دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح محمد ترکین بغراخان

سنایی
چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان
در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان
آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان
آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شدست گنگ زبان
آنکه تا باد امن او بوزید غرق عفوست کشتی عصیان
آنکه بر شید و شیر نزد کفش جود بخلست و پردلی بهتان
در یمینش نهادهٔ دعوی در یقینش نیتجهٔ برهان
مرده با زخم پای او زفتی زنده با جود دست او احسان
از پی چشم زخم بر در جود کرده شخص نیاز را قربان
ای ز تاثیر حرمت گهرت یافته از زمانه خلق امان
فلک جود را کفت انجم نامهٔ جاه را دلت عنوان
زیر امر تو نقش چار گهر زیر قدر تو جرم هفت ایوان
دل کفیده ز فکرت تو یقین دم بریده ز خاطر تو گمان
ابرو تیری به بخشش و کوشش شید و شیری به مجلس و میدان
تا بپیوست نهی تو بر عقل عقلها را گسسته شد فرمان
از پی کین نحس سخت بکوفت پای قدر تو تارک کیوان
دید چون کبر و همتت بگذاشت کبر و همت پلنگ شیر ژیان
بر یک انگشت همتت تنگست خاتم نه سپهر سرگردان
به مکانی رسید همت تو کز پس آن پدید نیست مکان
شمت جودت ار بر ابر عقیم بوزد خیزد از گهر طوفان
باد حزم تو گر بر ابر زند بر زمین ناید از هوا باران
آب عزم تو گر به کوه رسد بر هوا بر رود چو نار و دخان
هر که در فر سایهٔ کف تست ایمنست از نوائب حدثان
رو که روشن بتست جرم فلک رو که خرم بتست طبع جهان
چه عجب گر ز گوهر تو کند فخر بر شام و مکه ترکستان
گر چه زین پیش بر طوایف ترک کرد رستم ز پردلی دستان
گر بدیدیت بوسها دادی بر ستانهٔ تو رستم دستان
ای ز دل سود حرص را مایه وی ز کف درد آز را درمان
عورتی ام بکرده از شنگی تیغ بسیار مرد را افسان
بر همه مهتران فگنده رکاب وز همه لیتکان کشیده عنان
با مهان بوده همچو ماه قرین وز کهان همچو گبر کرده کران
هر که زین طایفه مرا دیدی شدی از لرزه همچو باد وزان
آخر این لیتک کتاب فروش برسانیده کار بنده به جان
آنچنان کون فروش کاون بخش و آنچنان گنده ریش گنده دهان
و آنچنان سرد پوز گنده بروت و آنچنان کون فراخک کشخان
آنچنان بادسار خاک انبوی آنچنان باد ریش و خاک افشان
آن درم سنگکی که برناید از گرانی به یک جهان میزان
بی نواتر ز ابرهای تموز سرد دم تر ز بادهای خزان
در همه دیده ها چو کاه سبک بر همه طبعها چو کوه گران
بی خرد لیتکی و بد خصلت بی ادب مردکی و بی سامان
باد بی حمیتانه در سبلت نام بی دولتانه در دیوان
جای عقلش گرفته باد و بروت آب رویش بخورده خاک هوان
چون سگ و گره برده از غمری آبروی از برای پارهٔ نان
دل و تن چون تن و دل غربال سر و بن چون بن و سر و بنگان
کرده بر کون خویش سیم سره کرده بر کیر خویش عمر زیان
بی زبان بوده و شده تازی خوشه چین بوده و شده دهقان
سخت بیهوده گوی چون فرعون نیک بسیار خوار چون ثعبان
زده جامه برای من صابون کرده سبلت ز عشق من سوهان
چنگ در دل چو عاشق مفلس دست بر کون چو مفلس عریان
در شکمش ز نوعها علت در دو چشمش ز جنسها یرقان
پر کدو دانه گردد ار بنهی کپه بر کون او چو با تنگان
تیز سیصد قرابه در ریشش با چنین عشق و با چنین پیمان
گاه گوید دعات گویم من اوفتم زان حدیث در خفقان
زان که هرگز نخواست کس از کس به دعا گادن ای مسلمانان
نکنم بی درم جماعش اگر دهد ایزد بهشت بی ایمان
درم آمد علاج عشق درم کوه ریشا چه سود ازین و از آن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در دو بخش متمایز تنظیم شده است؛ بخش نخست قصیده‌ای در ستایش «محمد تکین بغراخان» است که با زبانی فاخر و سرشار از اغراق‌های حماسی، قدرت، سخاوت، دادگری و هیبتِ این حاکم را ترسیم می‌کند. شاعر در این بخش با بهره‌گیری از نمادهای کیهانی و اساطیری، حاکم را فراتر از مقدرات عالم و الگویی بی‌بدیل در جود و شجاعت معرفی می‌کند.

در بخش دوم، شاعر لحن خود را به‌کلی تغییر داده و با رویکردی هجوآمیز و تند، به شخصی که «کتاب‌فروش» و «لت‌تک» نامیده شده، می‌تازد. این بخش بازتاب‌دهندۀ سنت هجو در ادبیات کلاسیک است که در آن شاعر برای تحقیر رقیب یا دشمن خود، از تعابیر تند، توصیفات تحقیرآمیز و کنایات گزنده بهره می‌برد تا شخصیت، ظاهر و خصلت‌های فرد مورد نظر را به چالش بکشد و او را در نظر مخاطب بی‌اعتبار سازد.

معنای روان

چرخ نارد به حکم صدر دوران جان نزاید به سعی چار ارکان

چرخ و گردون طبق فرمان حاکم زمانه نمی‌چرخد و جان آدمی نیز تنها با اتکا به عناصر چهارگانه (طبیعت) به وجود نمی‌آید، بلکه اراده‌ای برتر در کار است.

نکته ادبی: «صدر دوران» استعاره از حاکم و «چار ارکان» اشاره به عناصر اربعه (آب، باد، خاک، آتش) در طب قدیم است.

در زمین از سخا و فضل و هنر چون محمد تکین بغراخان

در روی زمین، از نظر بخشندگی، بزرگواری و هنر، کسی همانند محمد تکین بغراخان یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: «سخا» کوتاه‌شده سخاوت است. ذکر نام ممدوح برای تثبیت هویت مخاطب در قصیده.

آنکه شد تا سخاش پیدا گشت بخل در دامن فنا پنهان

به محض اینکه سخاوت و بخشندگی او آشکار گشت، صفتِ بخل چنان شرمگین شد که برای همیشه در پرده فنا و نیستی پنهان شد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به بخل؛ بخل به انسانی تشبیه شده که از خجالت پنهان می‌شود.

آنکه از بیم خنجرش دشمن همچو خنجر شدست گنگ زبان

آنچنان دشمن از ترس شمشیر او دچار وحشت شده است که مانند خنجر، زبانش بند آمده و گنگ شده است.

نکته ادبی: تشبیه «زبان دشمن» به «خنجر گنگ» به دلیل ترس؛ ایهام و کنایه در بی‌زبانی ناشی از رعب.

آنکه تا باد امن او بوزید غرق عفوست کشتی عصیان

از لحظه‌ای که نسیم امنیت و آسایش او وزیدن گرفت، کشتیِ گناهانِ مردم در دریای عفو او غرق شد.

نکته ادبی: استعاره از عفو و بخشش به دریایی که گناهان را می‌پوشاند.

آنکه بر شید و شیر نزد کفش جود بخلست و پردلی بهتان

در برابر کفِ دستِ بخشنده او، جود و شجاعت دیگران در حکمِ بخل و تهمت (ادعای دروغین) است.

نکته ادبی: تضاد میان جودِ ممدوح با ادعاهای دیگران.

در یمینش نهادهٔ دعوی در یقینش نیتجهٔ برهان

در دست راست او (یمین) ادعای قدرت نهفته است و در یقینِ قلبی او، نتیجه‌ای چون برهانِ قاطع دیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به استواری اراده ممدوح در عمل و نظر.

مرده با زخم پای او زفتی زنده با جود دست او احسان

مرده از زخمِ گام‌های او جان می‌گیرد (قدرت او حیات‌بخش است) و زندگان با احسانِ دست او در ناز و نعمت‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در احیای مردگان توسط حاکم که نشان از اغراق‌های معمول در ستایشگری است.

از پی چشم زخم بر در جود کرده شخص نیاز را قربان

برای دفع چشم‌زخم، شاعر نیاز و حاجت خود را به درگاهِ جودِ او آورده و آن را قربانی کرده است.

نکته ادبی: کنایه از کثرت مراجعه حاجتمندان به درگاه حاکم.

ای ز تاثیر حرمت گهرت یافته از زمانه خلق امان

ای کسی که به خاطر حرمت و ارزش والای وجودت، خلقِ روزگار به آرامش و امان دست یافته‌اند.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن مستقیم ممدوح برای تعظیم.

فلک جود را کفت انجم نامهٔ جاه را دلت عنوان

کف دستِ تو آسمانِ بخشش و ستاره‌های آن هستند و قلبِ تو عنوان و سرآغازِ نامه‌یِ شکوه و جاه است.

نکته ادبی: تشبیه کف دست به آسمان (به دلیل گستردگی) و ستاره‌ها (به دلیل درخشش بخشش).

زیر امر تو نقش چار گهر زیر قدر تو جرم هفت ایوان

عناصر چهارگانه در فرمانِ تو هستند و هفت آسمان در برابر ارج و مقام تو خرد و ناچیز است.

نکته ادبی: استفاده از کیهان‌شناسی قدیم (چهار عنصر و هفت فلک).

دل کفیده ز فکرت تو یقین دم بریده ز خاطر تو گمان

حقیقت از تفکر تو سرگشته شده و گمانِ انسان از درکِ اندیشه‌ات ناتوان گشته است.

نکته ادبی: تاکید بر عمقِ خرد و تفکر ممدوح.

ابرو تیری به بخشش و کوشش شید و شیری به مجلس و میدان

ابروی تو در بخشش و کارزار مانند تیر است؛ تو در مجلسِ بزم همچون خورشید و در میدانِ رزم همچون شیر هستی.

نکته ادبی: تضاد و تناسب میان ویژگی‌های نرم (بزم) و سخت (رزم).

تا بپیوست نهی تو بر عقل عقلها را گسسته شد فرمان

از وقتی که تو فرمانِ خود را بر عقل تحمیل کردی، عقل‌ها از فرمانبریِ دیگری گسسته و تنها تابعِ تو شدند.

نکته ادبی: مبالغه در نفوذ رای و نظر حاکم.

از پی کین نحس سخت بکوفت پای قدر تو تارک کیوان

تقدیرِ تو به خاطرِ کینه از دشمن، پایگاه و سرِ کیوان (زحل) را در هم کوبید.

نکته ادبی: اشاره به نجوم قدیم؛ کیوان نمادِ نحسی و دوری بود.

دید چون کبر و همتت بگذاشت کبر و همت پلنگ شیر ژیان

وقتی عظمت و همتِ تو را دید، پلنگ و شیرِ ژیان نیز از سرِ فروتنی، کبر و تفاخرِ خود را کنار گذاشتند.

نکته ادبی: تشخیصِ حیوانات و کرنش آن‌ها در برابر بزرگی ممدوح.

بر یک انگشت همتت تنگست خاتم نه سپهر سرگردان

حتی نه آسمانِ در حال گردش نیز در برابر انگشتِ همتِ تو، کوچک و تنگ به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از همتِ بلند ممدوح که جهان را در خود جای می‌دهد.

به مکانی رسید همت تو کز پس آن پدید نیست مکان

همتِ تو به مرتبه‌ای دست یافته که فراتر از آن دیگر مکانی وجود ندارد (به نهایتِ بلندی رسیده است).

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ مطلق در آرمان‌گراییِ حاکم.

شمت جودت ار بر ابر عقیم بوزد خیزد از گهر طوفان

اگر نسیمِ بخشندگی تو به ابرِ خشک و بی‌باران بوزد، آن ابر چنان جانی می‌گیرد که از آن مروارید و طوفان می‌بارد.

نکته ادبی: استفاده از «ابر عقیم» برای بیان تاثیرِ جادوییِ جودِ حاکم.

باد حزم تو گر بر ابر زند بر زمین ناید از هوا باران

اگر نسیمِ تدبیر و احتیاطِ تو به ابرِ باران‌زا بوزد، آن ابر چنان آرام می‌گیرد که دیگر بارانی به زمین نمی‌رسد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرتِ ممدوح در کنترلِ طبیعت از طریقِ کنایه.

آب عزم تو گر به کوه رسد بر هوا بر رود چو نار و دخان

اگر عزمِ تو به کوه برسد، آن کوه چنان شوری می‌یابد که به جای ایستادن، به سمت آسمان و هوا صعود می‌کند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در بابِ تاثیرِ اراده‌یِ قوی.

هر که در فر سایهٔ کف تست ایمنست از نوائب حدثان

هر کس در سایه‌یِ لطفِ تو قرار گیرد، از تمامِ بلاها و حوادثِ روزگار در امان است.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ حمایتیِ حاکم.

رو که روشن بتست جرم فلک رو که خرم بتست طبع جهان

ای که وجودِ تو خورشیدِ آسمانِ هستی است و طبع و سرشتِ تو باعثِ خرمیِ تمامِ جهان است.

نکته ادبی: تعبیر «جرم فلک» اشاره به خورشید است.

چه عجب گر ز گوهر تو کند فخر بر شام و مکه ترکستان

جای تعجب نیست اگر سرزمین ترکستان به خاطر وجودِ تو بر شام و مکه فخر می‌فروشد.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی و سیاسی حکومت.

گر چه زین پیش بر طوایف ترک کرد رستم ز پردلی دستان

اگرچه در گذشته رستم دستان با دلیری بر قبایلِ ترک پیروز شد و داستان‌ها آفرید.

نکته ادبی: اشاره به رستم به عنوان اسطوره‌یِ قدرت و نبرد.

گر بدیدیت بوسها دادی بر ستانهٔ تو رستم دستان

اما اگر او امروز بود و تو را می‌دید، با تواضع بر آستانه‌یِ تو بوسه می‌زد.

نکته ادبی: برتری دادنِ ممدوح بر اسطوره‌هایِ کهن.

ای ز دل سود حرص را مایه وی ز کف درد آز را درمان

ای کسی که وجودت درمانِ دردهای ناشی از آزمندی است و مایه آرامشِ قلبی در برابرِ حرص.

نکته ادبی: تغییر لحن شاعر؛ آغازِ بخش هجو و پرداختن به رقیب یا دشمن.

عورتی ام بکرده از شنگی تیغ بسیار مرد را افسان

شاعر در این بخش با زبانی طعنه‌آمیز به ویژگی‌های زننده و رفتارهای ناپسندِ رقیبِ خود اشاره می‌کند و او را فردی بی‌مقدار و بی‌هویت می‌خواند.

نکته ادبی: آغاز هجو؛ «شنگی» در اینجا به معنای سبک‌سری و شرارت است.

بر همه مهتران فگنده رکاب وز همه لیتکان کشیده عنان

او نسبت به بزرگان گستاخ و نسبت به زیردستان متکبر است و عنانِ نفس خود را رها کرده است.

نکته ادبی: توصیفِ رفتارِ متناقض و ناپسندِ فرد موردِ هجو.

با مهان بوده همچو ماه قرین وز کهان همچو گبر کرده کران

با بزرگان خود را هم‌تراز می‌داند و از کوچک‌ترها دوری و تکبر می‌ورزد.

نکته ادبی: بیانِ ناسازگاریِ شخصیت فردِ مذکور در برخورد با طبقاتِ مختلف اجتماعی.

هر که زین طایفه مرا دیدی شدی از لرزه همچو باد وزان

هر کس از این طایفه مرا با او می‌دید، از ترس و لرزه مانندِ بادِ وزان بی‌قرار می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به فضایِ تنش‌آلود میانِ شاعر و رقیب.

آخر این لیتک کتاب فروش برسانیده کار بنده به جان

بالاخره این فردِ کتاب‌فروشِ بی‌مایه، کارِ مرا به جان‌رساند و کاسه صبرم را لبریز کرد.

نکته ادبی: شناساییِ صنفِ رقیب به عنوان کتاب‌فروش.

آنچنان کون فروش کاون بخش و آنچنان گنده ریش گنده دهان

او فردی است با صفاتِ بسیار زشت و ناپسند که از نظرِ اخلاقی و ظاهری در پست‌ترین جایگاه قرار دارد.

نکته ادبی: استفاده از تعابیر تند برای نکوهشِ شخصیتِ اخلاقی.

و آنچنان سرد پوز گنده بروت و آنچنان کون فراخک کشخان

شاعر با استفاده از توصیفات ظاهری زننده، سعی در کوچک کردنِ او در دید مخاطب دارد.

نکته ادبی: هجوِ ظاهر و اندامِ رقیب برای تحقیرِ بیشتر.

آنچنان بادسار خاک انبوی آنچنان باد ریش و خاک افشان

او فردی متکبر و بیهوده‌گو است که جز ترویجِ پلیدی و بدنامی کار دیگری ندارد.

نکته ادبی: «خاک افشان» کنایه از پراکندنِ ناپاکی.

آن درم سنگکی که برناید از گرانی به یک جهان میزان

او حتی یک درهم ارزش ندارد، اگرچه با ادعاهای دروغین سعی می‌کند خود را بزرگ جلوه دهد.

نکته ادبی: تحقیرِ ارزشِ وجودی و منزلتِ اجتماعیِ شخص.

بی نواتر ز ابرهای تموز سرد دم تر ز بادهای خزان

او نه گرمایی دارد و نه سودی؛ سردتر از بادِ پاییزی و بی‌بارتر از ابرِ تابستانی است.

نکته ادبی: تشبیه به عناصرِ طبیعیِ بی‌فایده و آزاردهنده.

در همه دیده ها چو کاه سبک بر همه طبعها چو کوه گران

در چشمِ مردم بی‌مقدار است، اما در نزدِ خودش فردی بسیار سنگین و مهم به شمار می‌آید.

نکته ادبی: تضادِ میانِ نگاهِ مردم و نگاهِ متکبرانه فرد.

بی خرد لیتکی و بد خصلت بی ادب مردکی و بی سامان

او فردی بی‌خرد، بدخصلت، بی‌ادب و فاقدِ هرگونه سامان و انضباط اخلاقی است.

نکته ادبی: فهرستی از صفاتِ رذیله برای کوبیدنِ شخصیتِ طرف.

باد بی حمیتانه در سبلت نام بی دولتانه در دیوان

او فاقدِ حمیت و غیرت است و نامش در زمره‌یِ دیوانِ دیوانگان است، نه بزرگان.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اعتباریِ نام و اعتبارِ فرد.

جای عقلش گرفته باد و بروت آب رویش بخورده خاک هوان

به جای عقل، سرش پر از بادِ تکبر است و آبرویش را به خاطرِ پستی‌هایش از دست داده است.

نکته ادبی: استعاره از تهی‌بودنِ ذهن از خرد.

چون سگ و گره برده از غمری آبروی از برای پارهٔ نان

او برای تکه‌ای نان، آبروی خود را مانندِ سگِ گرسنه به حراج گذاشته است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهاتِ تحقیرآمیز برایِ نکوهشِ طمع.

دل و تن چون تن و دل غربال سر و بن چون بن و سر و بنگان

باطن و ظاهر او متناقض و آشفته است؛ مانند غربال که هیچ چیزی را نگه نمی‌دارد.

نکته ادبی: تشبیه به غربال برای بی‌ثباتی و بیهودگی.

کرده بر کون خویش سیم سره کرده بر کیر خویش عمر زیان

او عمر و سرمایه‌اش را در کارهای بیهوده و ناپسند تلف کرده است.

نکته ادبی: اشاره به ضایع کردنِ عمر و فرصت‌ها.

بی زبان بوده و شده تازی خوشه چین بوده و شده دهقان

او که فاقدِ دانش بود، ادعای دانایی کرد و از کسی که خوشه چین بود، به دروغ دهقان (کشاورز) شد.

نکته ادبی: کنایه از فریبکاری و ادعاهای دروغینِ اجتماعی.

سخت بیهوده گوی چون فرعون نیک بسیار خوار چون ثعبان

او مانند فرعون، بیهوده‌گو و به اندازه مار (ثعبان) خوار و پست است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ فرعون و تشبیه به مار برایِ خباثت.

زده جامه برای من صابون کرده سبلت ز عشق من سوهان

او برای من جامه و آرایشِ خود را تغییر داده اما در عمل جز مایه ننگ نیست.

نکته ادبی: شرحِ کینه‌توزی‌های شخصی میان شاعر و هجو‌شونده.

چنگ در دل چو عاشق مفلس دست بر کون چو مفلس عریان

او مانندِ عاشقِ بی‌پول، سرگردان است و دستش از همه جا کوتاه گشته است.

نکته ادبی: توصیفِ درماندگی و حقارتِ فرد در مواجهه با مشکلات.

در شکمش ز نوعها علت در دو چشمش ز جنسها یرقان

شکمش پر از امراض و چشمانش نشان از زردی و بیماریِ درونی دارد.

نکته ادبی: پایانِ هجو با توصیفِ بیماری و زوالِ ظاهریِ فرد.

پر کدو دانه گردد ار بنهی کپه بر کون او چو با تنگان

اگر درون کدو دانه بریزی پر می‌شود، اما طمعِ چنین فردی چنان پایان‌ناپذیر است که حتی اگر با زور بخواهی چیزی در وجودش جای دهی، باز هم راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از 'کدو' و 'دانه' به عنوان تمثیلی برای ظرفیت محدودِ اشیاء در برابر طمع سیری‌ناپذیر انسان به کار رفته است.

تیز سیصد قرابه در ریشش با چنین عشق و با چنین پیمان

تو که سیصد قمقمه (به نشانه تمسخر ظاهر آشفته‌ات) در ریشت فرو کرده‌ای، این‌همه ادعای عشق و پیمانی که سر می‌دهی، چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: واژه 'قرابه' به معنای ظرف شیشه‌ای بزرگ است که در اینجا برای تحقیر و مضحکه کردن ظاهر فرد به کار رفته است.

گاه گوید دعات گویم من اوفتم زان حدیث در خفقان

گاهی ادعا می‌کند که برایت دعا می‌کنم؛ این سخن چنان پوچ و نابجاست که مرا دچار اضطراب و بی‌قراری می‌کند.

نکته ادبی: واژه 'خفقان' در اینجا به معنای اضطراب شدید ناشی از شنیدن سخن بیهوده و ناخوشایند است.

زان که هرگز نخواست کس از کس به دعا گادن ای مسلمانان

ای مسلمانان، هرگز کسی برای دریافت رابطه جنسی از دیگری، به دعا کردن متوسل نشده است (این کار امری مضحک و غیرمنطقی است).

نکته ادبی: خطابِ 'ای مسلمانان' در متون هجوآمیز برای جلب توجه مخاطب و تأکید بر قبح یا حماقت عملِ شخصِ موردِ نظر به کار می‌رود.

نکنم بی درم جماعش اگر دهد ایزد بهشت بی ایمان

بدون دریافت وجه و درم، تن به همبستری نمی‌دهم، حتی اگر خداوند بخواهد به چنین فردِ بی‌ایمانی، پاداش بهشت را عطا کند.

نکته ادبی: در اینجا تقابل میان 'درم' (مادیات) و 'بهشت' (معنویات) برای نشان دادن اولویت مادی‌گرایی در این معامله‌گری خاص به کار رفته است.

درم آمد علاج عشق درم کوه ریشا چه سود ازین و از آن

پول تنها علاجِ عشقِ پول‌پرستان است؛ وگرنه این بهانه‌تراشی‌هایِ ظاهریِ فردِ شهوت‌ران، چه سودی برای کسی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به 'علاج عشق درم' کنایه از این است که تنها انگیزه فردِ مورد نظر، مادیات است و سایر ادعاهایش پوشالی است.