دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۷۷

سنایی
دوش رفتم به سر کوی به نظارهٔ دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخسارهٔ دوست
از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه دیدم رهی و زهره سما کارهٔ دوست
گوشها گشته شکر چین که همی ریخت ز نطق حرفهای شکرین از دو شکر پارهٔ دوست
چشمهای همه کس گشته تماشاگه جان نز پی بلعجبی از پی نظارهٔ دوست
پیش یکتا مژهٔ چشم چو آهوش ز ضعف شده شیران جهان ریشه ای از شارهٔ دوست
کرده از شکل عزب خانهٔ زنبور از غم دل عشاق جهان غمزهٔ خونخوارهٔ دوست
هر زمان مدعی را ز غرور دل خویش تازه خونی حذر اندر خم هر تارهٔ دوست
چون به سیاره شدی از پی چندین چو فلک از ستاره شده آراسته سیارهٔ دوست
لب نوشینش بهم کرده بر نظم بقاش داد نوشروان با چشم ستمگارهٔ دوست
دوش روزیم پدید آمده از تربیتش بازم امروز شبی از غم بی غارهٔ دوست
چه کند قصه سنایی که ز راه لب و زلف یک جهان دیده پر آوازهٔ آوارهٔ دوست
هست پروارهٔ او را رهی از بام فلک همت شاه جهان ساکن پروارهٔ دوست
شاه بهرامشه آن شه که همیشه کف او سبب آفت دشمن بود و چارهٔ دوست
زخم و رحم و بد و نیکش ز ره کون و فساد تا ابد رخنهٔ دشمن بود و یارهٔ دوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره اشعار تغزلی و مدحی قرار دارد که با توصیفات دقیق و خیال‌انگیز از جمال معشوق آغاز می‌شود و به‌تدریج به سوی ستایش حاکم وقت (بهرام‌شاه) سوق پیدا می‌کند. فضا و لحن حاکم بر این ابیات، سرشار از شور عاشقانه، بزرگ‌نمایی‌های شاعرانه و پیوند زدنِ زیباییِ بی‌مثالِ معشوق با اقتدار و عدالتِ شاهانه است. شاعر در این قطعه، گویی از تماشای زیباییِ معشوق به سرگشتگی رسیده و در نهایت، این کمال را در وجود پادشاه باز می‌یابد.

مضمون اصلی، تصویرسازی از تابشِ انوارِ جمالِ یار است که در هیئتِ عناصرِ کیهانی و پدیده‌های طبیعت نمود یافته است. در این میان، شاعر میانِ ضعفِ عاشق در برابرِ معشوق و اقتدارِ شاه در برابرِ دشمنان، نوعی همسانیِ ساختاری برقرار می‌کند تا بسترِ مدح را آماده سازد. درونمایه کلی، ستایشِ کمالِ مطلق است؛ خواه این کمال در چهره یار باشد یا در وجودِ سیاست‌مدارانه و دادگرانه پادشاه.

معنای روان

دوش رفتم به سر کوی به نظارهٔ دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخسارهٔ دوست

دیشب برای تماشای جمال دوست به کوی او رفتم؛ دیدم که روشنایی رخسار او چنان تابناک است که سیاهیِ شب از ترس آن گریخته است.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و گریز است که استعاره‌ای برای زدوده شدن تاریکی توسط نور رخسار یار است.

از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه دیدم رهی و زهره سما کارهٔ دوست

برای کسب افتخار و تماشای لب و چهره او، ماه را در آسمان دیدم که مانند رهرویی متواضع، در برابر زیبایی‌های او مشغولِ کار و خدمت است.

نکته ادبی: سماکاره به معنای کسی است که در آسمان کار می‌کند؛ کنایه از اینکه ماه و زهره در برابر زیبایی معشوق به خضوع درآمده‌اند.

گوشها گشته شکر چین که همی ریخت ز نطق حرفهای شکرین از دو شکر پارهٔ دوست

گوش‌های عاشقان چنان تشنه شنیدن کلام اوست که گویی از هر سخن شیرینِ او، قند می‌بارد و جان را حلاوت می‌بخشد.

نکته ادبی: شکرپاره به معنی پاره‌ای از شکر است که استعاره از لب‌های شیرین سخنگوی معشوق است.

چشمهای همه کس گشته تماشاگه جان نز پی بلعجبی از پی نظارهٔ دوست

چشم‌های همه مردم به تماشاخانه جان بدل شده است، نه از سرِ حیرتِ بیهوده، بلکه تنها به نیتِ نگریستن به جمالِ دوست.

نکته ادبی: بلعجبی به معنای شگفتی‌آور است؛ شاعر تأکید دارد که دیدن یار، فراتر از کنجکاوی‌های عادی است.

پیش یکتا مژهٔ چشم چو آهوش ز ضعف شده شیران جهان ریشه ای از شارهٔ دوست

در برابرِ یک مژه ظریفِ معشوق، شیرانِ دلاورِ جهان چنان ضعیف و ناتوان می‌شوند که گویی از تابشِ انوارِ او، وجودشان ذوب شده است.

نکته ادبی: شاره به معنای آنچه می‌چکد یا جاری می‌شود است؛ در اینجا استعاره از تابش و نفوذِ نگاه معشوق است.

کرده از شکل عزب خانهٔ زنبور از غم دل عشاق جهان غمزهٔ خونخوارهٔ دوست

غمزه و نگاهِ خونخوارِ دوست، چنان بلایی بر سرِ دلِ عشاق آورده است که آن را مانند خانه زنبور عسل، متلاشی و غم‌زده کرده است.

نکته ادبی: عزب‌خانه به معنی خانه خالی یا متروکه است که وضعیتِ نابسامانِ دل عاشق را تصویر می‌کند.

هر زمان مدعی را ز غرور دل خویش تازه خونی حذر اندر خم هر تارهٔ دوست

هر لحظه، نگاهِ نافذِ معشوق (غمزه)، برای رقیبانِ مغرور، همچون زخمی تازه و خونی جاری در میانِ تارهای موی یار، اسبابِ هراس و ناکامی است.

نکته ادبی: مدعی در ادبیات کلاسیک به معنای رقیب عشقی است.

چون به سیاره شدی از پی چندین چو فلک از ستاره شده آراسته سیارهٔ دوست

وقتی معشوق به میان سیارات می‌آید، گویی سیاره‌ای جدید از ستاره‌های نورانی آراسته می‌شود تا گردِ وجودِ او بچرخد.

نکته ادبی: سیاره در اینجا استعاره‌ای از وجود درخشان معشوق در میان آسمانِ جان است.

لب نوشینش بهم کرده بر نظم بقاش داد نوشروان با چشم ستمگارهٔ دوست

لب‌های شیرین او چنان نظم و بقایی به زندگی بخشیده که گویی با نگاهِ ستم‌دیده‌یِ خود، همانند انوشیروانِ دادگر، عدالت و جان‌بخشی می‌کند.

نکته ادبی: نوشروان (انوشیروان) نماد دادگری است و آوردن نام او برای ستایشِ کمالِ یار است.

دوش روزیم پدید آمده از تربیتش بازم امروز شبی از غم بی غارهٔ دوست

دیشب به واسطه توجه و تربیتِ او، روزیِ معنوی من حاصل شد، اما امروز دوباره در غمِ بی‌پناهی و دوریِ او گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: غاره در اینجا به معنای یاری و دادخواهی است؛ دوری از یار منجر به بی‌یاوری شده است.

چه کند قصه سنایی که ز راه لب و زلف یک جهان دیده پر آوازهٔ آوارهٔ دوست

سنایی چه می‌تواند بگوید؟ از بس که سخن از زلف و لبِ اوست، جهانی از دیده و جان، سرگردانِ آوازه و شهرتِ او گشته‌اند.

نکته ادبی: این بیت تخلص شاعر (سنایی) است که به شهرتِ جهان‌گیرِ معشوق اشاره دارد.

هست پروارهٔ او را رهی از بام فلک همت شاه جهان ساکن پروارهٔ دوست

او (پادشاه) چنان جایگاهی دارد که همتِ بلندش از بامِ فلک هم بالاتر است و وجودش پناهگاهِ بی‌قراران و پروارهِٔ آوارگان است.

نکته ادبی: پرواره در اینجا به معنای پناهگاه و جایگاهِ آسایش است.

شاه بهرامشه آن شه که همیشه کف او سبب آفت دشمن بود و چارهٔ دوست

شاه بهرام‌شاه، همان پادشاهی که دستانِ بخشنده و قدرتمندش، همیشه ویرانگرِ بنیادِ دشمنان و درمانِ دردهای دوستان بوده است.

نکته ادبی: آفتِ دشمن و چارهٔ دوست، تضادی است که اقتدار شاه را نشان می‌دهد.

زخم و رحم و بد و نیکش ز ره کون و فساد تا ابد رخنهٔ دشمن بود و یارهٔ دوست

خشم و مهرِ او، و کردارِ نیک و بدِ او بر اساسِ نظمِ هستی (کون و فساد)، تا ابد مایه شکستِ دشمنان و ملجأ و یاورِ دوستان خواهد بود.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحی فلسفی به معنای پیدایش و نابودی است که نشان‌دهنده احاطه شاه بر هستی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکرپاره

اشاره به لب‌های معشوق که به دلیل شیرینی و سرخی به تکه‌ای شکر تشبیه شده است.

تلمیح انوشیروان

اشاره به پادشاه عادل باستانی به عنوان نماد دادگری و اقتدار.

مبالغه شده شیران جهان ریشه ای از شاره دوست

اغراق در تأثیرِ نگاهِ معشوق که حتی شیرانِ شجاع را در برابر او ناتوان نشان می‌دهد.

تضاد آفت دشمن و چاره دوست

تقابل میان دو کارکردِ یک پادشاه (ویرانگری برای دشمن و سازندگی برای دوستان) که قدرتِ او را تثبیت می‌کند.