دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح امام زکی‌الدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی

سنایی
دوش چون صبح بر کشید علم شد جهان از نسیم او خرم
روشنی آمد از عدم به وجود تیرگی از وجود شد به عدم
شب دیجور شد ز روز جدا زان که بد صبح در میانه حکم
چو دو خصم قوی که در پیکار صلح جویان جدا شوند از هم
باد صبح آمد از سواد عراق عالمی را سپرده زیر قدم
گفتم: ای سایق سفینهٔ نوح گفتم: ای قاید طلیعهٔ جم
چه خبر داری از امام رییس چه اثر داری از امام حرم
گفت: «ارجو» که زود بینی زود که ملک جل ذکره به کرم
هر دو را با مراد دولت و عز هر دو را با سپاه و خیل و حشم
برساند به بلخ و حضرت بلخ گردد از فرشان چو باغ ارم
لهو بینی گرفته جان حزن داد بینی شکسته پشت ستم
نارسیده به کام خویش عدو برسیده به کام خویش امم
کار دنیا و دین امام رییس به قلم راست کرده همچو قلم
معتمد خواجهٔ زکی حمزه کرده بدخواه را ز گیتی کم
علم کین انتقام ورا نصرت و فتح بر طراز علم
دست عدل خدای عزوجل زده بر ظالمان به عجز رقم
همه سر کوفته چو مار وز بیم زیر خسها خزان به شکم
خزبر اندامشان چو خار و خسک نوش در کامشان چو حنظل و سم
شب بدخواه و بدسگالش را نزند نیز صبح صادق دم
آتش زرق بیش نفروزد که ز دریا کشید سوخته نم
آنکه پوشیده بود پیش از وقف دق مصر و عمامهٔ معلم
خورد اکنون دوال زجر و نکال پوشد اکنون لباس حسرت و غم
گرگ پیر آمده به دام و به روی تیغ کین آخته شبان غنم
بود چو ترک و دیلم اندر ظلم بر همه خلق مبرم و مبرم
از پی مال وقف کردهٔ ملک ترک به روی موکل و دیلم
از پی هر درم که برد از وقف یا ستد از کسان به بیع سلم
بر سر گل خورد یکی خایسک چون به هنگام مهر میخ درم
کیست از جملهٔ صغار و کبار از همه گوهر بنی آدم
که ندیده ازو سعایت و غمز یا نخوردست ازو عنا و الم
گر نداری تو این سخن باور باز گوید ترا محمد جم
پسران را ز غمز او پوشید صاحبی و دبیقی و ملحم
صورت غمز شد سعایت او زد به هر خانه ای یکی ماتم
تن اشرف ازو هین بلا دل سادات ازو حزین و دژم
آن کسان را که مدح گفت خدا او همی گوید آشکارا ذم
بیشتر زین چه کرد با سادات شمر یا هند زاده یا ملجم
دل و بازو و تیغش ار بودی برشدستی به برترین سلم
هر کسی را به موجبی باری می نشاند به گوشه ای مغتم
من یکی شاعر و دخیل و غریب راه عزلت گزیده در عالم
نه مرا غمخواری چو جد و پدر نه مرا مونسی چو خال و چو عم
نه ازو نز حسین و اسعد و زید گردن من به زیر بار نعم
کرد بر من به قول مشتی رند روز رخشنده چون شب مظلم
راندم از بلخ تا براندم من زین تحسر ز دیده وادی یم
آن گنه را جز این ندانم جرم چون چنان گشت بند من محکم
که یکی روز من نشسته بدم متفکر به گوشه ای ملزم
رندی آمد ز اسعدش بر من بود آن رند مرد را ز خدم
که امام اسعدت همی خواند چند باشی معطل و مبهم
رفت او پیش و من شدم ز پسش در یکی کوچهٔ خم اندر خم
دیدم آنجا نشسته اسعد را بامی و بانگ زیر و نالهٔ بم
بود با او نشسته قصابی کودکی چون یکی بدیع صنم
هر دو مست از نبید سوسن بوی برو عارض چو سوسن و چو پرم
هر دو کردند عرضه بر من می گفتم از شرم هر دو را که نعم
یک دو سیکی ز شرم خوردم و خفت به یکی گوشه ای ندیم ندم
هر دو خفتند مست و در راندند پیش من مست وار خر بکرم
ژرف کردم نگه که زیرین کیست دست و انگشت کیست با خاتم
دیدم آن ... کودک قصاب بر زبر همچو قبهٔ اعظم
یا یکی خیمه ای ز دیبهٔ سرخ ... قصاب چون ستون خیم
گاه بیرون کشید همچو زریر گاه اندر سپوخت چون عندم
گفتم: احسنت ای امام که نیست چون تو اندر همه دیار عجم
گفت: مفزای ای سنایی هیچ که تو هستی به نزد ما محرم
غزلی گوی حسب ما که بود این دل ریش هر دو را مرهم
غزلی حسب حالشان گفتم صلتی یافتم نه بس معظم
خویشتن را جز این ندانم جرم ور جز اینست باد ما ابکم
بارکی چند نیز شیخک را دیده ام من به کنجها برکم
گاه گنگی درشت از پس پشت گاه با ساده ای نشسته بهم
گر بپرسند این ز من روزی بخورم صدهزار بار قسم
خواجه اوحد زمان ز کی حمزه ای بلند اختر و بلند همم
حال من شرح ده چو قصهٔ خویش پیش آن صدر مکرم مکرم
سید عالم و امام رییس آن بهین طلعت و بزرگ شیم
نبوی جوهری که عرض ورا کس نداند بجز خدای قیم
عاجز اندر فصاحت و خطش روز دیدار شاعر مفخم
خاک غزنین و بلخ و نیشابور وز در روم تا حد جیلم
به قلم چند گونه سحر حلال می نماید چو در ادب اسلم
نکتهٔ اصمعی و جاحظ و قیس هست در پیش لفظ او اخرم
بوالمعالی که همت عالیش برگذشت از حدوث همچو قدم
قابل فیض و لطف و فضل الاه وز همه فاضلان هم او اعلم
خاک صدرش نظیف چون کعبه آب قدرش لطیف چون زمزم
حکم و فرمانش چون صباح و مسا روز و شب را دهد ضیاء و ظلم
خیل خیر از خیال طلعت اوست چون سخن را گذر ز حقهٔ فم
باز گردم کنون به قصهٔ خویش چند باشد ز مضمر و مدغم
ای به بخشش هزار چون حاتم ای به کوشش هزار چون رستم
مپسند اینکه آن لعین خبیث بجهاند کمیت چون ادهم
تو پسندی فسان خاطر من زو شو چون فسانهٔ شولم
بر سر من گماشت رندی چند همچو او ناکس و ذمیم شیم
نشنودند هر چه من گفتم علم نحو و عروض و شعر و حکم
از همه مال و منصب دنیا بر تن و من نه رنگ بود نه شم
زان که از جامهٔ کسان بودم مانده چون حرف معرب و معجم
جامه ها بستدند و گفتندم نیز ستار کن برین سر ضم
گر تو هستی به پاکی عیسی نیست دستار ریشهٔ مریم
من ز بلخ آنچنان شدم به سرخس با بلا و عنا و حسرت و هم
که گنهکار یونس بن متی به سوی نینوا به ساحل یم
تا فزونست باز از صعوه تا پدیدست روبه از ضیغم
باد عاجز چو صعوه و روباه آن خبیث از شباب تا بهرم
آنکه بدخواه او همیشه براو چیره چون باز باد و شیر اجم
دوستانش حریق در دوزخ نیکخواهش غریق در قلزم
... خر در ... زن پدرش گرچه زینهم نباید او را غم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی درخشان از دمیدن صبح آغاز می‌شود که نمادی از امید، روشنایی و گذار از ظلمت به سوی عدل و حقیقت است. شاعر پس از این پیش‌درآمد شاعرانه، فضای شعر را به سوی انتقادی اجتماعی و تند سوق می‌دهد. او با بهره‌گیری از این فضای تقابلی، به نکوهش شخصیتی به نام 'اسعد' می‌پردازد که در ظاهرِ دین‌داری، به فساد، تهمت‌زنی، ظلم و سوءاستفاده از موقوفات مشغول است.

مضمون اصلی اثر، دادخواهی و افشاگری علیه ریاکاری و ستم‌گری است. شاعر با زبانی صریح و بی پرده، نه تنها از رنج شخصی خود می‌گوید، بلکه این شخصیت متظاهر را در برابر عدالت الهی و مراجع دینی قرار می‌دهد. این شعر بازتاب‌دهنده جامعه‌ای است که در آن مرز میان حق و باطل با تزویرِ افرادِ ریاکار کمرنگ شده و شاعر در پی بازگرداندن این مرزها از طریق کلام و افشاگری است.

معنای روان

دوش چون صبح بر کشید علم شد جهان از نسیم او خرم

دیشب هنگامی که صبح پرچم نورانی خود را برافراشت، جهان از نسیم خوشِ سحرگاهی شادمان و خرم شد.

نکته ادبی: علم در اینجا به معنای پرچم و نشانه است.

روشنی آمد از عدم به وجود تیرگی از وجود شد به عدم

روشنایی از نیستی به هستی آمد و تاریکی از هستی به نیستی رفت.

نکته ادبی: تضاد میان هستی و نیستی، تداعی‌گر مفاهیم فلسفی است.

شب دیجور شد ز روز جدا زان که بد صبح در میانه حکم

شبِ بسیار تاریک از روز جدا شد، زیرا صبح در میانه، حکمِ جدایی صادر کرد.

نکته ادبی: دیجور به معنای تاریک و ظلمانی است.

چو دو خصم قوی که در پیکار صلح جویان جدا شوند از هم

مانند دو دشمنِ قدرتمند که در میدان نبرد، با تصمیم به صلح، از یکدیگر جدا می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه شب و روز به دو خصم که در نبردند.

باد صبح آمد از سواد عراق عالمی را سپرده زیر قدم

نسیم صبحگاهی از سمت عراق وزید و جهانی را تحت تأثیر خود قرار داد.

نکته ادبی: سواد در قدیم به معنای اراضی و مناطق پیرامونی شهرها به ویژه عراق عرب بوده است.

گفتم: ای سایق سفینهٔ نوح گفتم: ای قاید طلیعهٔ جم

گفتم ای کسی که راهبرِ کشتی نوح هستی و ای پیشروِ لشکر جمشید (نماد پادشاهی).

نکته ادبی: سایق و قاید به معنای راهبر و پیشرو هستند؛ اشاره به نوح و جمشید جنبه اساطیری دارد.

چه خبر داری از امام رییس چه اثر داری از امام حرم

چه خبری از امامِ پیشوا داری و چه اثری از امام حرم (شخصیت مذهبی بزرگ) به همراه آورده‌ای؟

نکته ادبی: پرسش برای دریافت خبری از وضعیت حاکمیت یا مرجعیت دینی است.

گفت: «ارجو» که زود بینی زود که ملک جل ذکره به کرم

گفت: امید داشته باش که به زودی خواهی دید که خداوند با کرم خود، او را یاری می‌کند.

نکته ادبی: ارجو فعل مضارع به معنای امید دارم/امیدوارم است.

هر دو را با مراد دولت و عز هر دو را با سپاه و خیل و حشم

هر دو را با پیروزی و عزت، و هر دو را با سپاه و لشکریانِ فراوان.

نکته ادبی: حشم به معنای خدمتکاران و همراهانِ یک مقام است.

برساند به بلخ و حضرت بلخ گردد از فرشان چو باغ ارم

به شهر بلخ و پایتختِ آن می‌رساند و آنجا از شکوهِ آنان، چون باغ بهشت می‌شود.

نکته ادبی: فرّ به معنای شکوه و جلال است.

لهو بینی گرفته جان حزن داد بینی شکسته پشت ستم

سرگرمی و شادی را می‌بینی که جایگزینِ حزن و اندوه جان شده است و دادگری را می‌بینی که پشتِ ستم را شکسته است.

نکته ادبی: لهو در مقابل حزن قرار گرفته است.

نارسیده به کام خویش عدو برسیده به کام خویش امم

دشمن به آرزوی خود نرسیده است، اما توده‌های مردم به کام و مراد خود رسیده‌اند.

نکته ادبی: امم جمع امت به معنای ملت‌ها و توده‌های مردم.

کار دنیا و دین امام رییس به قلم راست کرده همچو قلم

امور دنیوی و دینیِ امامِ پیشوا، با قلمِ تدبیرش به درستی سامان یافته است.

نکته ادبی: تشبیه تدبیر به قلمی که کارها را راست و درست می‌کند.

معتمد خواجهٔ زکی حمزه کرده بدخواه را ز گیتی کم

خواجه زکی حمزه که فردی معتمد است، دشمن را از صحنه روزگار محو کرده است.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتی تاریخی یا سیاسی که پشتیبان عدالت بوده است.

علم کین انتقام ورا نصرت و فتح بر طراز علم

پرچمِ انتقامِ او، بر بالایِ خود نشانِ نصرت و پیروزی دارد.

نکته ادبی: طراز به معنای نقش و نگار یا نشانِ روی پارچه و پرچم است.

دست عدل خدای عزوجل زده بر ظالمان به عجز رقم

دستِ عدالتِ خدایِ بزرگ، بر ستمگران مهرِ شکست و ناتوانی زده است.

نکته ادبی: عجز به معنای درماندگی و شکست است.

همه سر کوفته چو مار وز بیم زیر خسها خزان به شکم

همه از ترس، سر در گریبان برده‌اند مانند مار و از ترس، خزان‌زده در گوشه‌ای پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی مار برای ترس و انقباض بدن.

خزبر اندامشان چو خار و خسک نوش در کامشان چو حنظل و سم

آزار و سختی برایشان مانند خار و خاشاک است و نوشیدنیِ در کامشان همچون زهرِ حنظل است.

نکته ادبی: حنظل گیاهی است بسیار تلخ که نماد زهر و تلخی است.

شب بدخواه و بدسگالش را نزند نیز صبح صادق دم

صبحِ راستین (صبح صادق) حتی برای شبِ تاریکِ دشمن و بدخواه، اجازه نفس کشیدن و دم زدن نمی‌دهد.

نکته ادبی: صبح صادق، استعاره از آشکار شدن حق و شکستِ باطل است.

آتش زرق بیش نفروزد که ز دریا کشید سوخته نم

آتشِ تزویر و فریبِ او دیگر شعله‌ور نمی‌شود، زیرا از سوی دریا (عدالت) بر آن نم و رطوبت پاشیده شده است.

نکته ادبی: زرق به معنای دورویی و فریب است.

آنکه پوشیده بود پیش از وقف دق مصر و عمامهٔ معلم

کسی که پیش از این وقفیات، ردای معلمی و عمامه بر سر داشت.

نکته ادبی: اشاره به ظاهرِ فریبنده دشمن که لباس روحانیت یا معلمی بر تن داشته است.

خورد اکنون دوال زجر و نکال پوشد اکنون لباس حسرت و غم

اکنون سختی و مجازات را می‌چشد و لباس حسرت و اندوه بر تن دارد.

نکته ادبی: دوال زجر یعنی تازیانه‌های شکنجه و مجازات.

گرگ پیر آمده به دام و به روی تیغ کین آخته شبان غنم

این گرگ پیر در دام افتاده است و چوپانِ گله، تیغ کینه را بر ضد او کشیده است.

نکته ادبی: تمثیل گرگ برای دشمن و چوپان برای مجری عدالت.

بود چو ترک و دیلم اندر ظلم بر همه خلق مبرم و مبرم

او در ستمگری مانند ترکان و دیلمیان بود و کارش بر همه خلق، دشوار و گران بود.

نکته ادبی: ترک و دیلم در ادبیات کلاسیک نماد خشونت و قساوت بوده‌اند.

از پی مال وقف کردهٔ ملک ترک به روی موکل و دیلم

به خاطر اموال وقفی، در برابر متولیِ وقف، ترک و دیلمی گماشته بود.

نکته ادبی: اشاره به غصب موقوفات.

از پی هر درم که برد از وقف یا ستد از کسان به بیع سلم

به خاطر هر درهمی که از وقف دزدید یا از مردم با معامله سلف گرفت.

نکته ادبی: بیع سلف نوعی معامله پیش‌خرید است که در اینجا برای سودجویی استفاده شده است.

بر سر گل خورد یکی خایسک چون به هنگام مهر میخ درم

بر سرِ گل (مال وقف)، ضربه‌ای خورد مانند میخِ در که هنگام کوبیده شدن می‌خورد.

نکته ادبی: خایسک ضربه‌ای است که با پا یا دست زده می‌شود.

کیست از جملهٔ صغار و کبار از همه گوهر بنی آدم

کیست از کوچک و بزرگ، از همه انسان‌ها.

نکته ادبی: بنی آدم اشاره به کل بشریت دارد.

که ندیده ازو سعایت و غمز یا نخوردست ازو عنا و الم

که از او سعایت و سخن‌چینی ندیده باشد یا از دستِ او رنج و اندوهی نکشیده باشد.

نکته ادبی: غمز به معنای سخن‌چینی و سعایت است.

گر نداری تو این سخن باور باز گوید ترا محمد جم

اگر این سخن را باور نداری، برو از محمد جم بپرس تا حقیقت را برایت بازگو کند.

نکته ادبی: شاهد آوردن برای تایید ادعای شاعر.

پسران را ز غمز او پوشید صاحبی و دبیقی و ملحم

او از فرزندان، به خاطر سعایت‌هایش، پارچه‌های گران‌بها مانند صاحبی و دبیقی و ملحم پوشید.

نکته ادبی: اسامی انواع پارچه‌های گران‌قیمت که نشان از ثروت‌اندوزی نامشروع دارد.

صورت غمز شد سعایت او زد به هر خانه ای یکی ماتم

شغل او سخن‌چینی بود و با این کار، در هر خانه‌ای ماتم به پا کرد.

نکته ادبی: صورت غمز استعاره از این است که تمام وجود او در سعایت خلاصه شده بود.

تن اشرف ازو هین بلا دل سادات ازو حزین و دژم

تنِ بزرگان از دست او در بلا بود و دلِ سادات و بزرگان از دست او اندوهگین و افسرده بود.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

آن کسان را که مدح گفت خدا او همی گوید آشکارا ذم

آن کسانی را که خداوند ستوده است، او آشکارا نکوهش می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان مدح الهی و مذمتِ ریاکار.

بیشتر زین چه کرد با سادات شمر یا هند زاده یا ملجم

آیا شمر یا هند جگرخوار یا ابن‌ملجم، بیش از این با سادات و بزرگان کاری کردند؟

نکته ادبی: تلمیح به دشمنانِ تاریخی خاندان پیامبر.

دل و بازو و تیغش ار بودی برشدستی به برترین سلم

اگر دل و بازو و شمشیرِ شایسته‌ای داشت، قطعاً به درجات عالی می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به حقارتِ وجودیِ دشمن.

هر کسی را به موجبی باری می نشاند به گوشه ای مغتم

هر کسی را به بهانه‌ای، در گوشه‌ای نشانده و اندوهگین کرده است.

نکته ادبی: مغتم به معنای در غم فرو رفته است.

من یکی شاعر و دخیل و غریب راه عزلت گزیده در عالم

من یک شاعر و غریب و ناآشنا هستم که در این دنیا گوشه‌گیری را انتخاب کرده‌ام.

نکته ادبی: دخیل به معنای پناهنده یا غریبه‌ای است که به کسی پناه برده.

نه مرا غمخواری چو جد و پدر نه مرا مونسی چو خال و چو عم

نه غمخواری مثل پدر و پدربزرگ دارم و نه مونسی مثل عمو و دایی.

نکته ادبی: بیان غربت و تنهایی شاعر برای برانگیختن عاطفه مخاطب.

نه ازو نز حسین و اسعد و زید گردن من به زیر بار نعم

نه من و نه حسین و اسعد و زید، هیچ‌کدام مدیونِ او (تحت بار منت او) نیستیم.

نکته ادبی: اسعد و زید و حسین نام‌های عام برای اشاره به افراد هستند.

کرد بر من به قول مشتی رند روز رخشنده چون شب مظلم

او به خاطر سخنِ چند آدمِ پست، روز روشنِ مرا مثل شب تاریک کرد.

نکته ادبی: مظلم به معنای تاریک و سیاه است.

راندم از بلخ تا براندم من زین تحسر ز دیده وادی یم

از بلخ رانده شدم و تا آنجا که از این اندوه، از چشمانم سیلابی مانند دریا جاری شد.

نکته ادبی: تغییر از فضای سیاسی به فضای شخصی و احساسی.

آن گنه را جز این ندانم جرم چون چنان گشت بند من محکم

من گناه دیگری جز این نمی‌دانم که کارم به دستِ او افتاد و بندم را محکم کرد.

نکته ادبی: کنایه از در بندِ ظلم گرفتار شدن.

که یکی روز من نشسته بدم متفکر به گوشه ای ملزم

یک روز نشسته بودم و در گوشه‌ای به فکر فرو رفته بودم.

نکته ادبی: ملزم یعنی در گوشه‌ای مقیم شده یا محدود گشته.

رندی آمد ز اسعدش بر من بود آن رند مرد را ز خدم

فرد پستی از طرفِ اسعد نزد من آمد، که از خدمتکارانِ او بود.

نکته ادبی: رند در اینجا به معنای فردِ حیله‌گر و بی‌قید است.

که امام اسعدت همی خواند چند باشی معطل و مبهم

او گفت که امام اسعد تو را می‌خواند؛ تا کی می‌خواهی معطل و سرگردان باشی؟

نکته ادبی: دعوتِ فریبکارانه برای کشاندنِ شاعر به دام.

رفت او پیش و من شدم ز پسش در یکی کوچهٔ خم اندر خم

او جلو رفت و من پشت سرش راه افتادم، در کوچه‌هایی که پیچ در پیچ بود.

نکته ادبی: کوچه خم اندر خم کنایه از مسیرِ تاریک و توطئه‌آمیز است.

دیدم آنجا نشسته اسعد را بامی و بانگ زیر و نالهٔ بم

آنجا دیدم که اسعد نشسته است و صدای موسیقی و آوازِ زیر و بم می‌آید.

نکته ادبی: بام و زیر و بم اصطلاحات موسیقی هستند.

بود با او نشسته قصابی کودکی چون یکی بدیع صنم

با او یک قصاب نشسته بود و پسربچه‌ای که مانند یک بت زیبا بود.

نکته ادبی: صنم به معنای بت زیبا؛ اشاره به فسادِ اخلاقی در مجلس.

هر دو مست از نبید سوسن بوی برو عارض چو سوسن و چو پرم

هر دو از شراب با بوی سوسن مست بودند، در حالی که صورتشان مانند سوسن و یاسمن بود.

نکته ادبی: نبید سوسن‌بوی یعنی شرابی که عطر گل سوسن به آن زده شده است.

هر دو کردند عرضه بر من می گفتم از شرم هر دو را که نعم

آن دو نفر، هر دو مرا به نوشیدن شراب دعوت کردند و من از روی شرم و ناتوانی، دعوت هر دو را پذیرفتم.

نکته ادبی: استفاده از 'نعم' (بله) به عربی برای تاکید بر تسلیم شدن در برابر دعوت آن‌هاست.

یک دو سیکی ز شرم خوردم و خفت به یکی گوشه ای ندیم ندم

یکی دو جام از روی شرمساری نوشیدم و به گوشه‌ای رفتم تا کنار ندیم و همنشین خودم بخوابم.

نکته ادبی: سیکی واژه‌ای کهن برای اشاره به پیمانه یا جام شراب است.

هر دو خفتند مست و در راندند پیش من مست وار خر بکرم

هر دو مست خوابیدند و در حضور من، رفتاری ناشایست و حیوانی از خود بروز دادند که نشان از پستی آنان داشت.

نکته ادبی: اشاره به مستی و بی‌اختیاری که نشانه فروافتادن نقاب از چهره مدعیان است.

ژرف کردم نگه که زیرین کیست دست و انگشت کیست با خاتم

با دقت نگاه کردم تا ببینم چه کسی در آنجا حضور دارد و انگشتِ چه کسی با انگشتر تزیین شده است.

نکته ادبی: خاتم در اینجا نشانه جایگاه و منزلت ظاهری است که با عملِ ناپسند تضاد دارد.

دیدم آن ... کودک قصاب بر زبر همچو قبهٔ اعظم

آن کودکِ قصاب را دیدم که مانند گنبدی بلند و برجسته، بر بالای آنان قرار گرفته بود.

نکته ادبی: قبه به معنای گنبد است و در اینجا استعاره از برتری و تسلط فیزیکی در آن صحنه است.

یا یکی خیمه ای ز دیبهٔ سرخ ... قصاب چون ستون خیم

مانند خیمه‌ای از پارچه ابریشم سرخ که کودک قصاب چون ستونی در میان آن ایستاده بود.

نکته ادبی: دیبه به معنای دیبا و پارچه گران‌بهاست که تصویرسازی استعاری را کامل می‌کند.

گاه بیرون کشید همچو زریر گاه اندر سپوخت چون عندم

گاهی آن را مانند زریر (زر) بیرون می‌کشید و گاه مانند رنگ سرخ عندم (خون سیاوشان) فرو می‌برد.

نکته ادبی: زریر به معنای زردفام (طلا) و عندم به معنای رنگ سرخ تند (خون‌رنگ) است.

گفتم: احسنت ای امام که نیست چون تو اندر همه دیار عجم

به کنایه گفتم: آفرین بر تو ای پیشوا و امام، که در تمام سرزمین عجم کسی به تندی و گستاخی تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'امام' برای هجوِ شخصیت مذهبی که در حال انجام فعل حرام است.

گفت: مفزای ای سنایی هیچ که تو هستی به نزد ما محرم

آن فرد گفت: ای سنایی، چیزی نگو و افشاگری نکن که تو در پیش ما محرم اسرار هستی.

نکته ادبی: محرم بودن در اینجا کنایه از شریک شدن در گناه و سکوت در برابر آن است.

غزلی گوی حسب ما که بود این دل ریش هر دو را مرهم

غزلی بنویس که متناسب با حال و هوای ما باشد و مرهمی بر دلِ پردرد و مجروح هر دوی ما شود.

نکته ادبی: دل ریش استعاره از قلبی است که در اثر لذت‌جویی‌های ناپسند آسیب دیده است.

غزلی حسب حالشان گفتم صلتی یافتم نه بس معظم

غزلی متناسب با احوال آنان سرودم و در ازای آن پاداشی گرفتم که چندان ارزشمند نبود.

نکته ادبی: صلت به معنای جایزه و پاداشی است که شاعر در ازای مدح یا سرایش شعر می‌گرفته است.

خویشتن را جز این ندانم جرم ور جز اینست باد ما ابکم

من خود را جز به خاطر این کار گناهکار نمی‌دانم و اگر غیر از این است، زبان من لال باد.

نکته ادبی: ابکم به معنای لال و گنگ است.

بارکی چند نیز شیخک را دیده ام من به کنجها برکم

چند بار دیگر نیز آن شیخک را در گوشه‌های پنهان دیده‌ام.

نکته ادبی: شیخک تحقیرآمیز است و به معنای شیخ کوچک یا کسی است که به ناحق ادعای بزرگی دارد.

گاه گنگی درشت از پس پشت گاه با ساده ای نشسته بهم

گاهی با فردی زشت‌رو در پشت پرده و گاهی با جوانی ساده‌لوح در حال معاشرت بود.

نکته ادبی: ساده به معنای نوجوان بی‌ریش و ساده‌دل است.

گر بپرسند این ز من روزی بخورم صدهزار بار قسم

اگر روزی از من درباره این ماجرا بپرسند، صد هزار بار قسم می‌خورم که حقیقت دارد.

نکته ادبی: تاکید بر راستی‌آزمایی روایت‌های شاعر.

خواجه اوحد زمان ز کی حمزه ای بلند اختر و بلند همم

ای خواجه اوحد زمان، ای کسی که از نسل حمزه هستی، ای کسی که ستاره بختت بلند و همتت عالی است.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن ممدوح برای آغاز بخش مدحیه.

حال من شرح ده چو قصهٔ خویش پیش آن صدر مکرم مکرم

حال مرا مانند داستان زندگی خودت، نزد آن بزرگوار و گرامی شرح بده.

نکته ادبی: صدر مکرم استعاره از مقام بلند و والای ممدوح است.

سید عالم و امام رییس آن بهین طلعت و بزرگ شیم

او سرور جهانیان، پیشوای بزرگ و دارای چهره‌ای زیبا و خوی و خصلتی بزرگوارانه است.

نکته ادبی: شیم جمع شیمت به معنای خوی و سرشت است.

نبوی جوهری که عرض ورا کس نداند بجز خدای قیم

او گوهر نبوی است که ارزش و حقیقت وجودی‌اش را جز خداوند ارزشمند نمی‌داند.

نکته ادبی: قیم در اینجا به معنای ارزشمند و نگهبان است.

عاجز اندر فصاحت و خطش روز دیدار شاعر مفخم

شاعران بزرگ در برابر فصاحت کلام و هنرِ خطاطی او احساس ناتوانی می‌کنند.

نکته ادبی: مفخم به معنای بزرگ و با عظمت است.

خاک غزنین و بلخ و نیشابور وز در روم تا حد جیلم

از خاک غزنین و بلخ و نیشابور تا مرزهای روم و جیلم، آوازه او پیچیده است.

نکته ادبی: ذکر جغرافیایی برای نشان دادن گستره شهرت ممدوح.

به قلم چند گونه سحر حلال می نماید چو در ادب اسلم

او با قلم خود جادویی حلال می‌آفریند که در ادب و نگارش بی‌نظیر است.

نکته ادبی: سحر حلال کنایه از کلام فصیح و تاثیرگذار است.

نکتهٔ اصمعی و جاحظ و قیس هست در پیش لفظ او اخرم

نکته‌سنجی‌های ادیبان بزرگ مانند اصمعی و جاحظ و قیس در برابر کلام او ناچیز است.

نکته ادبی: اخرم به معنای ناقص و کوتاه است که برتری ممدوح را نشان می‌دهد.

بوالمعالی که همت عالیش برگذشت از حدوث همچو قدم

او بوالمعالی است که همت والایش از مرز پدیده‌ها عبور کرده و به مرتبه وجودی ثابت (قدم) رسیده است.

نکته ادبی: اشاره عرفانی به تضاد حدوث (پدیده‌های زمانی) و قدم (ازلی بودن).

قابل فیض و لطف و فضل الاه وز همه فاضلان هم او اعلم

او پذیرای فیض و بخشش الهی است و از تمام دانشمندان دیگر، داناتر است.

نکته ادبی: اعلم صفت تفضیلی به معنای داناترین.

خاک صدرش نظیف چون کعبه آب قدرش لطیف چون زمزم

پاکیزگی جایگاه او مانند کعبه و لطافتِ ارزش و منزلتش همچون آب زمزم است.

نکته ادبی: تشبیهات مقدس برای تقدیس جایگاه ممدوح.

حکم و فرمانش چون صباح و مسا روز و شب را دهد ضیاء و ظلم

دستورات و فرمان او مانند صبح و شام، به روز و شب روشنایی و تاریکی می‌بخشد.

نکته ادبی: استعاره از نفوذ و قدرتِ نافذ ممدوح بر زمان و امور.

خیل خیر از خیال طلعت اوست چون سخن را گذر ز حقهٔ فم

خیلِ لشکر خیر از خیال چهره او سرچشمه می‌گیرد، آنگاه که سخن از دهان او جاری می‌شود.

نکته ادبی: حقه فم استعاره از دهان کوچک و زیباست.

باز گردم کنون به قصهٔ خویش چند باشد ز مضمر و مدغم

اکنون به داستان خود بازمی‌گردم، تا کی باید به کنایه و پوشیده سخن بگویم؟

نکته ادبی: مضمر و مدغم واژگان زبان‌شناختی برای کلام پوشیده و درهم‌آمیخته هستند.

ای به بخشش هزار چون حاتم ای به کوشش هزار چون رستم

ای کسی که در بخشندگی هزار برابر حاتم طایی و در دلاوری هزار برابر رستم هستی.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های بخشندگی و پهلوانی برای مدح اغراق‌آمیز.

مپسند اینکه آن لعین خبیث بجهاند کمیت چون ادهم

راضی نباش که آن انسانِ پست و پلید، اسبِ تندرو خود را بر من بتازد.

نکته ادبی: کمییت و ادهم هر دو نام‌هایی برای رنگ و نژاد اسب است.

تو پسندی فسان خاطر من زو شو چون فسانهٔ شولم

اگر تو فسانه‌سازی‌های مرا بپسندی، از دستِ او مانند فسانه و داستانِ کهن خواهم شد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه شاعر که ممکن است در گذر تاریخ فراموش یا به افسانه تبدیل شود.

بر سر من گماشت رندی چند همچو او ناکس و ذمیم شیم

او چند نفر رندِ بی‌سروپا و ناکس را که اخلاقی زشت دارند، بر سر من گماشته است.

نکته ادبی: ذمیم شیم به معنای دارای خوی ناپسند.

نشنودند هر چه من گفتم علم نحو و عروض و شعر و حکم

آن‌ها هیچ‌کدام از حرف‌های مرا که شامل نحو و عروض و شعر و حکمت بود، نشنیدند و نفهمیدند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فرهنگی و جهلِ دشمنان شاعر.

از همه مال و منصب دنیا بر تن و من نه رنگ بود نه شم

از همه ثروت و مقام دنیا، هیچ بهره و نشانی بر تن و وجود من نمانده است.

نکته ادبی: رنگ و شم کنایه از اثر و بوی خوشِ دنیاست که شاعر از آن بی‌نصیب است.

زان که از جامهٔ کسان بودم مانده چون حرف معرب و معجم

چون از لباسِ دیگران می‌پوشیدم (محتاج بودم)، مانند حرفِ معرب و معجم سردرگم و گرفتار مانده‌ام.

نکته ادبی: ایهام بین حرفِ الفبا و وضعیت زندگی شاعر که هر لحظه تغییر می‌کند.

جامه ها بستدند و گفتندم نیز ستار کن برین سر ضم

لباس‌هایم را گرفتند و گفتند دیگر بر این کارِ زشتِ خود سرپوش نگذار.

نکته ادبی: سرِ ضم کنایه از پنهان کردنِ وضعیت است.

گر تو هستی به پاکی عیسی نیست دستار ریشهٔ مریم

اگر تو در پاکی مثل عیسی هستی، دستارِ تو به اندازه ریشه لباس مریم مقدس نیست (طعنه به ریاکاری).

نکته ادبی: استفاده از شخصیت‌های مقدس برای رسوا کردن ریاکاران.

من ز بلخ آنچنان شدم به سرخس با بلا و عنا و حسرت و هم

من از بلخ تا سرخس، با چنان رنج و بلا و حسرت و همّی حرکت کردم که...

نکته ادبی: بیان شدت آوارگی و دربدری شاعر.

که گنهکار یونس بن متی به سوی نینوا به ساحل یم

که یونس بن متی (پیامبر) گنهکار به سوی نینوا و ساحل دریا رفت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یونس و گریختن او.

تا فزونست باز از صعوه تا پدیدست روبه از ضیغم

تا زمانی که باز از صعوه (پرنده کوچک) برتر است و روباه از شیر (ضیغم) متمایز است.

نکته ادبی: صعوه و ضیغم استعاره از ضعیف و قوی هستند.

باد عاجز چو صعوه و روباه آن خبیث از شباب تا بهرم

آن فردِ خبیث، در تمام عمرش از جوانی تا پیری، در برابر بزرگان مانند صعوه و روباه حقیر است.

نکته ادبی: تاکید بر پستی ذاتیِ دشمن شاعر.

آنکه بدخواه او همیشه براو چیره چون باز باد و شیر اجم

آن کسی که همیشه دشمنش بر او پیروز است، چون باز و شیرِ بیشه چیره است.

نکته ادبی: اشاره به غلبه حق بر باطل.

دوستانش حریق در دوزخ نیکخواهش غریق در قلزم

دوستان او در آتش دوزخ گرفتارند و نیکخواهانش در دریای خروشان غرق می‌شوند.

نکته ادبی: نفرین شاعر بر اطرافیانِ دشمنِ خود.

... خر در ... زن پدرش گرچه زینهم نباید او را غم

آن مردِ خر (نادان) در خانه پدرش... (متن ناقص است و به تحقیر می‌پردازد) اگرچه از این وضعیت نباید غمگین باشد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ هجوآمیز که با لحنی تند و بی‌پروا به پایان می‌رسد.