دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵ - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک

سنایی
ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش چون شود پیر تو آن روز جوان تر شمرش
هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم از پس آن نبود عشق بتی پرده درش
خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش
صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش
خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش
اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش
چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش
چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش
صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش
عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش
وصل او از قبل خدمت او جویم و بس ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش
باد پیمای تر از من نبود در ره عشق کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش
از برای مدد عشق مرا بر دل من حسن هر روز برآرد به لباس دگرش
هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت هر کرا تربیت عشق بود جلوه گرش
هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش
نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش
چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود خواهم از عارضهٔ بی خبری کور و کرش
من همی روز خود آن روز مبارک شمرم که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش
نه که خود روز مبارک بود آن را که کند سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش
برکاتی که ز جود کف با برکت او روزگار فضلا گشت چو نام پدرش
آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر در زمان دور شود پرده ز در و گهرش
آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش
آن نهالی که نشانند به نام کف او خاک بی تربیت نامیه آرد به برش
هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد مدد روح طبیعی شود اندر جگرش
آتش همتش ار میل کند سوی هوا آسمان گنبد زرین شود از یک شررش
ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو عالم جان و خرد زیر بود او ز برش
ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش
چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش
هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش
خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش
دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار که نود سال همی عمر دهد نور خورش
من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی که خود او جوهر روحست نباشد خطرش
خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید یا زحل کیست که او یاد کند به بترش
چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش
ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش
سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش کان گیا کش بنگارند نچینند برش
معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش
در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک قوت ناطقه باید که بگوید صورش
آن زبانی که نباشد سخنش همره دل نشمرد جان خردمند بجر مختصرش
کار بی دل به زبان سنگ ندارد بر خلق طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش
دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش
او همان روز به آخر نبرد تا به جزا از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش
رادمردی بر او طالع میلادی ساخت رفت همچون الف کوفی روزی به درش
هم در آن روز برون آمد با چندان لام که بنشناختم از کارگه شوشترش
لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام که همو باز ندانست همی حد و مرش
هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش
ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش
بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش
که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب عون او باز چو خورشید کند مشتهرش
تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش
چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش
باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با مضامین عرفانی و عاشقانه آغاز می‌شود و ماهیتِ ازلیِ عشق را فراتر از قیود زمانی و جسمانی می‌داند. شاعر در این بخش، معشوق یا پیرِ راه را موجودی فراتر از گذر عمر توصیف می‌کند که ذاتِ او همواره در جوانی و طراوت است.

در ادامه، غزل به سمت مدح و ستایش شخصیتِ والامقامی (قاضی برکات) تغییر جهت می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های شاعرانه، اوصافِ نیکوی ممدوح را برمی‌شمارد و فضیلت‌های اخلاقی و توانمندی‌های او را می‌ستاید.

در بخش پایانی، کلام به سمت حکمت و پندآموزی سوق پیدا می‌کند. شاعر برتریِ «سیرت و حقیقت» را بر «صورت و ظاهر» تبیین کرده و هشدار می‌دهد که درکِ حقیقتِ آدمی، نیازمندِ خرد و بینش است، نه صرفاً نگاه به ظاهرِ آراسته.

معنای روان

ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش چون شود پیر تو آن روز جوان تر شمرش

ماهیتِ عشقِ ابدی همواره اصیل و کهن است؛ اگر در مسیر این عشق، راهنما و پیری برای تو پیش آمد، او را همچنان جوان بدان، زیرا روحِ عشق کهن‌سالی نمی‌شناسد.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای ذات و جوهر اصلی است.

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

هر کس که به دنبالِ آسایشِ ظاهری باشد و برای خود لباسی از عافیت دوخته باشد، نمی‌تواند درک کند که چگونه عشقِ معشوق، پرده‌های این آسایش را می‌درد.

نکته ادبی: پیرهن عافیت استعاره از دلبستگی به راحتی و امنیت دنیوی است.

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش

مخصوصاً اندوهِ چنین معشوقی که از سرِ لطف، آسایشِ ظاهریِ عاشق را به یغما می‌برد و آن را زینتی برای خود می‌سازد.

نکته ادبی: صید کردن در اینجا به معنای به بند کشیدن و ربودن است.

صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش

غمزه و اشاره‌ی چشمِ خون‌ریزِ آن معشوق، صدها رگِ جانِ عاشق را شکافت، اما هیچ لعل و گوهری نتوانست جایگاهِ نیشترِ او را بگیرد (اشاره به اینکه نیشِ عشق، خودِ جان است).

نکته ادبی: غمزه در ادب فارسی به معنای اشاره چشم است که در اینجا با استعاره جراحی (نیشتر) ترکیب شده است.

خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش

او خرد و جانِ مرا در اختیار دارد و این امر سزاوار است، چرا که او همچون جانِ من است و عقلِ ناچیزِ من در برابرِ جایگاهِ رفیعِ او، خاک‌سار است.

نکته ادبی: خاک چه داند خطرش: یعنی عقلِ خاکی و ناچیز، ارزشِ وجودِ روحانی او را نمی‌شناسد.

اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش

این هم از عجایب و شعبده‌بازی‌های اوست که در صدفِ عقیق‌گونِ دهانش، سی و دو دندانِ مرواریدوار دارد.

نکته ادبی: بوالعجبی به معنای شگفتی‌آفرینی است.

چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش

هنگامی که با خندیدن، لب‌های چون عقیقش را باز می‌کند، دهانش همچون راهِ کهکشان که پر از ستاره است، درخشان می‌شود.

نکته ادبی: بیجاده به معنای یاقوت و در اینجا استعاره از لب‌های سرخ است.

چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش

وقتی در حالِ گریه به او می‌نگرم، گویی صدها هزار ستاره از چشمانِ من بر چهره‌ی ماهگونِ او می‌بارد.

نکته ادبی: قمر استعاره از چهره زیبای معشوق است.

صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش

صدها هزار دل و جان را می‌بینی که زیرِ هر شکن و پیچ و تابِ زلفِ فریبنده‌ی او اسیر و سرگردان هستند.

نکته ادبی: مشعبد به معنای فریبنده و جادوگر است.

عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش

اگر من به دنبالِ خواسته‌ی خود باشم، عاشقِ خویش هستم (خودپرستم)؛ اما اگر عاشقِ آن لب‌های شکر‌بار باشم، در واقع عاشقِ شیرینیِ کلامِ او هستم.

نکته ادبی: تکرار واژه عاشق و شکر برای تأکید بر وحدتِ معشوق و کلام اوست.

وصل او از قبل خدمت او جویم و بس ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش

من وصلِ او را فقط برای خدمت‌گزاری به او می‌خواهم و بس؛ وگرنه من ارزشی کمتر از بندِ لباس و کمربندِ او دارم.

نکته ادبی: بند قبا و کمر، نمادِ بندگی و کوچک بودن در برابر معشوق است.

باد پیمای تر از من نبود در ره عشق کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش

در راهِ عشق، کسی سرگردان‌تر از من نیست، چرا که من از شدتِ خاکساری، خاکِ آستانه‌ی درِ او را سرمه‌ی چشمانِ خود می‌کنم.

نکته ادبی: باد پیمای استعاره از کسی که در بیابان‌ها سرگردان است.

از برای مدد عشق مرا بر دل من حسن هر روز برآرد به لباس دگرش

برای اینکه عشقِ من تداوم یابد، زیباییِ او هر روز با لباسی تازه بر دلم جلوه‌گری می‌کند.

نکته ادبی: مدد عشق به معنای تقویت و استمرارِ حالِ عاشقانه است.

هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت هر کرا تربیت عشق بود جلوه گرش

هر لحظه، حسن و زیباییِ او مانندِ مشاطه‌گری (آرایش‌گر) جلوه‌ای نو به او می‌بخشد؛ هر کس که تحت تربیتِ عشق باشد، او را این‌گونه می‌بیند.

نکته ادبی: مشاطه زنی است که عروس را آرایش می‌کند؛ استعاره‌ای برای توصیف تجلی مداوم زیبایی معشوق.

هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش

هر روز بر شکوه و زیباییِ او افزوده می‌شود، اما چگونه آن را توصیف کنم؟ باید خودت در این چشمانِ من جای بگیری و به او بنگری تا درک کنی.

نکته ادبی: دعوت به دیدنِ با چشمِ عاشقانه، نه با عقلِ سرد.

نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش

نه، هرگز! از سرِ غیرت حتی راضی نیستم که با لفظی او را توصیف کنم، چرا که آن چهره‌ی نورانی و لبِ شکریِ او فراتر از کلمات است.

نکته ادبی: غیرت به معنای حسادتِ عاشقانه و حفظِ حریمِ معشوق.

چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود خواهم از عارضهٔ بی خبری کور و کرش

آن چشم و گوشی که مانند من این زیبایی را نبیند و نشنود، بهتر است از عارضه‌ی بی خبری (کوری و کری) رنج ببرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ نگاهِ عاشقانه برای ادراکِ حقیقتِ معشوق.

من همی روز خود آن روز مبارک شمرم که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش

من آن روز را روزی مبارک می‌شمارم که بتوانم مانندِ کمربندی، او را در آغوش بگیرم.

نکته ادبی: کمروار تشبیهی است برای نزدیکیِ بسیار زیاد.

نه که خود روز مبارک بود آن را که کند سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش

نه، بلکه آن روزی مبارک است که قاضی برکات، با آن نگاهِ پربرکتش به کسی توجه کند.

نکته ادبی: تغییر محورِ کلام از معشوقِ عرفانی به مدحِ ممدوح (قاضی برکات).

برکاتی که ز جود کف با برکت او روزگار فضلا گشت چو نام پدرش

برکاتی که از سخاوتِ دستانِ پربرکتِ او ناشی می‌شود، چنان است که دورانِ دانشمندان و فضلا به نامِ پدرِ او شهرت یافته است.

نکته ادبی: اشاره به سخاوت و کرامتِ قاضی برکات.

آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر در زمان دور شود پرده ز در و گهرش

کسی که اگر آتشِ خشمش به سمتِ دریا شعله بکشد، در همان لحظه پرده از رازهای پنهان و گوهرهای اعماقِ دریا برمی‌دارد.

نکته ادبی: اغراق در توانمندی و نفوذِ شخصیت ممدوح.

آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش

او سیره و روشی ستوده دارد که هنگامِ توصیف، سخن‌وران را به ستایش وادار می‌کند و او نقاشِ (طراح) کلامِ ایشان می‌شود.

نکته ادبی: نقشبند خطِ ارباب سخن، استعاره از این است که او سرچشمه الهام برای ادیبان است.

آن نهالی که نشانند به نام کف او خاک بی تربیت نامیه آرد به برش

آن نهالی که به نامِ بخشندگیِ او کاشته شود، حتی در خاکِ خشک و بدونِ پرورش، به ثمر می‌نشیند.

نکته ادبی: اشاره به کرامت و فیض‌رسانیِ ممدوح.

هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد مدد روح طبیعی شود اندر جگرش

هر کس که با یادِ بخشندگیِ او، زهر هم بخورد، آن زهر در وجودش به داروی حیات‌بخش و روح‌افزا تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگریِ وجودِ ممدوح.

آتش همتش ار میل کند سوی هوا آسمان گنبد زرین شود از یک شررش

اگر آتشِ همتِ او به سوی آسمان میل کند، از یک جرقه‌اش، گنبدِ زرینِ آسمان پدید می‌آید.

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ اراده‌ی ممدوح.

ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو عالم جان و خرد زیر بود او ز برش

اگر ذاتِ او بخواهد از مجلس به سمتِ مرتبه‌ای بالاتر برود، تمامِ عالمِ جان و خرد در برابرِ بزرگیِ او ناچیز و زیردست است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ متعالیِ ممدوح.

ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش

ظلمتِ دنیا و فنا را پشتِ سر افکندم، تا آنگاه که همچون بقای ابدی، رو به سوی جایگاهِ استوارِ او آوردم.

نکته ادبی: مقایسه ممدوح با بقای الهی و رسیدن به رستگاری.

چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش

چه جای تعجب است که وقتی کسی مانندِ خورشید پیشوا باشد، سایه‌ها (پیروان) مانندِ مقتدیان گام بر جای پای او می‌گذارند.

نکته ادبی: استعاره از خورشید بودنِ ممدوح و پیروانِ او به مثابه سایه.

هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش

هر کس که چشم به چشمه‌ی خورشید (ممدوح) بدوزد، دیگر سایه‌ی وجودِ خود را پیشِ رو نمی‌بیند (خودپرستی‌اش نابود می‌شود).

نکته ادبی: اشاره به فنای فردیت در برابرِ بزرگیِ ممدوح.

خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش

برای من همین افتخار بس که در خدمتِ او بودم، زیرا از توصیفِ یکی از هنرهای او، شعری نیکو سرودم.

نکته ادبی: تواضعِ شاعر در برابرِ بزرگیِ ممدوح.

دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار که نود سال همی عمر دهد نور خورش

دیروز منجم به من گفت که مژده بده، که نورِ وجودِ او نود سال عمر به او خواهد بخشید.

نکته ادبی: اشاره به پیش‌گویی‌های نجومیِ رایج در آن عصر.

من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی که خود او جوهر روحست نباشد خطرش

من حکیمانه به او گفتم: بیهوده سخن نگو، چرا که او خود جوهرِ روح است و عمرِ عددی برای او ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ روحانی و ماوراییِ ممدوح که فراتر از زمان است.

خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید یا زحل کیست که او یاد کند به بترش

خورشید چه کاره است که بخواهد به او عمر ببخشد؟ و زحل چه اهمیتی دارد که بخواهد با نحوستش به او صدمه بزند؟

نکته ادبی: نفیِ تأثیرِ ستارگان بر وجودِ والای ممدوح.

چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش

چه نود سالی؟ او که جان و دلش همواره در حضورِ الهی است و چشمِ بصیرتش آگاه به اسرارِ قضا و قدر است.

نکته ادبی: اشاره به علمِ لدنی و آگاهیِ باطنی ممدوح.

ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش

ای سنایی! اکنون که دلت گرفتارِ نیاز و عشق شد، بنده و مریدِ او شو و خود را از این فقر و خواریِ دنیا نجات بده.

نکته ادبی: توصیه به بندگیِ ممدوح برای رسیدن به بی‌نیازی.

سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش کان گیا کش بنگارند نچینند برش

سیرت و باطنِ مرد را ببین و از صورت و ریشِ ظاهری بگذر؛ چرا که گیاهی را که برای زیبایی نقاشی کرده باشند، نمی‌توان چید و از آن بهره برد.

نکته ادبی: نقدِ ظاهرگرایی و دعوت به عمق‌نگری.

معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش

معنا و حقیقتِ مرد بهتر از صورتِ ظاهریِ اوست، زیرا سواری که تنها در تصویر باشد، هرگز پیروز نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ حقیقت بر صورت.

در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک قوت ناطقه باید که بگوید صورش

در گرمابه پر از تصویرهای زیباست، اما برای درکِ آن تصاویر، باید عقلِ ناطق و گوینده‌ای باشد تا ماهیتش را بیان کند.

نکته ادبی: تصویرِ نگارگری‌های روی دیوارِ گرمابه برای نشان دادنِ بی‌روحیِ ظاهر.

آن زبانی که نباشد سخنش همره دل نشمرد جان خردمند بجر مختصرش

زبانی که سخنش همراه با دل و اخلاص نباشد، خردمند آن را جز حرفی کوتاه و بی‌ارزش نمی‌شمارد.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ کلام و دل.

کار بی دل به زبان سنگ ندارد بر خلق طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش

کاری که بدونِ دل و اخلاص با زبان انجام شود، مانندِ سنگِ بی‌ارزش است؛ طوطی هم اگر حرف بزند، کلامش از سرِ عقل و جانش نمی‌گذرد.

نکته ادبی: طوطی نمادِ تقلیدِ بی‌معنای کلام است.

دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش

چشم بر صورتی بدوز که مانندِ نرگسِ خیس، هر کس تا صبح بر آن چشم بیدار نگه داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ افسون‌کننده و بیدارکننده.

او همان روز به آخر نبرد تا به جزا از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش

او آن صورت را تا روزِ جزا هم تمام نمی‌کند، مگر اینکه مانندِ نرگس (گل) با زر و سیم (سکه) برایش تاج و تخت بسازد.

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ مادی در کنارِ زیبایی.

رادمردی بر او طالع میلادی ساخت رفت همچون الف کوفی روزی به درش

مردِ بزرگ‌منشی برای او طالعِ تولد ساخت و آن شخص همچون الفِ کوفی (کشیده و بلند) به درِ خانه‌اش رفت.

نکته ادبی: بازی با شکلِ حرف الف در خطِ کوفی.

هم در آن روز برون آمد با چندان لام که بنشناختم از کارگه شوشترش

همان روز با چنان حرفِ لامی (لام‌های زیاد) بیرون آمد که از کارگاهِ پارچه‌بافیِ شوشتر هم آن را تشخیص ندادم.

نکته ادبی: بازی با کلمه‌ی لام که شکلی شبیه به قلاب یا پارچه دارد.

لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام که همو باز ندانست همی حد و مرش

ناچار آن خلعت با چنان لامی (پیچ و خم‌ها) آمد که خودِ او هم نمی‌دانست حد و مرزش کجاست.

نکته ادبی: تداومِ بازیِ زبانی با حروف و شکلِ ظاهریِ خلعت.

هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش

آیا می‌دانی که هنگامِ تعارف و تکلف چه می‌کند؟ وقتی بخشش و هدیه‌اش این‌گونه است، چه بسا که چیزی بهتر از آن دارد.

نکته ادبی: اشاره به کرامت و مهمان‌نوازیِ ممدوح.

ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش

ای عروسانِ اندیشه‌ی من که از شرم پنهان مانده‌اید، نزدِ او بروید و این اندازه‌ی از زیبایی را بازنمایی کنید.

نکته ادبی: عروسانِ ضمیر، استعاره از سخنانِ نو و بدیعِ شاعر.

بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش

بر آن عروسانِ سخنِ تو چنان جلوه‌گری کنند که خلعت و پاداش و ثروتِ او آن را تقویت کند.

نکته ادبی: تشبیه سخن به عروس و ممدوح به حامیِ آن.

که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب عون او باز چو خورشید کند مشتهرش

که اگر آسمان نقابی از پرده‌ی غیب بر آن بکشد، یاریِ او آن را همچون خورشید مشهور و آشکار می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ ممدوح در شهرت و اعتلا بخشیدن به هنرِ شاعر.

تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش

تا اینکه آدمیان از خیر و شر، همواره از جانبِ قضا و قدر، هدیه‌ای نو دریافت کنند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام با نگاهی کلی به تقدیرِ الهی.

چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش

پروردگارا، آن نظامِ حاکم بر هستی (قضا و قدر) که پنهان از دیدگانِ ما، گاه در هیئتِ خشنودی و گاه در قالبِ خشم و سختی جلوه‌گر می‌شود، چنان مقرر فرماید که همواره بهره و نفعِ آن نصیبِ دوستانِ این بزرگوار و آسیب و زیانِ آن دامن‌گیرِ دشمنانش باشد.

نکته ادبی: ترکیب 'قضا و قدر' به اراده و تقدیر الهی اشاره دارد. واژگانِ 'خشنودی' و 'خشم' در کنار 'نفع' و 'ضر' و 'احباب' و 'عدو' آرایه‌ی تضاد را برای نشان دادن فراگیری قدرتِ تقدیر و تقابل میان دوستان و دشمنان ایجاد کرده‌اند.

باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش

از خداوند برای تو عمری چنان دراز آرزو می‌کنم که آن‌قدر زنده بمانی تا ببینی فرزندت در کنارت بالنده شده و نواده‌ات (فرزندِ فرزندت) همچون لقمانِ حکیم، به مرتبه‌ای از خرد و کمال دست یافته است.

نکته ادبی: واژه‌ی 'لقمان' در اینجا به عنوان نمادِ حکمت و کهن‌سالی به کار رفته است. 'نبیره' به معنای فرزندِ فرزندِ فرزند (نوهِ فرزند) است. شاعر با استفاده از صنعت اغراق، آرزویِ عمری بسیار طولانی را به تصویر کشیده است.