دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی

سنایی
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن
سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن
چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا فوطهٔ کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن
بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گر شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن
بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن
من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین: کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن
باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن
مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من
رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن
سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن
راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون
نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین جز به پیش راستی چفته نشد چون نون «ان»
شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن
چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب نعره های «طرقوا» برخیزد از جان در بدن
ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف «لم» برتری از علم او زاید چو نصب از حرف «لن»
من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این کز تو خوشتر چیست؟ گوید: مجلس قاضی حسن
نجم را باغ این ثنا می گفت وز شاخ چنار فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن
شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن
چون به منیر برشوی «والشمس» خواند آسمان چون فرود آیی ازو «والنجم» خواند ذوالمنن
ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن
انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی پردهٔ خلقان تویی چون روی بنماید محن
این بتان کامروز بینی از سر دون همتی بندهٔ یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن
اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن
سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصل گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن
شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن
این خطابت از دو معنی چون برون آید همی گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن
اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن
زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن
روضهٔ شرع معین الدین ز بهر عز دین از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن
هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن
نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن
مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن
گر چه در میدان قالی لیکن از روی خرد رفته ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من
از برای انتظار مجلست را روز و شب گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن
شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن
گر تن ما جامهٔ عیدی ندارد گو مدار چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن
جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن
افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن
تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن
مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن
باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال باد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن
شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من
تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ تا نگردد شیر غرنده شکار پیره زن
تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن
کام دین داران تو جوی و نام دین داران تو بر شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با توصیفی لطیف و شاعرانه از فصل بهار آغاز می‌شود که در آن شاعر، طبیعت را نه در ظاهرِ مادی، بلکه به مثابه جلوه‌ای از حیاتِ معنوی و آزادیِ جان از قیدِ تن تصویر می‌کند. سنایی با بهره‌گیری از این فضای روحانی، به ستایش «نجم‌القضات» می‌پردازد و او را نه تنها فقیهی برجسته، بلکه مرشدی می‌داند که همچون سلطان محمود غزنوی، «بت‌شکن» است؛ با این تفاوت که بت‌های او، بت‌های نفس و دنیاپرستی هستند.

در بخش‌های میانی و پایانی، شاعر بر جایگاه ممتاز این شخصیت در دین‌داری و علم تأکید کرده و با استفاده از دانشِ کلامی و ادبی، توانمندیِ علمی و زهدِ او را می‌ستاید. سنایی خود را در کنار او به عنوان ستایشگر می‌بیند و با تکیه بر استعارات عرفانی و اشارات قرآنی، جایگاه این قاضی را فراتر از عالمِ مادی دانسته و برای بقای او و تأثیرگذاری‌اش در دین دعا می‌کند.

معنای روان

دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن

دیروز از شدت دلتنگی زمانی در چمن قدم زدم و در آنجا جهانی از جان‌های زنده و رها از زندان تن را مشاهده کردم.

نکته ادبی: طوف کردن به معنای گشتن و دور زدن است. استعاره از رهایی روح از قید بدن.

بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن

پرندگان بدون شادیِ ظاهری خوش‌دل‌اند، باد بدون آنکه چیزی طلب کند در حرکت است، درخت بدون دهان می‌خندد و چمن بدون زبان سخن می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به زبان حالِ موجودات که بدون ابزار مادی، حقیقتِ هستی را نمایش می‌دهند.

سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن

گل سوسن در آنجا تا میان درخت سرو قد کشیده و گل نرگس در کنار نسترن به آرامی خوابیده است.

نکته ادبی: تشبیه و تصویرسازیِ باغ در بهار.

چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا فوطهٔ کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن

بنفشه در برابر آواز خوش بلبل، لباس کبود خود را چاک داده و گل‌های دیگر همچون سمن در اطراف پراکنده‌اند.

نکته ادبی: فوطهٔ کحلی به معنای پارچه‌ای به رنگ سرمه‌ای یا کبود است.

بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گر شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن

شاخه‌های ارغوان همچون گردنبند عروس و خوشه‌های گل یاسمن همچون رشته‌های مروارید، باغ را آراسته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه خوشه‌های گل به جواهرات عروس برای زیبایی تصویر.

بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن

بوی خوش از درونِ گل بیرون می‌تراود و عطارِ طبیعت در حال ساختنِ مشک است؛ نقش‌های زیبایی در بیرون پدیدار است و نقاشِ ازل در درون مشغولِ نقش‌آفرینی است.

نکته ادبی: استعاره از فاعلیتِ خداوند در طبیعت.

من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین: کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن

من در آن صحرای دل‌انگیز با دلِ خود می‌گفتم: عجب صحرای عقل‌افزایی است و عجب وطنِ جان‌پروری.

نکته ادبی: صحرای خوش نماد عالم هستی است.

باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن

ای سنایی! باغ از راهِ چشم واردِ وجودت شد؛ آیا تو واقعاً مبهوت این آواز و رنگ و بو شده‌ای؟

نکته ادبی: شاعر خود را خطاب قرار می‌دهد تا از ظاهر‌بینی بپرهیزد.

مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من

مجلسِ نجم‌القضات و قاری را بنگر تا از خود، از بلبل و حتی از منِ شاعر رها شوی.

نکته ادبی: دعوت به گذر از زیبایی‌های ظاهری و توجه به حقیقتِ معنوی.

رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن

ای آدمِ ساده‌دل، چرا این همه به رنگ و بوی باغ دلبسته‌ای؟ دلِ آگاه هرگز اسیر این تزویرها و ظاهر‌سازی‌ها نمی‌شود.

نکته ادبی: تزویر در اینجا به معنای فریبندگیِ ظواهرِ دنیوی است.

سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن

به نزد قاضی برو که همه مردمان، هم در خطا و هم در کمال، چاکر و بندهٔ خلق و خوی او هستند.

نکته ادبی: مدحِ تواضع و منشِ اجتماعی قاضی.

راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون

درست است که تو در نارون قامتی راست می‌بینی، اما از روی ضعف می‌بینی؛ چرا که نارون با هر بادی خم می‌شود.

نکته ادبی: نقدِ ظاهرِ ناپایدار در برابر حقیقتِ استوار.

نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین جز به پیش راستی چفته نشد چون نون «ان»

نجم‌الدین چنان استقامتی دارد که در راه دین، جز در برابر حق، هرگز همچون حرف «نون» خم نشد.

نکته ادبی: اشاره به شکل حرف «نون» که خمیده است و کنایه از کرنش نکردن در برابر غیر حق.

شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن

اگر چرخ روزگار، شمعِ ما (قاضی) را در این دنیای خاکی محقر کرده، اما برای گوشِ هوشمندان، سخنِ او بسیار ارزشمند است.

نکته ادبی: لگن استعاره از تحقیر و حقارتِ مادی در برابرِ ارزشِ معنوی سخن اوست.

چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب نعره های «طرقوا» برخیزد از جان در بدن

هنگامی که او لب به سخن می‌گشاید و افکارش را بیان می‌کند، چنان شور و حالی ایجاد می‌شود که گویی جان‌ها در بدن فریادِ «طرقوا» (راه باز کنید) سر می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به تکریم و احترامِ عارفانه به کلامِ حق.

ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف «لم» برتری از علم او زاید چو نصب از حرف «لن»

آرامش از حلمِ او برمی‌خیزد همچنان که جزم بر حرف «لم» می‌نشیند؛ برتریِ علمی او چنان است که نصب بر حرف «لن» را سبب می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نحوی برای تبیینِ جایگاهِ علمی و اخلاقی.

من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این کز تو خوشتر چیست؟ گوید: مجلس قاضی حسن

من چه بگویم؟ اگر از بهشت برین بپرسی که چه چیزی از تو خوش‌تر است؟ پاسخ می‌دهد: مجلسِ قاضی حسن.

نکته ادبی: اغراق در توصیفِ کمالِ مجلسِ او.

نجم را باغ این ثنا می گفت وز شاخ چنار فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن

این مدحِ من نیست، بلکه باغ دارد این ثنا را می‌گوید و فاخته از روی شاخ چنار با آوازش می‌پرسد که آن انجمن کجاست؟

نکته ادبی: نسبت دادنِ مدح به طبیعت برای تأکید بر مقبولیتِ او.

شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن

ای بزرگوار! برای دفعِ چشم‌زخمِ تو، فقرایِ عاشق خرقه می‌دهند و برهمن بتِ خود را می‌سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و هیبتِ معنوی او که بت‌پرست را به حقیقت نزدیک می‌کند.

چون به منیر برشوی «والشمس» خواند آسمان چون فرود آیی ازو «والنجم» خواند ذوالمنن

وقتی به مقامِ عالی می‌رسی، آسمان سوره «الشمس» را برایت می‌خواند و وقتی از آن مقام پایین می‌آیی، سوره «النجم» را برایت می‌خواند.

نکته ادبی: اشاره به آیات قرآن که نشان‌دهنده عظمت و جایگاهِ آسمانیِ اوست.

ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن

ای کسی که از معدنِ وجودت یاقوتِ علم را به دوستان نثار می‌کنی و برای دشمنان، ردِ تو تابوتِ گمان‌های باطلشان است.

نکته ادبی: تضاد میان علم‌بخشی به دوستان و نابودیِ گمان‌های دشمنان.

انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی پردهٔ خلقان تویی چون روی بنماید محن

تو پناهگاهِ دل‌هایی، آن‌گاه که روزگار به ما پشت می‌کند؛ و تو پرده‌پوشِ مردمی، آن‌گاه که مشکلات چهره می‌نمایند.

نکته ادبی: توصیفِ نقشِ حمایتیِ او در سختی‌ها.

این بتان کامروز بینی از سر دون همتی بندهٔ یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن

این بت‌هایی که امروز می‌بینی، از سرِ نادانی بندهٔ یک بتِ کوچک می‌شوند، وقتی که بهایی بابت آن بپردازند.

نکته ادبی: نقدِ دنیاپرستی و مادی‌گراییِ مردمِ آن عصر.

اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن

در این بتخانهٔ دنیا، قاضی صدها هزار بت دید، اما از سرِ بلندنظری، هرگز بندهٔ هیچ‌کدام نشد.

نکته ادبی: تأکید بر زهد و آزادگیِ او از تعلقات دنیوی.

سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصل گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن

سوسنِ آزاده را می‌بینی که با وجود ده زبان در یک دهان، اگر تاییدِ حق نباشد، گنگ و ساکت است.

نکته ادبی: سوسن به داشتنِ گلبرگ‌های شبیه زبان معروف است، اما شاعر می‌گوید بدونِ حقیقت، این ظواهر بی‌فایده است.

شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن

اما آن شمعِ دین (قاضی) را ببین که با یک زبان، در یک زمان، صدها نوع سخنِ حکمت‌آمیز در راه دین می‌گوید.

نکته ادبی: تضاد میانِ سوسنِ خاموش و قاضیِ ناطقِ به حق.

این خطابت از دو معنی چون برون آید همی گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن

این ستایشِ من دو معنا دارد؛ اگر تو را «نجم» بخوانم به معنای ستاره است و اگر «مجن» بخوانم، به معنای سپر است.

نکته ادبی: ایهام در نامِ ممدوح (نجم) که هم به معنای ستاره و هم به معنای سپر (مجنه) است.

اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن

در آن لحظه که همنامت (شاید اشاره به داستانی تاریخی) از دست دشمن زهر خورد، دوستان از غصه پرخون شدند.

نکته ادبی: اشاره به واقعه‌ای تاریخی درباره شخصی هم‌نامِ ممدوح.

زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن

اگر از این سخنانِ ستایش‌آمیز لبش خالی نبود، زهره‌اش خون می‌شد و همچون مشکِ سیاه با شیر مخلوط می‌گشت.

نکته ادبی: توصیفی دشوار از شدتِ تأثر و کیفیتِ کلام.

روضهٔ شرع معین الدین ز بهر عز دین از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن

شرعِ معین‌الدین برای سربلندیِ دین، از جمالِ کلامش هم بهشتِ عدن می‌شود و هم شهری استوار.

نکته ادبی: تجلیل از جایگاهِ فقهیِ او.

هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن

هر دلی که به واسطه عشق به دنیا و مقام، بتخانه شده بود، تو آن را سوزاندی و آن بت‌ها را در هم شکستی.

نکته ادبی: قاضی به عنوان بت‌شکنِ نفسِ دیگران.

نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن

تو از تبارِ محمودیان هستی و برای سربلندی دین، همچون محمودِ غزنوی، بت‌شکن و بت‌سوز هستی.

نکته ادبی: تشبیه قاضی به محمود غزنوی که به بت‌شکنی شهرت داشت.

مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن

مدعیانِ زیادی در این راه داری، اما دانا می‌داند که سوسن (اصیل) را از خار و خار را از سمن تشخیص دهد.

نکته ادبی: تمایز قائل شدن میانِ مدعیانِ دروغین و عالمِ حقیقی.

بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن

بدونِ زیبایی یوسف و بدون سوز و گداز یعقوب، نمی‌توان از هر باد و هر لباسی توتیا (داروی چشم) ساخت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه کمال به سادگی به دست نمی‌آید.

گر چه در میدان قالی لیکن از روی خرد رفته ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من

اگرچه در ظاهر در میدانِ قال و مقال هستی، اما از نظرِ خرد به جایی رسیده‌ای که آنجا نه من می‌گنجد و نه تو.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا و توحید.

از برای انتظار مجلست را روز و شب گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن

اگر به خاطر مصلحت نبود، از شدتِ اشتیاق برای دیدارِ مجلسِ تو، شب و روز از دستِ خود رها می‌شدم (می‌مردم).

نکته ادبی: اغراق در اشتیاق به دیدارِ ممدوح.

شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن

شاد باش ای بلبلی که برای توصیفِ تو، طوطیِ گویا هم از تعجبِ کلامت ذوب می‌شود.

نکته ادبی: مدحِ بلاغتِ ممدوح.

گر تن ما جامهٔ عیدی ندارد گو مدار چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن

اگر تنِ ما لباسِ عیدی ندارد، بگذار نداشته باشد؛ چرا که وقتی جانِ آدمی لباسِ تقوا پوشید، بدنِ عریان هم لباسِ دیوانگی (اهریمنی) است.

نکته ادبی: تأکید بر زینتِ معنوی در برابر زینتِ مادی.

جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن

جانِ ما چنان لباسِ اوصافِ تو را پوشیده که هیچ‌گاه با فنا از میان نمی‌رود.

نکته ادبی: پوشیدنِ لباسِ اوصافِ ممدوح به معنای کسبِ کمالاتِ اوست.

افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن

در روز عید، از گردِ نعلِ اسبت افسری می‌سازم و همچون شمع، با سرِ پرنور و دلی سوخته حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: نشان دادنِ فروتنی و اشتیاقِ شاعر.

تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن

تا جایی که ستارگانِ آسمان از روی تهنیت و تبریک می‌گویند که چه کسی اینچنین جانِ خود را بر سرِ راهِ دوست فدا کرده است.

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ ارادتِ شاعر.

مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن

مداحِ تو هرگز عریان و بی‌پناه نمی‌ماند، زیرا اگر مدحِ تو را بر مریدِ مرده هم بخوانند، او از کفن برمی‌خیزد (زنده می‌شود).

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ مدح و منزلتِ ممدوح.

باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال باد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن

عمر و عزتِ تو در این زمانه همیشه پایدار باد و جسم و جانت تا روز محشر از هرگونه خواب‌آلودگی و غفلت دور باد.

نکته ادبی: دعای خیر برای بقای ممدوح.

شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من

از من و از خودت شادمان باش که در شعر و نثر، نه در خراسان کسی چون تو زاده شد و نه در غزنین کسی چون من.

نکته ادبی: فخرفروشیِ شاعرانه به یگانگیِ خود و ممدوح.

تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ تا نگردد شیر غرنده شکار پیره زن

تا زمانی که صعوه (پرنده کوچک) عقاب نمی‌شود و شیرِ غرنده به شکارِ پیره‌زن نمی‌افتد (یعنی تا جهان باقی است).

نکته ادبی: سوگندِ ادبی به استمرارِ ناممکنات برای بقایِ عمرِ ممدوح.

تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن

تا جهان باقی است، نقشِ دین را بر آن ترسیم کن و تا آسمان برپاست، فرشِ دین را بر آن بگستران.

نکته ادبی: دعوت به ترویجِ دین.

فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن

بهارت و روزِ عیدت فرخنده باد، ای کسی که بقای تو برای مرد و زن همچون بهار و عید است.

نکته ادبی: مدحِ جامع و دعایِ نهایی.

کام دین داران تو جوی و نام دین داران تو بر شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

آرزوهای دین‌داران را برآورده کن، نامشان را بلند آوازه ساز، ریشهٔ بدگویان را بسوزان و ریشهٔ بددینان را از بیخ بکن.

نکته ادبی: دعایِ قاطع برای پیروزیِ دین‌داران و شکستِ بدخواهان.

آرایه‌های ادبی

ایهام نجم

هم به معنای ستاره و هم نامِ ممدوح (نجم‌الدین).

تلمیح والشمس / والنجم

اشاره به سوره‌های قرآن و جایگاهِ رفیعِ ممدوح.

تشخیص (شخصی‌انگاری) بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن

بخشیدنِ ویژگی‌های انسانی به عناصرِ طبیعت.

تلمیح محمودیان

اشاره به سلطان محمود غزنوی و عملِ بت‌شکنی او.

استعاره بتخانه / بت

نمادِ تعلقاتِ دنیوی و نفسانی که باید در برابرِ حقیقت شکسته شوند.

کنایه نون «ان»

اشاره به شکلِ خمیده حرف نون در مقابل استقامتِ دین‌داران.