دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۰۶

سنایی
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد
دراز قصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت چو آستینش گرفتم گفت بردا برد
نه چاره ای که دل از دوستیش برگیرم نه حیله ای که توانمش باز راه آورد
بر انتظار میان دو حال ماندستم کشید باید رنج و چشید باید درد
ایا سنایی لولو ز دیدگانت مبار که در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرحی است بر رنج جانکاهِ عاشقی که در دامِ وعده‌های دروغین و بی‌وفاییِ معشوق گرفتار شده است. شاعر در این سروده، سیمای معشوقی را ترسیم می‌کند که همزمان هم وعده وفا می‌دهد و هم عملاً جفا پیشه می‌کند؛ این تضادِ رفتاری، عاشق را در وضعیتی تعلیق‌گونه قرار داده که نه توانِ فراموشیِ مهرِ یار را دارد و نه راهی برای وصالِ دوباره. فضا، فضایِ حزن و حیرانیِ عاشقانه است.

در پایانِ این اثر، شاعر با نگاهی حکیمانه، خود را به صبر و شکیبایی دعوت می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که در برابرِ چنین هجرانی که چاره‌ناپذیر است، تنها راهِ حفظِ کرامتِ انسانی و رهایی از ذلتِ التماس، خاموشی و ایستادگیِ صبورانه در برابر درد و رنج است تا مرگِ شرافتمندانه در سکوت فرا رسد.

معنای روان

سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد

دلم از من پرسید که معشوق با تو چه کرده است که تو را با چشمان گریان و چهره‌ای زرد و رنجور می‌بینم؟

نکته ادبی: زردی رخ در ادبیات کهن، نشانِ شدتِ اندوه و بیماریِ ناشی از عشق است.

دراز قصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد

نمی‌خواهم داستان را طولانی کنم؛ خلاصه بگویم: هر چه وعده داد به آن عمل نکرد و هر تلاشی که برای وصال کرد، به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: «کشت» و «نخورد» استعاره‌ای از تلاش و نتیجه است؛ یعنی از کاشته‌های خود بهره‌ای نبرد.

جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد

به من ستم کرد و نبخشید، دلم را ربود و پس نداد؛ دم از وفاداری زد اما وفا نکرد، و در حالی که حرفی از ستم نمی‌زد، آشکارا جفا کرد.

نکته ادبی: استفاده هوشمندانه از تضاد میان افعال «گفتن» و «کردن» برای نمایش نفاق و بی‌ثباتی معشوق.

چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت چو آستینش گرفتم گفت بردا برد

وقتی به سوی من آمد، سلام کردم اما روی از من برگرداند؛ چون دامن لباسش را گرفتم تا التماس کنم، گفت: دور شو، برو.

نکته ادبی: «بردا» در اینجا صورتِ امری و عامیانه یا کوتاه شده برای «دور شو» یا «برو» است.

نه چاره ای که دل از دوستیش برگیرم نه حیله ای که توانمش باز راه آورد

نه راهی دارم که دلم را از عشقِ او بازگیرم و نه حیله‌ای برایم باقی مانده که بتوانم او را دوباره به سوی خود بکشانم.

نکته ادبی: بیانِ بن‌بستِ عاطفی؛ توصیفِ حالتی که عاشق اختیارِ قلبِ خود را از دست داده است.

بر انتظار میان دو حال ماندستم کشید باید رنج و چشید باید درد

در میانِ این انتظار و سرگردانی مانده‌ام؛ چاره‌ای جز تحملِ این رنج و چشیدنِ طعمِ درد ندارم.

نکته ادبی: تأکید بر ناگزیریِ عاشق در پذیرشِ درد به عنوانِ بخشی از فرآیندِ عشق.

ایا سنایی لولو ز دیدگانت مبار که در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد

ای سنایی، مرواریدِ اشک را از چشمانت جاری مکن، چرا که در تنگنایِ هجران، تنها راهِ رهایی، صبوری تا پایِ جان است.

نکته ادبی: «لولو» استعاره از اشک است؛ «عقیله» در اینجا به معنای بند، دام یا تنگنا به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) وفا / جفا

به کارگیریِ واژگان متضاد برای نشان دادنِ تناقضِ رفتاریِ معشوق.

استعاره لولو (مروارید)

اشک‌های ارزشمند و درخشانِ عاشق به مروارید تشبیه شده است.

جناس و تکرار گفت / نکرد / جفا / وفا

تکرار و تقابلِ ساختاریِ کلمات برای کوبنده‌تر کردنِ اعتراضِ شاعر به بی‎وفایی یار.

کنایه رخ زرد

کنایه از بیماری و رنجِ عمیقِ ناشی از غمِ عشق.