دیوان اشعار - غزلیات

سنایی

غزل شمارهٔ ۵

سنایی
باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را
باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را
باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن سیه پوشان کفر انگیز ایمان سوز را
سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان باز در کار آر نوک ناوک کین توز را
روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت پاره ای از زلف کم کن مایه ای ده روز را
آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت در میان روی نرگس بوستان افروز را
لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را
نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را
بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز و جسورانه از جانب شاعر است که از معشوق می‌خواهد تا تمامی جلوه‌های فریبنده و ویرانگرِ زیباییِ خود را به نمایش بگذارد. فضای شعر سرشار از تسلیمِ عاشقانه است؛ گویی شاعر، عقل و منطق و عافیت‌طلبی را در برابر طوفانِ زیباییِ معشوق، بی‌دفاع و ناتوان می‌بیند.

شاعر با زبانی آمرانه و در عین حال ستایشگر، از معشوق می‌طلبد که با گشودن زلف، نمایاندنِ چهره و استفاده از تیرِ نگاه، جهانِ عاشق را دگرگون کند. این اثر، ستایشِ بی‌پرده‌ی زیبایی‌ است که هم ایمان را می‌سوزاند و هم چون مایه حیات، به جانِ خسته، گرمی و امید می‌بخشد.

معنای روان

باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را

یک بار دیگر آن گیسوان بلند و فریبنده‌ات را که جهانی را به آتش می‌کشد، رها کن و جلوه ده؛ و دوباره آن چهره‌ی درخشان و تابناک که گویی روشنایی‌بخش عالم است را نمایان ساز.

نکته ادبی: زلفین: دو گیسو (تثنیه)؛ عالم‌سوز: استعاره از زیباییِ ویرانگر که قرار و آرام را از جهان می‌گیرد.

باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را

دوباره آن دو صف از چشمانِ سحرانگیز و شوخ‌طبعِ خود را که جانِ عاشق را می‌دوزند و تسخیر می‌کنند، به سوی عاشقانِ صوفی‌مسلک و پاک‌نهاد گسیل دار.

نکته ادبی: جان‌دوز: صفت برای نگاه معشوق؛ در ادبیات کلاسیک، چشم به ابزار خیاطی (دوزندگی) تشبیه شده که روح را به بند می‌کشد.

باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن سیه پوشان کفر انگیز ایمان سوز را

آن لشکر سیاه (گیسوانت) را که هم ایمان را می‌سوزاند و هم کفر و دلبری به پا می‌کند، به میدانِ عقل و عافیت بفرست تا آرامشِ عقلانیِ ما را به یغما ببرد.

نکته ادبی: سیه‌پوشان: اشاره به گیسوان سیاه؛ کفر‌انگیز: اشاره به اینکه زیباییِ معشوق، عاشق را از دین و عقل دور می‌کند.

سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان باز در کار آر نوک ناوک کین توز را

آن ابروهای کمانی‌شکل که همچون دشمن، سر بر آورده‌اند را آماده کن و دوباره پیکان‌های کینه‌توزِ نگاهت را در چله‌ی کمان بگذار.

نکته ادبی: گوشه گشته: اشاره به خمیدگیِ ابرو که به کمان تشبیه شده است؛ ناوک: تیرِ کوچک.

روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت پاره ای از زلف کم کن مایه ای ده روز را

روزها به اندازه عمرِ دشمنِ تو کوتاه شده‌اند؛ پس قدری از زلفِ بلندت را کوتاه کن و به جایِ آن به این روزها اضافه کن تا طولانی‌تر شوند.

نکته ادبی: اشاره به بلندایِ زلف که می‌تواند شب‌هایِ طولانیِ فراق را جبران کند یا به کوتاهیِ عمرِ بدخواهان کنایه دارد.

آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت در میان روی نرگس بوستان افروز را

اگر تماشایِ زیبایی می‌خواهی، آینه‌ای بردار و در آن، چشمِ نرگس‌مانندِ معشوق را که باغِ چهره‌اش را روشن و باطراوت می‌کند، نظاره کن.

نکته ادبی: نرگس: نماد سنتیِ چشمِ خمار و زیبا در شعر فارسی؛ بوستان‌افروز: صفتی برای چهره‌ که به گلستان طراوت می‌بخشد.

لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را

لب‌هایت را برای لحظه‌ای از هم باز کن تا در اوجِ گرمای تیرماه، خنکیِ نسیمِ بهاری و نوروز را به جانِ من هدیه دهی.

نکته ادبی: تیرماه: نماد اوج گرما؛ نوروز: نماد خنکی و طراوت؛ تضادِ معنایی برای نشان دادنِ اعجازِ کلامِ معشوق.

نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را

عاشقانِ تازه‌کار را با بوسه‌ای به دامِ خود بکش و پابند کن، چرا که پاداش دادن و نوازش کردن، شرطِ تربیتِ مرغِ تازه‌آموزِ عشق است.

نکته ادبی: نوگرفتان: مبتدیان در راه عشق؛ شرط: ضرورت؛ تمثیلِ صیدِ پرنده برای به دام انداختنِ دل.

بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را

سنایی، دامِ خود را بشکن و از فکرِ آن دو بادام (چشمانِ معشوق) بیرون بیا، زیرا بادامِ چشمانِ او آن‌قدر سخت و نیرومند است که دامِ تو را مثلِ شکستنِ گردو، خرد می‌کند.

نکته ادبی: در متون کهن، گوز به معنای گردو است؛ بادام: کنایه از چشمانِ کشیده؛ دام: کنایه از ترفندهای شاعر برای صیدِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

مبالغه عالم‌سوز، ایمان‌سوز

اغراق در وصفِ قدرتِ ویرانگریِ زیباییِ معشوق.

استعاره نرگس، ناوک، کمان

تشبیه چشم به نرگس، مژگان به تیر و ابرو به کمان.

تضاد تیرماه و نوروز

مقابل هم قرار دادنِ گرمای طاقت‌فرسا و خنکیِ مطبوع برای نشان دادنِ تاثیر معشوق.

ایهام/کنایه گوز

استفاده از واژه‌ی کهن 'گوز' به معنای گردو برای اشاره به سختی و استحکامِ چشمانِ معشوق در برابرِ دامِ شاعر.