دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح علی بن حسن

سنایی
گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن
کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من
جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن
های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن
تا شراب عاشقان نوشی ز دست نیکوان تا زمانی خویشتن بینی جدا از خویشتن
سوخته بینی دلی در بیم هجران ساخته همچو جان عاشقان در دام زلف پرشکن
ایستاده زان یکی بر پای چون شمعی برنگ و آن دیگر دست کرده بر سر زانو لگن
آن یکی از خواجگی پیراهن اندر پاکشان و آن دیگر برکشیده بر سر از تن پیرهن
شاهد حال یکی حالی و آن دیگری آتش بی دود غیرت گشته پیش باب زن
خاک کوی دوست بر سر کرده مهجوری ز درد دیگری فتنه شده بر ربع و اطلال و دمن
مطربان در من یزید افگنده نعمتهای خویش ماه رویان پیش ایشان پای کوب و دست زن
این جهان با تن مساعد آن جهان با روح یار مژده داده مر روانها را ز لذتها بدن
خیل مستان بر بساط نردبازان گشته جمع کعبتین گردان و نظاره بمانده مرد و زن
یا کدام از ما بماند یا کدام از ما برد یا به نام که برآید نعره ای زان انجمن
دل به دست دوست همچون یوسف اندر من یزید برده او را بی گنه افگنده در چاه ذقن
گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشر و نشر و دفع و منع و گیر و دار و عفو و من
عاشقی دعوی کنی انصاف معشوقت بده ناجوانمردی کنی لاف جوانمردی مزن
مردهٔ هجرم حیات من به وصل روی تست گور من در کوی خود کن دلق خود سازم کفن
زنده گرداند وصال روی تو جسم مرا راست هم چونان که عالم را جمال بوالحسن
آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید تا مقام خویش را در خورد خود سازد وطن
از علو قدر و عدل او زمانه بشکفد چون ببیند بر سر نامه علی ابن حسین
هر علی را کو اضافت منزلت پیدا کند ننگرند اندر اضافت زیرکان با فطن
یا اضافت را بدو عزست یا او را بدو گرچه راهن را نباشد انفعال مرتهن
این حسن را زین اضافت منزلت نفزود و قدر کاین نسب را کرده ام با من جمالش مقترن
ای جمال اهل بیت خویش و فخر دودمان اهل بیت خویش را گشتستی از طغیان مجن
جود ایشان را وجود اندر عدم پیوسته بود شخص جود تو گرفت الفاظ ایشان را دهن
گر خرد معنی کند احوال این گردنده را بر رسد از وی بگوید شرح احوال زمن
لیک ایشان غافلند از گردش چرخ بلند تا تو اندر پیش ایشانی چو سیف ذوالیزن
این جهان چاهیست هر کس بر حد و مقدار خویش ساخته ست از مکر و از تلبیس مرچه را رسن
هر کرا دایه شود گردون زمین گهواره گیر روز و شب بستان محنت گشته پستان لبن
هر که داند کو همی با پروریدهٔ خود چه کرد زو عجب باشد که گردد بر جمالش مفتتن
حبذا مرغی که او را سازی از انگشت بال تا بر انگشتان رود از دار دنیا محتزن
بر زمین سیم اشک ناب را صورت کند ذات آن صورت ز چین آرد به ماچین یاختن
شکلها پیدا شود در طبع و عقل از او بر او گنجها از وی پدید آرند سادات سخن
گاه از آن گنجش فتن برخیزد اندر ملکها گاه بنشیند چو بر خیزد ز معنیها فتن
بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن
مر مرا در مرغزار معرفت باشد مقام صید باز اندر هوا نشناسم از صید زغن
در وثاق من نباشد جز همه باز سفید در یمین من نباشد جز یمینی از یمن
ای دریغا خانمان من به دست ناکسان شد چنان برکنده چون صنعا به دست اهرمن
هر که را اخلاص کردم در ضمیر خویش باز زو لگد خوردم بمالش چون ادیم اندر عدن
چو به تخلیط اندرون کژدم شدند این مردمان شد فسون کژدم اندر حق ایشان شعر من
تا جهان کون و فسادست و فنا جفت بقاست تا به چشم عاشقان باشند معشوقان وثن
تا وثن را از شمن امید باشد کهتری تا سبیل مهتری باشد وثن را بر شمن
عز و دولت با بقا و نعمتت پیوسته باد دوستانت را مباد از بی نواییها حزن
از حزن خالی مبادا خاندان دشمنانت مر ترا هرگز مبادا درد و اندوه و حزن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده، با فضایی عارفانه و شوریده آغاز می‌شود که در آن شاعر، مخاطب را به عبور از تعلقات ظاهری و پیوستن به جمع جوانمردان و اهل‌دل دعوت می‌کند. میخانه در این کلام، نمادی از ساحتِ شهود و گذشتن از خویشتنِ خویش است تا سالک بتواند به حقیقتی ورای مادیات دست یابد.

در ادامه، متن با گذر از توصیف‌های عرفانی، به ستایشِ ممدوح (علی) می‌پردازد. شاعر با تقبیحِ بی‌وفاییِ دنیا و مردمِ ریاکار، جایگاهِ رفیعِ ممدوح را تبیین کرده و با استفاده از تلمیحاتِ تاریخی و اسطوره‌ای، از او به عنوان تکیه‌گاهی در برابرِ ستم و بدی‌ها یاد می‌کند و سرانجام کلام را با دعای خیر برای بقای دولتِ او به پایان می‌برد.

معنای روان

گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن

اگر توانِ مالی یا شایستگیِ لازم برای دست‌یابی به شرابِ عشقِ محبوب را نداری، پس خود را به میخانه‌ی جوانمردی و فتوت بینداز تا از طریقِ ایثار و بخشش، به آن دست یابی.

نکته ادبی: ثمن: قیمت و بها؛ خرابات جوانمردی: استعاره از جایگاهِ رندان و اهلِ معرفت که در آنجا خودپرستی را کنار می‌گذارند.

کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من

این میخانه سرشار از نعمت‌های بی‌کرانِ الهی (همچون مَن و سلوی که برای بنی‌اسرائیل نازل می‌شد) است، تا زمانی که از این نعمات بهره‌مند شوی، لطف و منّتِ الهی را درک خواهی کرد.

نکته ادبی: من و سلوی: غذای لذیذی که خداوند برای قوم موسی در بیابان نازل می‌کرد.

جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن

در باغ‌هایِ دلبران، جویِ آبی روان می‌بینی و عاشقانی را مشاهده می‌کنی که با جامِ شراب، در میانِ چمن‌ها خرامان و سرمست هستند.

نکته ادبی: چمان: خرامان و با ناز راه رفتن.

های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن

هیاهو و فریادِ عاشقان و معشوقان به گوش می‌رسد و هر کدام از آن‌ها در حالِ آزمودنِ قدرتِ دلبریِ خویش هستند.

نکته ادبی: ممتحن: آزمایش‌کننده یا کسی که موردِ آزمون قرار می‌گیرد.

تا شراب عاشقان نوشی ز دست نیکوان تا زمانی خویشتن بینی جدا از خویشتن

وقتی از دستِ خوبان و نیک‌سیرتان، شرابِ عشق بنوشی، به حالتی می‌رسی که گویی خودت را از خودِ فانی‌ات جدا می‌بینی و به فنایِ فی‌الله می‌رسی.

نکته ادبی: خویشتنِ جدا از خویشتن: اشاره به مراحلِ عرفانی و گذشتن از «منِ» مجازی.

سوخته بینی دلی در بیم هجران ساخته همچو جان عاشقان در دام زلف پرشکن

دلی را می‌بینی که در شعله‌هایِ ترسِ از دوریِ معشوق سوخته است و مانندِ جانِ عاشق، در دامِ گیسوانِ پرچین و شکنِ یار گرفتار شده است.

نکته ادبی: زلفِ پرشکن: نمادِ پیچیدگیِ و گیراییِ جمالِ معشوق.

ایستاده زان یکی بر پای چون شمعی برنگ و آن دیگر دست کرده بر سر زانو لگن

یکی از عاشقان مانندِ شمعی روشن و استوار ایستاده است و دیگری از شدتِ خستگی یا اندوه، دستش را بر زانو گذاشته است.

نکته ادبی: لگن در اینجا به معنایِ تکیه‌گاهِ دست یا وضعیتی نشسته‌گونه است.

آن یکی از خواجگی پیراهن اندر پاکشان و آن دیگر برکشیده بر سر از تن پیرهن

یکی از شدتِ ثروت و خواجگی، لباس‌هایِ فاخر می‌پوشد و دیگری که درویش‌صفت است، از شدتِ تنگدستی یا بی‌رغبتی، پیراهن بر سر کشیده است.

نکته ادبی: پیراهن بر سر کشیدن: کنایه از پوشاندنِ سر یا فقر و انزوا.

شاهد حال یکی حالی و آن دیگری آتش بی دود غیرت گشته پیش باب زن

یکی در پیِ تماشایِ زیباییِ معشوق است و دیگری به خاطرِ غیرت و حسادت، در حضورِ معشوق، مانندِ آتشی است که دود ندارد (پنهانی می‌سوزد).

نکته ادبی: آتشِ بی‌دود غیرت: کنایه‌ای دقیق از سوزشِ درونی که ظاهر نمی‌شود.

خاک کوی دوست بر سر کرده مهجوری ز درد دیگری فتنه شده بر ربع و اطلال و دمن

یکی از شدتِ دوری و رنج، خاکِ کویِ یار را بر سر می‌ریزد و دیگری در اندوهِ ویرانه‌هایِ به‌جامانده از معشوق، گرفتارِ حسرت شده است.

نکته ادبی: ربع و اطلال و دمن: مکان‌های باقی‌مانده از خانه و زندگیِ گذشتگان که یادآورِ فراق است.

مطربان در من یزید افگنده نعمتهای خویش ماه رویان پیش ایشان پای کوب و دست زن

نوازندگان در میانِ جمع، نغمه‌سرایی می‌کنند و زیبارویان در برابرِ آنان با پای‌کوبی و دست‌افشانی حضور دارند.

نکته ادبی: من یزید: اشاره به بخشی از شعری است که به مفهومِ «چه کسی بیشتر می‌بخشد» یا محیطِ پرجنب‌وجوش است.

این جهان با تن مساعد آن جهان با روح یار مژده داده مر روانها را ز لذتها بدن

این جهانِ مادی با جسمِ انسان سازگار است و آن جهانِ باقی با روحِ یار؛ و جسم به روح مژده می‌دهد که لذت‌هایِ معنوی در انتظارِ اوست.

نکته ادبی: مساعد: موافق و سازگار.

خیل مستان بر بساط نردبازان گشته جمع کعبتین گردان و نظاره بمانده مرد و زن

گروهی از مستان بر سرِ بساطِ بازیِ نرد جمع شده‌اند؛ تاس‌ها در حرکتند و مرد و زنِ دیگر، تنها تماشاگرِ این صحنه هستند.

نکته ادبی: کعبتین: دو تاسِ بازی نرد.

یا کدام از ما بماند یا کدام از ما برد یا به نام که برآید نعره ای زان انجمن

همگی منتظرند ببینند چه کسی در این بازی (زندگی) باقی می‌ماند، چه کسی برنده می‌شود و در نهایت نامِ چه کسی با فریادِ پیروزی در این جمع طنین‌انداز می‌شود.

نکته ادبی: انجمن: مجمعِ بازی‌کنندگان.

دل به دست دوست همچون یوسف اندر من یزید برده او را بی گنه افگنده در چاه ذقن

دل، نزدِ معشوق مانندِ یوسف در چاه است که بی‌گناه در چاهِ زنخدانِ (گودیِ چانه) او افکنده شده است.

نکته ادبی: ذقن: چانه و گودیِ آن که به چاهِ یوسف تشبیه شده است.

گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشر و نشر و دفع و منع و گیر و دار و عفو و من

اگر می‌خواهی روزِ قیامت را به چشم ببینی، به صحنه‌یِ عشق‌بازی بنگر که در آن حشر و نشر، بازداشتن و عفو کردن و درگیری‌ها وجود دارد.

نکته ادبی: من: به معنای منت گذاشتن یا موهبت دادن.

عاشقی دعوی کنی انصاف معشوقت بده ناجوانمردی کنی لاف جوانمردی مزن

اگر ادعایِ عاشقی می‌کنی، پس انصافِ معشوق را رعایت کن؛ نمی‌شود ناجوانمردی کنی و هم‌زمان دم از جوانمردی بزنی.

نکته ادبی: لاف زدن: ادعایِ توخالی کردن.

مردهٔ هجرم حیات من به وصل روی تست گور من در کوی خود کن دلق خود سازم کفن

من در فراقِ تو مرده‌ام و زندگیِ من تنها به دیدارِ رویِ توست؛ گورِ مرا در کوچه‌ی خودت قرار ده و دلقِ (لباسِ کهنه) خود را برایم کفن کن.

نکته ادبی: دلق: لباسِ پشمین و کهنه‌ی صوفیان.

زنده گرداند وصال روی تو جسم مرا راست هم چونان که عالم را جمال بوالحسن

همان‌طور که جمالِ ابوالحسن (امیرالمؤمنین) به عالم جان می‌بخشد، دیدارِ رویِ تو نیز جسمِ مرا زنده می‌کند.

نکته ادبی: بوالحسن: کنیه‌ی امام علی (ع) که در اینجا به عنوانِ الگو آورده شده است.

آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید تا مقام خویش را در خورد خود سازد وطن

آن علی (امیرالمؤمنین) که روزگار او را به خاطرِ زیبایی و احسان برگزید تا جایگاهِ رفیعش را در خورِ شأنِ خودش وطن سازد.

نکته ادبی: خورد: شایسته و درخور.

از علو قدر و عدل او زمانه بشکفد چون ببیند بر سر نامه علی ابن حسین

از بزرگیِ قدر و عدالتِ او، زمانه شکوفا می‌شود، آنگاه که نامِ علی بن حسین را بر سرِ نامه (یا منشور) می‌بیند.

نکته ادبی: علی بن حسین: ممدوحِ شاعر.

هر علی را کو اضافت منزلت پیدا کند ننگرند اندر اضافت زیرکان با فطن

خردمندانِ هوشیار، تنها به نامِ «علی» نگاه نمی‌کنند، بلکه به آن نسبتی که موجبِ ارتقایِ منزلت می‌شود، توجه دارند.

نکته ادبی: فطن: باهوش و زیرک.

یا اضافت را بدو عزست یا او را بدو گرچه راهن را نباشد انفعال مرتهن

آیا شرافت از آنِ اوست یا آن نسبت شرافت دارد؟ اگرچه در رابطه‌ی رهنی، گروگان تأثیرِ چندانی در کیفیتِ رهن ندارد.

نکته ادبی: راهن و مرتهن: اصطلاحِ حقوقی که به رابطه دو طرف اشاره دارد.

این حسن را زین اضافت منزلت نفزود و قدر کاین نسب را کرده ام با من جمالش مقترن

این حسن (جمال) با این نسبت، قدر و منزلتی نیافت، بلکه من این نسبت را با جمالِ او گره زده‌ام.

نکته ادبی: مقترن: متصل و پیوسته.

ای جمال اهل بیت خویش و فخر دودمان اهل بیت خویش را گشتستی از طغیان مجن

ای که مظهرِ زیباییِ اهلِ بیت هستی و مایه‌ی افتخارِ دودمانِ خویش، تو برایِ خانواده‌ات در برابرِ طغیان و ستم، سپری شده‌ای.

نکته ادبی: مجن: سپر و وسیله‌ی دفاعی.

جود ایشان را وجود اندر عدم پیوسته بود شخص جود تو گرفت الفاظ ایشان را دهن

وجودِ جود و بخششِ آنان همیشه در هستی جاری بود، اما شخصِ تو (با کردارت) به کلامِ آنان برایِ توصیفِ سخاوت، دهان بخشیدی.

نکته ادبی: شخصِ جود: تجسمِ عینیِ سخاوت.

گر خرد معنی کند احوال این گردنده را بر رسد از وی بگوید شرح احوال زمن

اگر خرد بخواهد حقیقتِ این جهانِ گردان را تفسیر کند، به درکِ احوالِ زمانه می‌رسد و شرحِ آن را باز می‌گوید.

نکته ادبی: گردنده: کنایه از چرخِ فلک و روزگار.

لیک ایشان غافلند از گردش چرخ بلند تا تو اندر پیش ایشانی چو سیف ذوالیزن

اما آنان (مردمِ عادی) از گردشِ روزگارِ بلند غافل‌اند، در حالی که تو در برابرِ مشکلات، مانندِ شمشیرِ «ذوالیزن» هستی.

نکته ادبی: سیف ذوالیزن: از پهلوانانِ اسطوره‌ایِ یمن که به دلیری مشهور بود.

این جهان چاهیست هر کس بر حد و مقدار خویش ساخته ست از مکر و از تلبیس مرچه را رسن

این جهان مانندِ چاهی است که هر کس به اندازه‌یِ توانِ خودش، با مکر و حیله، طناب و ابزاری برایِ گرفتار کردنِ دیگران ساخته است.

نکته ادبی: تلبیس: فریب و حیله.

هر کرا دایه شود گردون زمین گهواره گیر روز و شب بستان محنت گشته پستان لبن

هر کس که روزگار دایه‌یِ اوست و زمین گهواره‌یِ او، شب و روز، پستانِ این جهان به جایِ شیر، رنج و سختی به او می‌خوراند.

نکته ادبی: پستانِ لبن: کنایه از وعده‌هایِ پوچِ دنیا که در نهایت ثمره‌اش رنج است.

هر که داند کو همی با پروریدهٔ خود چه کرد زو عجب باشد که گردد بر جمالش مفتتن

هر که بداند دنیا با پرورده‌هایِ خویش چه می‌کند، تعجب‌آور است که باز هم به زیبایی‌هایِ فریبنده‌ی آن دل ببندد.

نکته ادبی: مفتتن: فریفته و گمراه شده.

حبذا مرغی که او را سازی از انگشت بال تا بر انگشتان رود از دار دنیا محتزن

خوشا به حالِ مرغی (انسانی) که تو برایش از انگشتِ خود بال می‌سازی تا از این دارِ دنیایِ غم‌بار به پرواز درآید.

نکته ادبی: محتزن: غمگین.

بر زمین سیم اشک ناب را صورت کند ذات آن صورت ز چین آرد به ماچین یاختن

اشکِ ناب را مانندِ نقره بر زمین می‌ریزد و آن صورتِ زیبا از چین به ماچین (سرزمین‌های دوردست) شهرت می‌یابد.

نکته ادبی: چین و ماچین: کنایه از دورترین و زیباترین نقاطِ جهان.

شکلها پیدا شود در طبع و عقل از او بر او گنجها از وی پدید آرند سادات سخن

شکل‌ها و مفاهیم در عقل و طبع از او پدید می‌آیند و استادانِ سخن، گنجینه‌هایی از آن استخراج می‌کنند.

نکته ادبی: ساداتِ سخن: بزرگان و شاعرانِ برجسته.

گاه از آن گنجش فتن برخیزد اندر ملکها گاه بنشیند چو بر خیزد ز معنیها فتن

گاهی از این گنجینه، آشوبی در کشورها برمی‌خیزد و گاهی وقتی مفاهیم روشن می‌شوند، آن آشوب‌ها فرومی‌نشینند.

نکته ادبی: فتن: جمعِ فتنه، آشوب.

بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن

او بر گلِ یاسمن، با مشک شکلی می‌کشد و چهره‌یِ مشکینِ پادشاهان از هیبتِ او به رنگِ یاسمن (رنگ‌پریده) در می‌آید.

نکته ادبی: سمن: یاسمن؛ تضادِ بینِ مشک (سیاه) و سمن (سفید).

مر مرا در مرغزار معرفت باشد مقام صید باز اندر هوا نشناسم از صید زغن

جایگاهِ من در مرغزارِ معرفت و دانش است، از این رو، صیدِ بازِ شکاری (ارزشمند) را از صیدِ کلاغِ سیاه (بی‌ارزش) تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: زغن: نوعی پرنده‌یِ شکاریِ پست و بی‌ارزش.

در وثاق من نباشد جز همه باز سفید در یمین من نباشد جز یمینی از یمن

در خانه‌یِ من چیزی جز بازهایِ سفید و شریف نیست و در سمتِ راستِ من جز خیر و برکت، چیزی وجود ندارد.

نکته ادبی: یمین: راست؛ یمن: برکت.

ای دریغا خانمان من به دست ناکسان شد چنان برکنده چون صنعا به دست اهرمن

افسوس که خانمانِ من به دستِ ناکسان افتاد و چنان ویران شد که گویی شهرِ صنعا به دستِ اهریمن تخریب شده است.

نکته ادبی: صنعا: پایتختِ یمن که در تاریخ بارها ویران شده؛ اهریمن: نمادِ شر.

هر که را اخلاص کردم در ضمیر خویش باز زو لگد خوردم بمالش چون ادیم اندر عدن

به هر کس در درونِ خود خلوص نشان دادم، از او ضربه خوردم؛ درست مثلِ پوستی (چرم) در شهرِ عدن که زیرِ پا لگدکوب می‌شود.

نکته ادبی: ادیم: چرم؛ عدن: شهری که به دباغیِ چرم مشهور بود.

چو به تخلیط اندرون کژدم شدند این مردمان شد فسون کژدم اندر حق ایشان شعر من

چون این مردم در رفتار و کردار مانندِ کژدم (عقرب) شدند، شعرِ من مانندِ ورد و افسون برایِ دفعِ شرِ آن‌ها شد.

نکته ادبی: تخلیط: آمیختنِ کارها و گمراهی؛ فسون: افسون و ورد.

تا جهان کون و فسادست و فنا جفت بقاست تا به چشم عاشقان باشند معشوقان وثن

تا وقتی جهانِ هستی و نابودی وجود دارد و فنا همزادِ بقاست، معشوقان برایِ عاشقان مانندِ بت (وثن) مقدس و پرستیدنی هستند.

نکته ادبی: کون و فساد: عالمِ طبیعت؛ وثن: بت.

تا وثن را از شمن امید باشد کهتری تا سبیل مهتری باشد وثن را بر شمن

تا زمانی که بت‌پرست از بت انتظارِ بزرگی دارد و رسمِ بزرگی ایجاب می‌کند که بت بر بت‌پرست برتری داشته باشد، همین روال ادامه دارد.

نکته ادبی: شمن: بت‌پرست.

عز و دولت با بقا و نعمتت پیوسته باد دوستانت را مباد از بی نواییها حزن

عزت و دولتِ تو با بقا و نعمت همواره پیوسته باد و دوستانِ تو هرگز دچارِ فقر و بیچارگی و اندوه نشوند.

نکته ادبی: حزن: اندوه.

از حزن خالی مبادا خاندان دشمنانت مر ترا هرگز مبادا درد و اندوه و حزن

خاندانِ دشمنانت هرگز از غم خالی نباشند و تو خود هرگز دچارِ درد و اندوه و رنج مگرد.

نکته ادبی: این بیت پایانی با دعایِ خیر و نفرینِ دشمنان به پایان می‌رسد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سلوی و من

اشاره به داستانِ قرآنیِ قومِ بنی‌اسرائیل که خداوند بر آنان از آسمان نعمات می‌فرستاد.

استعاره شراب دوست

اشاره به فیضِ الهی و جذبه‌یِ عشقِ محبوب که نوشیدنِ آن، مستی‌بخشِ روح و رهایی از مادیات است.

تضاد این جهان و آن جهان

مقابله‌یِ دنیایِ مادیِ فانی با جهانِ معنویِ باقی و ابدی.

تشبیه چاهِ زنخدان

تشبیه گودیِ چانه به چاهِ یوسف، که استعاره‌ای از گرفتاریِ دل در زیباییِ معشوق است.

مراعات نظیر صنعا و اهرمن

اشاره به ویرانیِ شهرِ تاریخی و نیرویِ اهریمنی که تقابلِ خیر و شر را تداعی می‌کند.