دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی

سنایی
عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن
جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن
ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن
شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن
بی تکلف مرکبانی آوریده زیر ران کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن
طوطیان معنوی پرند در باغ فلک در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن
سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن
صوتشان راهست حیران گشته بی انگشت گوش حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن
با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن
ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن
کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن
نفس بی توقیعشان افگنده در صحرای «لا» جسم بی منشورشان افتاده در دریای «لن»
بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن
پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده کارداران کلام و پرده داران سخن
هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد شاه روحانی نسب را در میان انجمن
گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار هم نگردند این پری وشها به پیشت اهرمن
خدمت عالی معین الدین والدنیا گزین چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن
آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده اند در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن
آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته اند بادهای سهمناک و بحرهای موج زن
گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن
خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن
ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش نیک تر تابد کمین تر ریگش از نجم پرن
بی برات فضل او دری نزاید از صدف بی جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن
از برای خدمت او گر نبودی خلق او کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن
شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن
دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو شعلهٔ آتش شود در مجلست شاخ سمن
بی رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن
در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن
مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن
مردهٔ بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو از شتاب خندهٔ تو خرقه گرداند کفن
تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن
سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن
شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن
دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن
نفس کلی راوی کلکت بود بی حرف و صوت چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن
روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو چون شهابی گشته اند ملک تو شیطان فگن
آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن
خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن
مونس تو دیدهٔ روحانیان زیبد همی ور چه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن
از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن
از برای گوهر والا و اصل پاک تست سنگهای آستانت قبله های ما و من
چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون
از بهشت آرند تحفه لعل پوشان ترا سبزپوشان بهشتی دسته های یاسمن
ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای مردهٔ غم زنده گردد گر که بگشایی دهن
بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن
شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن
کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن
تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن
نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن
باد جولان تو در میدان عشرت با بتی کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با زبانی فلسفی و حکمی آغاز می‌شود و به تبیین جایگاه عقل و نفس در اداره‌ی بدن و جهان می‌پردازد. شاعر در ابیات آغازین، تن انسان را به ملکی تشبیه می‌کند که با تدبیر عقل و جان، به نظم و اعتدال می‌رسد و هر یک از قوا و حواس آدمی، لشکری هستند که وظیفه‌ای معین در این نظام کیهانی بر عهده دارند.

در ادامه، متن از جنبه‌ی فلسفی به سوی مدیحه‌سرایی سوق می‌یابد و شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم انتزاعی و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، فضایل اخلاقی، قدرت سیاسی و تأثیر وجودی ممدوح (معین‌الدین) را می‌ستاید. در این بخش، او ممدوح را فراتر از یک حاکم زمینی، عنصری کیهانی معرفی می‌کند که هستی و طبیعت نیز در برابر بزرگی و عدل او خاضع هستند.

معنای روان

عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن

تا زمانی که عقل به عنوان حاکم و راهنمای بدن بر سر کار باشد، فرامین جان در مملکت وجود آدمی، هرگز از مسیر درست منحرف نمی‌شود.

نکته ادبی: «محرم» در اینجا به معنای رازدار و نزدیک به سلطان است. «ناواجب» صفتِ فرمان است به معنای غیرمنطقی.

جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن

درون هستیِ جان، لشکری بزرگ و شریف وجود دارد که هر یک از اجزای آن در دنیای وجودی خود، کاری خاص انجام می‌دهند.

نکته ادبی: «جانِ جهانی» اضافه تشبیهی یا توصیفی برای اشاره به نفس ناطقه است.

ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن

این عقل و نفس، میران و بزرگان این لشکر هستند که از نظر مقام، چنان والاترند که پست‌فطرتان را همچون لگنی برای تاج پادشاهان خوار می‌شمارند.

نکته ادبی: «اوباشان» به معنای فرومایگان و «افسر» به معنای تاج است.

شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن

این قوا چنان بلندپایه‌اند که اگر بخواهند از نور ستاره زهره کلاهی برای خود بسازند، آن را پایین‌تر از شأن خود می‌دانند و ننگ دارند که از نور ستاره پروین برای خود جامه بدوزند.

نکته ادبی: اشاره به اغراق در رفعت و بلندی جایگاه عقل و جان.

بی تکلف مرکبانی آوریده زیر ران کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن

بدون هیچ تکلفی، مرکب‌هایی (نیروهایی) در اختیار دارند که در سرعتِ تاختن، نعل اسبشان همچون خورشید می‌درخشد.

نکته ادبی: «انگیر» استعاره از درخشش و نور است.

طوطیان معنوی پرند در باغ فلک در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن

آن‌ها همچون طوطیان خوش‌سخن در باغ آسمان پرواز می‌کنند و چمنزارِ فلک در برابر زیبایی و شکوه مکان آن‌ها، باغی کوچک و حقیر است.

نکته ادبی: «طوطیان معنوی» اشاره به ارواح و قوای ملکوتی دارد.

سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن

سیر و سلوک آن‌ها چنان تند است که پای سیاحانِ عرش را خسته کرده و سخن‌گویی‌شان دستِ خزانه‌دارانِ بخشنده را بسته است (یعنی در فصاحت بی‌همتا هستند).

نکته ادبی: «خازنان ذوالمنن» اشاره به فرشتگان موکل بر رزق و فضل الهی.

صوتشان راهست حیران گشته بی انگشت گوش حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن

آوای آن‌ها چنان حیرت‌انگیز است که گوش بی‌انگشت (کنایه از شنواییِ ملکوتی) را حیران کرده و حرف و کلامشان زبان را در دهان سرگردان و ناتوان می‌سازد.

نکته ادبی: تصویرسازی پارادوکسیکال در وصف کلامِ متعالی.

با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن

عقل با وجود پادشاهی‌اش، همچون بنده‌ای در خدمت است و جانِ مقدس با وجود تمام زیبایی‌ها و بت‌چهرگی‌اش، خادم و شاگردِ (شمن) راه حقیقت است.

نکته ادبی: «شمن» در اینجا به معنای پیرِ راه و راهنماست.

ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن

این دو موجود والا (عقل و جان)، در کالبد تن همانند شاه و وزیر هستند؛ قدرت و وزنِ هر دو نیز در بدن، همچون دستور و سلطان است.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه برای تأکید بر همکاری عقل و جان.

کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن

در بزمِ زندگی، نفسِ ارادی را همچون قدح شراب قرار داده‌اند و در میدان جنگِ زندگی، روحِ طبیعی را همچون سپر محافظ ساخته‌اند.

نکته ادبی: «مجن» در عربی به معنای سپر است.

نفس بی توقیعشان افگنده در صحرای «لا» جسم بی منشورشان افتاده در دریای «لن»

نفس بدون اجازه آن‌ها در صحرای عدم (لا) سرگردان می‌شود و جسم بدون منشور و حکمِ آن‌ها در دریای عجز و ناتوانی (لن) غرق می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به «لا» (نفی) و «لن» (هرگز نتوانستن/عجز).

بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن

در آسمان، نام و نشان آن‌ها در هر درجه‌ای مشهور است و در زمین نیز، آوازه‌ی آن‌ها در همه جا شنیده می‌شود.

نکته ادبی: «درج» به معنای جایگاه یا درجه فلکی است.

پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده کارداران کلام و پرده داران سخن

در پیشگاه درگاه الهی، هر دو در صف ایستاده‌اند و مسئولِ کلام و پرده‌داریِ سخن هستند.

نکته ادبی: «پرده‌داران سخن» استعاره از کسانی است که رازهای کلام را نگه می‌دارند.

هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد شاه روحانی نسب را در میان انجمن

هر لحظه این عقلِ فرشته‌خو به آن جانِ روحانی‌نژاد در میان جمع می‌گوید که...

نکته ادبی: اشاره به گفتگوی درونی عقل و جان.

گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار هم نگردند این پری وشها به پیشت اهرمن

اگر می‌خواهی حکومتِ وجودت بر تو استوار بماند، نگذار این نیروهای پری‌وار (قوا)، نزد تو به دیو و اهریمن تبدیل شوند (یعنی هواهای نفسانی بر عقل غلبه نکنند).

نکته ادبی: تضاد میان «پری‌وش» و «اهریمن».

خدمت عالی معین الدین والدنیا گزین چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن

به خدمتِ معین‌الدین که سرور دنیاست روی بیاور و به فضل و دانشِ ابونصر احمد بن فضل چنگ بزن.

نکته ادبی: آغاز مدح و ستایش ممدوح.

آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده اند در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن

او همان بزرگواری است که لطف و کلامش در یمن، در ستاره‌ی یمن و در عدن، بنده و مطیعِ او هستند.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «یمن» (خجستگی و نام سرزمین) و «عدن» (نام مکان و بهشت).

آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته اند بادهای سهمناک و بحرهای موج زن

آن پادشاهی که بادهای سهمناک و دریاهای پرموج، شاگردانِ عزم و اراده‌ی او هستند (یعنی طبیعت در فرمان اوست).

نکته ادبی: اغراق در تسلط ممدوح بر طبیعت.

گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن

اگر عدل او، هنگام جنبشِ هوا (باد) تایید شود، سطح آسمان نیز مانند روی آب، موج برمی‌دارد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیر عدل بر نظم کائنات.

خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن

اگر حلم و بردباری او به زمین ثبات ببخشد، دیگر بادهای کوه‌کن چگونه می‌توانند گرد و غباری از آن برانگیزند؟

نکته ادبی: «تمکین» به معنای قدرت و استقرار بخشیدن.

ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش نیک تر تابد کمین تر ریگش از نجم پرن

اگر پرتوِ اندیشه‌ی روشن او بر خاک تیره بیفتد، پست‌ترین ریگ‌های آن، درخشان‌تر از ستاره پروین خواهند شد.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز برای ارزش‌گذاری ممدوح.

بی برات فضل او دری نزاید از صدف بی جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن

بدونِ اجازه و فضل او هیچ مرواریدی در صدف شکل نمی‌گیرد و بدونِ مجوزِ بخشش او، مشک خوش‌بویی از سرزمین ختن برنمی‌خیزد.

نکته ادبی: اشاره به منابع طبیعی مشهور (مروارید و مشک) که تحت کنترل ممدوح هستند.

از برای خدمت او گر نبودی خلق او کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن

اگر بخشش او نبود، مردمِ زمانه از سختی‌ها، قامتشان خمیده و کوژ می‌شد.

نکته ادبی: «کوژبالا» استعاره از فقر و پیری زودرس ناشی از بدبختی.

شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن

شاد باش ای کسی که در فصل بهارِ خشمِ تو، الماس در دست دشمنت همچون گل نسترن (نرم و بی‌اثر) می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه الماس (سخت) به نسترن (نرم) برای نشان دادن مهار قدرت دشمن.

دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو شعلهٔ آتش شود در مجلست شاخ سمن

عمر طولانی داشته باش، ای کسی که در فصلِ ماهِ لطفِ تو، شعله آتش در مجلست به شاخه‌ی گل سمن تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از لطافت و آرامشِ مجلس ممدوح.

بی رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن

اگر پرنده‌ای بدون رضایتِ تو بر شاخه‌ای آواز بخواند، از آتش خشم تو، آن شاخه برایش همچون تله‌ای سوزان می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از قدرت مطلقه و سیطره‌ی ممدوح.

در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن

اگر در بیشه، شیر از عدلِ تو آگاه شود، آهو در امنیت کامل می‌رود و شیر از بیمِ انصافِ تو، بیشه را ترک می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی پارادوکسیکال: شیر از ترسِ عدالتِ حاکم، شکار را رها می‌کند.

مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن

او خورشید را با معراجِ خود چنان نزدیک می‌کند که شاید فرق (سر) آن با نعل اسبِ تو جفت شود.

نکته ادبی: اغراقِ نجومی برای نشان دادنِ برتری ممدوح.

مردهٔ بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو از شتاب خندهٔ تو خرقه گرداند کفن

اگر دشمنِ بدخواه، چهره‌ی گشاده و طبعِ تو را ببیند، از شادیِ خنده‌ی تو، خرقه و لباس خود را به کفن تبدیل می‌کند (از خجلت می‌میرد).

نکته ادبی: کنایه از تاثیرِ شگفت‌انگیزِ شخصیت ممدوح.

تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن

از وقتی که سلطان جهان مقام تو را افزون کرد، کاخ‌های دشمنانت به ویرانه‌ها و خرابی‌ها بدل شد.

نکته ادبی: «اطلال و دمن» اصطلاحی کلاسیک برای اشاره به آثار ویرانه‌های بجا مانده.

سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن

چنین سرافرازی‌ای شایسته توست؛ این خلعت و مقام از طرف سلطانِ بزرگ، پادشاهی که آسمان را نیز در هم می‌شکند.

نکته ادبی: «گردون‌شکن» صفت اغراق‌آمیز برای پادشاهی که از او حکم گرفته.

شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن

ستاره‌ی آسمان در حیرتِ قلمِ تو مانده و تاجِ خورشید در برابرِ شکلِ دواتِ تو مجذوب شده است.

نکته ادبی: تشبیهات ادبی برای ستایشِ دانش و کتابت ممدوح.

دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن

وقتی دستور و وزیری چون تو بر هر دو حاکم (جان و عقل) باشد، پادشاهیِ این دو تحتِ سلطه و اختیار توست.

نکته ادبی: ارتباط بخش اول و دوم شعر.

نفس کلی راوی کلکت بود بی حرف و صوت چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن

عقلِ کلی، راویِ قلمِ توست بدون حرف و صوت؛ هنگامی که تو عقل‌ها را به امتحان می‌کشی.

نکته ادبی: اشاره به قدرت علمی ممدوح.

روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو چون شهابی گشته اند ملک تو شیطان فگن

روی تو همچون ماه، دستت همچون جوهرِ آسمان و قلمت همچون شهاب‌سنگِ شیطان‌کش است که دشمنانت را نابود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کیهانی.

آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن

آدمیان در فرایضِ دینی خود، به دنبالِ شکوهِ تو از خداوند هستند و فرشتگان نیز در سنت‌های الهی، از خدا لطفِ تو را طلب می‌کنند.

نکته ادبی: اغراقِ دینی برای تقدیس ممدوح.

خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن

اگر خضر در پایان عمرش آب حیات نوشید، تو از همان ابتدایِ زندگی، آب حیات را در شیر (گوهر وجودت) داشته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره خضر و آب حیات.

مونس تو دیدهٔ روحانیان زیبد همی ور چه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن

شایسته است که مونس و هم‌نشین تو، دیدگانِ روحانیان باشد، هرچند که روحانیان با بت‌پرستی (وثن) هرگز میانه ندارند.

نکته ادبی: «وثن» به معنای بت.

از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن

از تو جوانمردی می‌آموزند، چرا که با جوانمردیِ تو، حتی پیرزنی هم می‌تواند در ملک تو با امنیت سفر کند.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌های امنیت در زمان پادشاهان عادل.

از برای گوهر والا و اصل پاک تست سنگهای آستانت قبله های ما و من

به خاطرِ گوهرِ والای وجود و اصلِ پاکِ توست که سنگ‌های آستانه‌ی درگاهت، قبله‌گاهِ ما شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه مکانِ ممدوح به مکانِ مقدس.

چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون

وقتی ساقیانت از بازتابِ شراب، سرخ‌پوش می‌شوند، مجلس همچون باغی پر از درختان نارون به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: توصیف زیبایی‌شناختی از مجلسِ بزم.

از بهشت آرند تحفه لعل پوشان ترا سبزپوشان بهشتی دسته های یاسمن

آن‌هایی که لباس سرخ دارند (ساقی‌ها)، دسته‌های گل یاسمن را از بهشت به عنوان تحفه برای تو می‌آورند.

نکته ادبی: استعاره از خدمتکاران و فضای بهشتی مجلس.

ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای مردهٔ غم زنده گردد گر که بگشایی دهن

ای که همچون عیسی، پیش‌بینی‌ات غیبی و همتت استوار است؛ اگر دهان بگشایی و سخن بگویی، مرده‌ی غم زنده می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به دمِ عیسی مسیح که مرده را زنده می‌کرد.

بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن

اگر در تمام هستی، فکر و ذکر این بنده، جز ستایش تو بوده باشد، من کافر (برهمن) هستم.

نکته ادبی: سوگندِ ادبی برای تأکید بر اخلاص.

شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن

شعر من مانند چادرِ مریم، پنهان و پوشیده مانده بود و من در گوشه‌ای غصه می‌خوردم.

نکته ادبی: اشاره به چادر مریم به عنوان استعاره از پنهان بودنِ هنرِ شاعر.

کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن

اما این چادر در این مجلس کنار رفت، چرا که چادرِ مریم برای عیسی ارزش و قیمتِ بسیاری دارد (یعنی شعر من در حضور تو ارزش یافت).

نکته ادبی: تشبیه ارزشِ شعر به ارزشِ چادر مریم در نزد عیسی.

تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن

تا زمانی که توپِ نادانی در میدانِ عقل نباشد و مرکبِ تحقیق در میدانِ گمان و ظن نتازد، ...

نکته ادبی: تمثیل‌های مربوط به بازی چوگان.

نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن

دوستدار تو مانندِ «تحقیق» در مسیرِ شادی باشد و دشمنت مانندِ «ظن» در بیابانِ رنج‌ها و سختی‌ها سرگردان بماند.

نکته ادبی: تقابل میان دوستدار (تحقیق/نور) و دشمن (ظن/تاریکی).

باد جولان تو در میدان عشرت با بتی کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

حرکت و جولان تو در میدانِ لذت و شادی با معشوقی باشد که زلفش همچون چوگان و چانه‌اش همچون گوی برای توست.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ عاشقانه و آرزویِ خوشبختی برای ممدوح.

آرایه‌های ادبی

تلمیح عیسی غیب

اشاره به معجزه حضرت عیسی (ع) و احیای مردگان برای توصیف قدرت بیان ممدوح.

اغراق شیر از بیمِ آهو شیر بگذارد

نشان دادنِ عدالتِ مطلقِ ممدوح به طوری که طبیعتِ درنده‌ی شیر تغییر می‌کند.

تضاد (طباق) عقل و نفس / جهل و تحقیق

شاعر با تقابل مفاهیم انتزاعی، به نظم و آشوب درونی و بیرونی اشاره دارد.

استعاره طوطیان معنوی

توصیفِ ارواح و نیروهای بلندمرتبه‌ی انسانی به پرندگانِ خوش‌سخن.

ایهام یمن و عدن

استفاده از نام‌های جغرافیایی که همزمان معانی «خجستگی» و «بهشت» را نیز در خود دارند.