هوسِ عشق و جوانی پرورده باشد، سرانجامِ کار او در راه عاشقی، جز خواری و رسوایی چیز دیگری نخواهد بود.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای میل و اشتیاقِ مست‌گونه است و برنایی به مفهوم دورانِ جوانی و شور و نشاطِ آن است.

این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود

من همانم که از عشقِ زیبارویان، دیوانه و شیدا شده‌ام؛ آری، حقیقتِ عاشقی همین است که با زاری و جنون همراه باشد.

نکته ادبی: بتان در ادبیات کلاسیک استعاره از معشوقانِ زیباچهره و دلربا است.

ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود

ای معشوقِ زیبا، تا کِی مرا به صبر و شکیبایی دعوت می‌کنی؟ مگر در دلی که مملو از غمِ عشقِ توست، جایی برای صبوری باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: نگارین صفتی است برای معشوق که نشان‌دهنده زیباییِ نقاشی‌گونه اوست.

مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدی عاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود

از من پرسیدی که چرا عاشقِ روی من شدی؟ [پاسخ این است که] عاشقیِ معشوقِ جانانه، اقتضایِ خواستِ دل و پیروی از میلِ باطنی است، نه منطقِ عقل.

نکته ادبی: خودکامی و خودرایی کنایه از بی‌اختیار بودنِ عاشق در برابر کششِ عشق است.

شد دلم صفرایی از دست فراق این جمال آنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود

به خاطرِ دوری از این چهره‌ زیبا، دلم بیمار و آشفته شد؛ کسی که در عشق، دچار چنین بی‌قراری و آشفتگی نشود، در واقع عاشق نیست و شوریدگی نچشیده است.

نکته ادبی: صفرایی شدن در طب قدیم به معنای غلبه صفرا و بروزِ بی‌قراری، خشم و اضطراب ناشی از رنج است که در اینجا استعاره از تب و تابِ عاشقانه است.

آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد بر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود

کسی که دلی را به دست می‌آورد و اندکی بعد آن را پس می‌دهد [و دائم در حال تغییرِ معشوق است]، یقین بدان که در راهِ عشق، فردی هوس‌باز و بی‌ثبات است.

نکته ادبی: هرجایی کنایه از کسی است که در عشق ثبات قدم ندارد و به هر سویی متمایل می‌شود.

از سخنهای سنایی سیر کی گردند خود جز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود

چه کسی می‌تواند از سخنانِ حکمت‌آمیزِ سنایی سیر شود؟ تنها کسی این سخنان را درک می‌کند که در مسیرِ حقیقت‌جویی، صاحبِ بصیرت و دیدگانِ روشن باشد.

نکته ادبی: سنایی در اینجا تخلص خود را به کار برده و به ارزشِ کلام خویش در دیدِ اهلِ معرفت اشاره دارد.

از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان هر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود

کسی که عشقِ زلیخایی (عشقی شورانگیز و بی‌پایان) در جان و دل داشته باشد، هرگز از تماشایِ جمالِ یوسفی سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا دارد که نمادِ عشقِ پایدار و ابدی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسفی / زلیخایی

اشاره به داستان مشهور یوسف پیامبر و زلیخا برای بیانِ عمق و دوامِ عشق.

تناقض (پارادوکس) عاشقی / شکیبایی

شاعر بین مفهوم عشق (که بی‌قراری است) و شکیبایی (که آرامش است) تضادی منطقی ایجاد کرده تا ثابت کند این دو جمع‌ناپذیرند.

استعاره بتان

استعاره از معشوقانِ زیبا و دلربا که عاشق را شیفته خود می‌کنند.

کنایه هرجایی

کنایه از شخصِ بی‌ثبات و ناپایدار در عشق.