دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴

سنایی
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن
در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیز کز شست قضا آید هدف جان داشتن
نوک پیکانها که بر جانها رسد، بر جان خویش نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن
از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن
عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن
چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن
چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن
وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن
بر در میدان الا الله تیغ لا اله هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن
شرط مومن چیست؟ اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست؟ اندر کفر ایمان داشتن
هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن
خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن
کی توان با صدهزاران پردهٔ نا بود و بود اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن
کی توان با همرهان خطهٔ کون و فساد جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن
هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن
خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث آن گهٔ خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن
چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن
چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن
خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن
تا کی اندر پردهٔ غفلت ز راه رنگ و بوی این رباط باستانی را به بستان داشتن
خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن
کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن
بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن
بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را صورت تخییل هر بی دین به برهان داشتن
تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن
صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها پس دل اندر زمرهٔ فرعون و هامان داشتن
عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی عقل چه بود؟ جان نبی خواه و نبی خوان داشتن
دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن
فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال فقه چه بود؟ عقل و جان و دین به سامان داشتن
از برای سختن دعوی و معنی روز عدل صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن
هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن
از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن
عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن
چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن
دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن دین چه باشد؟ خویشتن در حکم یزدان داشتن
چارپایی بی دم عیسی مریم تاختن چوب دستی بی کف موسی عمران داشتن
آفتی دان عشوه ده را سر شرع آموختن فتنه ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن
هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی «جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن
از برای پاکی دین در سرای خامشی عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن
عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن عشق چبود؟ ذوق را همدرد درمان داشتن
از برای غیرت معشوق هم در خون دل ای دریغا های خون آلود پنهان داشتن
گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن
زهد چبود؟ هر چه جز حق روی ازو برتافتن زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن
فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن فقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن
از برای زاد راه اندر چراگاه صفا پیش جانان جان بی جان خوان بی نان داشتن
عقل و جان پستان بستانست طفل راه را گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن
عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن
چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن
چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن
تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن
خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن
خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن
سینه نتوان خانهٔ «ام الخبائث» ساختن چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن
تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن
زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن
تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب وار رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن
قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن
کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن
کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن
گر چه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن
دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن
دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن
تا کی اندر صدر «قال الله» یا «قال الرسول» قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن
خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن
چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن
تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن
اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن
برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن
چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن
بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرع گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن
دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن
از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن
چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وار خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن
راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن
کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا زشت باشد بی محمد نظم حسان داشتن
ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود رو که چون من بی نیازی از فراوان داشتن
باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن
راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن
گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن
بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن
باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، اثری تعلیمی و عرفانی است که در آن، شاعر با لحنی صریح و منتقدانه، حقیقتِ طریقت و «مردانگیِ» راستین را در برابرِ ظاهربینی، تعصباتِ خشکِ فلسفی و دنیاطلبیِ نفسانی قرار می‌دهد. درون‌مایه اصلیِ اثر، دعوت به نفیِ وجودِ خویش (فنا)، ترکِ وابستگی‌های دنیوی و رسیدن به ساحتِ یگانگی با خداوند است. شاعر با تکیه بر جهان‌بینیِ صوفیانه، تأکید می‌کند که دین و ایمان، نه در قال و قیلِ کلامی، بلکه در سرسپردگیِ خالصانه به حضرت حق و تطهیرِ جان از آلودگی‌هایِ دنیوی نهفته است.

شعر در فضایی تقابلی سیر می‌کند که در یک‌سوی آن، «عقلِ جزوی» و «ظواهرِ شرعی» و «جاه‌طلبی» قرار دارد و در سوی دیگر، «عشقِ کلّی» و «حقیقتِ باطنی». شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ اسطوره‌ای و تاریخی (همچون اصحاب کهف، موسی، فرعون و...)، مخاطب را به بازنگری در باورهای خویش فرا می‌خواند تا از زندانِ تنگِ نفس و اعتقاداتِ سطحی رها شده و به دریای بی‌کرانِ معرفت الهی دست یابد.

معنای روان

شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن

شأن و مرتبتِ عاشقانِ حقیقی این نیست که تنها ادعای عشق را در دل داشته باشند، اما هم‌زمان در بندِ غمِ دوری و شادیِ وصالِ معشوق گرفتار و اسیر باشند.

نکته ادبی: بند، به معنای قید و زنجیرِ ذهنی و روانی است.

بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن

بلکه شرطِ مردانِ راهِ حقیقت این است که همواره در آستانه‌ی دل، مراقب باشند و گوش به فرمانِ معشوق حقیقی بسپارند.

نکته ادبی: فرمان جانان، به معنای تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است.

در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیز کز شست قضا آید هدف جان داشتن

باید دل را مانند صدفی ساخت که مرواریدِ بخششِ الهی را در خود پرورد و جان را همچون هدفی برای تیرِ قضا و تقدیرِ الهی آماده کرد.

نکته ادبی: شست قضا، استعاره از تیراندازیِ سرنوشت است.

نوک پیکانها که بر جانها رسد، بر جان خویش نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن

اگر زخم‌ها و سختی‌هایِ جان‌کاه به سویت آمد، آن را نه تیرِ دشمن، بلکه تیرِ عنایتِ پادشاهِ هستی بدان و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: پیکان سلطانی، کنایه از بلایِ مقدّر است.

از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن

دلت را برای کسبِ جاه و مقامِ دنیوی که همچون جایگاهِ سگ‌بانان و سگان است، کوچک مکن؛ دل جایگاهِ سلطانِ حقیقی است.

نکته ادبی: محط رحل، به معنای محلِ فرودِ بار و کنایه از جایگاهِ آرامش است.

عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن

انسانِ نابخرد، کتابِ دین را در آب می‌اندازد (تباه می‌کند)؛ اما عاشقِ راستین، برای دفاع از حق، شمشیرِ بُرّانِ ایمان را به کار می‌گیرد.

نکته ادبی: مصحف، استعاره از اصولِ دین است.

چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن

وقتی از دستِ معشوق، لقمه‌ای (بلاء یا عطا) نوشیدی، در درکِ جان، تلخی و شیرینی‌اش تفاوتی ندارد و هر دو نزد تو یکسان و عزیز است.

نکته ادبی: مذاق، به معنای ذائقه و درکِ قلبی است.

چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن

چون دیدی که دوست (معشوق)، بر تو جفا می‌کند (زخمِ چوگان)، مانندِ گویِ میدان، در برابرِ مشیتِ او سر تسلیم فرود آور و به رقص برخیز.

نکته ادبی: چوگان و گوی، استعاره از بازیِ تقدیر است.

وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن

وصالِ حق را می‌توان طلب کرد، اما با قهر و زور به دست نمی‌آید؛ وقتِ وصل را نمی‌توان تعیین کرد، اما با لطفِ او می‌توان آن را دریافت.

نکته ادبی: ایهام در واژه وقت که هم به زمان اشاره دارد و هم به اصطلاحِ صوفیانه (ابن الوقت).

بر در میدان الا الله تیغ لا اله هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن

در میدانِ نبردِ «الا الله»، تیغِ «لا اله» را به کار بگیر و هر چه غیرِ اوست را در راهِ رسیدن به قربِ او قربانی کن.

نکته ادبی: اشاره به کلمه توحید (لا اله الا الله).

شرط مومن چیست؟ اندر خویشتن کافر شدن شرط کافر چیست؟ اندر کفر ایمان داشتن

شرطِ مؤمن بودن، کافر شدن به خود و نفسِ خویش است و شرطِ کافرِ حقیقی بودن، داشتنِ ایمان در بطنِ کفرِ ظاهری است (پارادوکس عرفانی).

نکته ادبی: اشاره به فناءِ نفس که مقدمه‌ی بقایِ بالله است.

هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن

هر دست‌آویزی جز خدا، هیچ و پوچ است؛ تکیه کردن بر آن، مانندِ تکیه بر عصایی است که گمان می‌کنی عصاست، اما اژدها (ثعبان) است و تو را می‌بلعد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه موسی و تبدیل عصا به اژدها.

خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن

باید خود را مانند نمک در وجودِ معشوق آب کنی تا لایقِ آن باشی که بر خوانِ پروردگار، به عنوان نمکدان قرار گیری.

نکته ادبی: نمکدان، کنایه از جایگاهِ لطف و برکت است.

کی توان با صدهزاران پردهٔ نا بود و بود اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن

چگونه می‌توانی با وجودِ این همه پرده‌هایِ وهم و خیال، شیطانِ نفس را لایقِ دریافتِ نورِ الهی بدانی؟

نکته ادبی: اهرمن، نمادِ نفسِ امّاره است.

کی توان با همرهان خطهٔ کون و فساد جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن

چگونه می‌توانی در میانِ همراهانِ این دنیایِ فانی و پر از فساد، جانِ خود را محرمِ اسرارِ کتابِ الهی (فرقان) کنی؟

نکته ادبی: کون و فساد، اصطلاحِ فلسفی برای عالمِ طبیعت است.

هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن

اگر بشود که هم دنیا را داشته باشی و هم راهِ خدا را بپیمایی، پس باید دنیا را زیرِ پایِ اراده‌ی خویش له کنی.

نکته ادبی: دو گیهان، کنایه از دنیا و آخرت است.

خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث آن گهٔ خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن

ابتدا باید خود را از گرد و غبارِ عالمِ آفرینش (حدوث) شستشو دهی تا بتوانی خود را به عنوانِ اهلِ قرآن بشناسی.

نکته ادبی: حدوث، اصطلاح فلسفی در برابرِ قِدم (ازلی بودن).

چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن

تا کی می‌خواهی در بندِ جستجویِ ظواهر و گفتگوی بیهوده، خویشتن را در زندانِ تنگِ نفسِ انسانی محبوس کنی؟

نکته ادبی: تنگنای نفس، استعاره از محدودیت‌های مادی.

چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن

وقتی ماه (عاشق) هم‌خوابه خورشید (معشوق) شود، دیگر چه ترسی از نقصان (محاق) دارد؟ چرا که در او فانی شده است.

نکته ادبی: محاق، حالتی که ماه دیده نمی‌شود (استعاره از فنا).

خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن

عناصرِ چهارگانه (خاک و باد و آب و آتش) را به جای خود بازگردان و تا کی می‌خواهی خود را اسیرِ گردشِ روزگار بدانی؟

نکته ادبی: ارکان، همان عناصر چهارگانه در طب قدیم است.

تا کی اندر پردهٔ غفلت ز راه رنگ و بوی این رباط باستانی را به بستان داشتن

تا کی می‌خواهی در پرده‌ی غفلت و با تکیه بر ظواهرِ فریبنده، این دنیایِ کهنه‌ساله را بهشتِ جاودان بپنداری؟

نکته ادبی: رباط، کاروانسرا و کنایه از دنیای گذراست.

خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن

شایسته نیست کسی که پر و بالش در عشقِ تو سوخته (مانند جبرئیل)، از درگاهِ الهی (رضوان) انتظارِ پاداشِ مادی داشته باشد.

نکته ادبی: مرغ بریان، کنایه از لذت‌های دنیوی.

کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن

اگر می‌خواهی کدخدایِ هر دو عالم باشی، زشت است که به دنبالِ تخت و قصر در زیرِ آسمان باشی.

نکته ادبی: کیوان، زحل یا آسمان هفتم (بالاترین فلک).

بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن

از نفسِ حیوانی عبور کن تا بدنت طمعِ خوراک و نوشیدنی و لذت‌های جنسی (حور و غلمان) را نداشته باشد.

نکته ادبی: نقل و مرغ و خمر، نماد لذت‌های جسمانی بهشتِ خیالی.

بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را صورت تخییل هر بی دین به برهان داشتن

از عقلِ طبیعی و استدلال‌گر عبور کن تا جانت نیازی به اثباتِ حقیقت با صورتهایِ خیالیِ بی‌پایان نداشته باشد.

نکته ادبی: عقل طبیعی، عقلِ استدلالیِ محدود در برابر عقلِ کل.

تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن

ای حکیمِ بدخوی، تا کی می‌خواهی با سستی در نماز، اعتقاداتی شبیه به فیلسوفانِ یونانی داشته باشی؟

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی یونانی که از دید شاعر برای درکِ حقایقِ دینی کافی نیست.

صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها پس دل اندر زمرهٔ فرعون و هامان داشتن

صداقتِ ابوبکری و شجاعتِ علوی را رها کردن و دل بستن به فرعون و هامان (طغیان و قدرت‌طلبی)، زشت است.

نکته ادبی: هامان، وزیرِ فرعون و نمادِ مکر و دسیسه.

عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی عقل چه بود؟ جان نبی خواه و نبی خوان داشتن

فلسفه خواندن برای رسیدن به کمال نیست؛ عقلِ واقعی یعنی جانِ پیامبر را خواستن و سخنانِ او را خواندن.

نکته ادبی: نبی‌خوان، کسی که پیروِ کلامِ پیامبر است.

دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن

دین یعنی حکمتِ الهی را بر جان دوختن، نه کشتی نوح داشتن؛ بلکه در دل، طوفانِ عشق داشتن.

نکته ادبی: طوفان، استعاره از تجلیِ عشقِ شدید.

فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال فقه چه بود؟ عقل و جان و دین به سامان داشتن

فقه به معنای داد و فریاد برای کسبِ مال و جاه نیست؛ فقه یعنی عقل و جان و دین را در تعادل و سامان داشتن.

نکته ادبی: به سامان، یعنی نظم و اعتدال.

از برای سختن دعوی و معنی روز عدل صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن

در روزِ قیامت برای سنجشِ ادعاها، باید صد زبانِ خاموش و گویا داشته باشی که همچون ترازو عمل کند.

نکته ادبی: میزان، استعاره از عدلِ الهی.

هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن

هر جا که عظمت و ابهتی (شیری) است، خود را مانند شکر در آن حل کن و هر جا که سختی و بلاست، خود را مانندِ اسفند در آتش بیفکن.

نکته ادبی: سپندان، دانه‌ی اسپند که در آتش می‌سوزد (نمادِ فنا).

از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن

برایِ تصفیه و تهذیبِ جان، همواره بر سفره‌ی بلا بنشین و دندان‌هایِ تیز برایِ چشیدنِ طعمِ مصائب داشته باش.

نکته ادبی: خوانِ بلا، استعاره از امتحاناتِ دشوارِ الهی.

عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن

عقل را برایِ تماشایِ باغ‌هایِ غیبی، مانندِ طاووسانِ آسمانی (فرشتگان) خرامان و زیبا پرورش ده.

نکته ادبی: سروستان غیب، عالمِ معنا و ملکوت.

چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن

وقتی راه را طی کنی، می‌فهمی که علم آموختن چیست و وقتی علم را بجویی، می‌فهمی که چگونه باید جهان را در دست داشت.

نکته ادبی: کیهان داشتن، تسلطِ معنوی بر عالم.

دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن دین چه باشد؟ خویشتن در حکم یزدان داشتن

دین به معنای سازش با امیال و هوس‌ها نیست؛ دین یعنی خود را کاملاً در حکمِ پروردگار قرار دادن.

نکته ادبی: حکمِ یزدان، تسلیمِ مطلق.

چارپایی بی دم عیسی مریم تاختن چوب دستی بی کف موسی عمران داشتن

سوار شدن بر چهارپایِ نفس بدونِ نفسِ مسیحایی و به کار بردنِ چوب‌دستی بدونِ قدرتِ موسی، بیهوده است.

نکته ادبی: اشاره به کراماتِ انبیاء که بدونِ اتصال به حق، تقلیدی بیش نیست.

آفتی دان عشوه ده را سر شرع آموختن فتنه ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن

این آفت است که به دیوِ نفس، شریعت بیاموزی یا به شیطان، مهرِ سلیمان را بدهی (که باعثِ فسادِ بیشتر می‌شود).

نکته ادبی: مهر سلیمان، نمادِ قدرت و سلطنت.

هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی «جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن

هر لحظه باید از نظرِ رشدِ معنوی، حدیثِ «ایمانتان را تازه کنید» را در دیده‌ی جان داشته باشی.

نکته ادبی: جددوا ایمانکم، حدیثی نبوی درباره تازگیِ ایمان.

از برای پاکی دین در سرای خامشی عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن

برای پاکیِ دین در خانه‌ی سکوت، عقلِ دانا باید زندگی را در زندانِ تن حبس کند تا به کمال برسد.

نکته ادبی: سرای خامشی، مقامِ سکوت و مراقبه.

عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن عشق چبود؟ ذوق را همدرد درمان داشتن

عشق، دارویِ صبر آمیختن با درد نیست؛ عشق یعنی خودِ درد را درمانِ جانِ خویش یافتن.

نکته ادبی: درمانِ درد، نگاهِ وحدت‌بین به رنج.

از برای غیرت معشوق هم در خون دل ای دریغا های خون آلود پنهان داشتن

برای غیرتِ معشوق، باید حسرت‌ها و آهِ خون‌آلودِ خود را در خونِ دل پنهان کرد و بروز نداد.

نکته ادبی: های خون‌آلود، آه و ناله‌ی درون.

گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش و لب از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن

گاهی در وادیِ حیرت، بدونِ فضولیِ گوش و زبان، باید از دلِ سنگی صدایِ زنگ (جلاجل) و از لب‌ها ناله برآورد.

نکته ادبی: جلاجل، زنگوله‌های کوچک.

زهد چبود؟ هر چه جز حق روی ازو برتافتن زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن

زهد یعنی هر چه غیرِ خداست را رها کنی، نه اینکه با چهره‌ای عبوس و زشت مانندِ طاعون و قیر ظاهر شوی.

نکته ادبی: قطران، قیر (نمادِ سیاهی و زشتی).

فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن فقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن

فقر یعنی دوختنِ لباسِ هستی از عدم، و عریان کردنِ وجود از تمامِ تعلقاتِ دنیوی.

نکته ادبی: فقر، در عرفان به معنایِ تهیدستی از غیرِ خداست.

از برای زاد راه اندر چراگاه صفا پیش جانان جان بی جان خوان بی نان داشتن

برای توشه‌ی راه در چراگاهِ پاکی، باید پیشِ معشوق، جانی بی‌جان (فنا شده) و خوانی بدونِ نانِ مادی داشت.

نکته ادبی: جان بی‌جان، روحی که از خودیت تهی شده.

عقل و جان پستان بستانست طفل راه را گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن

عقل و جان برای طفلِ راه، مانندِ پستانِ مادر است؛ اگر مردِ راهی، باید از این مرحله عبور کنی.

نکته ادبی: پستان و بستان، کنایه از نعماتِ اولیه و ابتدایی.

عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن

عشق به دنیا کفر است، اما حبس کردنِ میدانِ جانِ رندان در زندانِ الهی، شرطِ مؤمن است.

نکته ادبی: صحن بازی جان، فضایِ وسیعِ روح.

چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن

وقتی خود را با شبهات تربیت کردی، دیگر برایت زشت است که از دیگران (جوارح) انتظارِ احسان و بخشش داشته باشی.

نکته ادبی: چشم احسان، توقعِ پاداش.

چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن

چون خوراکِ جانت را پاک نگاه داشتی، شایسته‌ای که مانندِ سگِ اصحابِ کهف، نگهبانِ آستانِ جانان باشی.

نکته ادبی: اشاره به سگِ اصحاب کهف (قطمیر) که در قرآن از او یاد شده و نمادِ وفاداری است.

تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن

تا وقتی که در این دنیای مادی و فانی اسیر هستی، امکان ندارد که حقایق والای معنوی و الهی در دل تو جای گیرد.

نکته ادبی: ناسوت به معنای عالم ناسوت و لاهوت به معنای عالم الوهیت است که تضاد میان ماده و معنا را نشان می‌دهد.

خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن

جان و خویشتن خود را در هر دو جهان برای خودت حفظ کرده‌ای و در بند عقل و نفس و چهار عنصر طبیعی گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: چارمیخ در اینجا استعاره از بندهای سخت و دشوار است که انسان را محدود کرده است.

خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن

کسانی که به دنبال حقیقت هستند با کسانی که در پی هوای نفس‌اند تفاوت دارند؛ همان‌طور که نمی‌توان جایگاه والا و پست را با هم یکی دانست.

نکته ادبی: ساسانیان در اینجا نماد شکوه و اصالت است در برابر آل سامان که به پستی و ناچیزی اشاره دارد.

سینه نتوان خانهٔ «ام الخبائث» ساختن چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن

سینه نباید جایگاه رذایل اخلاقی باشد، همان‌طور که چشم نباید به فریب‌های دنیوی و زشتی‌ها آلوده شود.

نکته ادبی: ام‌الخبائث به معنای مادر پلیدی‌ها (شراب) و ام‌غیلان نماد فریب و گمراهی است.

تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن

تا چه زمانی می‌خواهی با پیروی از هوای نفس و دوری از حقیقت وجودی‌ات، خود را سرگردان و بی‌خبر نگه داری؟

نکته ادبی: نار هوا کنایه از آتش سوزاننده هوای نفس است.

زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن

بسیار زشت است که خود را انسان بنامی و در عین حال نفس خود را بنده شیطان کنی.

نکته ادبی: اشاره به تناقض میان ادعای انسانیت و عملکردهای شیطانی دارد.

تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب وار رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن

برای اینکه بوی خوش حقیقت (مانند یوسف) را بیابی، باید همانند یعقوب، رنج دوری و تنهایی را در بیت‌الاحزان دل تحمل کنی.

نکته ادبی: بیت‌الاحزان اشاره به غمخانه‌ای است که یعقوب در آن به انتظار یوسف می‌نشست.

قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن

تا وقتی عقل داری، مکلف به رعایت احکام هستی؛ همان‌طور که چارپا برای حمل بار نیاز به پالان دارد، انسان نیز برای مسیر زندگی نیاز به ابزارهایی دارد.

نکته ادبی: اسب کودن کنایه از نفسِ کندرو و تنبل است.

کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن

چه زمانی به آن مقام حیرت عارفانه می‌رسی که به تو اجازه دهند فراتر از نام‌گذاری‌های مذهبی (کافر یا مسلمان)، حقیقتِ جان را ببینی؟

نکته ادبی: حیرت در عرفان، بالاترین مقام معرفتی است که در آن سالک از خود بی‌خود می‌شود.

کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن

چه زمانی به آن درجه از اخلاص و طاعت می‌رسی که شایستگی آن را داشته باشی که چشم دلت از گناه پاک و خالی باشد؟

نکته ادبی: چشم بد در اینجا نماد نگاه آلوده به گناه است.

گر چه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن

اگرچه برخی در ظاهر کنار تو هستند، اما نمی‌توان هر کسی را به دلیل حضور فیزیکی، دوست و برادر واقعی دانست.

نکته ادبی: خوان کنایه از سفره یا مجلس است و گزاف به معنای بیهودگی و بی پایه بودن است.

دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن

آن‌ها (ستمگران و دنیاپرستان) دوزخی‌اند و این‌ها (مدعیان) تنبل‌اند؛ چگونه می‌توان این گروه فرومایه را با پیروان راستین حقیقت مقایسه کرد؟

نکته ادبی: دوزخ آشامان به کسانی گفته شده که کردارشان آن‌ها را به آتش می‌برد.

دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن

با خودت دشمن باش (نفس را سرکوب کن)، زیرا تا وقتی یار و همراه هوای نفس خود هستی، نمی‌توانی دوست واقعی خداوند باشی.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوس‌های نفسانی است.

تا کی اندر صدر «قال الله» یا «قال الرسول» قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن

تا کی می‌خواهی به جای حقیقت، تنها درگیر ظاهرِ نقل قول‌ها و سخنانِ دیگران درباره حقیقت باشی؟

نکته ادبی: قال الله و قال الرسول اشاره به استنادهای ظاهری بدون فهم باطنی است.

خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن

شایسته نیست که در درون، جانِ مسیحایی داشته باشی و در ظاهر برای منافع دنیوی سنگ‌دلی کنی.

نکته ادبی: توتیا سنگی است که برای جلا دادن چشم به کار می‌رود و اینجا کنایه از طمع است.

چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن

زیر این آسمان باید مانند گوی در دست تقدیر تسلیم باشی تا بتوانی در میدان بازیِ دنیا، آیین مردانگی را بیاموزی.

نکته ادبی: استعاره از گوی و چوگان برای بیان تسلیم و اراده در برابر سرنوشت.

تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن

تا کی می‌خواهی در کارهای دنیا و دین، با حرص و طمع، خود را دانشمند جلوه دهی در حالی که در حقیقت نادانی؟

نکته ادبی: تضاد میان دانا و نادان نشان از ریاکاری درونی دارد.

اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن

اهل دنیا نمی‌توانند اهل دین باشند، همان‌طور که نمی‌توان هم پادشاهی کرد و هم به جاودانگی رسید.

نکته ادبی: اسکندر نماد سلطنت و آب حیوان نماد بقا و معنویت است.

برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن

اگر خضر پیامبر در میان شما باشد، به رفتارهای متناقضتان می‌خندد؛ چرا که شما کارهای محال انجام می‌دهید.

نکته ادبی: خضر نماد دانای اسرار است که رفتارهای جاهلانه را به سخره می‌گیرد.

چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن

چون نه من و نه شما راه صدق و صفای خالص نداریم، چگونه می‌توانیم ادعای دوستیِ بزرگان دین را داشته باشیم؟

نکته ادبی: بوذر و سلمان کنایه از صحابه راستین پیامبر هستند.

بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرع گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن

باید مثل برخی که ریاکارانه رفتار می‌کنند، نیمی از فکرت در دین و نیمی در دنیا باشد (نکوهش ریا).

نکته ادبی: بوهریره در اینجا کنایه از کسی است که در ظواهر دین گرفتار است.

دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن

دین واقعی را از درویشان و فروتنان بخواه، زیرا شاهان گنج‌های خود را در ویرانه‌ها مخفی می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از گنج در ویرانه به معنای یافتن حقیقت در دل‌های شکسته و فروتن است.

از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن

تا زمانی که خود را فراموش نکنی، از قید بندگان و خلق رها نخواهی شد.

نکته ادبی: دبیرستان حیرت اشاره به مقام سکوت و بیخودی دارد.

چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وار خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن

چرا مثل دیوانگان، خود را در شعله‌های هوس گرفتار کرده‌ای و بر باد هوا تکیه کرده‌ای؟

نکته ادبی: عفریت به معنای موجود شرور و اهریمنی است.

راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن

اگر راحتی و آرامش می‌خواهی، از کارهای دنیوی و دیوان‌سالاری دور شو.

نکته ادبی: دیوان به معنای دفتر محاسبات دنیا و همچنین به معنای شیاطین است که جناس زیبایی ساخته است.

کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن

چگونه می‌توانی ادعای دوری از مردم کنی در حالی که در ظاهر، نشانه‌های شهرت‌طلبی و تظاهر را با خود حمل می‌کنی؟

نکته ادبی: مشعله و مشک نشان از خودنمایی و ریاکاری دارد.

شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا زشت باشد بی محمد نظم حسان داشتن

شاعری را رها کن و در راه شریعت قدم بگذار، زیرا بدون پیروی از محمد (ص)، شعر گفتن زشت است.

نکته ادبی: حسان نام شاعر معروف دربار پیامبر است که شعرش در خدمت دین بود.

ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود رو که چون من بی نیازی از فراوان داشتن

اگر در این مقام قانع هستی، بدان که این بزرگترین نعمت است؛ پس برو و مانند من بی‌نیاز باش.

نکته ادبی: بی‌نیازی به معنای استغنای طبع از ثروت‌های دنیوی است.

باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن

غرور و خودبینی را از سر بیرون کن تا وحدت یابی، چرا که خاک پراکنده تنها با باد از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: باد نماد غرور و هواهای نفسانی است که وجود انسان را متلاشی می‌کند.

راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن

راستی در قضاوت شرط است، زیرا بدون راستی، دسترسی به مقصد غیرممکن است.

نکته ادبی: الف نماد راستی و استقامت است.

گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن

اگر درخشان و تابناک (مانند خورشید) نیستی، از نشان دادن خود و خودنمایی توبه کن.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین و افشاگر است که در اینجا به معنای کسی است که نقص خود را آشکار می‌کند.

بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن

مانند سنایی با قناعت و بدون طمع زندگی کن تا بتوانی خود را از قید آدم‌های سنگین‌دل و مادی‌گرا رها کنی.

نکته ادبی: گران‌جانان کنایه از افراد مادی و بی‌روح است.

باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن

نفس خود را ضعیف و خوار کن تا بتوانی مانند خاکیانِ راه، در طریقت خراسان قدم بگذاری.

نکته ادبی: خراسان در اینجا نماد مهد بزرگان و عارفان و راه حق است.