دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس

سنایی
ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن
هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن
گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن
یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن
گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کن ور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن
همت عالی بباید مرد را در هر دو کون تا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن
بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجاز عاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من
باز را دست ملوک از همت عالی ست جای جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن
کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفت کی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن
ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمع گسترانیدی به جد و هزل طومار سخن
از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگر ننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن
نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیش نه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن
در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن
دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بری با علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن
گر خداجویی چرا باشی گرفتار هوا گر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن
هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود را هیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن
خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن
ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمع رنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن
از پی محنت گرفتاریم در حبس ابد نز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن
صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان سوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن
نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوا نیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن
از صف هستی گریز اندر مصاف نیستی در مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن
ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدی دام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن
صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد رایض استاد داند شیههٔ زاغ از زغن
آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همی چون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن
با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منست خویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن
باش تا ظن خبر عین عیان گردد ترا باش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بود با لبی چون ناردانه قامتی چون نارون
باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حق باش تا در کف نهندت نامهٔ سر و علن
دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بی هشان دانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن
هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته گر چه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن
ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باش چند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن
گر کنی زین پس بجز توحید و جز وعظ امتحان ز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن
در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگری اندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن
قوت معنی نداری حلقهٔ دعوی مگیر طاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، زنهارنامه‌ای است که مخاطب را از بندِ حرص و طمع دنیوی رهایی بخشیده و به سوی حقیقت‌جویی و اخلاص فرامی‌خواند. شاعر با زبانی صریح، پرده از فریب‌های نفس برمی‌دارد و ناپایداری لذات زودگذر را در برابر ابدیتِ وجودِ حق قرار می‌دهد تا انسان را از غفلت بیدار سازد.

در این کلام، بر اهمیتِ عمل صالح به جای دعویِ توخالی تاکید شده است. فضای کلی شعر، تذکری است که با تکیه بر مفاهیم اخلاقی و عرفانی، برتریِ مردانِ راهِ حقیقت را بر اهلِ تظاهر یادآور می‌شود و پایانِ ناگزیرِ زندگی را با لحنی عتاب‌آلود اما خیرخواهانه ترسیم می‌کند.

معنای روان

ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن

ای کسی که قلبت همواره در گروِ طمع و زیاده‌خواهی است و اختیار وجودت را به دست شیطان سپرده‌ای.

نکته ادبی: مرتهن به معنای درگرو نهاده شده، کنایه از اسارتِ قلب در چنگال صفات رذیله.

هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن

آیا هیچ نمی‌اندیشی که پایان کار تو در روز رستاخیز نزد خدایِ بخشنده چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: ذوالمنن صفت خداوند به معنای صاحبِ نعمت‌های فراوان است که در اینجا به معنای مقامِ حسابرسی به کار رفته.

گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن

اگر به دنبال نیاز معنوی نیستی، در پیِ دلیل و برهان هم مرو؛ و اگر توانِ مبارزه در میدانِ حق و باطل را نداری، به مردانِ این راه طعنه نزن.

نکته ادبی: حجت در اینجا به معنای راهنمایِ طریقِ حق است و مپوی به معنای نرو.

یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن

یا از سرِ نادانی مانند خارِ بی‌آب، چشم به دنیا ندوز (حریص نباش)، یا اگر از سرِ کمال و رعنایی هستی، مانند گل، پرده‌ی هستی‌ات را در راهِ رسیدن به معشوق پاره کن.

نکته ادبی: خیرگی به معنای نادانی و حیرتِ ناشی از دنیاطلبی است.

گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کن ور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن

اگر ادعایِ پیروی از موسی (کلیم) را داری، سحرِ فرعونِ هوای نفس را نابود کن و اگر ادعای خلیل‌اللهی داری، وابستگی به غیرِ خدا را در هم بشکن.

نکته ادبی: کلیم و خلیل تلمیح به حضرت موسی و ابراهیم دارند.

همت عالی بباید مرد را در هر دو کون تا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن

مردِ راه باید همتی بلند در هر دو جهان داشته باشد تا بتواند کاخِ بلندِ حقیقت را بر ویرانه‌های دنیای فانی بنا کند.

نکته ادبی: قصرِ مشید به معنای کاخِ افراشته و محکم است.

بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجاز عاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من

از سخن گفتن درباره «من» و «ما» (خودبینی و انانیت) بگذر که این‌ها بازیچه است؛ برای عاشقِ تسلیم‌شده در برابر حق، خودبینی معنایی ندارد.

نکته ادبی: لهو و مجاز کنایه از امور بیهوده و غیرواقعی است.

باز را دست ملوک از همت عالی ست جای جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن

جایگاهِ بازِ شکاری به دلیل همت بلندش، دستِ پادشاهان است، اما جغد به دلیل طبعِ پستی که دارد، در ویرانه‌ها مستقر می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلی است برای مقایسه همتِ مردانِ خدا با فرومایگان.

کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفت کی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن

آدمِ بی‌معرفت چگونه می‌تواند ارزش و حقیقت را درک کند؟ همان‌طور که خری که در گلستان یا ختن باشد، قدرِ مشک را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ عامیانه خر در گلستان که بوی گل را نمی‌فهمد.

ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمع گسترانیدی به جد و هزل طومار سخن

به خاطر طمع، آدم‌هایِ بی‌ارزش را ستایش می‌کنی و برای آن‌ها در جدی و شوخی، طوماری از سخن و مدح می‌بافی.

نکته ادبی: ناسزایان به معنای کسانی که شایسته‌ی ستایش نیستند.

از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگر ننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن

مگر نمی‌بینی که کوه‌کن چقدر رنج می‌کشد تا شاید بتواند گوهری گران‌بها به دست آورد؟

نکته ادبی: اشاره به سختیِ راهِ حقیقت که مشابهِ کارِ دشوارِ کوه‌کنی است.

نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیش نه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن

رنجِ کوه‌کنی از رنجِ بندگیِ خدا بیشتر نیست و گنجِ بهشتِ الهی از گنج‌های دنیوی کم‌ارزش‌تر نیست.

نکته ادبی: مقایسه‌ی رنجِ دنیوی و اخروی.

در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن

خداوندِ آفریننده در ازل، چون روح و جسم را آفرید، آرامشِ دل را تنها در گروِ رنج کشیدنِ تن قرار داد.

نکته ادبی: بیانگرِ لزومِ سختی‌کشیدنِ جسم برای تعالیِ روح.

دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بری با علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن

ادعایِ ایمان می‌کنی ولی از هوای نفست پیروی می‌کنی؟ با حضرت علی (ع) بیعت می‌کنی و در عین حال به فرزندش امام حسن (ع) زهر می‌پاشی (تضاد در رفتار).

نکته ادبی: تلمیحی به نفاقِ در رفتارِ مدعیانِ دروغین.

گر خداجویی چرا باشی گرفتار هوا گر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن

اگر خداجویی، چرا گرفتارِ هوای نفس هستی؟ اگر طالبِ خدایِ بی‌نیاز (صمد) هستی، چرا به دنبالِ بت‌پرستی (وثن) می‌روی؟

نکته ادبی: صمد و وثن تضادِ معنایی دارند.

هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود را هیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن

هیچ‌کس نمی‌تواند دو معبودِ متضاد را بپرستد و کسی ندیده است که شب و روز در یک جایگاهِ واحد با هم باشند (دو امرِ متضاد جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: استدلال منطقی بر محال بودنِ جمعِ دنیا و آخرت.

خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن

ما خرمنِ هستیِ خود را با دستِ خودمان می‌سوزانیم؛ همان‌طور که کرمِ پیله با دستِ خود، پیله‌ای می‌بافد که تبدیل به کفنش می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اینکه انسان خود عاملِ بدبختیِ خویش است.

ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمع رنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن

چگونه لذت‌های دنیا با طمعِ رسیدن به آخرت جمع می‌شود؟ رنجِ دنیا و تلاش برای آن در برابرِ زیبایی‌های معنوی چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: نسرین و سمن نمادِ زیبایی و لطافتِ معنوی هستند.

از پی محنت گرفتاریم در حبس ابد نز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن

ما به خاطرِ رنج و محنت در این زندانِ ابدی (دنیا) گرفتاریم؛ روح برای راحت بودن در این بدن زندانی نشده است.

نکته ادبی: دیدگاهِ عرفانی که بدن را زندانِ روح می‌داند.

صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان سوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن

اگر به دنبالِ حقیقت و معنا هستی، شمع را در لگن ببین که چگونه از سوزِ دل روشن می‌شود (نمادِ سوختن برای رسیدن به نور).

نکته ادبی: تصویری استعاری برای نشان دادنِ راهِ کمال.

نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوا نیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن

برایِ درمانِ دردِ دوری از حق، دارویی جز اخلاص نیست و در برابرِ تیرِ بلا، سپری جز تسلیم وجود ندارد.

نکته ادبی: مجَن به معنای سپر است.

از صف هستی گریز اندر مصاف نیستی در مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن

از صفِ هستی (خودبینی) فرار کن و به صفِ نیستی (فنا در حق) بپیوند؛ در میدانِ نیستی، هیچ‌کس شکست نمی‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنای عرفانی.

ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدی دام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن

اگر می‌خواهی لباسِ هدایت را بر تن کنی، مانند گمراهان، دامِ خودخواهی را دورِ خود نتن.

نکته ادبی: تشبیه خودخواهی به تارهایی که گمراهان به دور خود می‌بافند.

صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد رایض استاد داند شیههٔ زاغ از زغن

با اخلاص و معنا باش و از سر و صدا و ادعاهای توخالی دست بردار؛ مربیِ استاد، شیهه‌ی اسب را از صدای زاغ تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: تفاوتِ بینِ ادعایِ ناشیانه و حقیقتِ استادانه.

آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همی چون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن

کسی که در باغِ بلا، نهالِ رضایت از خدا می‌کارد، چگونه می‌تواند مانند من و تو دل‌بسته‌یِ گل‌هایِ گذرا باشد؟

نکته ادبی: اشاره به صبر و تسلیمِ عارفان در برابر بلاها.

با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منست خویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن

در حالی که سرت پر از فضولاتِ حیوانی (نفسانیات) است، می‌گویی دانشِ من برتر است؟ تو خودت را با چشمِ خودت، نیک دیده‌ای.

نکته ادبی: انتقاد از خودبینی و خودپسندی.

باش تا ظن خبر عین عیان گردد ترا باش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن

صبر کن تا گمانِ تو به یقین تبدیل شود؛ صبر کن تا مارِ مرگ، دهانش را برای تو باز کند.

نکته ادبی: ثعبان به معنای مارِ بزرگ است، کنایه از مرگِ ناگهانی.

در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن

در سرزمینِ تو هرگز ستاره‌ی سهیل طلوع نمی‌کند؛ اگر دیدنِ سهیل را می‌خواهی، باید به سمتِ یمن سفر کنی (حقیقت در هر جایی یافت نمی‌شود).

نکته ادبی: سهیل ستاره‌ای است که در عربستان بیشتر در یمن دیده می‌شد.

ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بود با لبی چون ناردانه قامتی چون نارون

ایمنیِ کامل فقط برای کسی است که قامتی لطیف (مانند درخت نارون) و لبی مانند دانه انار دارد (توصیفِ زیباییِ ظاهر در کنارِ پاکی).

نکته ادبی: توصیفی ادبی از کمالِ ظاهری و باطنی.

باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حق باش تا در کف نهندت نامهٔ سر و علن

صبر کن تا اعضای بدنت در روزِ حساب بر اعمالت شهادت دهند؛ صبر کن تا نامه‌ی اعمالِ آشکار و نهانت را به دستت بدهند.

نکته ادبی: تلمیح به آیاتِ قرآن درباره‌ی گواهیِ اعضا در روزِ قیامت.

دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بی هشان دانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن

آنگاه درمی‌یابی که این غرور، خوابِ بیهوشان بوده است و می‌فهمی که این ترفیع و مقام، بادی بیش نبوده است.

نکته ادبی: بادبزن (بادخن) استعاره از پوچی و ناپایداری است.

هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته گر چه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن

اجل (مرگ) مانندِ چنبره است و ما مانندِ ریسمانی پیچ‌خورده‌ایم؛ هرچه هم که ریسمان بلند باشد، سرانجام به چنبره می‌رسد (مرگ سرنوشتِ همگان است).

نکته ادبی: تشبیه مرگ به حلقه و انسان به ریسمان.

تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن

تا وقتی که در دلت مثلِ قارون گنج‌هایِ طمع داری، چگونه از اویس (زهد) سخن می‌گویی و در مسیرِ او گام برمی‌داری؟

نکته ادبی: تضادِ شخصیتِ قارون (نماد ثروت) و اویس (نماد زهد).

ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باش چند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن

ای سنایی، نسبت به تظاهر به پارسایی و عافیت‌طلبیِ بیهوده، بی‌تفاوت باش؛ تا کی می‌خواهی فقط حرف بزنی و عمل نکنی؟

نکته ادبی: خطاب به خودِ شاعر و پرهیز از تظاهر.

گر کنی زین پس بجز توحید و جز وعظ امتحان ز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن

اگر پس از این، به جز توحید و موعظه به چیز دیگری بپردازی، بدون شک در امتحانِ آخرت، مردود خواهی شد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به نتایجِ اعمال.

در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگری اندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن

در نمایش و آزمایشِ زندگی وقتی خوب دقت کنی، می‌بینی که تفاوتِ آشکاری میانِ آن شیرِ بیشه و این اسبِ بی‌عار وجود دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای تفاوتِ جوهرِ مردانِ خدا و مدعیان.

قوت معنی نداری حلقهٔ دعوی مگیر طاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن

اگر توانِ درکِ حقیقت را نداری، ادعایِ بزرگ نکن؛ اگر طاعت و بندگیِ زیبایی نداری، به امیدِ آخرت تکیه مکن.

نکته ادبی: نصیحتی اخلاقی بر لزومِ هماهنگیِ ادعا و عمل.

آرایه‌های ادبی

تلمیح گر کلیمی... ور خلیلی

اشاره به داستان‌های حضرت موسی و ابراهیم برای تبیینِ راهِ حق.

تشبیه چون خار... چون گل

مقایسه‌ی وضعیتِ انسان‌های غافل با خار و عارفان با گل.

استعاره قصرِ مشید

نمادِ جایگاهِ رفیعِ حقیقت و ایمان که بر ویرانه‌های دنیا بنا می‌شود.

تضاد باز... جغد

تقابلِ همتِ عالیِ انسانِ عارف با همتِ پستِ انسانِ فرومایه.

تمثیل کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن

تمثیلی برای نشان دادنِ نقشِ انسان در نابودیِ خویشتن.

ایهام سهیل

هم ستاره‌ای در آسمان و هم کنایه از هدایت و حقیقت که باید به دنبال آن رفت.