دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۴۲

سنایی
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست
از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست
رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد حلقه های زلف تو پای خردمندان ببست
ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست
با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست
پارسایی را بود در عشق تو بازار سست پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست
جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست
شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری از تسلیمِ کاملِ عاشق در برابرِ کششِ سحرانگیزِ معشوق است. شاعر به زیباییِ خیره‌کننده و قدرتِ بی‌بدیلِ معشوق می‌پردازد که چگونه در یک لحظه، اراده و پرهیزگاریِ عاشق را در هم می‌شکند و او را از قیدِ زهد و شریعتِ ظاهری به بندِ عشقِ شورانگیز می‌کشاند.

درونمایه اصلی، تقابل میان «عقل و زهد» با «عشق و مستی» است. در این فضا، تمامِ دارایی‌ها، آبرو و جایگاهِ اجتماعی در برابرِ وصلِ معشوق بی‌مقدار می‌شود و تنها چیزی که در هستیِ عاشق باقی می‌ماند، یاد و حضورِ یار است که کمالِ مطلوب و تمامیِ آرزوها محسوب می‌شود.

معنای روان

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست

آرایه‌هایِ صورتِ تو، همچون گوشواره‌ها، لب‌های لعل‌گون و زلفِ پریشانت، پیمانِ زهد و توبه‌ام را شکست. دیروز که پرهیزگار و روزه‌دار بودم، امروز چنان شیفته‌ات شده‌ام که بت‌پرستِ جمالِ تو گشته‌ام.

نکته ادبی: ترکیبِ «جزع و لعل و زلف و رخسار» نمادی از کلِ اجزایِ زیباییِ معشوق است که در کنار هم قدرتِ شکستنِ توبه را دارند.

از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست

از شدتِ تأثیرِ نغمه و ترانهٔ عشقِ تو، نورِ هدایت و نبوت در وجودم بی‌اثر شد؛ چنان‌که گرمایِ جامِ شرابِ عشقِ تو، تمامِ چراغ‌هایِ محفلِ زهد و پرهیزگاریِ مرا خاموش کرد.

نکته ادبی: «مغابه» در اینجا به معنی میخانه یا محلِ آتش‌پرستان است که در تقابل با مفاهیمِ دینی قرار گرفته است.

رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد حلقه های زلف تو پای خردمندان ببست

رازهایِ نهفته در لب‌هایِ سرخ و زیبایِ تو، گره‌هایِ ذهنیِ جوانمردان و اهلِ دل را باز کرد و فهمِ عمیقی به آنان بخشید، اما در مقابل، حلقه‌هایِ زلفِ تو، پایِ خردِ اندیشمندان را به زنجیر کشید و آنان را سرگشته کرد.

نکته ادبی: «دست گشادن» کنایه از حلِ مشکل و «پا بستن» کنایه از اسیر و گرفتار کردن است که در اینجا تضادِ بین اهلِ دل و اهلِ خرد را نشان می‌دهد.

ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست

ای محبوبِ من، ابرویِ پیوسته و کمان‌گونه‌ات همچون کمانی برای تیراندازی آماده شد و تیرهایِ مژگانت، قلب و جانِ مرا مجروح کرد.

نکته ادبی: «مقرون» به معنای به هم پیوسته است که صفتِ بارزِ ابروی معشوق در ادبیات کلاسیک است.

با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست

وقتی کسی از چنان مژگان، ابرو، چهره و لب‌هایِ جذابی برخوردار است، برایِ عاشقِ دل‌خسته چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه صبور باشد، عاشق بماند و از میِ عشقِ تو مست و بی‌خود گردد.

نکته ادبی: «مخمور» به معنای کسی است که در طلبِ شراب (عشق) است و هنوز به آن دست نیافته یا در پیِ آن است.

پارسایی را بود در عشق تو بازار سست پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست

در پیشگاهِ عشقِ تو، بازارِ زهد و پارسایی کساد و بی‌رونق است و حتی مقام و جایگاهِ پادشاهی نیز در برابرِ ارزشِ وصلِ تو، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: «بازار سست» کنایه از بی‌ارزش بودن و «پست بودن مقدار» کنایه از حقارتِ امور دنیوی در برابرِ عشق است.

جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست

من هرگز برای کسی جز تو، سرم را به نشانهٔ خاکساری پایین نمی‌آورم و برایِ نوشیدنِ شرابِ زندگی، جز به یادِ تو دست به جام نمی‌برم.

نکته ادبی: «از فرق خویش پا ساختن» استعاره‌ای فاخر برای فروتنی و سر تسلیم فرود آوردن است.

شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست

کسی که از وصلِ تو بی‌بهره باشد، شادی و آرامش در زندگی‌اش نیست؛ اما هرکس که به وصالِ تو برسد، گویی تمامِ آنچه را که از جهان و هستی می‌خواسته، به دست آورده است.

نکته ادبی: این بیت در ساختارِ «تتمیم» یا کامل‌کنندهٔ مفهومِ اصلی غزل عمل می‌کند که همان انحصارِ شادی در وجودِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ناوک مژگان

تشبیه مژگان به تیرهایِ کمان که قلبِ عاشق را هدف می‌گیرند.

تضاد (طباق) پارسایی و پادشاهی در برابرِ عشق

تقابل میانِ ارزش‌های ظاهریِ دنیوی (زهد و قدرت) با ارزشِ متعالیِ عشق.

کنایه پای خردمندان ببست

کنایه از سرگشتگی و ناتوانیِ عقل در برابرِ قدرتِ سحرانگیزِ زیبایی.