دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۹۵

سنایی
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد
وگر نو کیسهٔ عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد
ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد
سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد
که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با لحنی گزنده و ملامت‌گر، تصویری از عشقِ ناکام و دل‌بستن به معشوقی بی‌وفا و تهی‌مایه ترسیم می‌کند. او هشدار می‌دهد که دل سپردن به چنین معشوقی، جز تباهی عمر، دین و مال، ثمری ندارد و تنها مایه سرشکستگی و خنده به خویشتن است.

سنایی در این قطعه، نقاب از چهره تقدس‌مآبانه عشقِ زمینی برمی‌دارد و با تیزبینی، ماهیت فریبنده و ویرانگر آن را نمایان می‌سازد. او مخاطب را از دامِ این دلبستگیِ ناجنس و ناپایدار برحذر می‌دارد و بر بیهودگیِ سرسپردگی به معشوقِ بدعهد تأکید می‌ورزد.

معنای روان

کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد

کسی که به تو دل می‌بندد، در واقع به حماقت خودش می‌خندد؛ چرا که هیچ‌کس جز کسی که همچون خودت بی‌مایه و بی‌معنی باشد، تو را به عنوان یار و دلدار انتخاب نمی‌کند.

نکته ادبی: واژه 'بی‌معنی' در اینجا به معنای فاقد حقیقت، اصالت و درون‌مایه است.

وگر نو کیسهٔ عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد

اگر با عشوه و طنازی، تازه‌واردی را در دام عشق خود گرفتار کنی، او ناچار است تمامِ خواسته‌ها و تغییراتِ تو را بپذیرد و به سازِ تو برقصد و زیر بارِ منتِ تو برود.

نکته ادبی: 'نوکیسه' در اینجا به کسی اطلاق می‌شود که تازه به دایره‌ی عاشقانِ این معشوقِ بی‌وفا وارد شده است.

ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد

هر کس که به تو دلبسته شود، از عمر، صبر و دینِ خود دست شسته و هر که با تو پیوند برقرار کند، در حقیقت رشته‌های اتصالش را با جایگاه اجتماعی، ثروت و حتی جانِ شیرین خود بریده است.

نکته ادبی: تکرار افعال 'بریدن' و 'گسستن' بر قطع کاملِ تمامی تعلقاتِ دنیوی در راه عشق تأکید دارد.

سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد

سنایی، اگر دل به تو داده است باید آن را پس بگیرد، چرا که تو پیمان‌شکن هستی. بسیار نابجاست که فردی دانا و زیرک، خود را به خاطرِ معشوقی که سنخیتی با او ندارد (ناجنس)، خوار و ذلیل کند.

نکته ادبی: 'ناجنس' به معنای کسی است که با عاشق هم‌تراز، هم‌سنگ و هم‌شأن نیست.

که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد

زیرا اگر تو (معشوق) جانی داشته باشی، چنان دل از عاشق می‌ربایی که او را در وضعیتی تناقض‌آمیز قرار می‌دهی؛ وضعیتی که گویی یک چشمش از غمِ دوری می‌گرید و چشم دیگرش از حیرتِ این رفتارِ عجیب تو می‌خندد.

نکته ادبی: تصویرِ 'گریه و خنده همزمان' استعاره‌ای از حیرت، سرگشتگیِ مطلق و تضادِ درونیِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

کنایه بر خویشتن خندد

اشاره به پشیمانی و حماقتِ عاشق از دلبستگی بی‌حاصل و انتخاب نادرست.

تضاد یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد

تقابلِ میان گریه و خنده برای نشان دادنِ سرگشتگی و حیرتِ عاشق در برابر رفتارِ متناقضِ معشوق.

تکرار عمر، صبر، دین، جاه، مال، جان

بهره‌گیری از زنجیره‌ای از دارایی‌هایِ گران‌بهایِ انسان برای نشان دادنِ عمقِ خسارتِ ناشی از عشق.