دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

سنایی
به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش
ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش
نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین درون چین دو زلف و برون چین قباش
بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش
عجب مدار گر از خویش بوسه برباید که آینه ست جهان پیش چشم او ز ضیاش
پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش
برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم چو من برابر او باشم از گل رعناش
ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش
که دیده روزی با نور روی او پیوست ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش
به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش
کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»
چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست که نیست جز دل آزادگان نشان هواش
بلای دوستی او مرا شرابی داد که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش
ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش
بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش
دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش
وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود هزار جان مقدس فدای جور و جفاش
پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش
چو راحت دلش اندر عنای جان منست چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش
گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش بگاه تابش پنهان ز دیده ها پیداش
وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش
چو کنیت برکات مبارک فتحی نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش
امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش
فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش ورای عالم عقلست همت والاش
دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش
به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش
زمانه را ز پی زادن چنو فرزند عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش
رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش
ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش
ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش
ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش
خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد کسی خدای میان بهشتیان به و باش
از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش
به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح برو نوشت همه چیز جز گناه فناش
زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش
چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش
ثنای او را حد کمال پیدا نیست که بیش آید چون بیشتر کنند اداش
حیات را چه گوارنده تر ز آب ولیک کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش
ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش
خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش
هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او زمانه باز نداند ز لولو لالاش
به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش
شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک فزون ترست بدیدار قوت صفراش
دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست که عقل باز نداند همی ز یک دریاش
چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش
کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف» به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»
قوام ملک علایی ز رای عالی اوست از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش
چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش
کمال دولت غزنین همی چنان جوید که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش
بسی نماند که این ملک را تمام کند ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش
جزای نیکی او بی نیازی ابدست گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش
امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش
کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش
ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید هزار جوهر دریا نمای در اجزاش
چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش
زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش
زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش
هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش
در آب تیره که در وی شکربنگدازد چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش
اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش
هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش
برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش
جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش از آنکه نیست کس آسوده دل ز برگ و نواش
بزرگوارا دانی که مر سنایی را جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش
ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر که تا کند کف او از کف نیاز جداش
ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش
از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش
جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش
هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش
مها به نزد تو این بنده گوهری آورد که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش
ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش
بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش
کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش کنون چو پیکر مرده ست جامهٔ دیباش
تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش
به اختیار کند عاقل آن عمل امروز کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش
اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او بکشته گیر هوای مه دی از سرماش
دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش
همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش
چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم صفا و برتری و روح پروری و بقاش
ز اعتدال طابع تنت به راحت باد که آفرید خداوند بهر راحت ماش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در دو بخش مجزا تدوین شده است؛ بخش نخست به تغزل و توصیف زیبایی‌های معشوق اختصاص دارد که در آن شاعر با بهره‌گیری از استعارات و تصویرسازی‌های کلاسیک، معشوق را تجسمی از پاکی و درخشندگی معرفی می‌کند. در این بخش، معشوق نه تنها منبع جمال، بلکه آیینه حقیقت‌نمای وجود عاشق است.

بخش دوم به ستایش یک شخصیت برجسته (قاضی عمید) می‌پردازد. شاعر در این قسمت با اغراق‌های ستایش‌آمیز و بهره‌گیری از مضامین کیهانی و الهی، ممدوح را دارای خردی ماورایی، عدالت‌گستر و مایه قوام ملک می‌داند و پیوند میان سیاست و دیانت را در شخصیت او ترسیم می‌کند.

معنای روان

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

یار من در صفای باطن و ظاهر به آب زلال می‌ماند، چنان‌که اگر از پشت آن نگاه کنی، تصویر خویش را در آن باز می‌یابی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به آب زلال برای نشان دادن شفافیت و انعکاسِ حال عاشق در وجود او.

ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش

خوبی و خوش‌بوییِ گیسوی مشکین و گردن و گوش و چهره‌ی زیبای او را ستایش می‌کنم.

نکته ادبی: توصیفاتِ جزئیِ زیبایی‌شناسانه (Face, Neck, Hair).

نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین درون چین دو زلف و برون چین قباش

او هم ترازِ زیبایی‌های سرزمین چین و ناف آهوی ختن است؛ زلفش پر از پیچ و تاب و قبایش نیز چین‌دار است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «چین» (هم به معنای کشور چین و هم به معنای شکن و پیچ‌وتاب مو و لباس).

بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش

دیری نخواهد پایید که آن قامت سرو و چهره‌ ماهِ او، مانند ابری که خورشید را می‌پوشاند، سایه‌ای بر خورشید بیفکند.

نکته ادبی: استعاره از بلندی قد و درخشندگی چهره.

عجب مدار گر از خویش بوسه برباید که آینه ست جهان پیش چشم او ز ضیاش

تعجب نکن اگر او از خودش بوسه می‌ستاند؛ چرا که جهان در برابر درخشش چشمان او، چون آیینه است.

نکته ادبی: تضاد و کنایه از زیبایی خیره‌کننده.

پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش

دو ستاره سهیل و سی ستاره پروین در میان دایره ماه و پیرامون جرمِ ستاره سها پدیدار شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نجومی برای توصیف چهره و اعضای صورت.

برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم چو من برابر او باشم از گل رعناش

او از نظر رنگ به گل سرخ می‌ماند، اما چون در برابرش قرار می‌گیرم، او را از گل رعنا هم زیباتر می‌یابم.

نکته ادبی: تضمین تفاوت رنگ گل سوری و گل رعنا برای تأکید بر زیبایی.

ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش

چه کسی می‌تواند با خرد خویش صفت او را درک کند یا با دیده ظاهر، هوا و میلِ او را به درستی بپذیرد؟

نکته ادبی: ناتوانی عقل در درک کمال معشوق.

که دیده روزی با نور روی او پیوست ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش

آن‌کس که روزی نور چهره‌اش را دید، هرگز از آن جدا نشد مگر زمانی که دیدگانش نابینا گشت.

نکته ادبی: مبالغه در کشش و جذابیت معشوق.

به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش

چه کسی به آتش رخسار او دست یافت که زلف دودآسایش، هزاران جان و دل را نسوزاند؟

نکته ادبی: استعاره رخسار به آتش و زلف به دود.

کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»

کسی که گرفتار عشق او شد، زمانه بر جانش داغی از «لن تفلحوا اذا ابداش» (هرگز رستگار نخواهید شد) نهاد.

نکته ادبی: تلمیح به آیه قرآن و اشاره به سرنوشت تلخ عشاق.

چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست که نیست جز دل آزادگان نشان هواش

طلعت دوست همچون خورشید جهانتاب گشت؛ که جز دلِ آزادگان، نشانه‌ای از میل و هوای او نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فقط آزادگان می‌توانند عاشق باشند.

بلای دوستی او مرا شرابی داد که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش

بلای دوستی او شرابی به من داد که مستی آن جز با مرگ (اجل) برطرف نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره مرگ به میِ مستی‌بخش.

ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش

از قضا و کاروان طبیعت، یک شب و روز خوابی خوش برایم نماند، چرا که سودای عشقش خواب را از چشمانم ربوده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌خوابیِ ناشی از عشق.

بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش

گاهی از روی ناز و ریا مرا می‌آزارد، اما هزار بار صداقت و راستیِ من فدای یک دروغ و عشوه او باد.

نکته ادبی: توجه به تضاد ریا و صداقت در عشق.

دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش

دلِ شکسته و تاریک خود را از او می‌جویم، چرا که او پیوندش را از زلفِ سیاه و دوتا شده‌اش می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه زلف به سیاهی و پیچیدگی.

وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود هزار جان مقدس فدای جور و جفاش

وگرنه دریغی نیست که هزاران جان مقدس را فدای جور و جفای کسی کنم که ارزشش را دارد.

نکته ادبی: تأکید بر ایثار در راه عشق.

پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش

شب و روز به استقبال جفاهای او می‌روم، زیرا می‌دانم که این جفاها ریشه در رضایتِ باطنی او دارد.

نکته ادبی: تأویل جفای معشوق به رضایت پنهانی.

چو راحت دلش اندر عنای جان منست چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش

چون آسایش او در رنجِ جان من است، چه فرقی می‌کند که من عنان از این رنج برگیرم یا نه؟

نکته ادبی: تسلیم مطلق در برابر خواست معشوق.

گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش بگاه تابش پنهان ز دیده ها پیداش

گاه لطافتِ او به چشم ظاهر پنهان است و گاه در اوج تابش، از دیده ها پنهان و در عین حال پیداست.

نکته ادبی: تضاد (پارادوکس) در حضور و غیاب معشوق.

وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش

وفای او سبب‌سازِ روزگار نیک و بخت بلند است، به همین خاطر من او را عمداً امتحان می‌کنم.

نکته ادبی: پافشاری بر وفاداری معشوق.

چو کنیت برکات مبارک فتحی نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش

چون کنیه‌اش برکات و نامش مبارک و فتح است، وفای او نیز نشانی از برکت و پیروزی دارد.

نکته ادبی: اشتقاق و تکیه بر نام‌های نیکو.

امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش

او امینِ ملک و قاضیِ عمید است که خداوند در وجودش مایه ترس و امید را همچون قضای الهی قرار داده است.

نکته ادبی: ورود به بخش مدح؛ اشاره به جایگاه قضا و امانت.

فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش ورای عالم عقلست همت والاش

پایه حلم و بردباری او در مرکز آسمان‌هاست و همت والای او از عالم عقل فراتر رفته است.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی شخصیت ممدوح.

دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش

دلش سرچشمه ناز و نوازش گشت و عطای او عالم ذلت و نیاز را دگرگون کرد.

نکته ادبی: توصیف سخاوت ممدوح.

به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش

سنایی در عشقِ او پناهی نیافت، اما در درکِ حکمت و خردِ او، همتایی برایش درنیافت.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سنایی) و ادای احترام به ممدوح.

زمانه را ز پی زادن چنو فرزند عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش

روزگار برای زادن فرزندی چون او، چهار عنصر (طبیعت) و هفت سیاره (آسمان) را عقیم کرد.

نکته ادبی: تلمیح به چهار طبع و هفت اختران.

رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش

اگر خشم و رضایت او در سود و زیان مردم اثر نداشت، کسی از خوف و رجای او ایمان نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت ممدوح.

ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش

برای حشمت و بزرگی او، دختران نعش (ستاره‌ها) شب و روز پرستار و پسر ذکا (ستاره صبح) بنده اوست.

نکته ادبی: استعاره از فرمانروایی ممدوح بر کائنات.

ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش

در نظر او که کریم است، دشمنانش به دلیل عشق به سیم (پول) و خوی بد و فعل زشت، بسیار خوار و بی‌مقدارند.

نکته ادبی: مذمت دنیاطلبی دشمنان ممدوح.

ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش

به سبب یاری میر و لطف دبیر و فهم وزیر، در نظر اسیران (مظلومان)، سیمای او بسیار نیکو است.

نکته ادبی: تمجید از اطرافیان و شخصیت ممدوح.

خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد کسی خدای میان بهشتیان به و باش

اگر کسی در بهشت مخالفتِ او را تصور کند، خداوند میان بهشتیان کسی را بهتر از او برمی‌گزیند.

نکته ادبی: مبالغه در نیک‌سیرتی ممدوح.

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

از آنجا که نشاط جهان از رحمت حق است، صبح و شام او همچون روز عید و شب قدر است.

نکته ادبی: تداعی تقدس ممدوح با مفاهیم دینی.

به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح برو نوشت همه چیز جز گناه فناش

خداوند در روز «نحن قسمنا» در لوح محفوظ، همه چیز را برای او نوشت جز گناهِ فنا و نابودی.

نکته ادبی: تلمیح به آیه قرآن (تقسیم رزق).

زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش

زبانِ کسی که ناطقه‌اش کلید ثنای او نباشد، همچون زبانِ قفل در کامش خشک می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم ستایش ممدوح.

چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش

او چه کسی است که وهم و خیال من صد بار به عرش و فرش سفر کرد اما همتایی برای او ندید.

نکته ادبی: یگانگی ممدوح.

ثنای او را حد کمال پیدا نیست که بیش آید چون بیشتر کنند اداش

برای ثنای او حد کمالی متصور نیست، زیرا هرچه در وصفش بگویی، باز هم جای سخنِ بیشتر باقی است.

نکته ادبی: عجز شاعر از توصیف کامل.

حیات را چه گوارنده تر ز آب ولیک کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

آب برای حیات گواراست، اما اگر کسی در نوشیدن آن زیاده‌روی کند (استسقاء)، باعث مرگش می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ زیاده‌روی در مدح.

ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش

ثنای او با روحِ نامی (گیاهی) نسبتی دارد که هرچه بر آن افزوده شود، بر عمرِ آن ثنا می‌افزاید.

نکته ادبی: پیوند مدح با بقا و جاودانگی.

خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش

خطی که توصیف‌گرِ یک وصف از اخلاق اوست، چنان زیباست که حتی مشک هم به پای آن نمی‌رسد.

نکته ادبی: توصیفِ کمال ممدوح.

هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او زمانه باز نداند ز لولو لالاش

هر سخنی که از نوک قلم او تراوش کند، چنان ارزشمند است که روزگار آن را از مروارید باز نمی‌شناسد.

نکته ادبی: ارزش قلم و نوشتار ممدوح.

به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش

اگر در زمان موسی، سحرِ قلم او دیده می‌شد، عصای موسی در برابرش همچون نیزه‌ای تسلیم می‌شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و سحر.

شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک فزون ترست بدیدار قوت صفراش

اندیشه او مانند سودا (مزاج) است، اما در دیدن، قوتِ صفرا (تیزبینی) او افزون‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به اخلاط چهارگانه.

دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست که عقل باز نداند همی ز یک دریاش

او با دو نوک قلم، چنان کار ملک را پیش می‌برد که عقل آن را از دریا هم عمیق‌تر می‌یابد.

نکته ادبی: اقتدار سیاسی و اداری.

چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش

چون قهرِ قدرت الهی در ملک جاری شود، عقل و زیرکی او میان چهار عنصر (طبیعت) هماهنگی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: تدبیر ممدوح در امور مملکت.

کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف» به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»

کسی که در برابر درگاه او مانند «الف» راست نباشد، در خدمت سلطان میانش مانند «لا» (هیچ) خم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از حروف برای نمایش تواضع و فروتنی.

قوام ملک علایی ز رای عالی اوست از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش

قوام ملک علایی به رای عالی اوست، از این رو در نزد شاهِ علا، او عزیز و گرامی است.

نکته ادبی: اشاره به رابطه ممدوح با شاه.

چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش

او چنان شاه را با حضورش زنده نگه می‌دارد که صد ستاره همچون گنبد سبزِ آسمان بر او می‌تابد.

نکته ادبی: استعاره از بقا و عزت شاه.

کمال دولت غزنین همی چنان جوید که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش

او کمال دولت غزنین را چنان می‌جوید که می‌خواهد فلک و آسمان از اقصی نقاطش او را بستایند.

نکته ادبی: اشاره به مرکزیت قدرت (غزنین).

بسی نماند که این ملک را تمام کند ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش

چیزی نمانده که او این ملک را با کیمیاگری و آب حیات و همت بلندِ خود به کمال برساند.

نکته ادبی: دعای پایانی و ستایش غایی از ممدوح.

جزای نیکی او بی نیازی ابدست گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش

پاداشِ نیکی‌های او، رسیدن به مقامِ بی‌نیازیِ ابدی است؛ گمان مبر که واژه‌ی «جزاش» (پاداشش) صرفاً نامی است که بر او نهاده‌اند.

نکته ادبی: واژه «ابدست» به معنای ابدی است و «جزاش» در اینجا به معنای پاداشِ اوست.

امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش

اینکه از دعای او امید و ترس به دل راه می‌یابد شگفت نیست؛ چرا که خزانهٔ خیر و شر در دست خدایی است که اجابت‌کننده‌ی دعاهاست.

نکته ادبی: اشاره به خوف و رجا در عرفان که از لوازم دعاست.

کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش

کسی که نگهبان و محافظِ او (شحنه) لطف و عصمتِ الهی است، تعجبی ندارد که آسمان و زمین یاری‌دهنده‌اش باشند.

نکته ادبی: «شحنه» در اینجا به معنای پاسبان و نگهبان است.

ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید هزار جوهر دریا نمای در اجزاش

عقل از مشاهده‌ی عمقِ وجودِ او حیران ماند، چرا که در اجزایِ وجودش هزاران حقیقتِ ژرف و دریاگونه دید.

نکته ادبی: «جوهر» به معنای ذات و ماهیت است.

چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش

اینکه عقلِ سلیم، خواهانِ آن است که بنده‌ی او باشد، خود بزرگ‌ترین دلیل و گواه بر شرافت و بزرگیِ اوست.

نکته ادبی: «خواجگی» به معنای سروری و آقایی است.

زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش

ای کسی که جمالت همانند خورشیدی است که در بخشندگی، سایه و روشنایی‌اش را از آسمان و زمین دریغ نمی‌کند.

نکته ادبی: «ظل و ضیا» استعاره از گستردگی فیض و بخشش است.

زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش

زمین اگر از لطف تو بهره‌مند شود، زهرِ گیاهانش به رطوبتِ مهر و بخشش تو، به دارویی شفابخش تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت کیمیاگریِ نگاهِ ممدوح که طبیعت را تغییر می‌دهد.

هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش

هر چراغی که بر اثرِ آسیبِ باد به خاموشی می‌گراید، به یُمنِ پایداری و همتِ تو، شعله‌ور و پایدار می‌ماند.

نکته ادبی: «نکباش» به معنای پایداری و نیک‌بودن است.

در آب تیره که در وی شکربنگدازد چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش

حتی در آبِ تیره‌ای که شکر در آن حل نمی‌شود، اگر خوی و خلقِ تو جریان یابد، سختی و سنگینی‌اش ذوب می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از نفوذِ اخلاقِ نیکو در سخت‌ترین دل‌ها.

اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش

اگر آسمان (گردون) از رای و اندیشه‌ی تو تاثیر می‌پذیرفت، طوق‌های زرین بر گردنِ اژدهایانِ آسمانی می‌بست.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم درباره صورت فلکی اژدها.

هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش

هر صورتی که ذهنِ تو از عالمِ عقل تصویر می‌کند، اگر به صحرای واقعیت بیاید، جامهٔ جان بر تن می‌کند و زنده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خلاقه‌ی ذهنِ ممدوح.

برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش

کسی که قلمِ تو او را در جهان رسوا و بی‌اعتبار کرده است، حتی اگر در حجابِ غیب هم پنهان شود، عریان و بی‌حفاظ خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نفوذِ قلم و کلام شاعر.

جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش از آنکه نیست کس آسوده دل ز برگ و نواش

جمال و جسمِ تو حقیقتی اصیل است و هر چه غیر توست، تنها نقشی ظاهری است؛ چرا که هیچ‌کس از اموال و داراییِ دنیوی آسوده‌خاطر نیست.

نکته ادبی: «برگ و نوا» کنایه از اسباب و لوازم مادی دنیاست.

بزرگوارا دانی که مر سنایی را جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش

ای بزرگوار، می‌دانی که سنایی جز به امیدِ بخششِ انسان‌های کریم، شعر نمی‌گوید.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است.

ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر که تا کند کف او از کف نیاز جداش

اما در این عصر، کسی جز تو آنقدر کریم نیست که بتواند میانِ دستِ بخشنده و دستِ نیازمند، پیوندِ شایسته‌ای برقرار کند.

نکته ادبی: «کف» به معنای دست است.

ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش

از میانِ کسانی که تو می‌شناسی، آنانی که در مدحِ افرادِ ناشایست غلو می‌کنند، اندیشه‌شان کوتاه است.

نکته ادبی: «فکرت داناش» اشاره به کوتاه بودن عقلِ مدح‌گویانِ دروغین دارد.

از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش

آن درختی که ریشه و برگش به رنگِ حقیقت نبوده، تا قیامت هم از آن میوه‌ای اصیل نخواهد رویید.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بی‌فایده بودنِ کارهای ناخالص.

جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش

بسیاری در شهرِ غزنی، غیر از تو را مدح گفتند؛ همه مدحشان را شنیدند، اما کسی بخشش و سخای آنان را ندید.

نکته ادبی: غزنی مرکز حکومت غزنویان بوده است.

هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش

منِ شاعر، هزاران معنای لطیف و بکر (مانند عذرا) گفتم، اما وقتی صاحب‌خانه (ممدوح) بی‌رمق و ناتوان باشد، چه لذتی از این معانی می‌برد؟

نکته ادبی: «عذرا» تلمیح به داستان وامق و عذرا و کنایه از سخنِ زیباست؛ «عنین» در اینجا به معنای ناتوان از درک است.

مها به نزد تو این بنده گوهری آورد که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش

ای بزرگ، این بنده‌ی تو گوهری (شعر) نزد تو آورده است که جز تو کسی ارزش و بهای آن را نمی‌داند.

نکته ادبی: مبالغه در ارزشِ شعر شاعر در برابرِ فهمِ ممدوح.

ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش

از شدتِ دوستی‌ام به تو، صفاتِ نیکویت را در کوه و دشت فریاد می‌زنم تا پژواکِ آن، دوبرابر شود.

نکته ادبی: «مثنا» به معنای دوچندان شدن.

بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش

بسیارند کسانی که به خاطرِ پستیِ همت و بدبختی، با مدح‌گویی نتوانستند ذره‌ای زر یا جامه به دست آورند.

نکته ادبی: «کالا» در اینجا به معنای مال و ثروت است.

کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش کنون چو پیکر مرده ست جامهٔ دیباش

اکنون لباسِ آنان از شدتِ فقر مانندِ پوستِ قورباغه فرسوده است و جامه‌شان مانندِ کفنِ مرده‌ای بی‌ارزش شده است.

نکته ادبی: استفاده از تصاویر تحقیرآمیز برای توصیف فقرِ مداحانِ بی‌مایه.

تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش

اگر انسانِ پست، پیش از مرگ از مالِ خود لذت نبرد، پس از مرگ چه لذتی از غذا و ثروتِ باقی‌مانده‌اش خواهد برد؟

نکته ادبی: «تربنه» در اینجا به معنای غذا و سور و سات است.

به اختیار کند عاقل آن عمل امروز کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش

عاقل کاری را امروز با میلِ خود انجام می‌دهد که اگر نکند، فردا مجبور به انجامِ آن خواهد بود (اشاره به لزومِ بخشش قبل از دست دادنِ ثروت).

نکته ادبی: تضاد میان اختیارِ امروز و اضطرارِ فردا.

اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او بکشته گیر هوای مه دی از سرماش

اگر خورشیدِ بخششِ تو بر او نتابد، گمان کن که از شدتِ سرمایِ زمستانِ زندگی، هلاک شده است.

نکته ادبی: «مه دی» کنایه از اوجِ سختی و سرمایِ زندگی است.

دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش

دعا متعلق به توست، اگرچه بنده‌ات از روی ناتوانی، بعد از آنکه تو را خطاب قرار داد، پاسخِ دعایش را به چشم می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اجابتِ دعا در دستانِ ممدوح است.

همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش

همیشه تا زمانی که عناصرِ چهارگانه (آب و آتش و خاک و هوا) در چنبره‌ی آسمان برای صلاحِ جهان در گردش‌اند، برقرار باش.

نکته ادبی: اشاره به عناصر اربعه که ارکان جهان هستند.

چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم صفا و برتری و روح پروری و بقاش

همان‌طور که آب و آتش و باد و خاک باقی‌اند، صفا و برتری و روح‌پروری و بقای تو نیز پایدار باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و بقایِ ممدوح.

ز اعتدال طابع تنت به راحت باد که آفرید خداوند بهر راحت ماش

امید که تنت به خاطرِ اعتدالِ طبع در آسایش باشد؛ چرا که خداوند تو را برای آسایشِ ما آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ آفرینشِ انسان‌های بزرگ برای خدمت به خلق.