دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۸۳

سنایی
ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست
پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست
با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست
عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایستهٔ این نام نیست
خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست
تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست
هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست
جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضایی عارفانه و در ستایشِ شرابِ عشق سروده شده‌اند. شاعر بر این باور است که در جهانی که ناپایدار و بی‌قرار است، تنها پناهگاهِ جان، عشق است. او میانِ عاشقانِ «پخته» (سالکانِ راه دیده) و جاهلانِ «خام» (بی‌خبران از حقیقت) تفکیک قائل می‌شود و تأکید دارد که طریقِ عشق، راهی است ویژه و تخصصی که هر کسی را یارایِ گام نهادن در آن نیست.

مفهوم محوری اثر، دعوت به هوشیاری و دوری از دام‌های فریبنده دنیوی است. شاعر با زبانی نمادین، «می» را مظهرِ حقیقت و «جام» را ظرفیتِ جان می‌داند. پیامِ نهاییِ شعر این است که آرامشِ حقیقی در بندِ دنیا نیست و تنها کسی که از وابستگی‌هایِ سطحی و ظاهری رسته باشد، می‌تواند به این حقیقتِ متعالی دست یابد.

معنای روان

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست

ای ساقی، شرابِ عشق را به من بنوشان که جز این، هیچ قرار و آرامشی در دل ندارم و جانم توانِ تحملِ دغدغه‌ها و رنج‌هایِ روزگار را ندارد.

نکته ادبی: «پدرام» در اینجا به معنای آرامش و آسودگی است که از ریشه پهلوی بازمانده است.

پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست

من که در کورهِ عشق آب‌دیده و پخته شده‌ام، دیگر با شرابِ خام (بی‌تجربه و سطحی) آرام نمی‌گیرم؛ چرا که تنها شرابِ ناب و پخته شایستهِ جانِ من است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس و تضادِ واژگانی «پخته» و «خام» برای نشان دادنِ بلوغِ عرفانی.

با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست

چگونه از گردشِ فلک انتظارِ آسایش داری؟ در حالی که در ذات و سرشتِ خودِ این چرخ و گردون، هیچ نشانه‌ای از آرامش و ثبات وجود ندارد.

نکته ادبی: «فلک» در ادبیاتِ کهن نمادِ بی‌ثباتی و تضاد است.

عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایستهٔ این نام نیست

عشق را در ظاهر از نااهلان پنهان می‌داریم، زیرا هر کسی که بیگانه با حقیقتِ جان باشد، شایستگیِ مقامِ عاشقی را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ «نامحرم» در عرفان که به کسانی گفته می‌شود که ظرفیتِ درکِ اسرارِ عشق را ندارند.

خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست

ممنوعیتِ می در روزگارِ ما تنها به خاطرِ حکمِ ظاهری نیست، بلکه به این سبب است که در این دوران، هر کسی شایستگی و ظرفیتِ نوشیدن از جامِ معرفت را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به «خوردن می» به عنوان استعاره‌ای از بهره‌مندی از فیضِ الهی.

تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست

این سخت‌گیری‌ها از آن روست که سالک در دامِ هوای نفس گرفتار نشود؛ زیرا این راه، مسیری خاص و اختصاصی است و مجالِ همگانی برای حضور در آن وجود ندارد.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای خواهشِ نفسانی است.

هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانهٔ دام هوا جز جام جان انجام نیست

برایِ خردمندان، تفاوتِ میانِ راهِ خاص و عام روشن است؛ آنان می‌دانند که در دامِ هوای نفس، هیچ دانه‌ای (گوهری) ارزشمند وجود ندارد که با جامِ جان قابل مقایسه باشد.

نکته ادبی: استفاده از استعاره «دانه» برایِ فریبندگیِ دنیا و «جام» برایِ حقیقت.

جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

نادانان در چراگاهِ دنیا، گرفتارِ دام‌ها هستند اما دانه‌ای (هدفی والا) ندارند؛ در حالی که عاشقان، گوهرِ حقیقت را در دست دارند و از دام‌هایِ دنیوی کاملاً رها هستند.

نکته ادبی: تقابلِ «جاهلان» و «عاشقان» برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ معرفت.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) پخته و خام

تقابلِ میانِ تجربه و بی‌تجربگی برای تبیینِ درجاتِ معرفت.

استعاره جام

نمادِ ظرفیتِ وجودیِ انسان برای دریافتِ حقیقت و معرفت.

ایهام می

اشاره همزمان به شرابِ انگوری (به عنوان امر ممنوعه ظاهری) و شرابِ عشق (به عنوان امر عرفانی).

کنایه فلک را در نهاد آسایش نیست

کنایه از ماهیتِ تغییرپذیر و پرآشوبِ جهانِ مادی.