دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

سنایی
مقدسی که قدیمست از صفات کمال منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال
به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال
صفات قدس کمالش بری ز علت کون نمای بحر لقایش بداده فیض وصال
به هستی جبروتی نیاید اندر وهم به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال
جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق نه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال
نه اولیت او را بود گه اول نه آخریت او را نهایتست و مآل
زحیر حد ثانی ورا بود منزل نه در مشاهد قربی جلال اوست جدال
به قدرت صمدیت لطایف صنعش بداده هر صفتی را هزار حسن و جمال
به ساحت قدمش نگذرد قیام فهوم نهاده قهر قدیمش به پای عقل عقال
چه یافت خاطر ادراک او بجز حیرت چه گفت وهم مزور بجز فضول و فضال
به ذات پاک نماند به هیچ صورت و جسم منزهست به وصف از حلول حالت و حال
جلال وحدت او در قدم به سرمد بود صفات عزت او باقیست در آزال
به وحدت ازلی انقسام نپذیرد به عزت ابدی نیست شبه هر اشکال
به کنه ذاتش غفلت عقول را از غیب نه در سرادق مجدش علوم راست مجال
نه قهر باشد او را تغیر اندر وصف نه در صنایع لطفش بود فتور و زوال
هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشد بود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال
هر آنکه کرد اشارت به ذات بی چونش بود به صرف حقیقت چو عابد تمثال
برای جلوه گری از سرادق عرشی کند منور مغرب بروی خوب هلال
به صبحدم کشد او شمس از دریچهٔ شرق نهد به قبهٔ چرخ بلند وقت زوال
ز نور چرخ منور کند طلایهٔ سیم کند ز بیضهٔ کافور صبح ارض و جبال
ز قطره ابر کند در صدف به حکمت در ز عین قدرت آرد هزار نهر زلال
هزار نافهٔ مشک ازل دهد هر شب برای نفخهٔ عشاق بر جنوب و شمال
ز چاه شرق برآرد به صبحدم خورشید کند منور از نور او وهاد و تلال
ز سبغ حکمت رنگین کند به که لاله نهد به چهرهٔ خوبان چین به قدرت خال
نهاده در دل خورشید آتشین گوهر بداده چهرهٔ مه را هزار نور و نوال
بریده است به مقراض عزت و تقدیس زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال
خورنده لقمهٔ جودش ز عرش تا به ثری به درگه صمدی عاجزند جمله عیال
چو خاک گشته به درگاه او مه و خورشید شده ست بندهٔ درگاه او دهور و طوال
کند سجود وی از جان همه مکین و مکان کند خضوع کمالش همه جبال و رمال
به عزتش بشتابد بهار در جوشش به امر اوست روان سیل دجلهٔ سیال
کند ثنای جلالش زبان رعدا زخوف مسبح ست مر او را چو ابر و برق ثقال
گشاده اند زبان در ثنای او مرغان چو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چو دال
مدبری که ندارد شریک در عزت معطلی ست بر او وجود عقل فعال
ز قهر او شده کوه گران چو حلقهٔ میم ز خدمتش شده پشت فلک چو حلقهٔ دال
نهاده در دل عشاق سرهای قدم چگونه گوید سر ازل زبان کلال
هر آنکه شربت سبحانی وانالحق خورد به تیغ غیرت او کشته در هزار قتال
ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمد نهاده است به پایش هزارگونه شکال
زمازم ملکوتش کند دلم چون خون مراست جام وصالش همیشه مالامال
به نغمه های مزامیر عشق او هستم شراب وصلش دایم مرا شدست حلال
چو بوی گلبن او بشنوم به باغ ازل شوم چو حور جنانی به حسن و غنج و دلال
ز خاک معصیت ار بر رخم بودی گردی چو خاک درگه اویم نباشد ایچ وبال
ز رهروان معارف منم درین عالم بود مرا ز خصایص درین هزار خصال
به جان جان دهم از جان و دل همه شب و روز صلاتها و تحیات بر محمد و آل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در زمره اشعار عرفانی و توحیدی قرار می‌گیرد که با بیانی فخیم و استوار به تبیین ذات باری‌تعالی، ناتوانی عقل بشری در درک کنه صفات الهی، و شکوه آفرینش پرداخته است. شاعر در این قطعه، خدای متعال را موجودی ازلی و ابدی معرفی می‌کند که فراتر از ادراکات انسانی، زمان، مکان و کلمات است. این اثر با تأکید بر یگانگی و قدسیت خداوند، خواننده را به تفکر در عظمت هستی دعوت کرده و در نهایت با توسل به پیامبر اسلام به پایان می‌رسد.

فضای حاکم بر شعر، فضایِ حیرتِ عارفانه در برابر ابهتِ ذاتِ حق است. شاعر با استفاده از اصطلاحاتِ فلسفی و کلامی، شکوهِ خداوند را در دو ساحتِ جلال (قدرت و هیبت) و جمال (زیبایی و لطف) به تصویر می‌کشد. در نیمه دومِ شعر، شاعر از انتزاع به سویِ بازنماییِ طبیعت (طلوع خورشید، گل‌ها، پرندگان) حرکت می‌کند تا نشان دهد که چگونه هر ذره‌ای از عالم، آیینه تمام‌نمای قدرت و صنع الهی است.

معنای روان

مقدسی که قدیمست از صفات کمال منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال

او مقدسی است که از دیرباز دارای صفات کمال بوده و منزه و پاکی است که بر اوجِ صفاتِ بزرگ و باشکوه قرار دارد.

نکته ادبی: قدیم در اینجا به معنای ازلی است. نعوت جمع نعت به معنای صفت است.

به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال

او به ذاتِ همیشگی و بی‌پایانش در بزرگی یکتاست و از نورِ وحدانیتِ او، شکوه و کمال پدیدار شده است.

نکته ادبی: لم یزلی به معنای بدون زوال و ازلی است.

صفات قدس کمالش بری ز علت کون نمای بحر لقایش بداده فیض وصال

صفاتِ پاک و کاملِ او از علت‌ها و نیازهایِ دنیوی به دور است و دریایِ دیدارِ او فیضِ وصل را به عاشقان عطا کرده است.

نکته ادبی: بحر لقایش اضافه تشبیهی است.

به هستی جبروتی نیاید اندر وهم به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال

او چنان وجودِ عظیم و باقدرتی دارد که در وهم و خیال نمی‌گنجد و به خاطر عزتِ ملکوتی‌اش، از هرگونه شکل و همانند مبراست.

نکته ادبی: جبروت به معنای قدرت و عظمت الهی است.

جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق نه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال

عظمت و عزتِ دیرینه‌ی او برای خلق قابل درک نیست و هیچ عقلی نمی‌تواند راهی برای شبیه‌سازی یا مثال‌زدن از او بیابد.

نکته ادبی: سبیل به معنای راه و طریق است.

نه اولیت او را بود گه اول نه آخریت او را نهایتست و مآل

او آغازی نداشته که بتوان زمانی را برای اولین بودنِ او فرض کرد و پایانی هم ندارد که بتوان برایش نهایت و سرانجامی متصور شد.

نکته ادبی: اولیت و آخریت به مفاهیم ازلیت و ابدیت اشاره دارند.

زحیر حد ثانی ورا بود منزل نه در مشاهد قربی جلال اوست جدال

مقام او بالاتر از حد و اندازه‌هایِ ثانویه است و در جایگاهِ قربِ الهی، جدالی بر سرِ جلالِ او وجود ندارد (چون حقیقتِ او برتر از کثرت است).

نکته ادبی: مشاهد جمع مشهد به معنای محل حضور است.

به قدرت صمدیت لطایف صنعش بداده هر صفتی را هزار حسن و جمال

به واسطه قدرتِ بی‌نیازِ او، لطافت‌هایِ آفرینش، به هر صفتِ ناچیزی هزاران زیبایی و جمال بخشیده است.

نکته ادبی: صمدیت به معنای بی‌نیازی و پناهگاه بودن خداوند است.

به ساحت قدمش نگذرد قیام فهوم نهاده قهر قدیمش به پای عقل عقال

در ساحتِ ازلیِ او، فهم و اندیشه یارایِ قد علم کردن ندارد و قهرِ همیشگی‌اش بر دست و پایِ عقل زنجیر نهاده است.

نکته ادبی: عقال به معنای بند یا ریسمانی است که پای حیوان را با آن می‌بندند.

چه یافت خاطر ادراک او بجز حیرت چه گفت وهم مزور بجز فضول و فضال

ذهن انسان با درکِ او چه یافت جز حیرت؟ و خیالِ باطل چه گفت جز سخنان بیهوده و بی‌معنی؟

نکته ادبی: وهمِ مزور به معنای خیالِ فریب‌دهنده و کاذب است.

به ذات پاک نماند به هیچ صورت و جسم منزهست به وصف از حلول حالت و حال

او در ذاتِ پاکش شبیه هیچ صورت و جسمی نیست و از حلولِ حالات مختلف در او پاک و منزه است.

نکته ادبی: حلول در فلسفه به معنای ورود چیزی در چیز دیگر است که در مورد خداوند منتفی است.

جلال وحدت او در قدم به سرمد بود صفات عزت او باقیست در آزال

عظمتِ وحدانیتِ او از ازل تا ابد برقرار بوده و صفاتِ عزتش در تمامی زمان‌هایِ گذشته باقی است.

نکته ادبی: آزال جمع ازل است.

به وحدت ازلی انقسام نپذیرد به عزت ابدی نیست شبه هر اشکال

ذاتِ یگانه‌یِ او تجزیه‌پذیر نیست و در عزتِ ابدی‌اش هیچ شباهتی به هیچ شکلی وجود ندارد.

نکته ادبی: انقسام به معنای تقسیم‌شدن است.

به کنه ذاتش غفلت عقول را از غیب نه در سرادق مجدش علوم راست مجال

عقل‌هایِ بشری از درکِ حقیقتِ ذاتِ او عاجزند و در حریمِ مجد و بزرگی‌اش، دانش‌هایِ بشری راهی ندارند.

نکته ادبی: سرادق به معنای خیمه و پرده‌ای است که گرداگردِ خیمه می‌کشند.

نه قهر باشد او را تغیر اندر وصف نه در صنایع لطفش بود فتور و زوال

در قدرتِ او هیچ تغییری رخ نمی‌دهد و در کارهایِ لطیفِ او هیچ سستی و نابودی راه ندارد.

نکته ادبی: فتور به معنای سستی و ضعف است.

هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشد بود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال

هرکس که در صفاتِ او به دنبالِ شبیه و مثل بگردد، دلِ سیاهش تنها نقشِ کفر و گمراهی را به خود می‌گیرد.

نکته ادبی: ضلال به معنای گمراهی است.

هر آنکه کرد اشارت به ذات بی چونش بود به صرف حقیقت چو عابد تمثال

هرکس به ذاتِ بی‌چون و چرایِ او اشاره‌ای کند (و سعی در محدود کردنش داشته باشد)، در حقیقت مانندِ بت‌پرستان عمل کرده است.

نکته ادبی: تمثال به معنای تصویر و بت است.

برای جلوه گری از سرادق عرشی کند منور مغرب بروی خوب هلال

او برایِ جلوه‌گری از پرده‌هایِ آسمانی، مغرب را با هلالِ زیبایِ ماه روشن می‌کند.

نکته ادبی: سرادق عرشی اشاره به عرش الهی دارد.

به صبحدم کشد او شمس از دریچهٔ شرق نهد به قبهٔ چرخ بلند وقت زوال

او در صبحگاه خورشید را از دریچه شرق بیرون می‌کشد و هنگامِ زوال (ظهر)، آن را بر قله‌ی بلندِ آسمان قرار می‌دهد.

نکته ادبی: قبه چرخ به معنای گنبد آسمان است.

ز نور چرخ منور کند طلایهٔ سیم کند ز بیضهٔ کافور صبح ارض و جبال

با نورِ آسمانی، پیشانیِ صبح را روشن می‌کند و با پاکیِ کافور، زمین و کوه‌ها را می‌آراید.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیشرو و مقدمه است.

ز قطره ابر کند در صدف به حکمت در ز عین قدرت آرد هزار نهر زلال

خداوند از قطره‌یِ باران با حکمتِ خود در صدف مروارید می‌آفریند و از چشمه‌یِ قدرتِ خویش هزاران رودِ زلال جاری می‌سازد.

نکته ادبی: عین به معنای چشمه است.

هزار نافهٔ مشک ازل دهد هر شب برای نفخهٔ عشاق بر جنوب و شمال

هر شب برایِ آرامشِ جانِ عاشقان، هزاران نافه مشکِ معطر از ازل به سمتِ شمال و جنوب می‌فرستد.

نکته ادبی: نافه مشک استعاره از روایحِ معنوی است.

ز چاه شرق برآرد به صبحدم خورشید کند منور از نور او وهاد و تلال

خورشید را از چاهِ شرق در صبحگاهان برمی‌آورد و دشت‌ها و تپه‌ها را از نورش روشن می‌سازد.

نکته ادبی: وهاد و تلال به معنای زمین‌های پست و تپه‌هاست.

ز سبغ حکمت رنگین کند به که لاله نهد به چهرهٔ خوبان چین به قدرت خال

با رنگِ حکمت، گل لاله را رنگین می‌کند و به قدرتِ خود بر چهره‌ی زیبارویانِ چین خال می‌نهد.

نکته ادبی: چین نمادِ زیبایی و ظرافت در ادبیات کهن است.

نهاده در دل خورشید آتشین گوهر بداده چهرهٔ مه را هزار نور و نوال

در دلِ خورشید گوهری آتشین نهاده و به چهره‌ی ماه هزاران نور و بخشش عطا کرده است.

نکته ادبی: نوال به معنای بخشش و عطا است.

بریده است به مقراض عزت و تقدیس زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال

با قیچیِ عزتِ خود، زبانِ تیغِ آفرینش را بریده تا در ستایشِ او چیزی نگوید (چون از توصیفِ او عاجز است).

نکته ادبی: مِقراض به معنای قیچی است.

خورنده لقمهٔ جودش ز عرش تا به ثری به درگه صمدی عاجزند جمله عیال

از عرش تا اعماقِ زمین، همگان ریزه‌خوارِ سفره‌یِ جودِ او هستند و در درگاهِ بی‌نیازِ او، همه مانندِ عیال و وابستگان او هستند.

نکته ادبی: ثری به معنای خاک و زمین است.

چو خاک گشته به درگاه او مه و خورشید شده ست بندهٔ درگاه او دهور و طوال

ماه و خورشید مانندِ خاک در درگاهِ او افتاده‌اند و تمامِ روزگارانِ طولانی بنده‌یِ درگاهِ او شده‌اند.

نکته ادبی: دهور جمع دهر به معنای روزگار است.

کند سجود وی از جان همه مکین و مکان کند خضوع کمالش همه جبال و رمال

تمامِ موجودات و مکان‌ها با جان و دل او را سجده می‌کنند و کوه‌ها و ریگ‌ها در برابرِ بزرگی‌اش خضوع می‌کنند.

نکته ادبی: مکین و مکان اشاره به موجودات و جایگاه آن‌هاست.

به عزتش بشتابد بهار در جوشش به امر اوست روان سیل دجلهٔ سیال

به واسطه‌یِ عزتِ او بهار به جوشش می‌افتد و به فرمانِ اوست که سیلِ دجله‌یِ جاری روان می‌شود.

نکته ادبی: دجله استعاره از جریانِ حیات است.

کند ثنای جلالش زبان رعدا زخوف مسبح ست مر او را چو ابر و برق ثقال

زبانِ رعد از ترسِ او به تسبیح درمی‌آید و ابر و برقِ سنگین نیز او را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: ثقال جمع ثقیل به معنای سنگین و پربار (ابر) است.

گشاده اند زبان در ثنای او مرغان چو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چو دال

پرندگانی چون بلبل، چکاوک، طوطی و دال (عقاب) زبان به ستایشِ او گشوده‌اند.

نکته ادبی: دال نام پرنده‌ای شکاری است.

مدبری که ندارد شریک در عزت معطلی ست بر او وجود عقل فعال

او مدبری است که در عزت شریکی ندارد و وجودِ عقلِ فعال نیز در برابرِ او ناچیز است.

نکته ادبی: معطلی در اینجا به معنایِ ناتوانی و در حاشیه بودن است.

ز قهر او شده کوه گران چو حلقهٔ میم ز خدمتش شده پشت فلک چو حلقهٔ دال

کوهِ استوار از قهرِ او همچون حرفِ میم (کوچک و خمیده) شده و آسمان در برابرِ خدمتِ او همچون حرفِ دال (خمیده) گشته است.

نکته ادبی: تشبیه به حروفِ میم و دال برای نمایش خمیدگی و کوچکی است.

نهاده در دل عشاق سرهای قدم چگونه گوید سر ازل زبان کلال

اسرارِ ازلی را در دلِ عاشقان نهاده است، اما چگونه زبانِ ناتوان می‌تواند رازِ ابدیت را بازگو کند؟

نکته ادبی: کلال به معنای ناتوانی و خستگی است.

هر آنکه شربت سبحانی وانالحق خورد به تیغ غیرت او کشته در هزار قتال

هرکس که شربتِ توحید و «اناالحق» (حقیقتِ الهی) را نوشید، در راهِ غیرتِ او در هزاران نبرد کشته شد.

نکته ادبی: اناالحق اشاره به کلام حلاج دارد و نمادِ فنا در خداست.

ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمد نهاده است به پایش هزارگونه شکال

هرکس در راهِ طریقت همچون شیرِ دلاور شد، مشکلاتِ بزرگی را به زیرِ پایِ خود نهاده است.

نکته ادبی: شکال به معنای قید و بند و مشکل است.

زمازم ملکوتش کند دلم چون خون مراست جام وصالش همیشه مالامال

از جامِ ملکوتش دلم به درد می‌آید (از شوق) و جامِ وصالِ او همیشه برای من لبریز است.

نکته ادبی: مازم به معنای درگیری یا فشردگی است.

به نغمه های مزامیر عشق او هستم شراب وصلش دایم مرا شدست حلال

با نغمه‌هایِ موسیقیِ عشقِ او همراهم و شرابِ وصالِ او همیشه بر من حلال بوده است.

نکته ادبی: مزامیر جمع مزمار به معنای نی و ساز است.

چو بوی گلبن او بشنوم به باغ ازل شوم چو حور جنانی به حسن و غنج و دلال

وقتی بویِ گلستانِ او را در باغِ ازل بشنوم، همچون حوریانِ بهشتی در زیبایی و ناز و ادا می‌شوم.

نکته ادبی: غنج و دلال به معنای ناز و کرشمه است.

ز خاک معصیت ار بر رخم بودی گردی چو خاک درگه اویم نباشد ایچ وبال

اگر از خاکِ گناه بر چهره‌ام غباری نشسته باشد، من اکنون خاکِ درگاهِ او هستم و هیچ گناه و باری بر دوش ندارم.

نکته ادبی: وبال به معنای گناه و بار سنگین است.

ز رهروان معارف منم درین عالم بود مرا ز خصایص درین هزار خصال

من در این جهان از رهروانِ راهِ معرفت هستم و از ویژگی‌هایِ خاصِ این راه، هزاران صفت در من است.

نکته ادبی: خصایص جمع خصیصه به معنای ویژگی است.

به جان جان دهم از جان و دل همه شب و روز صلاتها و تحیات بر محمد و آل

با جان و دل در تمام شب و روز، درود و سلام‌هایِ بسیار بر پیامبر و خاندانش می‌فرستم.

نکته ادبی: صلات و تحیات به معنای درود و سلام است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه کوه گران چو حلقه میم

شاعر کوه بلند را به خاطرِ عظمت و شکسته شدن در برابرِ خداوند، به شکلِ حرفِ میم تشبیه کرده است.

تضاد (طباق) اول و آخر

استفاده از تقابلِ این دو واژه برای نشان دادنِ شمولِ زمانِ خداوند که فراتر از آغاز و پایان است.

تلمیح اناالحق

اشاره به داستانِ معروفِ منصور حلاج که نمادِ عشقِ الهی و فنایِ فی‌الله است.

مراعات نظیر (تناسب) خورشید، ماه، چرخ، طلایه

گردآوریِ واژگانی که همگی به ساحتِ آسمان و نجوم تعلق دارند.