دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید

سنایی
ویحک ای پردهٔ پرده در در ما نگران بیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران
یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران
جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران
ماهت ار نور دهد تری آبست درو مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن
شیشهٔ بادهٔ روشن ندهی تا نکنی روز ما تیره تر از کارگه شیشه گران
شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی تا کی از پرورش و تربیت بد سیران
از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران
عمر ما طعمهٔ دوران تو شد بس باشد نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران
هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد سالی از نو شود از جلمهٔ زیر و زبران
خواستم از پی راحت زنی آخر از تو آن بدیدم که نبینند همه بی خبران
این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای ما به زندان و تو از دور به ما در نگران
مر پسر را به تو امید کجا ماند پس همه چون فعل تو این باشد بر بی پدران
چون به زن کردنی این رنج همی باید دید اینت اقبال که دارند پس امروز غران
ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز مانده اند از پس یک ماده برینگونه بران
نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران
یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید پس ترا کی خطری دارند این بی خطران
آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد هیچ دانی چکند صحبت او با دگران
حجرهٔ عقل ز سودای زنان خالی کن تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران
بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران
خاصه اکنون که جهان بی خردان بگرفتند بی خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران
کار چون بی خردی دارد و بی اصلی و جهل وای پس بر تو و آباد برین مختصران
طالع فاجری و ماجری امروز قویست هر که امروز بر آنست بر آنست برآن
مر که پستان میان پای نداد او را شیر نیست امروز میان جهلا او ز سران
هر که لوزینهٔ شهوت نچشیدست ز پس نیست در مجلس این طایفه از پیشتران
آنکه بودست چو گردون به گه خردی کوژ لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران
بی نفیرست کسی کش نفر از جهل و خطاست جهد کن تا نبوی از نفر بی نفران
روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران
سپر تیر زمان دیدهٔ شوخست و فساد جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران
شاید ار دیدهٔ آزاده گهر بار شود چون شدستند همه بی گهران با گهران
باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال پیشش از خشم در اطراف ممالک مپران
معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس زان که هستند ز بستان وفا بی ثمران
اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب که سر راه برانند همه راهبران
بی خبروار در این عصر بزی کز پی بخت گوی اقبال ربودند همه بی خبران
با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست رشک بر می آیدم ای خواجه ز کوران و کران
چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگیست مذهب خانه خدادار تو چون مستقران
پس چو از واقعهٔ حادثه کس نیست مصون همچو بی اصل تو دون باش نه از مشتهران
عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه دهر و ایام کیت دیدی چون بی ظفران
هر که چون بی بصران صحبت دونان طلبد سخت بسیار بلاها کشد از بی بصران
پای کی دارد با صحبت تو سفلهٔ دون چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران
مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب یارب ای بار خداییت جهانی ز خران
وقت آنست که در پیشگه میخانه ترس و لاباس بسازی چو همه بی فکران
اسب شادی و طرب در صف ایام در آر مگر از زحمت اسبت برمند این گذران
مرکب امر خدایست چو ترکیب تنت بخرابیش درین مرتع خاکی مچران
ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانیست ز اهل فضل و شرف و عقل گران گیر گران
دست در گردن ایام در آریم از عقل پای برداریم از سیرت نیکو نظران
دین فروشیم چو این قوم جزین می نخرند مایه سازیم هم از همت و خوی دگران
کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند زان که اینست همه ره روش با خطران
همت خویش ورای فلک و عقل نهیم که برون فلکند از ما فرزانه تران
خود که باشد فلک بادرو آب نهاد خود که باشند درو اینهمه صاحب سفران
کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر که نوشتست همه بوده و نابوده در آن
جرم از اجرام ندانند بجز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیره سران
زان که از قاعدهٔ قسمت در پردهٔ راز چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران
همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم باده دارد همه خوشی و دگر باده خوران
دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهن ما و بادهٔ کهن و مطرب و نو خط پسران
گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران
عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمران
جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران
خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران
رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک پشت اسلام نکردند بنا بر عمران
همه اندر طلب مستی بی عقل و دلان همه اندر طرب هستی بی سیم و زران
آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود از پس ما سمر خوشتر صاحب سمران
هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو چون برین گونه گذاریم جهان گذران

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، بیانی تند، صریح و انتقادی از ناپایداری روزگار، فسادِ زمانه و زوالِ ارزش‌های اصیل در عصرِ شاعر است. سراینده با نگاهی بدبینانه به تقدیر و چرخشِ بی‌رحمانه «فلک»، مخاطب را از اعتماد به ظواهر فریبنده و دلبستگی به دنیا برحذر می‌دارد. فضای کلی اثر، حاکی از رنج و اندوهِ خردمندی است که در میان جهل و بی‌اصلیِ مردمان زمانه خود گرفتار شده است.

شاعر با نگاهی بدبینانه، عشق‌های زمینی و وابستگی‌های عاطفی را عاملِ اصلیِ گرفتاری و سستیِ انسان می‌داند و با زبانی تعلیمی و وعظ‌گونه، توصیه می‌کند که برای رهایی از این بندها، باید به خرد پناه برد و از هیاهوی این دنیای فریبنده فاصله گرفت. در اندیشه سراینده، عصر حاضر دورانِ چیرگیِ نادانان است و عاقل کسی است که به جای تلاش برای همراهی با این جماعتِ دون، به خلوتِ عقل و آگاهی پناه ببرد.

معنای روان

ویحک ای پردهٔ پرده در در ما نگران بیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران

ای روزگارِ فریبنده که پرده‌ها را می‌دری، به ما نگاهی کن و بیش از این آبروی ما را پیشِ چشم افراد نادان مبر.

نکته ادبی: ویحک به معنای وای بر تو یا افسوس است و پرده‌در کنایه از کسی است که اسرار و آبروی دیگران را برملا می‌کند.

یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران

یا آبروی کسی را نبر، و اگر بردی، مانند بزرگواران آن را جبران کن؛ یا اصلا سخنی نگو و اگر گفتی، مانند خسیسان دیگران را آواره مکن.

نکته ادبی: لئیم به معنای پست و خسیس است که در اینجا در مقابل بزرگواری قرار گرفته است.

جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران

تو به ظاهر جایگاه نوری، اما ما از همراهی با تو تاریک‌دل شده‌ایم؛ تو مانند آب حیات به نظر می‌رسی، اما ما از دست تو جگرسوخته‌ایم.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) میان نور بودنِ منبع و تاریک‌دل شدنِ مخاطب به خوبی تضاد ظاهری و باطنی را نشان می‌دهد.

ماهت ار نور دهد تری آبست درو مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن

اگر ماه به تو نور می‌دهد، تری و شادابی در آن نهفته است؛ و اگر مشک بوی خوش می‌پراکند، خشکی و سوزندگیِ آتش در آن جای دارد.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ دوگانه اشیاء که هم می‌توانند مایه آرامش باشند و هم مایه رنج.

شیشهٔ بادهٔ روشن ندهی تا نکنی روز ما تیره تر از کارگه شیشه گران

تا زمانی که روزگارِ ما را تیره و تار نکنی، شیشه‌ی باده‌ی ناب را به کسی نمی‌بخشی؛ وضعیت ما از کارگاه شیشه‌گران هم تیره‌تر شده است.

نکته ادبی: استعاره از سختیِ دست یافتن به شادی و آرامش در میان رنج‌های دنیوی.

شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی تا کی از پرورش و تربیت بد سیران

ای فلک شرم کن؛ دیگر این رفتارهای ناپسند و بی‌اصالت را کنار بگذار؛ تا کی می‌خواهی آدم‌های پست و بدسیرت را پرورش دهی؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ فلک (روزگار) به عنوان یک موجود زنده با اراده و قصد.

از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران

پس از تو و گردش چرخت چه هنر و خیری برمی‌آید؟ وقتی همه هنرمندانِ واقعی از دست تو تهی‌دست مانده‌اند.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تاکید بر بی‌فرهنگی و بی‌عدالتیِ روزگار.

عمر ما طعمهٔ دوران تو شد بس باشد نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران

عمر ما طعمه‌ی گردشِ تو شد و این برای خسران ما کافی است؛ دیگر شربتِ دوری و هجران را به کام ما مریز.

نکته ادبی: شربت هجران ترکیبی استعاری است که تلخیِ دوری را به نوشیدنی تشبیه کرده است.

هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد سالی از نو شود از جلمهٔ زیر و زبران

هر کسی که یک شب از روی هوس با زنی هم‌بستر شود، گویی یک سال از تمامِ هنجارها و بنیان‌های فکریِ خود زیر و رو شده است.

نکته ادبی: زیر و زبران کنایه از به هم خوردنِ نظم و انضباطِ فکری و اخلاقی فرد است.

خواستم از پی راحت زنی آخر از تو آن بدیدم که نبینند همه بی خبران

از تو خواستم برای رسیدن به آرامش، همسری نصیبم کنی، اما چنان مصیبتی دیدم که هیچ آدم غافلی هم ندیده است.

نکته ادبی: بی‌خبران در اینجا به معنای ساده‌لوحانی است که از فتنه دنیا بی‌اطلاع‌اند.

این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای ما به زندان و تو از دور به ما در نگران

ای روزگارِ زندان‌ساز، این رفتار سزاوار توست؛ ما در زندانِ دنیای تو اسیریم و تو از دور نظاره‌گرِ رنجِ مایی.

نکته ادبی: مادر زندانی‌زای کنایه از دنیا است که همواره در حال زاییدنِ رنج و گرفتاری است.

مر پسر را به تو امید کجا ماند پس همه چون فعل تو این باشد بر بی پدران

دیگر پس از این رفتارت، چه امیدی برای پسر باقی می‌ماند؟ رفتار تو با همگان همین‌گونه است، گویی همه بندگانِ تو بی‌سرپرست و بی‌کس‌اند.

نکته ادبی: بی‌پدران در اینجا کنایه از یتیمان یا کسانی است که حامی و پشتیبانی ندارند.

چون به زن کردنی این رنج همی باید دید اینت اقبال که دارند پس امروز غران

چون این رنج با دل بستن به زن پدید می‌آید، باید آن را تحمل کرد؛ عجب اقبالِ شومی است که امروزیان با فریاد آن را پذیرفته‌اند.

نکته ادبی: اینت اقبال کنایه از طعنه به بختِ بد است.

ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز مانده اند از پس یک ماده برینگونه بران

ما در بندِ شهوت و دنیای مادی چنان ناتوان شده‌ایم که به خاطر یک معشوقه یا زن، این‌گونه خوار و ذلیل مانده‌ایم.

نکته ادبی: غلامِ کف دست بودن کنایه از اسارت در دستِ نفس و شهوت است.

نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران

تو یوسفِ پیامبر نیستی، پس داستان‌سرایی نکن؛ حتی برای یوسفانِ راستین هم راهی برای فرار از دستِ این بدذاتان وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی یوسف و زلیخا به عنوان الگوی تاریخی فتنه.

یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید پس ترا کی خطری دارند این بی خطران

یوسفِ مصر ده سال به خاطرِ زنی در زندان ماند؛ پس این زنانِ فتنه‌گر برای تو چه ارزشی دارند؟

نکته ادبی: خطری داشتن به معنای داشتنِ قیمت و ارزش و اهمیت است.

آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد هیچ دانی چکند صحبت او با دگران

کسی که با یوسفِ صدیق چنین کرد (به زندانش انداخت)، هیچ می‌دانی با دیگران چه رفتاری خواهد داشت؟

نکته ادبی: صدیق صفت یوسف است که به معنای بسیار راستگو است.

حجرهٔ عقل ز سودای زنان خالی کن تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران

حجره‌ی عقل خود را از هوسِ زنان خالی کن تا جان تو آماده‌ی پذیرش پندهای عبرت‌آموز باشد.

نکته ادبی: حجره عقل کنایه از ذهن و خرد انسان است.

بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران

بندِ هیچ زنی را به گردن نینداز تا بتوانی مانند خروسی سرافراز باشی و بر تاجوران پادشاهی کنی.

نکته ادبی: خروس در اینجا نمادِ آزادگی و تسلط بر خود است.

خاصه اکنون که جهان بی خردان بگرفتند بی خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران

مخصوصاً اکنون که جهان پر از افراد بی‌خرد شده است، تو نیز نادان‌وار زندگی کن تا طرد نشوی.

نکته ادبی: توصیه به مدارا و تظاهر به نادانی برای حفظ جان در زمانه‌ی جهل.

کار چون بی خردی دارد و بی اصلی و جهل وای پس بر تو و آباد برین مختصران

چون کار دنیا بر پایه بی‌خردی و بی‌اصلی است، وای بر تو و خوشا به حالِ این افرادِ کم‌مایه و حقیر.

نکته ادبی: مختصران به معنای افرادِ کوتاه فکر و سطحی‌نگر است.

طالع فاجری و ماجری امروز قویست هر که امروز بر آنست بر آنست برآن

بختِ افراد فاجر و بدکار امروزه بلند است و هر که در این مسیر باشد، کارش پیش می‌رود.

نکته ادبی: طالع فاجری اشاره به وارونه شدنِ ارزش‌هاست.

مر که پستان میان پای نداد او را شیر نیست امروز میان جهلا او ز سران

کسی که از مادر پستانِ شیرده نخورده (کنایه از بیگانگان یا ناکسان)، امروز در میان نادانان از بزرگان است.

نکته ادبی: پستان میان پای کنایه از تولد و زایش است.

هر که لوزینهٔ شهوت نچشیدست ز پس نیست در مجلس این طایفه از پیشتران

هر کس که لذتِ شهوت را نچشیده باشد، در مجلسِ این طایفه از اهالیِ ممتاز به شمار نمی‌آید.

نکته ادبی: لوزینه نمادِ شیرینی و لذتِ مادی است.

آنکه بودست چو گردون به گه خردی کوژ لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران

کسی که در زمان کودکی مانند فلکِ کج‌رفتار بوده است، طبیعی است که امروز از همه چرخ‌گردون‌ها نیز پیشی بگیرد.

نکته ادبی: کوژ بودن به معنای خمیدگی و کجی است.

بی نفیرست کسی کش نفر از جهل و خطاست جهد کن تا نبوی از نفر بی نفران

کسی که از جهل و خطا دور است، بی‌یاور است؛ تلاش کن که از شمارِ این بی‌یاوران نباشی.

نکته ادبی: نفیر به معنای یاور و فریادرس است.

روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران

روزگاری است که جز جهل و خیانت خریدار ندارد؛ این سرمایه را داشته باش وگرنه از این جایگاه بیرون برو.

نکته ادبی: کنایه از اینکه در این بازارِ مکاره، فقط رذایل ارزش دارند.

سپر تیر زمان دیدهٔ شوخست و فساد جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران

سپری که در برابر تیرِ زمانه است، فساد و چشمِ بد است؛ بکوش تا فلک تو را به عنوان کسی که این سپر را ندارد، نبیند.

نکته ادبی: سپر تیر زمان کنایه از ابزارهای دفاعی در برابر سختی‌هاست.

شاید ار دیدهٔ آزاده گهر بار شود چون شدستند همه بی گهران با گهران

سزاوار است که چشمِ انسان آزاده پر از اشک شود، چون می‌بیند که افرادِ بی‌اصل و نسب، با بزرگان نشست و برخاست دارند.

نکته ادبی: بی‌گهران با گهران به تضاد طبقاتی و اخلاقی اشاره دارد.

باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال پیشش از خشم در اطراف ممالک مپران

وقتی دانش و علم از اقبالِ بلند برخوردار نیست و صیدی نمی‌کند، خشمگینانه آن را در سرزمین‌ها رها مکن.

نکته ادبی: باز دانش کنایه از پرنده‌ی دانش است که ابزارِ صیدِ خوشبختی است.

معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس زان که هستند ز بستان وفا بی ثمران

وفا و اصالت را از هیچ‌کس طلب نکن، چرا که در باغِ وفا، بی‌ثمران زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: بستان وفا استعاره از جامعه‌ای است که باید وفا در آن می‌بود اما نیست.

اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب که سر راه برانند همه راهبران

در این زمانه از کسی انتظارِ راهنمایی و حفاظت نداشته باش، که خودِ راهبران، راهِ مردم را بسته‌اند.

نکته ادبی: سر راه بریدن کنایه از خیانتِ پیشوایان است.

بی خبروار در این عصر بزی کز پی بخت گوی اقبال ربودند همه بی خبران

مانند نادانان در این عصر زندگی کن، چرا که افراد بی‌خبر و نادان، گویِ اقبال و خوشبختی را ربوده‌اند.

نکته ادبی: گوی اقبال ربودن استعاره از برنده شدن در بازیِ بخت است.

با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست رشک بر می آیدم ای خواجه ز کوران و کران

با چنین رفتار و گفتاری که این دون‌صفتان دارند، ای خواجه، من به حالِ کوران و کران رشک می‌برم.

نکته ادبی: رشک بردن به کوران و کران کنایه از آرزوی ندیدن و نشنیدنِ فسادِ زمانه است.

چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگیست مذهب خانه خدادار تو چون مستقران

چون ذاتِ همه بر اساسِ خودنمایی و ریاکاری است، تو مذهب و آیینِ خود را مانند کسی که در خانه‌ای امن مستقر است، نگاه دار.

نکته ادبی: رعنایی به معنای خودپسندی و ظاهرآرایی است.

پس چو از واقعهٔ حادثه کس نیست مصون همچو بی اصل تو دون باش نه از مشتهران

پس چون هیچ‌کس از وقایع ناگوار در امان نیست، تو نیز مانند انسان‌های بی‌اصل و تبار باش و خود را میانِ مشهوران و بزرگان مطرح مکن.

نکته ادبی: توصیه به گوشه‌گیری و گمنامی برای در امان ماندن.

عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه دهر و ایام کیت دیدی چون بی ظفران

عجز و ناتوانیِ تو اگر از روی شرف و بزرگواری باشد خوب است، وگرنه روزگار تو را چون شکست‌خوردگان می‌بیند.

نکته ادبی: بی‌ظفران یعنی کسانی که پیروزی و ظفر ندارند.

هر که چون بی بصران صحبت دونان طلبد سخت بسیار بلاها کشد از بی بصران

هر کس که مانند نابینایان به دنبالِ همنشینی با آدم‌های پست باشد، بلاهای بسیاری از سوی آنان متحمل خواهد شد.

نکته ادبی: بی‌بصران کنایه از کوته‌فکران است.

پای کی دارد با صحبت تو سفلهٔ دون چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران

چگونه یک انسانِ پست می‌تواند با تو همراه شود، وقتی تو انسانِ خردمندی هستی و نسبِ تو به خردمندان می‌رسد؟

نکته ادبی: سفله به معنای انسانِ پست و فرومایه است.

مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب یارب ای بار خداییت جهانی ز خران

وقتی این تازیِ تیزرو (زندگی یا عمر) انسانیت را درک نمی‌کند، خدایا، این جهان پر از خر است!

نکته ادبی: تازی اسب کنایه از گذرِ سریعِ عمر یا زمان است.

وقت آنست که در پیشگه میخانه ترس و لاباس بسازی چو همه بی فکران

زمان آن است که در پیشگاهِ میخانه، مانند بی‌فکران ترس و ریا را کنار بگذاری.

نکته ادبی: میخانه کنایه از خلوتِ عارفانه و رهایی از قیدِ شریعتِ ظاهری است.

اسب شادی و طرب در صف ایام در آر مگر از زحمت اسبت برمند این گذران

اسبِ شادی و طرب را به صفِ روزگار بیاور، شاید از سر و صدای اسبِ تو، این رهگذرانِ نادان بترسند و دور شوند.

نکته ادبی: اسب شادی استعاره از روحیه و نشاط است.

مرکب امر خدایست چو ترکیب تنت بخرابیش درین مرتع خاکی مچران

تنت مرکبِ امرِ خداست، آن را در این علفزارِ خاکی (دنیا) به تباهی نکشان.

نکته ادبی: مرتع خاکی استعاره از دنیا است که انسان را به خود مشغول می‌کند.

ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانیست ز اهل فضل و شرف و عقل گران گیر گران

ای دل، چون از فضل و شرف حیران مانده‌ای، از اهلِ فضل و عقل و کمال فاصله بگیر و به آن‌ها نچسب.

نکته ادبی: گران گرفتن کنایه از دوری کردن و سنگین رفتار کردن است.

دست در گردن ایام در آریم از عقل پای برداریم از سیرت نیکو نظران

از روی خرد دست در گردنِ روزگار بیندازیم و از همراهی با کسانی که ادعای نیک‌بینی دارند، پا پس بکشیم.

نکته ادبی: دست در گردنِ ایام انداختن کنایه از مدارا با زمانه است.

دین فروشیم چو این قوم جزین می نخرند مایه سازیم هم از همت و خوی دگران

دین می‌فروشیم، چون این مردم جز دین‌فروشی نمی‌خرند؛ پس ما هم از منشِ دیگران سرمایه‌ای می‌سازیم.

نکته ادبی: دین‌فروشی کنایه از ریاکاری و تظاهر به دیانت برای نان‌خوری است.

کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند زان که اینست همه ره روش با خطران

به دنبالِ کامروایی باشیم و دل به یک چیز نبندیم، زیرا این روش با خطرهای بسیاری همراه است.

نکته ادبی: در یک بند دل بستن استعاره از وابستگی شدید است.

همت خویش ورای فلک و عقل نهیم که برون فلکند از ما فرزانه تران

همتِ خود را بالاتر از فلک و عقلِ عادی قرار دهیم، که فرزانگانِ واقعی، بیرون از دایره‌ی فلک و تقدیرند.

نکته ادبی: ورای فلک کنایه از مقامِ والای انسانی و فراتر از جبرِ زمانه است.

خود که باشد فلک بادرو آب نهاد خود که باشند درو اینهمه صاحب سفران

این فلک که خودش از آب و باد ساخته شده (بی‌ارزش است)، چه کسی است؟ و این همه مسافرانِ در آن کیستند؟

نکته ادبی: بادرو آب نهاد کنایه از ناپایداری و بی‌ارزش بودنِ مادیات است.

کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر که نوشتست همه بوده و نابوده در آن

کارها تابعِ حکمِ ازلی و تقدیر است که تمامِ بودن‌ها و نبودن‌ها در آن نوشته شده است.

نکته ادبی: نقش تقدیر کنایه از سرنوشتِ محتوم است.

جرم از اجرام ندانند بجز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیره سران

تنها افراد نادان و بی‌خرد گمان می‌کنند که سرنوشت‌شان در گرو گردش اجرام آسمانی است و تنها آدم‌های خیره‌سر و لجوج از آسمان انتظار دارند که به آن‌ها عطا یا لطفی داشته باشد.

زان که از قاعدهٔ قسمت در پردهٔ راز چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران

دلیل این امر آن است که چگونگیِ گردش روزگار و مقدرات، در پرده‌ای از ابهام و راز قرار دارد و کسانی که ادعای علم نجوم دارند یا ستاره‌ها را می‌شمارند، در حقیقت از حقیقتِ آن به دورند.

همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم باده دارد همه خوشی و دگر باده خوران

بحث‌های مربوط به فلک و گردش ستارگان، همگی سخنانی بی‌پایه و پوچ است. تنها باده (شراب) است که خوشی می‌آفریند و این خوشی در گرو وجود باده‌نوشان است، نه در گردش ستارگان.

دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهن ما و بادهٔ کهن و مطرب و نو خط پسران

از آنجا که روزگارِ کهنه دیگر خوشبختیِ تازه‌ای به ما نمی‌بخشد، ما نیز به باده‌ کهنه، موسیقی و جوانان زیباروی و نوشکفته پناه می‌بریم.

گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران

اگرچه ما به لحاظ خرد، اصالتِ خانوادگی و وفا، انسان‌هایی وزین و شریف هستیم، اما همچون فقیران و بی‌چیزان، گردِ میخانه می‌گردیم و خود را به درویشی می‌زنیم.

عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمران

چرا باید به خاطر گرفتاری‌های عشق و زنان، خوشی خود را تلخ کنیم؟ بهتر است با زنان زیباروی و زرین‌کمر، که مایه لذت هستند، همدم باشیم.

جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران

ما با جان و دل به یارانِ شایسته و عزیز، محبت می‌ورزیم و جان‌فشانی می‌کنیم؛ چرا که جمع‌آوری پول و سیم در برابرِ همنشینی با زیبارویانِ سیم‌تن و خوش‌سیما، ارزش و خطری ندارد.

خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران

نشانه خامی و ناپختگی است که در حالی که جهان پر از نعمت و شیرینی است، انسان با چهره‌ای درهم‌کشیده و اخمو و با شهوت‌رانی در دل، روزگار بگذراند.

رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک پشت اسلام نکردند بنا بر عمران

ما هرگز راه و رسم آن گروه (متظاهران به دین) را در پیش نمی‌گیریم؛ چرا که آنان با ریاکاری، هیچ بنای استواری از اخلاق و انسانیت برای خود نساخته‌اند.

همه اندر طلب مستی بی عقل و دلان همه اندر طرب هستی بی سیم و زران

بسیاری از مردم یا در پی مستی‌های ناشی از بی‌عقلی‌اند و یا در غمِ نداشتن پول و ثروت، در حالِ افسوس و اضطراب‌اند.

آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود از پس ما سمر خوشتر صاحب سمران

ما سبکِ زندگی‌ای آکنده از شادی و لذت برمی‌گزینیم که پس از مرگ ما، داستانِ آن برای آیندگان و داستان‌سرایان، زیباتر و دلنشین‌تر از هر قصه دیگری باشد.

هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو چون برین گونه گذاریم جهان گذران

از آنجا که این جهان گذراست و ما نیز از آن عبور می‌کنیم، در پیش گرفتن چنین راه و رسمی برای ما هیچ گناه و بارِ گناهی در دنیا و آخرت نخواهد داشت.