دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸

سنایی
پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم از بدو نیک جهان همچو جهان بی خبریم
عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم
نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم
چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم بندهٔ آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم
سوختهٔ آن روش و چابکی و غنج توایم شیفتهٔ آن خرد و خط و سخا و هنریم
آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم
بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم
والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم
تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی زیر سایهٔ علم عشق تو همچون کمریم
ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم
آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم
از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم
کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا باش تا پاره ای از عشق تو بر تو شمریم
تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت تا سپیده دم لرزان چو ستارهٔ سحریم
تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم
تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم
تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم
تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم
رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم
پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم
به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم
یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم
خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم
دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم
دلم آن گه بگردد که بگردانی روی جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم
خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده ایم کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم
لیک شکر است ازین لاغری خود ما را که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم
خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم
راه کوی تو همه کس به قدم می سپرد ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم
دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم
عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم
زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم
از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال بندهٔ شهر تو و دشمن شهر پدریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، غزل عاشقانه‌ای است با درون‌مایه تضرع و سرسپردگی مطلق به معشوقی زیبا و گریزپا. شاعر در این قطعه، خود را به تمامی در چنبره عشق گرفتار می‌بیند و با بیانی سوزناک، هستی و آرامش خود را فدای وصال یا حتی یک نگاه محبوب می‌کند. لحن اثر سرشار از شوریدگی، حسرت و تمناست که به خوبی بازتاب‌دهنده فضای کلاسیک و سنتی شعر عاشقانه است.

مضمون اصلی شعر، بیان رنجی است که از دوری و بی‌اعتنایی معشوق بر جان عاشق وارد آمده است. شاعر با اغراق‌های ادبی در توصیف زیبایی‌های معشوق و رنج‌های بی‌شمار خویش، نشان می‌دهد که چگونه تمام تار و پود وجودش با یاد و نام او گره خورده و دین و آیینش را در خدمت به معشوق تعریف می‌کند. این شعر گواهی بر استیصال عاشق در برابر معشوقی است که هم منشأ درد است و هم تنها دلیل زندگی او.

معنای روان

پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم از بدو نیک جهان همچو جهان بی خبریم

ای پسر، ما در دام عشق تو گرفتاریم و از همه خیر و شر دنیا بی‌خبر شده‌ایم.

نکته ادبی: واژه 'پسرا' منادا و نشانه خطاب مستقیم است. 'کف عشوه' استعاره از دام یا قدرتِ فریبندگی عشق است.

عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم

اگر عشق تو عقل ما را به باد داد، جای شگفتی نیست؛ چرا که بدون غم عشق تو، عقل را حتی به اندازه یک دانه ارزن هم نمی‌خریم.

نکته ادبی: 'هبا' به معنای غبار و چیزی است که به باد می‌رود و استعاره از نابودی عقل است.

نظری کرد سوی چهرهٔ تو دیدهٔ ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم

چشم ما به چهره تو نگریست و از آن زمان تا روز قیامت، بنده و تماشاگر روی تو گشتیم.

نکته ادبی: 'حشر' اشاره به روز رستاخیز و کنایه از تداوم ابدی این بندگی است.

چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم بندهٔ آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم

ما غلام چهره، چشم، لب و قامت زیبای تو هستیم.

نکته ادبی: 'زیب و فر' ترکیبی است برای توصیف زیبایی و شکوه ظاهری معشوق.

سوختهٔ آن روش و چابکی و غنج توایم شیفتهٔ آن خرد و خط و سخا و هنریم

ما شیفته روش راه رفتن، طنازی، خرد و هنر تو هستیم.

نکته ادبی: 'غنج' به معنای ناز و کرشمه است.

آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم

ما بنده آن گام برداشتن‌های تو در برابر رقیب هستیم.

نکته ادبی: 'گرازیدن' به معنای با ناز و خرام راه رفتن است.

بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم

وقتی می‌بینم مثل کبک می‌خرامی و رد می‌شوی، از شادی پر می‌کشیم.

نکته ادبی: 'کبک' نماد خرامیدن و زیبایی در ادبیات کلاسیک فارسی است.

والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم

عشق تو چنان واله و شیدایمان کرده که وقتی دامن تو را می‌بینیم، از شدت بی‌قراری گریبان خود را پاره می‌کنیم.

نکته ادبی: 'چاک دامنت' کنایه از لحظه دیدار یا شدتِ تأثر روحی است.

تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی زیر سایهٔ علم عشق تو همچون کمریم

از وقتی کمربند بندگی تو را بستیم، زیر پرچم عشق تو، همچون کمری (کوچک و مطیع) هستیم.

نکته ادبی: ایهام در 'کمر' که هم به معنای بستن کمر برای خدمت است و هم کوچک بودن در برابر عظمت عشق.

ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم

ای که زیبایی بهشتی داری، ما از سوز عشق تو در آتش جهنم می‌سوزیم.

نکته ادبی: 'سقر' نامی برای دوزخ است و کنایه از شدتِ رنج عاشقانه.

آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم

بیش از این با دوری خود در دل ما آتش نزن، که ما از آتش عشق تو هم‌اکنون چون دود و شراره شده‌ایم.

نکته ادبی: 'دخانی' به معنای دودآلود است و 'شرر' به معنای جرقه آتش.

از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم

تو در چشم من هم عزیز و هم خردسال هستی؛ به همین دلیل از عشق تو لاغر و زردگونه شده‌ام.

نکته ادبی: 'زر' در اینجا ایهام دارد: هم به معنای طلا (رنگ زرد چهره) و هم اشاره به گرانبهایی معشوق.

کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا باش تا پاره ای از عشق تو بر تو شمریم

ای پسر، تو که از عشق چیزی نمی‌دانی، صبر کن تا ذره‌ای از آتش عشقت را به تو نشان دهیم.

نکته ادبی: 'کودکی عشق' کنایه از بی‌تجربگی معشوق در درکِ سوزِ عاشقان است.

تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت تا سپیده دم لرزان چو ستارهٔ سحریم

نمی‌دانی که از غم عشق تو تا صبح، مثل ستاره سحری می‌لرزیم.

نکته ادبی: استعاره از بی‌تابی و بی‌خوابیِ شبانه عاشق.

تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم

نمی‌دانی که از چشم و جگر (به دلیل آتش و اشک)، شب‌ها با لب خشک و رخسار تر هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان 'لب خشک' و 'رخسار تر' (اشکبار) برای نشان دادن شدتِ رنج.

تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم

نمی‌دانی که از غم آن زلفِ مارگونه، در کوی تو مثل مار خاک می‌خوریم و زجر می‌کشیم.

نکته ادبی: 'مار ارقم' ماری است که دارای خطوط و نقوش است؛ استعاره برای زلف پرپیچ و تاب.

تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم

نمی‌دانی که از فکر زلف و کلاه و چشمانت، چقدر چشمانمان پر اشک و جگرمان پر آتش است.

نکته ادبی: 'جعد' به معنای موی پیچ‌خورده و مجعد است.

تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم

نمی‌دانی که از آن لب‌های شکرین و آتش‌فشانت، چگونه همچون شکر بر روی آتش می‌گدازیم.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ تاثیرِ ویرانگرِ شیرینیِ کلام یا بوسه معشوق.

رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم

رازهای بسیاری از عشق تو دارم که نمی‌توان گفت، به‌ویژه حالا که در سفر و رنج هستیم.

نکته ادبی: اشاره به شرایط دشوار زندگی شاعر یا فضایِ سفر که نمادِ بی‌قراری است.

پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم

پاهایمان در راه عشق تو ثابت مانده؛ نمی‌دانی از این پابستگی چه دردسری داریم.

نکته ادبی: 'درد سر' در اینجا استعاره از رنجِ وفاداری و پایداری در عشق است.

به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم

با یک سلام و گفتگو دل ما را شاد کن، تا این رنج و سختی را از میان برداریم.

نکته ادبی: درخواستِ ساده برای وصال یا توجهِ کلامیِ معشوق.

یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم

دل تنگ خود را به تو هدیه می‌دهیم؛ جز اندوه عشق تو چیزی از تو نگرفته‌ایم.

نکته ادبی: پارادوکسِ هدیه دادنِ دلِ تنگ که خودِ آن هدیه، جز اندوه چیزی به همراه ندارد.

خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم

ای شیرین‌سخن، خرد و هوش مرا ببر، که ما در غم‌های بزرگ، درگیر غم عشق توایم.

نکته ادبی: 'شکر' استعاره از معشوق شیرین‌سخن است.

دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم

دین و مذهب ما عشق و خدمت به توست؛ گمان نکنی در این راه کوتاهی می‌کنیم.

نکته ادبی: مبالغه در بندگی که عشق را هم‌سنگ دین و آیین قرار داده است.

دلم آن گه بگردد که بگردانی روی جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم

دلم آنگاه دگرگون می‌شود که رویت را برگردانی و جانم وقتی به جوش می‌آید که به تو برسم.

نکته ادبی: 'درگذریم' در اینجا به معنای وصال یا گذشتن از خود و پیوستن به اوست.

خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده ایم کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم

ای پسر، از احوال ما مپرس که از شدت لاغری و رنج، چون مویی نازک شده‌ایم.

نکته ادبی: اغراق در نحیفی و زردیِ عاشق.

لیک شکر است ازین لاغری خود ما را که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم

اما همین لاغری جای شکر دارد، زیرا باعث می‌شود رقیب متوجه نشود که ما به تو نگاه می‌کنیم.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ عاشق که از رنج خود خشنود است چون از چشمان رقیب پنهان می‌ماند.

خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم

وقتی پاهایت را می‌بینم، دردی شدید دارم؛ از رنج قدم‌های تو دلمان در آتش است.

نکته ادبی: تجسس در جزئیاتِ حرکات معشوق و اغراق در حسِ دردِ ناشی از آن.

راه کوی تو همه کس به قدم می سپرد ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم

همه راه تو را با پا می‌روند، ما اما روح خود را فرش راهت می‌کنیم.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ تواضع و فداکاریِ عاشق.

دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم

می‌خواستیم چشمانمان را فرش راهت کنیم، اما از ترس ادیب و رقیبت پرهیز می‌کنیم.

نکته ادبی: 'ادیب' در اینجا ممکن است به معلم، مراقب یا رقیبی که مانع است اشاره داشته باشد.

عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم

اگر از رقیب پرهیز می‌کنیم، عیبی نیست؛ چون ما در این شهر غریبیم، اگرچه در میدان عشق شیر هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان غریبی و ضعفِ اجتماعی با شجاعتِ ذاتی در عشق.

زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم

اگر یاد بوسه تو زهر هم باشد، از آب خوش‌تر است و اگر آن را نطلبم، از سگ پست‌ترم.

نکته ادبی: تأکید بر لجاجت و اصرار عاشق در طلبِ معشوق، حتی به قیمتِ زهر.

از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال بندهٔ شهر تو و دشمن شهر پدریم

ای پسر زیبا، در همه حال بنده شهر تو و دشمن شهر پدرم هستم.

نکته ادبی: 'طرفه' به معنای شگفت‌انگیز و زیبا است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه (اغراق) چو مویی سریم

اغراق در نشان دادنِ ضعف و لاغری عاشق از شدت غم عشق که او را تا حد یک مو نحیف کرده است.

ایهام کمر

در بیت نهم، هم به معنای کمرِ بسته برای خدمت و هم به معنای خمیدگی و کوچکی در برابر شکوه عشق است.

تشبیه چو دخان و شرریم

تشبیه وجودِ عاشق به دود و آتش که نشان‌دهنده سوختن در آتشِ دوری و فراق است.

کنایه خاک خوردن

در بیت شانزدهم به معنای تحمل سختی و خوار شدن در راه معشوق است.

تضاد لب خشک و رخسار تر

تقابل میان خشکی لب و تری چهره (از اشک) برای تصویرسازیِ رنجِ هم‌زمانِ عطش و گریه.