دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵

سنایی
بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم
باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم
از راهبران عشق ره پسرم با پاک بران دو کون در بازم
شطرنج به شاهمات بر بندم در ششدره مهره ای در اندازم
بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو سرو بگرازم
این عشوهٔ اوست خاک آدم را با صحبت جان و دل بدل سازم
این گنج که تو ختم من از هستی در بوتهٔ نیستیش بگدازم
این بربط غم گداز در وصلت در بهر نهم و بشرط بنوازم
هر بیت که از سماع او گویم اول سخنی ز عشق آغازم
این است جواب آن کجا گفتم «کی باشد کاین قفس بپردازم»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، حدیثِ نفسِ عارفی است که در تکاپویِ وصالِ حضرت حق، از کثرتِ دنیا به وحدتِ حقیقت گام می‌نهد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ عرفانی نظیرِ «فنا» و «بقا»، مسیرِ دشوارِ گذشتن از «منِ خویشتن» را ترسیم می‌کند تا به مرتبه‌یِ مشاهده‌یِ رویِ یار برسد. فضای حاکم بر شعر، سرشار از شورِ عارفانه، تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی و تلاشی مشتاقانه برای رهایی از زندانِ تن و پیوستن به سرچشمه‌یِ هستی است.

در این میان، او با استفاده از استعاراتی برگرفته از بازی‌هایِ کهن همچون شطرنج و نرد، و همچنین موسیقی، پیوندِ عمیق میانِ رنجِ هجران و لذتِ وصال را به تصویر می‌کشد. شاعر در پایان، این ابیات را پاسخی به پرسشِ بنیادینِ رهایی از قفسِ تن می‌داند و نشان می‌دهد که برای رسیدن به آن، باید از سدِ وجودِ خویش گذشت.

معنای روان

بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم

اگر پرچمِ این دانشِ الهی و عرفانی را برپا کنم، دیگر در تفرقه و پراکندگی‌هایِ دنیوی نخواهم ماند و به سویِ وحدت و جمعِ حضور حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: «بخ بخ» واژه‌ای عربی برای بیانِ خشنودی و تحسین است. «جمع» در مقابل «تفرقه»، به معنایِ مقامِ وحدتِ وجود در عرفان است.

باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم

آرزو دارم چهره‌یِ معشوقِ ازلی را ببینم و آن‌قدر به او نزدیک شوم که گفتگو و انسِ با او نصیبم گردد.

نکته ادبی: «دری» در اینجا به معنای گفت‌وشنود و هم‌نشینی است.

از راهبران عشق ره پسرم با پاک بران دو کون در بازم

در طریقِ عشق، هم‌گام با راهنمایانِ این راه می‌شوم و با پاک‌بازانِ دو عالم، به بازی و گفتگو می‌پردازم.

نکته ادبی: «پاک‌بازان» کنایه از عارفانِ وارسته‌ای است که جانِ خود را در راهِ معشوق باخته‌اند.

شطرنج به شاهمات بر بندم در ششدره مهره ای در اندازم

کارِ این شطرنجِ زندگی را با شاهمات کردنِ نفس به پایان می‌برم و در دشوارترین شرایطِ بازیِ دنیا، هستیِ خود را به خطر می‌اندازم.

نکته ادبی: «ششدره» اصطلاحی در بازی نرد است که به معنایِ بسته‌شدنِ راه‌هایِ مهره‌ها و گرفتار شدن است؛ شاعر از این اصطلاح برای نشان دادنِ ایثارِ کامل استفاده کرده است.

بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو سرو بگرازم

در مقامِ فنا (نیستیِ خود) متوقف نمی‌شوم و نمی‌نشینم، بلکه در مقامِ بقا (جاودانگی در حق)، همچون سروی آزاد و خرامان در باغِ الهی رشد می‌کنم.

نکته ادبی: «قعده» اشاره به نشستن در نماز یا توقف در یک مرحله است؛ «بگرازم» به معنایِ خرامیدن و با ناز و حرکت پیش رفتن است.

این عشوهٔ اوست خاک آدم را با صحبت جان و دل بدل سازم

این همه کشش و جذبه، عشوه‌گریِ خداوند نسبت به خاکِ وجودِ انسان است؛ من نیز دنیا را با هم‌نشینیِ جان و دل مبادله می‌کنم.

نکته ادبی: «عشوه» در اینجا به معنایِ جلوه‌گریِ معشوق برایِ کشاندنِ عاشق به سویِ خویش است.

این گنج که تو ختم من از هستی در بوتهٔ نیستیش بگدازم

این وجود و هستیِ من که غایتی جز محدودیت ندارد، گنجینه‌ای است که باید آن را در کوره‌یِ نیستی (فنا) ذوب کنم تا به حقیقت برسم.

نکته ادبی: «بوته» ظرفی است که زرگران برای ذوب کردنِ طلا از آن استفاده می‌کنند (کنایه از ریاضت و سختیِ راه).

این بربط غم گداز در وصلت در بهر نهم و بشرط بنوازم

این سازِ غم‌گسار را در هنگامِ وصال، در دریایِ عشق می‌اندازم و تنها با شرطِ عاشقی و پاک‌بازی آن را می‌نوازم.

نکته ادبی: «بربط» نمادِ جان و تنِ شاعر است که در فراق می‌نالد و در وصال تسلیمِ دریایِ عشق می‌شود.

هر بیت که از سماع او گویم اول سخنی ز عشق آغازم

هر بیتی که در حالِ سماع و شنیدنِ ندایِ حق می‌سرایم، از همان ابتدا با نام و یادِ عشق آغاز می‌شود.

نکته ادبی: «سماع» در اصطلاح عرفانی، شنیدنِ نغماتِ الهی و وجدِ حاصل از آن است.

این است جواب آن کجا گفتم «کی باشد کاین قفس بپردازم»

این ابیات، پاسخی است به همان پرسشی که پیش‌تر مطرح کردم که: «کی از این قفسِ تن آزاد می‌شوم؟»

نکته ادبی: «قفس» استعاره‌ای کلاسیک از بدنِ مادی است که روحِ انسان را در بندِ خود نگه داشته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و کنایه شطرنج، ششدره، بوته، بربط، قفس

شاعر از این واژگان برای تبیینِ حالاتِ درونی و عرفانی بهره برده است؛ مثلاً قفس نمادِ جسم و شش‌در نمادِ وضعیتِ دشوارِ سالک است.

تضاد (طباق) فنا و بقا

بیانِ دو مقامِ متضادِ عرفانی که شاعر از اولی عبور کرده و به دومی می‌رسد.

مراعات نظیر (تناسب) شطرنج، شاهمات، مهره

گردآوریِ واژگانی که در یک حوزه‌یِ معناییِ مشخص (بازیِ فکری) قرار دارند تا فضایِ شعر را ملموس‌تر کنند.