دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - تامل با خویشتن و راز و نیاز با پروردگار

سنایی
ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر
تا بدین تاج و سریر از بهر مه رویان غیب هر زمانی نو عروسی عقد بندی بر ضمیر
با بدین تاج و سریر از بهر دارالملک سر بند پای سر شمر تاج و سریر اردشیر
دیو هم کاسه بود بر سفره تا وهم و خیال در میان دین و عقلت در سفر باشد سفیر
جان بدین و عقل ده تا پاک ماند بهر آنک وزر ورزد جان چو او را عقل و دین نبود وزیر
تا تو در زیر غبار آرزو داری قرار در جهان دل نبینی چشم جان هرگز قریر
آدمی در جمله تا از نفس پر باشد چو گوز هر زمانی آید از وی دیو را بوی پنیر
از حصار بود خود آنگاه برهی کز نیاز پایمال مسجد و میخانه گردی چو حصیر
هست تا نفس نفیست باعث تعلیم دیو بود هم فر فرزدق داعیهٔ جر جریر
گر خطر داری ز حق دان ور نداری زو طلب کت زوال آید چو از از خود سوی خود باشی خطیر
آفتاب نوربخش آنگاه بستاندش نور چون کند دعوی تمامی پیش او بدر منیر
هست آتش خشم و شهوت بخل و کین و طمع و آز وردت این باد از چنین آتش که «اجرنا یامجیر»
مالک خود باش همچون مالک دوزخ از آنک تا نگیرد نوزده اعوانش در محشر اسیر
وز بروج اختران بگذر سوی رضوان گرای تا نه آتش زحمت آرد مر ترا نه زمهریر
ور نه بگریزی از اینها باز دارندت به قهر این ده و نه در جهنم و آن ده و دو در اثیر
چار میخ چار طبعی شهر بند پنج حسن از پی این دو جهان سه جانت ماند اندر زحیر
بیخ شهوت بر کن و شاخ شره کاندر بهشت این بخواهد مرغ و میوه و آن دگر حور و حریر
در مصاف خشم و شهوت چشم دل پوشیده دار کاندرین میدان ز پیکان بی ضرر باشد ضریر
نرم دار آواز بر انسان چو انسان زان که حق «انکرالاصوات» خواند اندر نبی «صوت الحمیر»
در نعیم خلق خود را خوش سخن کن چون طبیب در جحیم خشم چون گبران چه باشی باز فیر
میری از حرصست چون مور از تهور همچو مار پی به روز حشر یک رنگند مور و مار و میر
خود همه عالم نقیری نیست پیش نیک و بد چیست این چندین نقاره و نقرکی بهر نقیر
انقیاد آر ار مسلمانی به حکم او از آنک بر نگردد ز اضطراب بنده تقدیر قدیر
بر امید رحم او بر زخم او زاری مکن کاولت زان زد که تا آخرت بنوازد چو زیر
کز برای پخته گشتن کرد آدم را الاه در چهل صبح الاهی طینت پاکش خمیر
چون ترا در دل ز بهر دوست نبود خارخار نیست در خیر تو چیزی جان مکن بر خیر خیر
فاسقت خوانم نه عاشق ار چو مردان در سماع ذوق سمعت بازداند نغمت بم را ز زیر
دین سلاح از بهر رفع دشمنان آتشیست تو چرا پوشی بهر بادی زره چون آبگیر
از برای ذکر باقی بر صحیفهٔ روزگار چون نکو خط نیستی زنهار تا نبوی دبیر
چونت عمر و زید باشد کارساز نیک و بد در نبی پس کیست «نعم المولی و نعم النصیر»
میر میرت بر زبان بینند پس در وقت ورد یا مخوان «فوضت امری» یا مگو کس را امیر
بامداد «ایاک نعبد» گفته ای در فرض حق چاشتگه خود را مکن در خدمت دونی حقیر
تنگ میدان باش در صحرای صورت همچو قطب تا به تدبیر تو باشد گشت چرخ مستدیر
ای خمیرت کرده در چل صبح تایید الاه چون تنورت گرم شد آن به که بربندی فطیر
گویی ای اسم تو باری گویی ای فعل تو بار گویی ای مهرت سهناگویی ای لطفت هژیر
جان ما را عقل بخش و عقل ما را رهنمای کز برون تن غفوری وز درون جان خبیر
مرقد توفیق تو جان را رساند بر علو موقف خذلان تو تن را گدازد در سعیر
تیغها از سکر قهرت کند نبود از سلیل کلکها از شکر لطفت گنگ نبود از صریر
هم رضا جویان همه مردانت خوش خوش در خشوع هم ثناگویان همه مرغانت صف صف در صفیر
از برای هدیهٔ معنی و کدیهٔ زندگی بندهٔ درگاه تو جان جوان و عقل و پیر
هم درخت از تو چو پیکان و سنان وقت بهار هم غدیر از تو چو شمشیر و سپر در ماه تیر
تیر چرخ ار در کمان یابد مثال حکمتت در زمان همچون کمان کوژی پذیرد جرم تیر
پیش تو یکتن نکرد از بهر خدمت قد کمان تا ندادی هم توشان از قوت و توفیق تیر
جان هر جانی که جفت تیر حکمت بشنود با «سمعنا» و «اطعنا» پای کوبد پیش تیر
تف آه عاشقان ار هیچ زی بحر آمدی تا به ماهی جمله بریان گرددی بحر قعیر
از برای پرورش در گاهوارهٔ عدل و فضل عام را بستان سیری خاص را پستان شیر
هر که از خود رست و عریان گشت آن کس را به فضل حلها پوشی طرازش «ذلک الفوز الکبیر»
و آنکه او پیوسته زیر پوست ماند چون پیاز میدهیش از خوانچهٔ ابلیس در لوزینه سیر
از در کوفهٔ وصالت تا در کعبهٔ رجا نیست اندر بادیهٔ هجران به از خوفت خفیر
از همه عالم گریزست ار همه جان و دل ست آن تویی کز کل عالم ناگریزی ناگزیر
کم نگردد گنج خانهٔ فضلت از بدی ها ما تو نکو کاری کن و بدهای ما را بد مگیر
صدق ما را صبح کاذب سوخت ما را صدق بخش پای ما در طین لازب ماند ما را دستگیر
هیچ طاعت نامد از ما همچینن بی علتی رایگانمان آفریدی رایگانمان در پذیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده حکیمانه و عرفانی، خطاب به سالکِ راه حق، هشداری بیدارگرانه برای بازگشت از خودپرستی و دنیاداری به سوی حقیقتِ هستی است. سنایی با زبانی صریح و استعاری، «نفس اماره» و «آرزوهای دنیوی» را بزرگترین دشمنان کمال می‌داند و سالک را به تزکیه، تکیه بر عقلِ ایمانی و تسلیم در برابر اراده‌ی الهی فرا می‌خواند.

این کلام، ترسیم‌گرِ نبرد میان «صورت» و «معنا» در وجود آدمی است؛ سنایی با بهره‌گیری از تمثیل‌های حماسی و عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه انسان می‌تواند از بندِ هوای نفس رهایی یابد و با تمسک به دین و عقل، پادشاهیِ حقیقی را در قلمرو ضمیر خویش بنا کند.

معنای روان

ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر

ای سنایی، همت خود را مصروف آن کن که در باطن و ضمیر خود، به جای پادشاهی دنیوی، پادشاهی معنوی و معرفت الهی را جایگزین کنی.

نکته ادبی: سنایی در اینجا هم خطاب به خویش است و هم تخلص شعری؛ واژه‌ی «ضمیر» به معنای باطن و نهاد است.

تا بدین تاج و سریر از بهر مه رویان غیب هر زمانی نو عروسی عقد بندی بر ضمیر

تا بتوانی با این مقام معنوی، هر لحظه حقیقت و معرفتی نو (عروسی نو) را به عقد ضمیر خود درآورده و به آن دست یابی.

نکته ادبی: عقد بستن کنایه از پیوند دادن و به تملک درآوردن حقایق است.

با بدین تاج و سریر از بهر دارالملک سر بند پای سر شمر تاج و سریر اردشیر

برای رسیدن به پادشاهی حقیقی، تاج و تخت اردشیر (پادشاهان دنیوی) را بندِ پای خود بدان و آن را ارزشمند نشمار.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت معنوی و قدرت دنیوی (اردشیر نماد شکوه دنیوی است).

دیو هم کاسه بود بر سفره تا وهم و خیال در میان دین و عقلت در سفر باشد سفیر

اگر دیوِ نفس با تو هم‌نشین و هم‌سفره باشد، وهم و خیال همچون پیام‌رسانی میان دین و عقل تو فاصله می‌اندازند.

نکته ادبی: سفیر در اینجا به معنای واسطه و پیک است که نقش منفی ایفا می‌کند.

جان بدین و عقل ده تا پاک ماند بهر آنک وزر ورزد جان چو او را عقل و دین نبود وزیر

جان خود را به دین و عقل بسپار تا پاک بماند؛ چرا که اگر عقل و دین وزیر و مشاور جان نباشند، جان دچار گناه و وزر می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه دین و عقل به وزیر (مشاور) برای جان (پادشاه تن).

تا تو در زیر غبار آرزو داری قرار در جهان دل نبینی چشم جان هرگز قریر

تا زمانی که زیرِ غبارِ آرزوهای دنیوی هستی، چشم حقیقت‌بینِ تو نمی‌تواند در جهانِ دل، چیزی را به وضوح ببیند.

نکته ادبی: قریر به معنای خنک شدن چشم و شادمانی است که در اینجا به معنای بیناییِ حقیقت‌بین به کار رفته است.

آدمی در جمله تا از نفس پر باشد چو گوز هر زمانی آید از وی دیو را بوی پنیر

آدمی تا زمانی که سرشار از هوای نفس و آلودگی‌های درونی است، مانند حیوانی ناپاک است که بوی تعفنِ وجودش، دیو را به سوی او جذب می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از پلیدی نفس؛ استفاده از تمثیل برای نشان دادن ماهیت حیوانیِ نفس.

از حصار بود خود آنگاه برهی کز نیاز پایمال مسجد و میخانه گردی چو حصیر

تنها زمانی از حصارِ خودخواهی رها می‌شوی که با نیاز و فروتنی، مانندِ حصیری زیرِ پای اهلِ عبادت (مسجد و میخانه) لگدمال شوی.

نکته ادبی: اشاره به تواضع و شکستن غرور که لازمه رهایی از حصارِ نفس است.

هست تا نفس نفیست باعث تعلیم دیو بود هم فر فرزدق داعیهٔ جر جریر

تا وقتی نفسِ تو ابزارِ وسوسه شیطان است، ادعاهای تو مانندِ رجزخوانی‌های بیهوده فرزدق و جریر (شاعران هجوسرا) بی‌ارزش است.

نکته ادبی: ارجاع تاریخی به شاعران عصر اموی که به هجو مشهور بودند.

گر خطر داری ز حق دان ور نداری زو طلب کت زوال آید چو از از خود سوی خود باشی خطیر

اگر از خداوند می‌ترسی، خطرِ دوری از او را بدان و اگر نمی‌ترسی، از او طلبِ معرفت کن؛ زیرا وقتی به خود مشغول باشی، در خطرِ زوال قرار داری.

نکته ادبی: ایهام در کلمه خطیر؛ هم به معنای بزرگ و هم به معنای خطرناک.

آفتاب نوربخش آنگاه بستاندش نور چون کند دعوی تمامی پیش او بدر منیر

آفتابِ معرفت، نورِ خود را از کسی که دعوی کمال و استغنا دارد، بازمی‌ستاند، حتی اگر او در ظاهر مانند ماه کامل باشد.

نکته ادبی: بدرِ منیر نماد کمالِ ظاهری است که در برابر نورِ حقیقیِ الهی ناچیز است.

هست آتش خشم و شهوت بخل و کین و طمع و آز وردت این باد از چنین آتش که «اجرنا یامجیر»

خشم، شهوت، بخل و طمع همچون آتش هستند؛ همواره با ذکرِ «اجرنا من النار یا مجیر» (خداوندا ما را از آتش پناه ده) خود را از این آتش‌ها محافظت کن.

نکته ادبی: تضمین به دعای مشهور جوشن کبیر.

مالک خود باش همچون مالک دوزخ از آنک تا نگیرد نوزده اعوانش در محشر اسیر

مانند نگهبانِ دوزخ بر نفسِ خود مسلط باش تا در قیامت، نگهبانانِ آتش تو را اسیر نکنند.

نکته ادبی: اشاره به نوزده فرشته‌ی موکل بر جهنم در قرآن.

وز بروج اختران بگذر سوی رضوان گرای تا نه آتش زحمت آرد مر ترا نه زمهریر

از گردونه‌ی اختران و تعلقات مادی بگذر و به سوی رضوان الهی برو تا از آتشِ رنج و سرمایِ محرومیت در امان باشی.

نکته ادبی: تضاد آتش و زمهریر برای نشان دادن سختی‌های دنیوی و اخروی.

ور نه بگریزی از اینها باز دارندت به قهر این ده و نه در جهنم و آن ده و دو در اثیر

وگرنه اگر از این صفات رذیله فرار نکنی، تو را به اجبار نگه می‌دارند؛ هم در جهنمِ اعمالِ خود گرفتار می‌شوی و هم در دایره‌ی افلاکِ مادی.

چار میخ چار طبعی شهر بند پنج حسن از پی این دو جهان سه جانت ماند اندر زحیر

در بندِ چهار طبع و پنج حس دنیوی گرفتار شده‌ای و به خاطر این دلبستگی‌ها، جانِ تو در رنج و فشار باقی مانده است.

نکته ادبی: چهار طبع (عناصر اربعه) و پنج حس، نمادهای حبس روح در کالبد مادی هستند.

بیخ شهوت بر کن و شاخ شره کاندر بهشت این بخواهد مرغ و میوه و آن دگر حور و حریر

ریشه‌ی شهوت را از جا بکن؛ چرا که پاداشِ بهشت برای کسانی است که از این لذت‌های دنیوی دست کشیده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از ریشه و شاخه برای افعال نفسانی.

در مصاف خشم و شهوت چشم دل پوشیده دار کاندرین میدان ز پیکان بی ضرر باشد ضریر

در میدانِ نبردِ خشم و شهوت، چشمِ دلت را ببند؛ زیرا در این میدان، حتی کسی که چشمِ بینا دارد (در تعبیر عرفانی) ضرر می‌بیند، چه رسد به نابینا.

نکته ادبی: ضریر به معنای نابینا است که در اینجا برای تأکید بر ناتوانی عقل در برابر طوفانِ خشم استفاده شده.

نرم دار آواز بر انسان چو انسان زان که حق «انکرالاصوات» خواند اندر نبی «صوت الحمیر»

صدای خود را در برابر انسان‌ها آرام کن؛ چرا که خداوند در قرآن بدترین صدا را صدای الاغ (انکر الاصوات) دانسته است.

نکته ادبی: تضمین به آیه ۱۹ سوره لقمان.

در نعیم خلق خود را خوش سخن کن چون طبیب در جحیم خشم چون گبران چه باشی باز فیر

در میان مردم خوش‌سخن و طبیبِ جان‌ها باش، نه اینکه در هنگام خشم مانند کافران به دنبال شرارت و دعوا باشی.

نکته ادبی: گبر به معنای زرتشتی یا کافر است که در اینجا نمادِ خویِ ناپسند است.

میری از حرصست چون مور از تهور همچو مار پی به روز حشر یک رنگند مور و مار و میر

حرص تو را مانند مور کوچک و خشم تو را مانند مار خطرناک می‌کند؛ اما در روز قیامت همگی (چه حقیر چه بزرگ) یکسان خواهند بود.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از بی‌ارزش بودن تفاوت‌های دنیوی در برابر ابدیت.

خود همه عالم نقیری نیست پیش نیک و بد چیست این چندین نقاره و نقرکی بهر نقیر

کلِ این عالم در برابر نگاهِ حق، ناچیز است؛ پس این همه هیاهو و دعوا بر سرِ چیزهای بی‌مقدار برای چیست؟

نکته ادبی: نقیر به معنای شیارِ کوچک روی هسته خرما و کنایه از کمترین مقدار است.

انقیاد آر ار مسلمانی به حکم او از آنک بر نگردد ز اضطراب بنده تقدیر قدیر

اگر مسلمانی، تسلیمِ حکمِ خدا باش، زیرا تقدیرِ الهی با اضطراب و بی‌قراریِ بنده تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اصل توکل و تسلیم در برابر قضای الهی.

بر امید رحم او بر زخم او زاری مکن کاولت زان زد که تا آخرت بنوازد چو زیر

بر زخم و سختی‌هایی که خداوند به تو می‌دهد زاری نکن؛ زیرا او نخست تو را می‌زند (تأدیب می‌کند) تا در نهایت تو را مانند سازی بنوازد.

نکته ادبی: تشبیه رنج‌های الهی به مقدمات نوازندگی برای رسیدن به اوج.

کز برای پخته گشتن کرد آدم را الاه در چهل صبح الاهی طینت پاکش خمیر

خداوند آدم را در چهل صبح (مرحله) آفرید تا خمیرمایه‌ی وجودش پخته و آماده شود.

نکته ادبی: اشاره به روایاتِ آفرینشِ طینتِ آدم.

چون ترا در دل ز بهر دوست نبود خارخار نیست در خیر تو چیزی جان مکن بر خیر خیر

اگر در دلت اشتیاقی برای دوست (خداوند) نداری، در خیرِ خود چیزی نیست؛ پس بیهوده جانت را فدای کارهای خیرِ بی‌روح مکن.

نکته ادبی: تأکید بر نیت و عشق به عنوان رکنِ اعمال نیک.

فاسقت خوانم نه عاشق ار چو مردان در سماع ذوق سمعت بازداند نغمت بم را ز زیر

اگر در سماع عرفانی نتوانی تفاوتِ حقیقت و مجاز را تشخیص دهی، تو را فاسق می‌دانم نه عاشق.

نکته ادبی: سماع نمادِ درکِ حقایقِ معنوی است.

دین سلاح از بهر رفع دشمنان آتشیست تو چرا پوشی بهر بادی زره چون آبگیر

دین سلاحی برای مقابله با شیطان است، چرا تو با هر نسیمِ مخالف، آن را رها می‌کنی و زرهِ دنیا را می‌پوشی؟

نکته ادبی: تضاد سلاح (دین) و زره (دنیا).

از برای ذکر باقی بر صحیفهٔ روزگار چون نکو خط نیستی زنهار تا نبوی دبیر

اگر نمی‌توانی با اعمالِ نیکِ خود در صحیفه‌ی روزگار نامی نیک از خود باقی بگذاری، خود را به عنوان دبیر و نویسنده جا نزن.

نکته ادبی: کنایه از ریاکاری و تظاهر به فضیلت.

چونت عمر و زید باشد کارساز نیک و بد در نبی پس کیست «نعم المولی و نعم النصیر»

وقتی خدا بهترین سرپرست (نعم المولی) است، چرا به دنبالِ حمایتِ این و آن (عمر و زید) هستی؟

نکته ادبی: تضمینِ قرآنی (نعم المولی و نعم النصیر) و کاربرد کناییِ عمر و زید (نام‌های فرضی برای اشخاص).

میر میرت بر زبان بینند پس در وقت ورد یا مخوان «فوضت امری» یا مگو کس را امیر

وقتی خداوند را سرپرستِ خود می‌خوانی، دیگر در عمل به دنبالِ امیرانِ دنیوی نباش؛ یا به خدا توکل کن یا تظاهر نکن.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ قول و فعل.

بامداد «ایاک نعبد» گفته ای در فرض حق چاشتگه خود را مکن در خدمت دونی حقیر

صبحگاهان که در نماز می‌گویی «ایاک نعبد» (تنها تو را می‌پرستیم)، دیگر در طول روز خود را در برابر بندگانِ پست کوچک نکن.

نکته ادبی: تأکید بر عزتِ نفسِ مومن.

تنگ میدان باش در صحرای صورت همچو قطب تا به تدبیر تو باشد گشت چرخ مستدیر

در میدانِ زندگی مانند قطبِ عالم، ثابت‌قدم باش تا چرخِ روزگار به فرمانِ تدبیرِ تو بچرخد.

نکته ادبی: استعاره از قطب برای انسان کامل.

ای خمیرت کرده در چل صبح تایید الاه چون تنورت گرم شد آن به که بربندی فطیر

ای که خداوند تو را در چهل صبح آفرید، حالا که وجودت گرم و پخته شده، آماده باش و کار را تمام کن (فطیر مپز).

نکته ادبی: ایهام در فطیر (نان نپخته) به معنای کارِ ناتمام.

گویی ای اسم تو باری گویی ای فعل تو بار گویی ای مهرت سهناگویی ای لطفت هژیر

هر صفتی که از خداوند می‌نامی و هر فعلی که به او نسبت می‌دهی، باید نشانه‌ای از کمال و لطف او را در خود داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به اسماء و صفات الهی.

جان ما را عقل بخش و عقل ما را رهنمای کز برون تن غفوری وز درون جان خبیر

پروردگارا، به جانِ ما عقل ببخش و عقلِ ما را هدایت کن؛ چرا که تو از بیرون و درون بر ما آگاهی.

نکته ادبی: استفاده از اسامی الهی (غفور، خبیر).

مرقد توفیق تو جان را رساند بر علو موقف خذلان تو تن را گدازد در سعیر

توفیقِ تو جان را به اوج می‌رساند و خذلان و یاری نکردنِ تو، تن را در آتشِ ندامت می‌سوزاند.

نکته ادبی: تضادِ توفیق و خذلان.

تیغها از سکر قهرت کند نبود از سلیل کلکها از شکر لطفت گنگ نبود از صریر

شمشیرهای قهرِ تو بدونِ دلیل نیست، همان‌طور که قلم‌های لطفِ تو نیز بی‌حکمت صدا نمی‌دهند.

نکته ادبی: صریر به معنای صدای قلم است.

هم رضا جویان همه مردانت خوش خوش در خشوع هم ثناگویان همه مرغانت صف صف در صفیر

تمام مردانِ تو در خشوع هستند و تمام موجودات (مرغان) تو در حالِ تسبیح و ثناگویی‌اند.

نکته ادبی: تشبیه موجودات به مرغانِ در حالِ صف‌کشیدن.

از برای هدیهٔ معنی و کدیهٔ زندگی بندهٔ درگاه تو جان جوان و عقل و پیر

جانِ جوان و عقلِ پیر، همگی بندگانِ درگاهِ تو هستند تا معنای زندگی را از تو بیاموزند.

نکته ادبی: تقابلِ جانِ جوان و عقلِ پیر.

هم درخت از تو چو پیکان و سنان وقت بهار هم غدیر از تو چو شمشیر و سپر در ماه تیر

همه چیز در دستِ توست؛ هم درخت در بهار (آفرینش) و هم رود در ماه تیر (زمانِ سختی) تحتِ اراده‌ی توست.

نکته ادبی: استعاره از شمشیر و سپر بودنِ طبیعت در برابر مشیت الهی.

تیر چرخ ار در کمان یابد مثال حکمتت در زمان همچون کمان کوژی پذیرد جرم تیر

تیرِ فلک اگر با حکمتِ تو همسو شود، مانند کمانِ کج، فرمانبردارِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: تشبیه نجومی برای بیانِ قدرتِ الهی.

پیش تو یکتن نکرد از بهر خدمت قد کمان تا ندادی هم توشان از قوت و توفیق تیر

هیچ‌کس در پیشگاهِ تو بدونِ قدرت و توفیقی که تو به او می‌دهی، نمی‌تواند خدمت کند.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ استقلالِ بنده در برابرِ خداوند.

جان هر جانی که جفت تیر حکمت بشنود با «سمعنا» و «اطعنا» پای کوبد پیش تیر

هر جانی که حکمتِ تو را بشنود، با تسلیمِ کامل (سمعنا و اطعنا) در برابرِ تیرِ قضای تو به رقص درمی‌آید.

نکته ادبی: تضمین به آیه‌ی قرآن (سمعنا و اطعنا).

تف آه عاشقان ار هیچ زی بحر آمدی تا به ماهی جمله بریان گرددی بحر قعیر

اگر گرمایِ آهِ عاشقان به دریا می‌رسید، تمامِ آب‌های آن تا اعماقِ دریا می‌جوشید و ماهی‌ها کباب می‌شدند.

نکته ادبی: مبالغه برای بیانِ شدتِ سوز و گدازِ عاشقان.

از برای پرورش در گاهوارهٔ عدل و فضل عام را بستان سیری خاص را پستان شیر

خداوند برای پرورشِ همگان، عدالتِ عام و فضلِ خاص را همچون شیرِ مادر برای نوزاد قرار داده است.

نکته ادبی: تشبیه عدل و فضل به پستانِ مادر برای رزقِ جان.

هر که از خود رست و عریان گشت آن کس را به فضل حلها پوشی طرازش «ذلک الفوز الکبیر»

هر کس از خود رست و رها شد، خداوند لباسِ پیروزی و رستگاریِ بزرگ (ذلک الفوز الکبیر) را بر او می‌پوشاند.

نکته ادبی: تضمین به قرآن (ذلک الفوز الکبیر).

و آنکه او پیوسته زیر پوست ماند چون پیاز میدهیش از خوانچهٔ ابلیس در لوزینه سیر

اما کسی که لایه‌های خودپرستی‌اش مانند پوستِ پیاز زیاد است، تنها به دنبالِ لذت‌های زودگذرِ شیطانی است.

نکته ادبی: استعاره از پوستِ پیاز برای حجاب‌های نفسانی.

از در کوفهٔ وصالت تا در کعبهٔ رجا نیست اندر بادیهٔ هجران به از خوفت خفیر

در مسیرِ رسیدن به تو، در بیابانِ هجران، هیچ‌چیز بهتر از خوف و ترسِ از تو، نگهبان و راهنما نیست.

نکته ادبی: خفیر به معنای نگهبان و راهنما در بیابان است.

از همه عالم گریزست ار همه جان و دل ست آن تویی کز کل عالم ناگریزی ناگزیر

اگر همه‌ی عالم نیز با تو باشند، باز هم تو هستی که گریزناپذیر و مایه آرامشی، و بدونِ تو هیچ راهِ فراری از خود نیست.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ حضورِ خداوند در تمامِ هستی.

کم نگردد گنج خانهٔ فضلت از بدی ها ما تو نکو کاری کن و بدهای ما را بد مگیر

بخشندگی و لطف بی‌پایان تو با گناهان و بدی‌های ما کم نمی‌شود؛ پس تو همچنان به مهربانی و نیکی خود ادامه بده و خطاهای ما را نادیده بگیر.

نکته ادبی: گنج خانه فضل استعاره از خزانه رحمت الهی است که به دلیل نامتناهی بودن، با بدی‌های بندگان کاستی نمی‌پذیرد.

صدق ما را صبح کاذب سوخت ما را صدق بخش پای ما در طین لازب ماند ما را دستگیر

ظواهر فریبنده و نیت‌های نادرست ما، صداقت و راستی ما را از بین برد؛ پس تو به ما صدق و صفای باطن عطا کن. ما در گل و لایِ طبیعت و دلبستگی‌های دنیوی گرفتار مانده‌ایم، تو دست ما را بگیر و نجاتمان بده.

نکته ادبی: صبح کاذب نماد ریا و ناخالصی است و طین لازب (گل چسبنده) استعاره از تعلقات مادی است که روح انسان را اسیر کرده است.

هیچ طاعت نامد از ما همچینن بی علتی رایگانمان آفریدی رایگانمان در پذیر

ما هیچ عبادت و اطاعتی به درگاه تو نیاوردیم که آلوده به چشم‌داشت یا انگیزه‌ای دنیوی نباشد. همان‌طور که ما را بدون هیچ دلیلی خلق کردی، اکنون نیز بدون هیچ شایستگی و چشم‌داشتی، ما را بپذیر.

نکته ادبی: بی‌علت به معنای بدون چشم‌داشت است و رایگان بودنِ آفرینش و پذیرش، اشاره به فضل محض و بی‌منت الهی دارد.