دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۶۳

سنایی
جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمی دانم درمان دل خویش خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری رو رو آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه‌شعر، گویای حالِ عاشقی‌ست که تمامِ هستیِ خود را در گروِ عشقِ محبوب نهاده و در این مسیر، دچارِ تنهایی و سرگشتگی شده است. شاعر با زبانی صادقانه، از ناتوانیِ خود در برابرِ طوفانِ عشق و بی‌کسیِ خویش سخن می‌گوید؛ عشقی که همزمان هم مایهٔ رنج و تنگیِ نفس است و هم پناهگاهی برای بی‌باکی در برابرِ سختی‌ها.

درونمایهٔ اصلیِ اثر، پیوندِ ناگسستنیِ عاشق و معشوق است. عاشق به رغمِ طرد شدن از سوی محبوب و نداشتنِ هیچ پناهی در جهانِ مادی، با تکیه بر شعلهٔ عشق، از هیچ خطری نمی‌هراسد. این شعر تصویرگرِ تضادِ میانِ دردِ فراق و لذتِ حضورِ درونیِ معشوق است که عاشق را در تنگنایِ هستی رها کرده است.

معنای روان

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

ای محبوب، من هیچ میل و خواسته‌ای جز عشق تو در دل ندارم و سوگند یاد می‌کنم که در تمام عالم هیچ‌کس و هیچ پناهی جز تو ندارم.

نکته ادبی: هوس در اینجا به معنای میل و کشش قلبی است و کسم نیست کنایه از تنهایی مطلق در برابر عشق محبوب.

امروز منم عاشق بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست

امروز در حالی که عاشقی تنها و بی‌غمخوار هستم، فریاد می‌زنم و طلب یاری می‌کنم، اما کسی نیست که به دادِ من برسد.

نکته ادبی: فریاد رسم نیست استعاره از نبودنِ یاور و دادرسی در مصائب عشق است.

در عشق نمی دانم درمان دل خویش خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست

برای درمانِ دردِ دلم در عشق راهی نمی‌دانم؛ دلم می‌خواهد صبر پیشه کنم، اما توانایی و قدرتِ آن را ندارم.

نکته ادبی: دست رسم نیست کنایه از ناتوانی و در اختیار نداشتنِ زمامِ امور است.

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست

آرزو دارم که لحظه‌ای با شادی و خوشی در کنار تو نفس بکشم، اما ای محبوب، از شدتِ دل‌تنگی و اندوه، حتی مجالی برای نفس کشیدن ندارم.

نکته ادبی: نفس برآوردن استعاره از آسودن و زندگی کردن است که در اینجا با تنگ‌دلی محدود شده است.

هر شب به سر کوی تو آیم متواری با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست

هر شب مانند کسی که گریزپا و در تعقیب است به کوی تو می‌آیم، اما چون عشقِ تو نگهبان و همراه من است، از مأموران شب‌گرد هیچ ترسی ندارم.

نکته ادبی: عسس به معنای پاسبان شب است که در اینجا نماد مانع‌های بیرونی است.

گویی که طلبکار دگر یاری رو رو آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

تو به من می‌گویی که برو و به دنبالِ یار دیگری بگرد؛ ای محبوبِ زیبارو، آیا رنج و سختیِ عشقِ تو برای من کافی نیست؟ (بیش از حد هم کافی است).

نکته ادبی: پرسش انکاری در مصرع دوم برای تأکید بر کمالِ رنجِ عشق و وفاداری عاشق به آن است.

آرایه‌های ادبی

کنایه دست رسم نیست

اشاره به ناتوانی و در بند بودنِ عاشق.

تضاد شادی / تنگ‌دلی

تقابلِ آرزویِ آرامش با واقعیتِ دردناکِ دلتنگی.

استعاره بدرقهٔ عشق

عشق به عنوان یک نیروی محافظ که عاشق را در برابر ترس‌ها ایمن می‌کند.

پرسش انکاری محنت عشق تو بسم نیست

تأکید بر اینکه رنجِ عشقِ محبوب، برای عاشق نهایتِ تعهد و پایداری است.