دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در نکوهش اصحاب دعوا

سنایی
ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش
یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش
اثر دوزخ ار نمی خواهی ساکن گنبد اثیر مباش
گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپردهٔ سعیر مباش
تو ورای چهار و پنج و ششی در کف هفت و هشت اسیر مباش
در سرا ضرب عقل و نفس و فلک ناقدی باش و جز بصیر مباش
در میان غرور و وهم و خیال بستهٔ دیو بسته گیر مباش
هر دمی با گشاد نامهٔ عقل گر تو سلطان نه ای سفیر مباش
منی انداز باش چون مردان گر نه ای زن منی پذیر مباش
گر ترا جان به وزر آلودست داروی وزر کن وزیر مباش
از برای خلاف و استبداد به سرو دنب جز بگیر مباش
ای به گوهر و رای طبع و فلک بهر آز این چنین حقیر مباش
مار قانع بسی زید تو به حرص گر نه ای مور زود میر مباش
از پی خرس حرص و موش طمع گاه گوز و گهی پنیر مباش
«من» و «سلوی» چو هست اندر تیه در نیاز پیاز و سیر مباش
از کمان یافت دور گشتن تیر تو ز کژ دور شو چو تیر مباش
گر همی در و عنبرت باید بحرها هست در غدیر مباش
گر خطر بایدت خطر کن جان ورنه ایمن بزی خطیر مباش
چون ترا خاک تخت خواهد بود گو کنون تخت اردشیر مباش
تا ز یک وصف خلق متصفی شو فقیهی گزین فقیر مباش
فقه خوان لیک در جهنم جاه همچو قابوس وشمگیر مباش
چون زفر درس و ترس با هم خوان ورنه بیهوده در زفیر مباش
در ره دین چو بو حنیفه ز علم چون چراغی بجز منیر مباش
چون تو طفلی و شرع دایهٔ تست جز ازین دایه سیر شیر مباش
مجمع اکبر ار نخواهد بود طالب جامع کبیر مباش
ور کنون سوی کعبه خواهی رفت ره مخوفست بی خفیر مباش
با چنین غافلان نذر شکن جز چو پیغمبران نذیر مباش
از پی ذکر بر صحیفهٔ عمر چون نکو نه ای دبیر مباش
با تو در گورتست علم و عمل منکر «منکر» و «نکیر» مباش
پاس پیوسته دار بر در حق کاهلانه «بجه» «بگیر» مباش
خار خارت چو نیست در ره او پس در آن کوی خیر خیر مباش
همه دل باش و آگهی نیاز بی خبر بر در خبیر مباش
زیر بی آگهی کند زاری پس تو گر آگهی چو زیر مباش
چون قلم هر دمی فدا کن سر لیک از بن شکر بی صریر مباش
چون به پیش تو نیست یوسف تو پس چو یعقوب جز ضریر مباش
ای سنایی تو بر نظارهٔ خلق در سخن فرد و بی نظیر مباش
در زحیری ز سغبهٔ گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش
در هوای صفا چو بوتیمار دردت ار هست گو صفیر مباش
با قرارست نور دیدهٔ سر چشم سر گو: برو قریر مباش
شکر کن زان که شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش
گر چه خصمت فرزدق ست به هجو تو به پاداش او جریر مباش
خود نقیریست کل عالم و تو در نقار از پی نقیر مباش
از پی یوسف کسان به غرض گاه بشرا و گه بشیر مباش
همه بر کشتهای تشنه ز قحط ابر باش و بجز مطیر مباش
هر کجا پای عاشقی ست روان باد کشتیش باش و قیر مباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده که با لحنی اندرزگونه و حکیمانه سروده شده است، دعوت‌نامه‌ای است برای بیداری از غفلت دنیوی و حرکت به سوی کمال معنوی. شاعر با استفاده از تضادهای درونی و بیرونی، خواننده را به ترک دلبستگی‌های حقیر مادی و پرهیز از رفتارهای متناقض و جاه‌طلبانه فرا می‌خواند. فضا، فضای اخلاقی و عرفانی است که در آن 'عقل' و 'معرفت' قطب‌نمای اصلی انسان در راه دشوار زندگی تلقی می‌شوند.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به عزت‌نفس و شناخت جایگاه حقیقی انسان است. شاعر معتقد است که انسان به دلیل گوهر وجودی‌اش، نباید خود را اسیرِ روزگار و خواهش‌های نفسانی کند. این اشعار به نوعی تأکید بر مسئولیت‌پذیری انسان در برابر اعمال خویش و ضرورت هوشیاری در برابر ابلیسِ نفس است، تا در نهایت فرد بتواند از گذرگاه خطرناک دنیا با سربلندی عبور کند.

معنای روان

ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش

ای جوان، بنده و اسیرِ گردش روزگارِ ناپایدار نباش و به خاطرِ سختی‌های آن، شکوه و گلایه نکن.

نکته ادبی: چرخ پیر کنایه از فلک یا روزگار است که در ادبیات کهن نماد بی‌وفایی است.

یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش

یا همچون مردانِ آزاده از قید و بند دنیا رها شو، وگرنه با ناله و فریاد، در ویرانیِ عمرِ خویش فرو مرو.

نکته ادبی: تکرار واج 'و' در 'ویل و وای و ویر' موسیقی کلام را برای القای حس افسوس افزایش داده است.

اثر دوزخ ار نمی خواهی ساکن گنبد اثیر مباش

اگر خواهانِ عذاب و آتش دوزخ نیستی، در این دنیای مادی (که چون گنبدِ اثیر بر سر ماست) دلبسته و ساکن نباش.

نکته ادبی: گنبد اثیر به آسمان یا عالم ماده اشاره دارد که از دیدگاه حکما محل تغییر و فناست.

گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپردهٔ سعیر مباش

اگر سعادت و نیک‌بختیِ ابدی را در سرای جاویدان می‌خواهی، در دامِ خواهش‌های سوزانِ نفس (سعیر) گرفتار نشو.

نکته ادبی: سعیدیت به معنای سعادتمندی و سعیر نامی برای دوزخ است که تضاد معنایی با یکدیگر دارند.

تو ورای چهار و پنج و ششی در کف هفت و هشت اسیر مباش

تو وجودی فراتر از عناصر چهارگانه و حواس پنج‌گانه و جهات شش‌گانه داری، پس در بندِ هفت اقلیم و هشت آسمانِ دنیوی اسیر مباش.

نکته ادبی: اشاره به اعداد مقدسی که در فلسفه قدیم مرزهای جهان مادی محسوب می‌شدند.

در سرا ضرب عقل و نفس و فلک ناقدی باش و جز بصیر مباش

در شناختِ عقل و نفس و گردش فلک، سخت‌گیر و نقاد باش و جز با دیده بصیرت به جهان ننگر.

نکته ادبی: ناقدی در اینجا به معنای سنجش‌گری و تحلیل است، نه خرده‌گیری بی‌مورد.

در میان غرور و وهم و خیال بستهٔ دیو بسته گیر مباش

در میان غرور و خیالاتِ واهی، گرفتارِ نفسِ اماره که تو را به بند می‌کشد، مباش.

نکته ادبی: دیو بسته کنایه از شیطان یا نفس سرکش است که آدمی را زنجیر می‌کند.

هر دمی با گشاد نامهٔ عقل گر تو سلطان نه ای سفیر مباش

هر لحظه که عقلت گشایشی در کارها ایجاد می‌کند، اگر پادشاهِ وجودِ خود نیستی، حداقل به عنوانِ نماینده و سفیرِ آن عمل کن.

نکته ادبی: نامه عقل استعاره از درک و آگاهی است که مسیر درست را نشان می‌دهد.

منی انداز باش چون مردان گر نه ای زن منی پذیر مباش

مانند مردانِ آزاده، به خودکفایی و عزت‌نفس (منی) برس، وگرنه اگر چنین نیستی، تسلیمِ خواهش‌های نفسانی نشو.

نکته ادبی: ابهام در واژه 'منی' که می‌تواند به معنای منیّت (خودخواهی) یا عزت‌نفس باشد.

گر ترا جان به وزر آلودست داروی وزر کن وزیر مباش

اگر جانت به گناه آلوده شده است، در پیِ درمان و توبه باش و به مقام‌های ظاهری و دنیوی دل نبند.

نکته ادبی: وزیر در اینجا استعاره از مقام دنیوی است که در برابر وزر (گناه) قرار گرفته است.

از برای خلاف و استبداد به سرو دنب جز بگیر مباش

برای رسیدن به قدرت و زورگویی، به دنبالِ هر چیزِ بی‌ارزش و پستی نرو.

نکته ادبی: سروِ دُنب کنایه از اشیاء یا امور بی‌مقدار و بی‌اهمیت است.

ای به گوهر و رای طبع و فلک بهر آز این چنین حقیر مباش

ای که گوهر وجودت ارزشمند است، برای حرص و آزِ دنیا تا این حد خود را خوار و کوچک مکن.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و طبع به معنای سرشت است.

مار قانع بسی زید تو به حرص گر نه ای مور زود میر مباش

مورچه قانع است و عمر درازی دارد، تو نیز اگر از حرص دست نکشی، مانند مورچه‌ای بی‌ارزش زود از پای درمی‌آیی.

نکته ادبی: استعاره از کوتاهی عمر در اثر طمع.

از پی خرس حرص و موش طمع گاه گوز و گهی پنیر مباش

به خاطر طمع و حرصِ پست، هر لحظه به یک شکل و به دنبالِ امورِ ناچیز نباش.

نکته ادبی: خرس و موش نمادهای پست و حریص بودن هستند.

«من» و «سلوی» چو هست اندر تیه در نیاز پیاز و سیر مباش

وقتی که نعمت‌های آسمانی (من و سلوی) در دسترس است، به دنبالِ چیزهای پست و بی‌ارزش نباش.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنیِ غذای آسمانی قوم بنی‌اسرائیل.

از کمان یافت دور گشتن تیر تو ز کژ دور شو چو تیر مباش

تیر به خاطرِ راستی و مستقیم بودن است که از کمان دور می‌رود، تو نیز از کژی دور شو و مانند تیرِ کج مباش.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'کژ' که هم به معنای کمان است و هم به معنای کجی و نادرستی.

گر همی در و عنبرت باید بحرها هست در غدیر مباش

اگر به دنبالِ مروارید و عنبرِ ارزشمند هستی، باید به دریا بروی، در گودال‌های کوچکِ آب آن را نمی‌یابی.

نکته ادبی: تضاد میان دریا (منبعِ کمال) و غدیر (منبع محدود و ناچیز).

گر خطر بایدت خطر کن جان ورنه ایمن بزی خطیر مباش

اگر به دنبالِ بزرگی و تعالی هستی، باید از جان و مال بگذری و خطر کنی، وگرنه در امنیتِ خنثی بمان و ادعای بزرگی مکن.

نکته ادبی: خطیر به معنای کسی است که جایگاه مهم و پرخطری دارد.

چون ترا خاک تخت خواهد بود گو کنون تخت اردشیر مباش

از آنجا که سرانجامِ همه ما خاک است، اکنون چنان برای تخت و مقامِ دنیوی تلاش نکن که گویی جاویدان هستی.

نکته ادبی: اردشیر نماد پادشاهان باستانی است که قدرتشان اکنون به خاک تبدیل شده است.

تا ز یک وصف خلق متصفی شو فقیهی گزین فقیر مباش

تا زمانی که به صفتِ کمال آراسته‌ای، فقیهی عالم باش و فقیرِ علم و معرفت مباش.

نکته ادبی: تضاد بین فقیه (دانشمند) و فقیر (نیازمند) که در اینجا به معنای فقر معنوی است.

فقه خوان لیک در جهنم جاه همچو قابوس وشمگیر مباش

فقه و دانش بیاموز، اما با استفاده از این دانش، مانند پادشاهان ظالمِ گذشته برای خود دوزخی از غرور نساز.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به قابوس وشمگیر به عنوان نمونه‌ای از پادشاهی که با وجود فضل، در دامِ قدرت‌طلبی افتاد.

چون زفر درس و ترس با هم خوان ورنه بیهوده در زفیر مباش

دانش را با ترس از خدا بیاموز، وگرنه دانشی که همراه با تقوا نباشد، تنها فریادی بی‌حاصل در دوزخ است.

نکته ادبی: زفر به معنای فریاد و زفیر از نام‌های دوزخ است.

در ره دین چو بو حنیفه ز علم چون چراغی بجز منیر مباش

در مسیرِ دین، مانند ابوحنیفه از علم بهره‌مند باش و همچون چراغی روشن‌گر راه دیگران باش.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ بزرگ دینی به عنوان الگو.

چون تو طفلی و شرع دایهٔ تست جز ازین دایه سیر شیر مباش

چون تو در برابرِ حق مانند کودکی هستی و شرع دایه توست، از آموزه‌های این دایه دلسیر شو و حقیقت را بنوش.

نکته ادبی: تشبیه شرع به دایه که وظیفه پرورش روحی انسان را دارد.

مجمع اکبر ار نخواهد بود طالب جامع کبیر مباش

اگر لیاقت و تواناییِ بزرگی نداری، ادعایِ مقام‌های بلندِ علمی و روحانی را نداشته باش.

نکته ادبی: مجمع اکبر و جامع کبیر به درجات عالیِ فقهی اشاره دارد.

ور کنون سوی کعبه خواهی رفت ره مخوفست بی خفیر مباش

اگر قصدِ سفر به سوی حقیقت (کعبه) داری، این راه پرخطر است و بدونِ راهنما و پیرِ طریقت قدم در آن نگذار.

نکته ادبی: خفیر به معنای راهنما و نگهبان کاروان در سفر است.

با چنین غافلان نذر شکن جز چو پیغمبران نذیر مباش

در میانِ مردمی که عهد‌شکن و غافل‌اند، مانند پیامبران هشداردهنده باش و بی‌تفاوت نباش.

نکته ادبی: نذیر به معنای بیم‌دهنده و از القاب پیامبران است.

از پی ذکر بر صحیفهٔ عمر چون نکو نه ای دبیر مباش

اگر کارنامه‌ی عمرت پاک و نیکو نیست، بهتر است که اصلا کاتب و نویسنده اعمال نباشی.

نکته ادبی: دبیر در اینجا به معنای کسی است که اعمال خود را ثبت می‌کند.

با تو در گورتست علم و عمل منکر «منکر» و «نکیر» مباش

علم و عملِ تو در قبر همراه توست، پس در آنجا منکرِ حقیقتِ حساب و کتاب (نکیر و منکر) نباش.

نکته ادبی: منکر و نکیر نام دو فرشته پرسش‌گر در قبر هستند.

پاس پیوسته دار بر در حق کاهلانه «بجه» «بگیر» مباش

همیشه در درگاهِ حق بیدار و مراقب باش و در بندگی، تنبلی و سستی نکن.

نکته ادبی: بجه و بگیر کنایه از سستی و تعلل در کارهاست.

خار خارت چو نیست در ره او پس در آن کوی خیر خیر مباش

اگر رنج و سختیِ راهِ حقیقت را حس نمی‌کنی، پس ادعای بودن در کویِ خیر و حقیقت مکن.

نکته ادبی: خار خار کنایه از سختی‌ها و رنج‌های سلوک است.

همه دل باش و آگهی نیاز بی خبر بر در خبیر مباش

تماماً قلب و آگاهی باش و با نیاز در درگاهِ خداوند حاضر شو، بدونِ آگاهی در برابرِ دانا (خداوند) قرار مگیر.

نکته ادبی: خبیر از نام‌های خداوند به معنای بسیار آگاه است.

زیر بی آگهی کند زاری پس تو گر آگهی چو زیر مباش

سازِ 'زیر' فقط زمانی که بی‌نواست ناله می‌کند؛ تو که آگاهی داری، چرا مانند سازِ خالی، ناله بی‌جا می‌کنی؟

نکته ادبی: ایهام در 'زیر' که هم نام یک نت موسیقی است و هم به معنای پایین و پست است.

چون قلم هر دمی فدا کن سر لیک از بن شکر بی صریر مباش

مانند قلم سرِ خود را فدای حق کن، اما از صدایی که حقیقت را می‌گوید (شکر) دست برمدار.

نکته ادبی: قلم نماد تسلیم در برابر حق است که سر خود را می‌دهد تا بنویسد.

چون به پیش تو نیست یوسف تو پس چو یعقوب جز ضریر مباش

اگر یوسفِ گمشده (معشوق و حقیقت) را نزدِ خود نداری، مانند یعقوب در فراقش نابینا (ضریر) باش.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و یعقوب که نماد فراق و اشتیاق است.

ای سنایی تو بر نظارهٔ خلق در سخن فرد و بی نظیر مباش

ای سنایی، وقتی مردم را تماشا می‌کنی، در سخنوری و تحلیلِ امور، بی‌نظیر و یگانه باش.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده هویتِ متکلم است.

در زحیری ز سغبهٔ گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش

در بندِ سخنانِ بیهوده و ناپسند مباش و از گفتگوی بیهوده دست بردار.

نکته ادبی: زحیر به معنای ناله و سخنِ ناخوشایند است.

در هوای صفا چو بوتیمار دردت ار هست گو صفیر مباش

اگر در هوایِ رسیدن به صفا (پاکی) مانند بوتیمار درد داری، حداقل فقط ناله نکن و عملی انجام بده.

نکته ادبی: بوتیمار پرنده‌ای است که از ترس خشک شدن آب در کنارِ آب می‌نشیند و ناله می‌کند اما آب نمی‌نوشد.

با قرارست نور دیدهٔ سر چشم سر گو: برو قریر مباش

نورِ چشمِ بصیرت در آرامش و قرار است، پس به چشمانِ ظاهری‌ات بگو که به دنبالِ لذت‌های ناپایدار نباشند.

نکته ادبی: قریر به معنای آرام و خنک‌چشم (کسی که آرامش دارد) است.

شکر کن زان که شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش

خدا را شکر کن که دین و هنرِ سخنوری داری، اگر ثروتِ دنیوی (جو و گندم) نداری، نگران مباش.

نکته ادبی: شعر در اینجا به معنای سخنِ حکمت‌آمیز و شعیر (جو) استعاره از مالِ دنیاست.

گر چه خصمت فرزدق ست به هجو تو به پاداش او جریر مباش

اگرچه دشمنت در هجو و بدگویی مانند فرزدق است، تو در پاسخ به او مانند جریر مباش (پایین‌دست و هجوسرا نشو).

نکته ادبی: اشاره به دو شاعر مشهور عرب که به هجویاتِ طولانی معروف بودند.

خود نقیریست کل عالم و تو در نقار از پی نقیر مباش

تمامِ این دنیا از ارزشِ یک شیارِ ناچیز در هسته خرما (نقیر) کمتر است، بر سرِ مسائلِ کوچک با هم درگیر نشوید.

نکته ادبی: نقیر در اینجا هم به معنای شکافِ کوچک روی هسته خرما و هم به معنای چیزی بسیار بی‌ارزش است.

از پی یوسف کسان به غرض گاه بشرا و گه بشیر مباش

برای رسیدن به یوسفِ مقصود، گاهی مانند بشرا (کسی که مژده می‌دهد) مباش که هدفت از روی غرض است.

نکته ادبی: اشاره به کسانی که یوسف را یافتند و با غرض‌ورزی به معامله او پرداختند.

همه بر کشتهای تشنه ز قحط ابر باش و بجز مطیر مباش

برایِ کسانی که در قحطی و نیاز هستند، مانند ابرِ باران‌زا باش و بخشنده باش.

نکته ادبی: مطیر به معنای کسی است که باران می‌آورد یا باران‌زا است.

هر کجا پای عاشقی ست روان باد کشتیش باش و قیر مباش

هر جا که پایِ عاشقی در میان است، برای کشتیِ وجودش بادِ موافق باش و مانند قیر (مانع و سنگینی) نباش.

نکته ادبی: قیر که در ساختن کشتی استفاده می‌شد، اینجا استعاره از چیزی است که مانع حرکت و آزادی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف، یعقوب، اردشیر، فرزدق، جریر، بو حنیفه، من و سلوی

اشاره به داستان‌های تاریخی، دینی و اساطیری برای مستند کردنِ پندها.

ایهام زر، نقیر، کژ، وزیر

استفاده از واژگانی که دو معنای متفاوت (یکی مادی و یکی معنوی) دارند تا عمق معنایی شعر بیشتر شود.

تضاد (طباق) سعیدیت و سعیر، فقیه و فقیر، دریا و غدیر

تقابل میان واژگان برای روشن‌تر کردنِ پیامِ اخلاقی و جداسازی حق از باطل.

تشبیه چون قلم، چون چراغ، چون بوتیمار

مانند کردنِ انسان به اشیاء یا موجودات برای تصویرسازیِ بهترِ رفتارهای درست و نادرست.