دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۹۳

سنایی
ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد
از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد
بگداخت مرا طرهٔ طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزهٔ غماز نیابد
چونان شده ام من ز نحیفی و نزاری کز من به جز از گوش من آواز نیابد
رفت ست بر دوست نیاید بر من دل داند که چنو یک بت دمساز نیابد
گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم زان باز نیاید که مرا باز نیابد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده، شاعر تصویرگر عشقی عمیق و فناکننده است که در آن، عاشق چنان در وجود معشوق مستهلک شده که هستی خویش را از کف داده است. این ابیات، بیانگر فضای حزن‌انگیز و در عین حال متعالی از خودگذشتگی است که در آن، دل دیگر به کالبد عاشق بازنمی‌گردد، چرا که در جهانِ معشوق، آرامش و همراهی بی‌نظیری یافته که در این عالم خاکی یافت نمی‌شود.

تم اصلی این اثر، زوالِ هویتِ عاشق در پرتو جمال معشوق است. شاعر با زبانی حزین، از رنجی سخن می‌گوید که به کمالِ روحانی بدل شده و عاشق را به مرحله‌ای از نحیفی و بی‌خود شدن رسانده است که گویی تنها صدایی که از او برمی‌خیزد، زمزمه‌ای است که تنها خودش می‌شنود. این شعر، روایتی از هجرتِ قلب از کالبد مادی به سویِ محبوبِ ازلی است.

معنای روان

ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد

روزگار و تقدیر هرگز عاشقِ فداکاری همچون من نمی‌یابد و هیچ عاشقی نیز نمی‌تواند معشوقی به زیبایی و دلربایی او پیدا کند.

نکته ادبی: طناز به معنای بسیار نازکننده و فریبنده است و جانباز کسی است که جان خویش را در راه محبوب می‌بازد.

از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد

او از سرِ لطف و نیازمندیِ ذاتی، چهره‌اش را به همه می‌نمایاند، اما هیچ عاشقی با تکیه بر ناز و کرشمه نمی‌تواند به وصال او برسد.

نکته ادبی: روی نمودن به معنای جلوه‌گری است و دلشده کنایه از کسی است که دلش را از دست داده و عاشق شده است.

بگداخت مرا طرهٔ طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزهٔ غماز نیابد

زلفِ فریبنده او مرا چنان ذوب و بی‌قرار کرد که در برابر چشمانم هیچ‌چیز نمی‌بینم، حتی اگر او صدها غمزه و اشاره‌ی فریبنده به من داشته باشد.

نکته ادبی: طرهٔ طرار به معنای زلفی است که عقل و هوش را می‌رباید؛ طرار در اینجا استعاره از دزدیدن عقل و هوش است.

چونان شده ام من ز نحیفی و نزاری کز من به جز از گوش من آواز نیابد

من از شدت لاغری و رنجوری ناشی از عشق، به چنان وضعی افتاده‌ام که از کالبد من هیچ صدایی شنیده نمی‌شود و تنها خودم صدایِ آهِ خویش را می‌شنوم.

نکته ادبی: نحیفی و نزاری مترادف هم هستند و بر لاغریِ مفرطِ ناشی از بیماری عشق دلالت دارند.

رفت ست بر دوست نیاید بر من دل داند که چنو یک بت دمساز نیابد

دلِ من نزدِ دوست رفته و دیگر به سوی من بازنمی‌گردد، زیرا می‌داند که در هیچ جای دیگر، یاری چنین همراه و هم‌نوا نمی‌یابد.

نکته ادبی: بت در ادب عرفانی، نمادِ معشوقی است که به دلیل زیبایی، پرستیدنی است و دمساز به معنای هم‌نفس و هم‌دل است.

گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم زان باز نیاید که مرا باز نیابد

دلم آگاه شده که از من چیزی باقی نمانده است؛ به همین دلیل است که به سوی من بازنمی‌گردد، چون می‌داند که دیگر منی وجود ندارد که به آن برگردد.

نکته ادبی: ایهام در واژه باز: اول به معنای بازگشتن و دوم به معنای بازِ شکاری که صید را می‌گیرد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه بت دمساز

تشبیه معشوق به بتی که همدم و همراه عاشق است.

ایهام باز

استفاده از کلمه باز در دو معنای بازگشتن و پرنده شکاری که به غنای معنایی شعر افزوده است.

مبالغه کز من به جز از گوش من آواز نیابد

اغراق در وصف لاغری و از بین رفتن وجود عاشق که نشانی از او باقی نمانده است.

کنایه دلشده

کنایه از عاشق دل‌باخته و دیوانه‌ای که عقل از سرش پریده است.