دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۱۵

سنایی
من کیم کاندیشهٔ تو هم نفس باشد مرا یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایستهٔ غم خوردن تو جان من این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
گر نه عشقت سایهٔ من شد چرا هر گه که من روی بر تابم ازو پویان ز پس باشد مرا
هرنفس کانرا بیاد روزگار تو زنم جملهٔ عالم طفیل آن نفس باشد مرا
هز رمان ز امید وصل تو دل خود خوش کنم باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا
چون خیال خاکپایت می نبیند چشم من بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ اوج فروتنی و تواضعِ عاشق در برابر جایگاه رفیع معشوق است. شاعر با نگاهی شکسته به خویشتن، از سویی در پیِ پیوند با معشوق است و از سویی دیگر، خود را چنان ناچیز می‌بیند که حتی اندیشیدن به او را فراتر از شأن خویش می‌داند.

درونمایه اصلی اثر، کشمکش درونی عاشق میان امید و یأس است؛ جایی که حتی غمِ دوری از معشوق نیز برای او نعمتی بزرگ محسوب می‌شود و در نهایت، رسیدن به وصال را فراتر از دیدگانِ محدودِ دنیوی می‌بیند.

معنای روان

من کیم کاندیشهٔ تو هم نفس باشد مرا یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا

من کیستم که شایستگی آن را داشته باشم که فکر و خیال تو هم‌نشینِ لحظه‌های من باشد، یا اصلاً لیاقتِ آن را داشته باشم که آرزوی رسیدن به معشوقی والا مقام همچون تو در سر بپرورانم؟

نکته ادبی: هم‌نفس بودن در اینجا کنایه از هم‌نشینیِ دائم و ذهنی است.

گر بود شایستهٔ غم خوردن تو جان من این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا

اگر جانِ من شایستگیِ آن را داشته باشد که بارِ غم و رنجِ عشقِ تو را به دوش بکشد، همین رنج بردن، برای من افتخاری بزرگ و نعمتی کافی از سوی دولتِ عشقِ توست.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت، اقبال و موهبت است.

گر نه عشقت سایهٔ من شد چرا هر گه که من روی بر تابم ازو پویان ز پس باشد مرا

اگر عشقِ تو مانندِ سایه همزادِ من نشده است، پس چرا هرگاه که می‌خواهم از تو روی برگردانم و دوری کنم، باز هم این عشق همچون سایه به دنبالِ من می‌آید؟

نکته ادبی: استعاره از جدایی‌ناپذیریِ عشق؛ واژه پویان به معنای دوان و در حال حرکت است.

هرنفس کانرا بیاد روزگار تو زنم جملهٔ عالم طفیل آن نفس باشد مرا

هر نفسی که در یاد و خاطره‌ی تو می‌کشم، چنان ارزشمند است که تمامیِ هستی و جهان در برابرِ آن، کوچک و ناچیز به شمار می‌آید.

نکته ادبی: طفیل به معنای وابسته و چیزی است که ارزش آن در گروِ وجودِ دیگری باشد.

هز رمان ز امید وصل تو دل خود خوش کنم باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا

هر لحظه با امیدِ رسیدن به وصالِ تو، دلم را شاد می‌کنم، اما بلافاصله به خود می‌گویم: خیر، من کجا و چنین آرزوی بزرگی کجا؟ این خیال، شایسته‌یِ کسی همچون من نیست.

نکته ادبی: اشاره به خودخوری و ملامتِ نفس که ناشی از کمالِ تواضعِ عاشق است.

چون خیال خاکپایت می نبیند چشم من بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا

وقتی چشمانِ کم‌بضاعتِ من حتی نمی‌تواند خیالِ خاکِ پایِ تو را که پست‌ترین مرتبه است ببیند، چگونه ممکن است که من به وصالِ حقیقیِ تو دست یابم؟

نکته ادبی: خاکِ پا، کنایه از نهایتِ فروتنی و پایین‌ترین مرتبه‌یِ معشوق است که عاشق حتی رسیدن به آن را هم دشوار می‌بیند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سایه

تشبیه عشق به سایه که همیشه همراه انسان است و از او جدا نمی‌شود.

مبالغه جملهٔ عالم طفیل آن نفس باشد

بزرگ‌نماییِ ارزشِ یک لحظه یادِ معشوق که تمام جهان را در برابر آن ناچیز می‌شمارد.

استفهام انکاری من کیم / چگونه دست رس باشد

پرسش‌هایی که پاسخ آن منفی است و بر ناتوانی و فروتنیِ عاشق تأکید دارد.