دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۳۸

سنایی
ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تراست
هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور با دم عیسی و دست موسی عمران تراست
در سر زلف نشان از ظلمت اهریمنست بر دو رخ از نور یزدان حجت و برهان تراست
ای چراغ دل نمی دانی که اندر وصل و هجر دوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تراست
در میان اهل دین و اهل کفر این شور چیست گر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ایمان تراست
از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مه سرو بستانی تو داری ماه بی کیوان تراست
آنچه بت گر کرد و جادو دید جانا باطل است در دو مرجان و دو نرگس کار این و آن تراست
گر من از حواری جنت یاد نارم شایدم کانچه حورالعین جنت داشت صد چندان تراست
از همه خوبان عالم گوی بردی شاد باش داوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تراست
در همه جایی سنایی چاکر و مولای تست گر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تراست
این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندید گوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تراست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از سروده‌های سنایی است که در آن شاعر با زبانی ستایش‌گرانه و عارفانه، معشوق را در جایگاهِ والاترین قدرت هستی می‌نشاند. سنایی در این ابیات، مرز میان زیبایی زمینی و کمالِ قدسی را برمی‌دارد و معشوق را برخوردار از صفاتِ پیامبران، فرشتگان و حتی نیروهای کیهانی می‌داند که بر تمامیِ حالاتِ عاشق (وصل و هجر) و باورهای دینی (ایمان و کفر) مسلط است.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تسلیمِ عاشقانه است. شاعر در این قطعه، با بهره‌گیری از نمادهای اساطیری و دینی، معشوق را نه تنها در زیبایی، بلکه در تأثیرگذاری بر جان و جهان، بی‌همتا می‌خواند و در نهایت، خود را بنده‌ای در پیشگاهِ مطلقِ او معرفی می‌کند که کوچک‌ترین اراده‌ای از خویش ندارد.

معنای روان

ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تراست

ای معشوق، تو در دلبری چنان استادی که هم خودت و هم یاران و همراهانت برای فریب و جذب دل‌ها دست به کارند؛ تو بر دل و جان من چنان حاکمی که مالکیتِ هر دوی آن‌ها در دستانِ توست.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنایِ همراهان و یاوران در کارِ دلبری است و گاه ایهام به حیله و نیرنگ نیز دارد.

هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور با دم عیسی و دست موسی عمران تراست

حیاتِ دوباره از لب‌های تو جاری می‌شود و شفا یافتنِ روح از چهره‌ی زیبایت که همچون حوریان بهشتی است، میسر می‌گردد؛ گویی اعجازِ دمِ عیسی و قدرتِ یدِ بیضای موسی، هر دو از آنِ توست.

نکته ادبی: اشاره به داستان زنده کردن مردگان توسط حضرت عیسی و معجزه ید بیضای حضرت موسی که نمادِ قدرتِ الهی در دستِ معشوق است.

در سر زلف نشان از ظلمت اهریمنست بر دو رخ از نور یزدان حجت و برهان تراست

در سیاهیِ گیسوانت، نشانه‌ای از تاریکیِ اهریمن نهفته است و در مقابل، بر چهره‌ی درخشانت، دلیل و برهانی روشن از نورِ پروردگارِ یکتا هویداست.

نکته ادبی: تقابلِ اهریمن (نماد تاریکی و شر) با یزدان (نماد نور و خیر) در چهره و موی معشوق بیانگر تضادِ زیباییِ دنیوی و شکوهِ الهی است.

ای چراغ دل نمی دانی که اندر وصل و هجر دوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تراست

ای چراغِ روشن‌کننده‌ی قلبم، آیا نمی‌دانی که در هر حالِ وصل و یا در هجران، دوزخِ بی‌صاحب و بهشتِ بدونِ رضوان، همه تحتِ اختیار و سلطه‌ی توست؟

نکته ادبی: شاعر می‌گوید حضور یا غیاب معشوق، بهشت و دوزخِ درونی او را می‌سازد؛ این تعبیر اغراق‌آمیزی است برای نشان دادن اهمیتِ بی‌نهایتِ معشوق.

در میان اهل دین و اهل کفر این شور چیست گر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ایمان تراست

این همه کشمکش و جنجال میانِ اهلِ دین و اهلِ کفر برای چیست؟ اگر مسلمانی به چهره‌ی تو بنگرد، هم نشانه‌های ایمان را در آن می‌بیند و هم جذبه‌ای که کفر (مستحیل شدن در زیبایی) را به همراه دارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی کفر؛ در ادبیات عرفانی گاه کفر به معنایِ رها کردنِ تعلقاتِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتی بزرگ‌تر است که در اینجا چهره‌ی معشوق است.

از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مه سرو بستانی تو داری ماه بی کیوان تراست

سروِ باغ و ماهِ آسمان از تماشایِ زیبایی و بلندایِ قدِ تو حیران و سرگشته‌اند؛ تو خود سروی کامل در باغِ زیبایی و ماهی هستی که نیازی به سپهر (کیوان) ندارد، چون فراتر از آن است.

نکته ادبی: کیوان نامِ سیاره‌ی زحل است که در قدیم آن را بالاترین فلک می‌دانستند؛ کنایه از اینکه معشوق از تمامِ کائنات برتر است.

آنچه بت گر کرد و جادو دید جانا باطل است در دو مرجان و دو نرگس کار این و آن تراست

آنچه بت‌سازان و جادوگران در وصفِ زیبایی ساخته‌اند، در برابرِ جمالِ تو بی‌ارزش و باطل است؛ زیباییِ لب‌های سرخ و چشمانِ گیرای تو، کارِ واقعیِ هنر و جادوست.

نکته ادبی: مرجان کنایه از لبِ سرخ و نرگس کنایه از چشمانِ خمار و زیباست.

گر من از حواری جنت یاد نارم شایدم کانچه حورالعین جنت داشت صد چندان تراست

اگر من به فکرِ حوریانِ بهشتی نیستم، حق دارم و کارم درست است؛ زیرا تو تمامِ آن زیبایی‌هایی را که حوریانِ بهشت دارند، صد برابر بیش‌تر در خود داری.

نکته ادبی: حواری جنت در اینجا استعاره از زیبایی‌های آرمانیِ بهشت است.

از همه خوبان عالم گوی بردی شاد باش داوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تراست

از همه‌ی خوبانِ روزگار پیشی گرفته‌ای و پیروز شده‌ای، پس شاد باش؛ برای اثباتِ برتریِ تو نیازی به قضاوت و داوری نیست، چرا که تمامِ اختیارات در دستانِ توست.

نکته ادبی: گوی بردن کنایه از پیروزی و سبقت گرفتن در مسابقه است.

در همه جایی سنایی چاکر و مولای تست گر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تراست

سنایی در هر حال و هر کجا که باشد، بنده و مطیعِ فرمانِ توست؛ چه مرا از خود برانی و چه به نزدیکِ خود بخوانی، تصمیم نهایی با توست.

نکته ادبی: تکرارِ فرمان در پایان ابیات، نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ کاملِ شاعر به اراده‌ی معشوق است.

این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندید گوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تراست

هیچ‌کس صیدی به زیبایی و دلبریِ من ندیده که در دامِ تو افتاده باشد؛ حالا که نوبتِ میدان‌داریِ توست، گویی گویِ آسمان نیز زیرِ دستانِ توست.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در آن «گوی» نمادِ سرنوشت و اختیار است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح دم عیسی و دست موسی

اشاره به معجزاتِ حضرت عیسی و حضرت موسی برای اثباتِ اعجازِ زیبایی و تأثیرگذاریِ معشوق.

کنایه نرگس

استفاده از گل نرگس برای توصیفِ چشمانِ خمار و زیبای معشوق.

استعاره مرجان

استفاده از سنگِ قیمتیِ مرجان برای توصیفِ لب‌های سرخ و لعل‌گونِ معشوق.

تضاد ظلمت اهریمن و نور یزدان

بهره‌گیری از تقابلِ تاریکی و روشنایی برای نشان دادنِ دوگانگیِ شخصیت یا ظاهرِ معشوق.

اغراق دوزخِ بی‌مالک و فردوسِ بی‌رضوان

بزرگ‌نماییِ تأثیر معشوق بر جهانِ پس از مرگ و مفاهیمِ بهشت و جهنم.