دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۰۱

سنایی
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد
چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد
بادی نبرد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد
دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بی داد تو افراخته صمصام ندارد
من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری است که در ستایش زیبایی بی‌همتای معشوق سروده شده و شاعر در آن با زبانی سرشار از تحسین، اعتراف می‌کند که در تمام پهنه گیتی و تاریخ، کسی به زیبایی و دلربایی مخاطب او وجود ندارد. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از حیرت در برابر این جمالِ بی‌مثال و اندوهِ ناشی از دوری و بی‌وفایی معشوق است.

شاعر در این ابیات، گویی میانِ کششِ عاشقانه و ناتوانی در دسترسی به معشوق، گرفتار شده است. او با استفاده از عناصر طبیعی مانند باد و نمادهای حماسی و عاشقانه، به تصویرسازی از این عشق نافرجام می‌پردازد و در نهایت، بخت و طالعِ خود را برای وصال به این محبوبِ دست‌نیافتنی، قاصر و ناتوان می‌بیند.

معنای روان

آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد

کسی که گردش روزگار نظیری برای او نیافریده، هرگز در جهان دیده نشده است؛ حتی پادشاهان نیز محبوبی به زیبایی و آرامش‌بخشیِ تو در اختیار ندارند.

نکته ادبی: گردش ایام در اینجا کنایه از گذر زمان و تاریخ است که در چنبره خود چنین زیبایی را تکرار نکرده است.

چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد

دانه‌ای در باغِ گل به سرخی و زیباییِ لب‌های تو وجود ندارد و هیچ دامی برای گرفتار کردنِ دل‌ها، به فریبندگی و گیراییِ موهای پریشانِ بناگوش تو نیست.

نکته ادبی: یاقوت استعاره از لب‌های سرخ و دام استعاره از گیسوان است که عاشق را به بند می‌کشد.

بادی نبرد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد

در تمام جهان، بادی نمی‌وزد که حاملِ پیام و نامهٔ عاشقانهٔ ما برای تو نباشد؛ گویی تمام هستی، واسطه‌ای برای رساندن اشتیاق ما به لب‌های توست.

نکته ادبی: آفاق جمع افق است و در اینجا به معنای کرانه‌های جهان است و اشاره به فراگیریِ پیام عاشقی دارد.

دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بی داد تو افراخته صمصام ندارد

عشقِ تو به ما عدالتی نمی‌بخشد که در پسِ آن، بی‌مهری و ستمِ تو، شمشیرِ تیزش را علیه ما نکشیده باشد.

نکته ادبی: صمصام نام شمشیری تیز و بران است که در اینجا نمادِ شدتِ ستم و ضربه روحیِ ناشی از بی‌وفایی معشوق است.

من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد

من با صدها ترفند و چاره‌جویی هم نمی‌توانم به تو دست یابم؛ گویی طالع و بختِ من توان و قدرتِ گام برداشتن در مسیرِ وصالِ تو را ندارد.

نکته ادبی: قدم دولت استعاره از بخت و اقبال است که شاعر آن را ناتوان و بی‌پا توصیف کرده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه دانهٔ یاقوت

تشبیه لب‌های معشوق به دانه یاقوت برای نشان دادن سرخی و درخشندگی آن.

استعاره دام بناگوش

استعاره از گیسوان پیچ‌درپیچ که مانند دامی برای شکار دل عاشقان عمل می‌کند.

تناقض (پارادوکس) داد و بیداد

هم‌نشینی عدالتِ عشق با بی‌عدالتی و ستم معشوق که بیانگر وضعیت پیچیده عاشق است.

اغراق گردش ایام

بزرگ‌نمایی در نایاب بودن معشوق در تمام تاریخ و گذر زمان.