دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۶

سنایی
نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بی گفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی نیست گویی ذره ای دردیده بینایی مرا
از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ سوز و گدازِ عاشقِ دلسوخته‌ای است که در غیابِ معشوق، تمامِ هستی و توانِ خویش را از دست رفته می‌بیند. شاعر در این ابیات، پیوندِ عمیق و ناگسستنی میانِ حضورِ محبوب و سلامتِ جان و روانِ خویش را ترسیم کرده و دوری از او را عاملی برای زوالِ عقل، بینایی و تعادلِ مزاج می‌داند.

فضای حاکم بر این اثر، آمیزه‌ای از حیرت، درد و تسلیم است. شاعر با زبانی صریح، تأثیرِ ویرانگرِ عشق را در گذرِ عمر نشان می‌دهد و معترف است که در برابرِ طوفانِ سهمگینِ عشق، تدبیرِ عقل و دانایی به کار نمی‌آید و تنها راه، سوختن و ساختن است.

معنای روان

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بی گفتار تو در دل توانایی مرا

بدون دیدارِ تو، ذره‌ای شکیبایی در دل ندارم و بدون کلامِ تو، توان و رمقی در وجودم باقی نمانده است.

نکته ادبی: شکیبایی در اینجا به معنای صبر و تحمل در برابر دوری و فراق است.

در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا

زمانی که به وصلِ تو دسترسی داشتم، از بیماری‌های جسمی و روانی رها بودم، اما دوریِ تو این ناآرامی‌ها (تنش‌های صفراوی و سوداوی) را به جانم انداخته است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه اخلاط اربعه در طب سنتی که تعادلِ آن‌ها نشانه‌ی سلامت و غلبه‌ی آن‌ها نشانه‌ی بیماری بوده است.

عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا

هر شب، عشقِ تو در جانم طوفانی شبیه به روزِ رستاخیز به پا می‌کند؛ به‌ویژه زمانی که تو مرا در تنهاییِ خود رها می‌کنی و می‌گریزی.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوب و دگرگونی عظیم درونی است که ناشی از هجران است.

چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی نیست گویی ذره ای دردیده بینایی مرا

از شدتِ گریه و غم، چنان بینایی‌ام را از دست داده‌ام که میانِ خورشیدِ پرفروغ و ذره‌ای ناچیز، تفاوتی نمی‌بینم.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ میان ذره و خورشید برای نشان دادن شدتِ نابینایی و گریه است.

از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا

دیگر گله‌ای از تو ندارم، چرا که تو در همه‌جا حضور داری و شکایت از معشوقی که همه‌جاست، معنا ندارد.

نکته ادبی: ایهام در 'هرجایی'؛ هم به معنای همه جا بودن و هم به معنای ناپایداری و بی‌وفایی معشوق.

گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا

اثرِ عشقِ تو که در دورانِ جوانی پنهان بود، اکنون در دورانِ پیری بر چهره‌ام آشکار شده است.

نکته ادبی: پیری و جوانی در اینجا نمادِ گذرِ عمر و پختگیِ آثارِ عشق است که سرانجام آشکار می‌شود.

کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا

روزگار مرا از عقل و منطق دور کرده است؛ در حقیقت در برابرِ بلایِ عشقِ تو، عقل و دانایی هیچ سودی به حالم ندارد.

نکته ادبی: معزول کردن به معنای کنار گذاشتن از مقام است که در اینجا به عقل نسبت داده شده تا بیهودگیِ آن در عشق نشان داده شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد چشمهٔ خورشید و ذره

شاعر برای بیان شدتِ ناتوانی در بینایی، خورشید (بزرگترین نور) را در مقابل ذره (ناچیزترین جسم) قرار داده است تا نابیناییِ خویش را توصیف کند.

کنایه صفرایی و سودایی

اشاره به اخلاطِ چهارگانه در طب قدیم که نمادِ بیماری‌های جسمی و روانی ناشی از دوریِ معشوق است.

مراعات نظیر عقل، دانایی، پیری، جوانی

واژگانِ مرتبط با ویژگی‌های ذهنی و مراحل عمر که پیوستگیِ معنایی ایجاد کرده‌اند.