دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش علی‌بن حسن بحری

سنایی
الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن
چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن
چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن
چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک انگیز در برزن
همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن
سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن
حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن
کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن
هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن
ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه «لا بشری» نثار سمع هر احمق ازو هر روز «لا تحزن»
ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن
خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی لئیمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون
امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن
امام صنعت تازی علی ابن حسن بحری که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن
امام عالم کافی که چون او درگه صنعت نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن
ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن
قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن
هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن
نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن
دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن
ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن
تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن
به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن
نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا ازیرا کل، دانش را نگردد جهل پیرامن
تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن
امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن
بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی معنی همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین
یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون
شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن
خدای از بد نگهدارست ازو زنهار «لاتیاس» زمانه فاضل او بارست ازو هیهات «لاتامن»
درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب ازیرا سغبهٔ ژاژند و بستهٔ رستم و بهمن
ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را ز جامهٔ بی تنه و تیریز و خانه بی در و روزن
زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری ازین یک مایه بسم الله خود اندر گرد حرص افگن
اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن
چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن
تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن
به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن
هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی که از روز درازست این شب کوتاه آبستن
الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن
ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن
همی تا نفی باشد «لا» همی تا جحد باشد «لم» همی تا چیست باشد «ما» همی تا کیست باشد «من»
همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن
همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثهٔ هستی که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در دو بخش اصلی قابل تحلیل است؛ بخش نخست شکایتی است از روزگار و وارونگی احوال زمانه که در آن، خردمندان در انزوا و نادانان در صدر امور قرار گرفته‌اند. شاعر با استفاده از نمادهای نجومی و اساطیری، این بی‌ثباتی و بی‌عدالتیِ حاکم بر چرخِ فلک را به تصویر می‌کشد.

در بخش دوم، شاعر با تغییرِ لحن به مدحِ شخصیتی اندیشمند به نام «علی بن حسن بحری» می‌پردازد و او را به عنوان تکیه‌گاهِ علم و خرد در این دنیای آشفته معرفی می‌کند. در نهایت، اشعاری در بابِ حکمتِ عملی و دعوت به قناعت و بی‌اعتنایی به مظاهر دنیوی برای حفظِ کرامتِ انسانی بیان می‌شود.

معنای روان

الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن

ای آسمانی که چون خیمه‌ای گردِ کوه بیستون می‌گردی؛ گاهی ماه در دامن توست و گاهی تو در دامن ماه جای داری.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ افلاک (خیمهٔ گردان) و تغییراتِ مداومِ جایگاهِ ماه و ستارگان در باورهای نجومی قدیم.

چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن

ستارگانِ بسیاری در تو روشن است و آن هفت سیاره‌ که در حالِ حرکت‌اند، گاهی در صورتِ فلکیِ گاو هستند و گاهی در شیر مسکن دارند.

نکته ادبی: اشاره به بروج دوازده‌گانه (ثور و اسد) که سیارات در گردشِ خود در آن‌ها قرار می‌گیرند.

چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن

خورشید مانندِ پادشاه است، مشتری (برجیس) مانند وزیر، بهرام (مریخ) چون فرماندهِ سپاه و ناهید (زهره) مانندِ نوازنده‌ای چنگ‌زن است.

نکته ادبی: تخصیصِ نقش‌های اجتماعی و درباری به هر یک از هفت سیاره که در احکامِ نجومِ قدیم رایج بود.

چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک انگیز در برزن

کیوان (زحل) مانندِ دهقانی پرنفوذ در آسمان است و تیر (عطارد) و ماه همچون دبیران و پیک‌هایی هستند که در کوی و برزن پیام می‌رسانند.

نکته ادبی: عطارد به دلیل سرعتِ حرکت، در نمادشناسیِ قدیم همواره پیک و کاتبِ فلک دانسته می‌شد.

همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن

همه نادانانی که ادعای دانایی دارند، ظاهری درخشان و باطنی تاریک دارند؛ همه بزرگانی که فرومایگان را می‌پرورند و خویِ زنانه (ضعف) دارند که مردان را از پا در می‌آورد.

نکته ادبی: استفاده از تضادهای ظاهری و باطنی برای نکوهشِ ریاکاری و بی‌اصالتی در جامعه.

سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن

سرِ دانایان به ذلت افتاده و دلِ عاقلان تیره شده است، به دستِ این چهره‌های پر زرق و برق اما بی‌اصالت که تکیه بر قدرت و جنگ‌افزار دارند.

نکته ادبی: کنایه از حاکمیتِ زور و بی‌خردی بر جامعه و به حاشیه رانده شدنِ اهلِ فضل.

حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن

حکیمان با دانش و کردارِ خود، روز و شب راهنمای مردم‌اند، اما گاهی به دیدِ نادانان، راهزنِ دین و ایمان جلوه می‌کنند.

نکته ادبی: تقابلِ یزدان (نماد نور و هدایت) و اهریمن (نماد تاریکی و گمراهی) برای توصیفِ نگاهِ عامه به خردمندان.

کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن

چرخِ فلک مانندِ کمانی است که تیرهای بلا از آن پرتاب می‌شود و دلِ عاقلان از زخم‌های این تیرها خونین است.

نکته ادبی: تشبیه «چرخ» به «کمان» و بلاها به «تیر»، نمادی از رنجِ اهلِ خرد در برابرِ تقدیر.

هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن

اگر قرار بود دلِ دانا هدفِ این تیرها باشد، دلِ او مانندِ صافی (پرویزن) سوراخ‌سوراخ می‌شد.

نکته ادبی: پرویزن به معنای غربال یا صافی است که استعاره از دلی مجروح و متلاشی بر اثرِ رنج‌های مداوم است.

ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه «لا بشری» نثار سمع هر احمق ازو هر روز «لا تحزن»

گوشِ هر عاقلی از این وضعیت، هر لحظه ندای «هیچ انسانی در این‌جا نیست» (کنایه از نبودِ آدمِ درست) می‌شنود و نثارِ گوشِ احمق‌ها شعار «اندوهگین مباش» است.

نکته ادبی: کنایه به تفاوتِ رویکردِ خردمندان و ساده‌لوحان در مواجهه با ناامیدیِ زمانه.

ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن

به دلیلِ نحوستِ این زمانه، صدها دانا در یک خانه منزوی شده‌اند و به خاطرِ خوش‌اقبالیِ نادانان، هزاران ابله در یک محله پیشوا شده‌اند.

نکته ادبی: سعد و نحس در اینجا کنایه از اقبال و شانسِ دنیوی است که ربطی به دانش ندارد.

خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی لئیمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون

به سببِ این چرخشِ روزگار، خسیسان به رفعت رسیده‌اند و بزرگان به پستی؛ فرومایگان شادمان‌اند و حکیمان در سوگ.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ مادی و معنویِ طبقاتِ مختلف جامعه.

امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن

اگر امامان و پیشوایان از این وضعیتِ نیکویی بهره داشتند، علی (مخاطب) که خیاطِ رازهاست، دلش مانندِ سوزن پر از درد نمی‌بود.

نکته ادبی: استعاره از سوزن که هم دوختن (وصل کردن) را انجام می‌دهد و هم نوک‌تیز و آزاردهنده است.

امام صنعت تازی علی ابن حسن بحری که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن

پیشوایِ صنعتِ زبانِ عربی، علی فرزندِ حسنِ بحری است؛ کسی که اندیشه‌اش از آسمانِ بلند فراتر است و چهره‌اش از خورشید زیباتر.

نکته ادبی: معرفیِ ممدوح با القابِ علمی و ستایشِ ظاهر و باطنِ او.

امام عالم کافی که چون او درگه صنعت نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن

آن پیشوایِ کاملِ جهان که در درگاهِ دانشِ او، کسی مانندِ او نه از شام و بصره و نه از مرو و زوزن دیده نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی و برتریِ علمیِ ممدوح نسبت به عالمانِ شهرهای بزرگِ آن زمان.

ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن

به واسطه‌ی او دانشِ نحو و لغت مانندِ جسمی که جان دارد، زنده است و فضل و ادب به مددِ او پابرجا مانده است.

نکته ادبی: تشبیه دانش به جسم و ممدوح به جان، برای نشان دادنِ اهمیتِ حیاتیِ او در حفظِ علم.

قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن

به خاطرِ فضلِ او، استعدادهای زبانِ عربی مانند ستارگان می‌درخشند و طبیعت‌های روشن، همچون گلستان شکوفا می‌شوند.

نکته ادبی: تأثیرِ علمی و معنویِ ممدوح بر دیگران.

هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن

هزاران چشم از عقل دارد و در هر چشمی هزاران دل، و هزاران مهارت از دانش دارد و در هر مهارت هزاران فن.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ گستره‌ی دانش و هوشِ ممدوح.

نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن

در برابرِ مقام و منزلتِ او، آسمان و ستارگان مانندِ ذره‌ای در باد یا ارزنی در آب روان دیده می‌شوند.

نکته ادبی: مقایسه‌ی عظمتِ معنویِ انسانِ عالم با کیهان.

دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن

هر لحظه دلِ حسود به خاطرِ تیغِ سخنِ بُرنده‌ی او می‌سوزد و به همین خاطر، در هر لحظه خونِ دل بر گردنِ آن حسود است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه حسادت، عاملِ نابودیِ خودِ حسود است.

ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن

ثباتِ دانشِ تو مانندِ جان در خون برای بدن لازم است و کمالِ دانشِ مردان نزدِ تو ناقص است، همچون عقل که در برابرِ احساسات (طبق کلیشه‌ها) قرار دارد.

نکته ادبی: مقایسه‌ی ضرورتِ دانشِ ممدوح با ضرورتِ جان برای بقایِ بدن.

تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن

وجودِ تو در تندی و سرعت مانندِ خاک در باد است، زبانت مانندِ آب در ماه آبان جاری است، دلت در آذر ماه چون باغ پرحرارت است و دستت در بهمن چون ابر پربار است.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ طبیعت و ماه‌های سال برای توصیفِ صفاتِ ممتازِ ممدوح.

به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن

تو با آموزشِ خود، اصل و دین را به هر طبیعتی می‌نشانی و با استدلال، شک و تردید را از ذهن‌ها بیرون می‌بری.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ استدلالی و آموزشیِ ممدوح.

نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا ازیرا کل، دانش را نگردد جهل پیرامن

نادانی حتی به اندازه یک جزء از هزاران جزء به دانشِ تو راه ندارد؛ چرا که دانشِ کامل، جایی برای جهل باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تأکید بر کمال و جامعیتِ دانشِ فردِ ستوده شده.

تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن

تو تواضع را همچون مروارید در قعرِ دریا پنهان می‌داری، وگرنه آسمان باید تو را معدنِ تمامِ دانش می‌شناخت.

نکته ادبی: مضامینِ رایج در ستایش: داشتنِ فضیلت و پنهان کردنِ آن (تواضع).

امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن

امروز پیشوایِ دانش و معنی تو هستی؛ دیگران فقط در لباس و ظاهرِ پیشوایان هستند.

نکته ادبی: نقدِ ظاهرگراییِ عالمانِ نمایشی.

بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی معنی همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین

غیر از تو، بقیه اهلِ صنعت با ادعاهای پوچ، مانند طبلِ توخالی پر سر و صدا و مانندِ مس (رویین) پر از رنگِ ظاهری‌اند.

نکته ادبی: تشبیه مدعیانِ دروغین به طبل (پر سر و صدا و توخالی) و مس (ظاهرِ فریبنده).

یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون

به خدا سوگند که تو عالمی یگانه‌ای؛ بیش از این چه بگویم؟ چرا که اگر هزار بار آب را در هاون بکوبی، همان آب است (حقیقتِ تو تکرارِ یک حقیقتِ ثابت است).

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ «آب در هاون کوبیدن» برای اشاره به بیهودگیِ تکرارِ ستایشی که بدیهی است.

شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن

تعجب نکن که مردم به تو حسادت می‌کنند؛ چرا که تو دانایی و ضد، دشمنِ ضدِ خود است.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی تقابلِ اضداد.

خدای از بد نگهدارست ازو زنهار «لاتیاس» زمانه فاضل او بارست ازو هیهات «لاتامن»

خداوند نگهدارِ توست و نباید از او ناامید شوی، اما از روزگارِ بد که فاضلان را تحمل نمی‌کند، هرگز ایمن مباش.

نکته ادبی: دعوت به توکل به خدا و احتیاط در برابرِ بی‌ثباتیِ دنیا.

درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب ازیرا سغبهٔ ژاژند و بستهٔ رستم و بهمن

در این دوران، کسی قدرِ نحو و منطق را نمی‌داند، چرا که مردم اسیرِ حرف‌های بیهوده و گرفتارِ بندهایِ دنیوی (مانند رستم و بهمن) هستند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های شاهنامه برای بیانِ گرفتار بودنِ انسان در بندِ دنیوی.

ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را ز جامهٔ بی تنه و تیریز و خانه بی در و روزن

از این بی‌رونقیِ علم در عالم، برای بزرگان چه چیزی بهتر از این است که جامه و خانه و کارهای دنیویِ بی‌بنیاد را رها کنند؟

نکته ادبی: دعوت به زهد و بی‌اعتنایی به مظاهرِ فانی.

زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری ازین یک مایه بسم الله خود اندر گرد حرص افگن

روزگارِ کنونی، زمانه‌ی چشم‌های هرزه و انسان‌های بی‌اصل‌ و نسب است؛ اگر می‌خواهی در آن باشی، خود را در گردابِ حرص نینداز.

نکته ادبی: هشداری در بابِ لغزش‌های اخلاقی در زمانه‌ی آشوب.

اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن

اگر مقامِ بالا می‌خواهی، مانندِ لاله دل‌سیاه (داغدار) باش، و اگر آزادی می‌خواهی، مانندِ سوسن زبان‌دراز (گویای حق) باش.

نکته ادبی: تفسیرِ نمادین از ویژگی‌های گل‌ها: داغِ لاله به نشانه‌ی رنجِ مقام، و زبانِ سوسن به نشانه‌ی حق‌گویی.

چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن

اگر از همتِ عالی برخوردار نیستی، این میدان را مردانه ندان؛ با تکیه بر عقل و خرسندی، پایِ حرص و طمع را بشکن.

نکته ادبی: دعوت به قناعت و مهارِ آز.

تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن

اگر در حکمت دانایی، به فلک بگو که حتی یک نان هم به من ندهد؛ تو که در دانش روح‌افزایی، به دشمن بگو برو و جان بکن.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای طبعِ عالم در برابرِ رزقِ دنیوی.

به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن

در باغِ دل، با آبِ آبرو تخمی از حکمت کاشتی که پاداشِ آن جز فضل و ادب نیست.

نکته ادبی: استعاره‌ی کشتِ حکمت و برداشتِ فضل.

هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی که از روز درازست این شب کوتاه آبستن

هزاران روشنی از این تاریکیِ دنیا می‌بینی، زیرا این شبِ کوتاه آبستنِ روزِ درازِ ابدی است.

نکته ادبی: امید به آینده و رستگاری پس از دورانِ سختی.

الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن

تا وقتی که در داستان‌ها از رستم و بیژن می‌گویند که یکی تنومند بود و دیگری شیردل، نامِ تو نیز باقی است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های شاهنامه برای جاودانگی.

ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن

سعی و بزرگیِ تو در شادی و اندوه پایدار باد؛ اما در برابرِ دشمن، مانند رستم پیروز باش و دشمن را مانند بیژن در چاهِ حقارت گرفتار کن.

نکته ادبی: استفاده از تلمیحِ شاهنامه برای توصیفِ پیروزیِ ممدوح.

همی تا نفی باشد «لا» همی تا جحد باشد «لم» همی تا چیست باشد «ما» همی تا کیست باشد «من»

تا زمانی که «لا» (نفی) و «لم» (نفی در گذشته) و «ما» (پرسش) و «من» (پرسش) در زبان هست، نامِ تو باقی باد.

نکته ادبی: سوگند به ارکانِ زبان برای جاودانگیِ ممدوح.

همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن

همیشه حسودِ تو به آنچه می‌خواهد نرسد و خداوند دعایِ او را با «لا» و «لن» (پاسخ‌های منفیِ تند) بی‌پاسخ بگذارد.

نکته ادبی: نفرین به حسودان با استفاده از اداتِ نفیِ قاطع.

همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثهٔ هستی که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

همیشه از تیرِ بلاهایِ دنیا در امان باشی؛ زیرا به مددِ پادشاهِ الهی، زرهی به گردِ جان و تن داری.

نکته ادبی: دعای نهایی برای محافظتِ الهی از ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تلمیح داستان‌های رستم و بیژن

اشاره به اسطوره‌های شاهنامه برای تبیینِ بزرگی و غلبه بر دشمن.

استعاره چرخِ فلک به کمان

تشبیه آسمان و تقدیر به کمانی که تیرهای بلا به سوی انسان پرتاب می‌کند.

تضاد و پارادوکس دانای نادان، والای دون‌پرور

ترسیمِ وارونگیِ ارزش‌ها در جامعه‌ای که جایگاهِ واقعیِ خردمندان تغییر کرده است.

تشخیص (پرسونifikasi) خیمه گردان (آسمان)

جان‌بخشی به آسمان و نسبت دادنِ حرکاتِ انسانی به اجرامِ فلکی.