دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱ - شکایت از دگرگونی حال روزگار

سنایی
بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال در مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال
زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال
خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه دین فروشان گشته اند ار آرزوی جاه و مال
ای نظام الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و وصال
کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتن در خط خوب تکین و در خم زلف ینال
پای بند خیر و شری کی شود در راه عشق آنکه باشد تشنهٔ شوق و کمال ذوالجلال
از دو بیرون نیست الا شربتی یا ضربتی گر نعیم آید مناز و گر جحیم آید منال
مردن آن باشد که متواری شود سیمرغ وار هشت جنت زیر پر و هفت دوزخ زیر بال
نیست نقصانی ز نا آورده طاعت های خلق هست مستغنی ز آب و گل، کمال لایزال
ای جنید و بایزید از خاک سرها برکنید تا جهانی بر جدل بینید و قومی در جدال
این میان را بسته اندر راه معنی چون الف و آن شده بی شک ز دعویهای بی معنی چو دال
ای دریغان صادقان گرم رو در راه دین تیر ایشان دیده دوز و عشق ایشان سینه مال
کی خبر داری تو ای نامحرم نا اهل راه از جفاهای صهیب و از بلاهای بلال
عالمی زاغ سیاه و نیست یک باز سپید یک رمه افراسیاب و نیست پیدا پور زال
تا حشر گردند شاگردان دون الفلتین پردگی گشتند زین غم اوستادان کمال
بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی مزه عاشقان را قحط آمد زین تباه تنگ سال
وین ظریفان بین کز ایشان تنگ شد پهنای عشق وین جمیلان بین کز ایشان ننگ میدارد جمال
صف دیوان بینم اینک در مقام جبرییل بیشهٔ شیران شرزه شد پناه هر شکال
عشق یعقوب ار نداری صبر ایوبیت کو قدر بدر ار نیستت باری کم از قدر هلال
دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفت ورنه عمر هست بسیاری نمی بینم دوال
یا همه جان باش یا جانان که اندر راه عشق در یکی قالب نباشد جان و جانان را مجال
ناریان بین با سه دوزخ سرد مانده در تموز ابلهان بین با دو دریا غرق گشته در سفال
در جهان آزاد مردی کو که با وی دم زنیم محرم و شایسته و اهل و مرید و بی ملال
کوی صدیقان بدیده رفت باید نز قدم راه صدیقان به طاعت رفت باید نه به بال
گر به عقبی دیده داری کوت زاد آخرت ور به دنیا تکیه داری هست دنیا را زوال
صدهزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بود نوح نهصد سال نوحه کرد تا شد همچو نال
گردم بوبکر خواهی بخشش یک نانت کو ور کمال نوح جویی نوحه ات کو نیم سال
بود آن گه وقت «کان الکاس مجریها الیمین» هست اکنون گاه «کان الکاس مجریها الشمال»
کاسد و فاسد شد آن سحر حرام سامری هست گفتار سنایی عشق را سحر حلال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند، فریادی است برآمده از دردی عمیق در نقدِ ریاکاری و دنیاطلبیِ کسانی که ردای زهد و عرفان بر تن کرده‌اند اما از حقیقتِ عشق و طریقت دور مانده‌اند. شاعر در این سروده، سیمای جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که در آن حقیقت و صدق نایاب گشته و جایگاه‌های معنوی در تسخیرِ مدعیانِ دروغین و سوداگرانِ دین است.

درونمایه اصلیِ این کلام، دعوت به بیداری، نقدِ عقلانیتِ خشک و بی‌روح، و تاکید بر لزومِ رهایی از قیدِ تعینات دنیوی برای رسیدن به قربِ الهی است. شاعر با تکیه بر اسطوره‌ها و چهره‌های تاریخی، زوالِ ارزش‌های معنوی را به تصویر می‌کشد و راهِ حقیقت را مسیری پر از بلا و آزمون‌های سخت معرفی می‌کند که تنها با صبرِ ایوب‌وار و شوقِ بی‌کران طی‌شدنی است.

معنای روان

بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال در مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال

ای همه کسانی که سرگرمِ جمع‌آوری مال و ثروت هستید، دست از این بیهوده‌گویی‌ها بردارید؛ ای مدعیانِ حال و عرفان، این‌گونه دلبستگی‌های دنیوی را به آتش بکشید و از بین ببرید.

نکته ادبی: ترکیب «اصحاب مال» و «ارباب حال» تضادی آشکار میان دنیاطلبی و داعیه‌داری معنوی است.

زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال

زنهار که از ادعاهای بزرگ درباره سیر و سلوک پرهیز کنید؛ از این بحث‌های بیهوده فقهی و کلامی درباره‌ی حلال و حرام و ظاهرسازی‌های صوفیانه دست بشویید.

نکته ادبی: «یجوز و لایجوز» اشاره به بحث‌های کلامیِ بی‌سرانجام دارد که مانعِ رسیدن به حقیقت می‌شود.

خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه دین فروشان گشته اند ار آرزوی جاه و مال

خرقه‌پوشان (صوفیان‌نما) تنها برای نیرنگ و ظاهر‌سازی به این لباس درآمده‌اند و دین‌فروشان برای رسیدن به جاه و مقام و ثروت، دین را وسیله کرده‌اند.

نکته ادبی: «زرق و مخرقه» به معنای فریب‌کاری و شعبده‌بازیِ عوام‌فریبانه است.

ای نظام الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و وصال

ای نظام‌الدین و ای بزرگِ بزرگان، تا کی می‌خواهی از این بحث‌های پوچِ حال و محال و گفت‌وگوهای بی‌فایده درباره‌ی هجر و وصال سخن بگویی؟

نکته ادبی: «شیخ‌الشیوخ» لقبی است که در آن دوران به بزرگان و پیرانِ طریقت داده می‌شد.

کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتن در خط خوب تکین و در خم زلف ینال

چگونه می‌توان خداوندِ صاحبِ جلال و بقا را در خطِ خوشِ یک کاتب یا در خمِ زلفِ معشوقِ ظاهری یافت؟ این‌ها همگی حجابِ حقیقت‌اند.

نکته ادبی: «تکین» در اینجا می‌تواند اشاره به خطاطیِ معروف یا اشاره‌ای عمومی به مهارتِ خط باشد؛ تضادی است میانِ هنرِ دنیوی و حقیقتِ الهی.

پای بند خیر و شری کی شود در راه عشق آنکه باشد تشنهٔ شوق و کمال ذوالجلال

کسی که تشنه‌ی رسیدن به کمالِ الهی است، هرگز در راهِ عشقِ حقیقی در بندِ مسائلِ پیش‌پا‌افتاده‌ی خوب و بدِ دنیوی گرفتار نمی‌شود.

نکته ادبی: عشق در اینجا مفهومی فرازمانی و فراتر از احکامِ جزئیِ شرعیِ محض است.

از دو بیرون نیست الا شربتی یا ضربتی گر نعیم آید مناز و گر جحیم آید منال

در راهِ عشق تنها دو حالت ممکن است: یا پاداش و رحمت، یا بلا و سختی. اگر نعمتی به تو رسید مغرور مشو و اگر بلایی نازل شد، شکوه و زاری مکن.

نکته ادبی: «شربتی یا ضربتی» کنایه از تجلیِ جمال و جلال الهی است.

مردن آن باشد که متواری شود سیمرغ وار هشت جنت زیر پر و هفت دوزخ زیر بال

مرگِ حقیقی آن است که چون سیمرغ، پنهان و در عین حال در اوج باشی؛ آن‌گونه که بهشت و دوزخ در برابرِ بزرگیِ روحِ تو کوچک و حقیر باشند.

نکته ادبی: اشاره به سیمرغ، نمادِ فنایِ عارفانه و صعود به عالمِ معناست.

نیست نقصانی ز نا آورده طاعت های خلق هست مستغنی ز آب و گل، کمال لایزال

خداوندِ لایزال از طاعت و عبادتِ بندگان هیچ نیازی ندارد و نقصانی در کمالِ او پدید نمی‌آید؛ او از هر چه مادی و خاکی است، بی‌نیاز است.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ «غنایِ مطلق» در عرفانِ اسلامی.

ای جنید و بایزید از خاک سرها برکنید تا جهانی بر جدل بینید و قومی در جدال

ای جنید و بایزید، از خاکِ مزار خود برآیید و ببینید که جهان را نزاع و کشمکش فرا گرفته و قومی در پی جدال‌های بیهوده هستند.

نکته ادبی: جنید و بایزید از بزرگ‌ترین عارفانِ تاریخ هستند که شاعر آنها را برای شهادتِ زوالِ حقیقت احضار می‌کند.

این میان را بسته اندر راه معنی چون الف و آن شده بی شک ز دعویهای بی معنی چو دال

آن که در راهِ حق است، همچون الف در مسیرِ توحید راست‌قامت و مستقیم است، اما مدعیانِ دروغین، با دعواهای پوچ، چون حرفِ «دال» خمیده و منحرف‌اند.

نکته ادبی: آرایه جناسِ معنوی میانِ «الف» (نماد استقامت) و «دال» (نماد خمیدگی و انحراف) به کار رفته است.

ای دریغان صادقان گرم رو در راه دین تیر ایشان دیده دوز و عشق ایشان سینه مال

دریغ و افسوس بر آن صادقان و مسافرانِ تیزپایِ راهِ دین که تیرِ کلامشان بر دیده می‌نشیند و عشقشان سینه‌سوز و جانکاه است.

نکته ادبی: «سینه مال» استعاره از دردی است که سینه را می‌ساید و صیقل می‌دهد.

کی خبر داری تو ای نامحرم نا اهل راه از جفاهای صهیب و از بلاهای بلال

ای نامحرم و نااهلی که از راهِ عشق بی‌خبری، تو چه می‌دانی که «صهیب» و «بلال» چه رنج‌ها و بلاهایی در این راه تحمل کردند؟

نکته ادبی: صهیب و بلال از صحابه‌ی مشهورِ پیامبر بودند که رنج‌های بسیاری را در راهِ ایمان تحمل کردند.

عالمی زاغ سیاه و نیست یک باز سپید یک رمه افراسیاب و نیست پیدا پور زال

دنیا پر از زاغ‌های سیاه (بدسیرتان) شده و حتی یک بازِ سپید (انسانِ کامل) پیدا نیست؛ گویی همه‌جا افراسیاب‌های ستمگرند و از پورِ زال (قهرمان) خبری نیست.

نکته ادبی: «افراسیاب» و «پور زال» (رستم) نمادهای خیر و شر در اسطوره‌های شاهنامه هستند.

تا حشر گردند شاگردان دون الفلتین پردگی گشتند زین غم اوستادان کمال

شاگردانِ نادان تا روزِ قیامت در گمراهی می‌مانند و استادانِ حقیقیِ کمال، از این وضعِ زمانه در پرده‌ی غم پنهان شده‌اند.

نکته ادبی: «الفلتین» اشاره به نادانی و غفلتِ مطلق است.

بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی مزه عاشقان را قحط آمد زین تباه تنگ سال

عاشقی در این جهانِ بی‌مزه، طعمِ خود را از دست داده است؛ زیرا در این قحط‌سالیِ معنویت، عاشقانِ حقیقی نایاب شده‌اند.

نکته ادبی: «تنگ‌سال» اشاره به خشکسالی و قحطی است که در اینجا به قحطِ فضیلت و عشق اشاره دارد.

وین ظریفان بین کز ایشان تنگ شد پهنای عشق وین جمیلان بین کز ایشان ننگ میدارد جمال

این ظریفان (ادابازها) را ببین که به خاطرشان عرصه‌ی عشق تنگ شده و این زیبارویانِ ظاهری را بنگر که زیباییِ واقعی از آن‌ها ننگ دارد.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرسازی و حقیقتِ زیبایی.

صف دیوان بینم اینک در مقام جبرییل بیشهٔ شیران شرزه شد پناه هر شکال

این صف‌هایِ ریاکاران را ببین که در جایگاهِ جبرئیل نشسته‌اند؛ این بیشه‌ی شیران (مقامِ قدسی) اکنون پناهگاهِ هر موجودِ ناقص و بدسیرتی شده است.

نکته ادبی: «شکال» به معنای موجودِ ناقص‌الخلقه یا حیوانِ سرکش است.

عشق یعقوب ار نداری صبر ایوبیت کو قدر بدر ار نیستت باری کم از قدر هلال

اگر عشقِ یعقوب را نداری، لااقل صبرِ ایوب را پیشه کن؛ اگر ارزشِ ماهِ کامل (بدر) را نداری، دست‌کم به ارزشِ ماهِ نو (هلال) قانع باش.

نکته ادبی: اشاره به الگوهای صبر و عشق در قرآن و روایات.

دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفت ورنه عمر هست بسیاری نمی بینم دوال

آن عمری که صرفِ حقیقت شد، ثروتی ماندگار بود، وگرنه زندگیِ عادی چنان بی‌ارزش است که به اندازه‌ی یک بندِ چرمی هم نمی‌ارزد.

نکته ادبی: «دوال» به معنای تسمه و بندِ چرمی است که نمادِ چیزی بی‌ارزش است.

یا همه جان باش یا جانان که اندر راه عشق در یکی قالب نباشد جان و جانان را مجال

در راهِ عشق، یا باید جان باشی و یا جانان؛ در این قالب و بدن نمی‌توان هم جان بود و هم جانان، یکی باید فدایِ دیگری شود.

نکته ادبی: وحدتِ عاشق و معشوق در مراحلِ نهاییِ عرفان.

ناریان بین با سه دوزخ سرد مانده در تموز ابلهان بین با دو دریا غرق گشته در سفال

این آتش‌پرستان (دوزخیان) را ببین که در اوجِ گرمای تموز، سرد مانده‌اند، و این ابلهان را که در یک کاسه‌ی سفالین، در میانِ دو دریایِ حقیقت غرق شده‌اند.

نکته ادبی: پارادوکسی زیبا میان آتش و سردیِ قلبِ عارف‌نماها.

در جهان آزاد مردی کو که با وی دم زنیم محرم و شایسته و اهل و مرید و بی ملال

در این جهانِ بی‌حاصل، آزاده‌مردی نیست که بتوان با او هم‌کلام شد؛ کسی که محرمِ اسرار، شایسته، مریدِ واقعی و بدونِ ملال و خستگی باشد.

نکته ادبی: «آزاد‌مرد» در اینجا به مفهومِ رهایی از قیدِ نفس است.

کوی صدیقان بدیده رفت باید نز قدم راه صدیقان به طاعت رفت باید نه به بال

کویِ راستان را باید با دیده و بصیرت پیمود نه با قدم؛ راهِ صدق را باید با طاعت و بندگی رفت، نه با بالِ غرور و خودبینی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ حرکتِ جسمانی و حرکتِ روحانی.

گر به عقبی دیده داری کوت زاد آخرت ور به دنیا تکیه داری هست دنیا را زوال

اگر برای آخرت چشمی داری (دیدِ معنوی)، توشه‌ی آخرت را فراهم کن؛ و اگر به دنیا تکیه کرده‌ای، بدان که دنیا فانی است و زوال‌پذیر.

نکته ادبی: یادآوریِ تضادِ دنیا و آخرت به عنوان اصلی بنیادین در ادبیاتِ تعلیمی.

صدهزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بود نوح نهصد سال نوحه کرد تا شد همچو نال

رنج‌های بی‌شمارِ ابوبکر برای همین یک کلمه‌ی حق بود؛ نوح نهصد سال نوحه کرد تا همچون نی (تُهی از خویش) شد.

نکته ادبی: «نال» اشاره به نی و نمادِ فنایِ عارفانه است.

گردم بوبکر خواهی بخشش یک نانت کو ور کمال نوح جویی نوحه ات کو نیم سال

اگر ادعایِ پیروی از ابوبکر را داری، بخشندگی‌ات کجاست؟ و اگر کمالِ نوح را می‌طلبی، نوحه‌گری و مجاهدتت کجاست؟

نکته ادبی: تاکید بر عمل‌گرایی به جایِ ادعایِ محض.

بود آن گه وقت «کان الکاس مجریها الیمین» هست اکنون گاه «کان الکاس مجریها الشمال»

زمانی بود که جامِ حقیقت به دستِ راست (اهلِ یمین) می‌چرخید، اکنون روزگارِ آن است که جام به دستِ چپ (اهلِ عذاب و غفلت) افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی قرآن در موردِ اصحابِ یمین و شمال.

کاسد و فاسد شد آن سحر حرام سامری هست گفتار سنایی عشق را سحر حلال

افسون و سحرِ باطلِ سامری اکنون بی‌ارزش و فاسد شده است؛ گفتارِ سنایی، سحرِ حلال و کلامِ حقیقیِ عشق است.

نکته ادبی: «سحرِ حلال» در ادبیاتِ فارسی به معنای کلامِ نافذ و دلنشین است که شنونده را سحر می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح صهیب و بلال، افراسیاب و پور زال، نوح، سامری

ارجاع به شخصیت‌های تاریخی، مذهبی و اساطیری برای عمق‌بخشیدن به مفاهیمِ اخلاقی.

تناقض (پارادوکس) ناریان بین با سه دوزخ سرد مانده

به تصویر کشیدنِ دوزخیانی که با وجودِ آتش، سرد مانده‌اند که نشان‌دهنده‌ی فقدانِ حرارتِ عشق در وجودشان است.

نمادگرایی الف و دال

استفاده از حروف برای نمایشِ استقامت (الف) در برابرِ انحراف و کجی (دال).

جناس و سجع شربتی یا ضربتی

بهره‌گیری از موسیقیِ کلمات برای تاکید بر دوگانگیِ پاداش و کیفر در سلوک.

استعاره سیمرغ

اشاره به روحِ عالیِ عارف که در اوجِ پنهانی قرار دارد.