دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در مدح بهرامشاه

سنایی
ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر
جان تو که باشد ز در خندهٔ او باش کز خنده شیرینت بخندد به شکر بر
بر مردمک دیدهٔ عشاق زنی گام هر گه که ملک وار خرامی به گذر بر
نظارگیان رخ زیبای تو بر راه افتاده چو زلف سیهت یک به دگر بر
تو بوسه همی باری از آن لعل شکر بار در بوسه چدن دیده و جانها به اثر بر
آمیخته صورتگر خوبان بر فتنه از نطق و دهان تو عیان را به خبر بر
بنشانده به خواری خرد عافیتی را زنجیر دلاویز تو چون حلقه به در بر
ای زلف تو از آتش رخسار تو پرتاب من فتنه بر آن تافته و تافته گر بر
دیوانه بسی دارد در هر شکن و پیچ آن سلسلهٔ مشک تو بر طرف قمر بر
یارب که همی تا چه بلا بارد هر دم ای جان پدر زلف تو بر جان پدر بر
اندر شب و روز سر زلفین و رخ تو عمری به سر آوردم بر «بوک» و «مگر» بر
گر با خبرستی ز پی روی تو هر شب غیرت بزمی بر فلک خیره نگر بر
سرو و گل تو تازه بدانند که هستند آن جسته و این رستهٔ این دیدهٔ تر بر
آتش زده ای در دل عشاق ز خشکی آبی نه کسی را ز تو بر روی جگر بر
مانند دل سخت سیاه تو از آنست هم بوسه و هم گریهٔ حاجی به حجر بر
ای نقش دل انگیز ترا از قبل انس بنگاشته روح القدس از عشق به پر بر
در زینت و در رنگ کلاه و کمر خویش زحمت چه کشی در طلب گوهر و زر بر
از اشک من و رنگ رخ من ببر ای ترک بعضی به کله بر زن و بعضی به کمر بر
سحر تو اگر چه ز سحر سست شود سحر خندید چو صبح آمد بر نور سحر بر
چندان چه نمایی شر از آن چشم چو آهو خیرالبشر اینجا و تو مشغول به شر بر
هان آهو کا جور مکن تا بنگویم این جور تو بر عدل شه شیر شکر بر
سلطان همه مشرق بهرامشه آنکو بهرام سپهرش نسزد بنده به در بر
فرخنده یمینی و امینی که بخندد یمنش به قضای بد و امنش به قدر بر
شیر فلک از بیلک او برطرف کون زانگونه گریزنده که آهو به کمر بر
خو کرده زبانش به در جنگ و سر گنج اندر صف مجلس به «بگیر» و به «ببر» بر
در بارگه حکم تقاضای یقینش آتش زده در نفس شک و نقش اگر بر
لفظش برسیدست بسان خرد و جان بر ذروهٔ عرش و فلک و ذره به در بر
صاحب خبر غیر نخواندست به سدره چون سیرت نیکوش به فهرست سیر بر
نظاره اگر روح ندیدست به دیده چون چهرهٔ زیباش به صحرای صور بر
فتنه ست چو خورشید پی فتنه نشانیش بهرام فلک به شه ناهید نظر بر
هر کس که کند قصد که تا سر بکشد زو سر گمشده بیند چو کشد دست به سر بر
ای تکیه گه دولت و تایید تو در ملک بر سو به خداوند و فرو سو به هنر بر
چون رعب تو خود نایب حشرست درین ربع کی دل دهدت تا تو نهی دل به حشر بر
چون عصمت و تایید الاهی سپر تست کی تکیه کنی بر زره و خود و سپر بر
گر رشگ برد خصم تو نشگفت گه سوز از آتش شمشیر تو بر عمر شرر بر
زیرا که به از عمر بود مرگ مر آنرا کز سهم دلاشوب تو باشد به خطر بر
هر چند که بودی ز پس پردهٔ ادبار بدخواه ترا میل به کبر و به بطر بر
اکنون که ترا دید ز سهم و خطر تو بارست بطر بر عدوی روز بتر بر
این قوت بازوی ظفر از پی آنست کز نعت تو حرزست به بازوی ظفر بر
ای از کف چون ابر بهاریت گه جود آن آمده بر بخل که از وی به حضر بر
گر ابر مدد یکدم از انگشت تو گیرد هرگز نکند بیش بخیلی به مطر بر
ای ذات ترا از قبل قبلهٔ دلها تدبیرگر چرخ بپرورده ببر بر
چون قطب تو اندر وطن خویش به نیکی آوازهٔ نام تو چو انجم به سفر بر
خور جود تو جوینده چو انجم به فلک بر گل مدح تو گوینده چو بلبل به شجر بر
رحمت شده بی امر تو زحمت به خرد بر فتنه شده بی امر تو فتنه به سهر بر
در کعبهٔ انصاف تو محراب دگر شد نقش سم شبدیز تو بر ماده و نر بر
تا حرز نفر داد تو و یاد تو باشد هرگز نرسد هیچ نفیری به نفر بر
امروز درین دور دریغی نخورد هیچ از عدل تو یک سوخته بر عدل عمر بر
بنگاشت تو گویی همه را از قلم مهر نقاش ازل نقش تو بر حسن بصر بر
انگشت گزان آمده نزد تو حسودت برده سر انگشت کز آتش به سقر بر
دولت نتواند که گشاید ز سر زور ار بند نهد دست تو بر پای قدر بر
گور و ملک الموت بهم بیندی از تو گر گرز زنی بر عدوی تیره گهر بر
در بحر گر آواز دهی جانورانش لبیک زنان پیش تو آیند به سر بر
هر دم فلک الاعظم ز اوج شرف خویش احسنت کند بر شرف چون تو پسر بر
تا نقش کند از قبل رمز حکیمان جاه خطر و چاه خطر را به سمر بر
بر رهگذر حاسد تو چاه و خطر باد تا ناصحت آساید با جاه و خطر بر
بر پشت تو بادا زره عصمت ایزد تا باد زره سازد بر روی شمر بر
خاک در تو باد سپهر همه شاهان تا خاک و سپهرست بزیر و به زبر بر
روی تو چنان تازه که گوید خرد و جان ای تازه تر از برگ گل تازه به بربر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در دو بخش مجزا تنظیم شده است؛ بخش نخست به توصیف لطیف و شورانگیز معشوق می‌پردازد و شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های زبانی، زیبایی رخسار، شیرینی کلام و افسونگری زلف معشوق را به تصویر می‌کشد که همگی در حکم دامی برای جان و خرد عاشق است.

در بخش دوم، شاعر با گذار از فضای عاشقانه به فضایی حماسی و فاخر، به مدح پادشاه (بهرام‌شاه) روی می‌آورد و او را به واسطه عدل، بخشندگی، قدرت نظامی و تایید الهی می‌ستاید و عظمت وجودی او را با استعاره‌های کیهانی و اساطیری در هم می‌آمیزد.

معنای روان

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر

ای کسی که خنده‌ات شکر را مغلوب می‌کند و کلام تو در برابر گوهر، ارزش و طراوت بیشتری دارد.

نکته ادبی: تنگ شکر استعاره از شیرینی کلام و گوهر کنایه از ارزش و بهاست.

جان تو که باشد ز در خندهٔ او باش کز خنده شیرینت بخندد به شکر بر

جان تو چنان با خنده عجین است که خنده از آن سرچشمه می‌گیرد و شیرینی کلامت به قدری است که شکر نیز در برابر آن به خنده و تحسین می‌افتد.

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به شکر برای نشان دادن نهایت شیرینی.

بر مردمک دیدهٔ عشاق زنی گام هر گه که ملک وار خرامی به گذر بر

هرگاه که تو همچون پادشاهان و با وقار عبور می‌کنی، گویی بر مردمک چشمان عاشقان قدم می‌گذاری.

نکته ادبی: تصویرسازی 'ملک‌وار خرامی' نشان از کمال زیبایی و عظمت معشوق در نظر عاشق دارد.

نظارگیان رخ زیبای تو بر راه افتاده چو زلف سیهت یک به دگر بر

تماشاگران رخ زیبای تو در راه مانده‌اند و همچون زلف سیاهت که روی هم افتاده، آنان نیز در میان راه گرفتار و حیران گشته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه تماشاگران به زلف در هم پیچیده، بیانگر پریشانی عاشق است.

تو بوسه همی باری از آن لعل شکر بار در بوسه چدن دیده و جانها به اثر بر

از آن لبان سرخ و شکرریزت بوسه می‌بخشی و با هر بوسه، جان و دیده عاشقان را تسخیر می‌کنی.

نکته ادبی: لعل شکر‌بار استعاره از لبان معشوق است.

آمیخته صورتگر خوبان بر فتنه از نطق و دهان تو عیان را به خبر بر

صورتگر هستی، دهان و سخن تو را با فتنه و آشوب آمیخته است، به گونه‌ای که هر که سخن تو را شنید، گویی خبر از اسرار پنهان یافته است.

نکته ادبی: اشاره به نقش‌آفرینی صورتگر (خداوند) در خلقت زیبایی‌های معشوق.

بنشانده به خواری خرد عافیتی را زنجیر دلاویز تو چون حلقه به در بر

زلف دلاویز تو همچون حلقه‌ای بر در خانه دل، خرد و عافیت را به خواری کشانده و اسیر کرده است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به زنجیر برای نشان دادن اسارت عاشق.

ای زلف تو از آتش رخسار تو پرتاب من فتنه بر آن تافته و تافته گر بر

ای که زلف تو از تاب و حرارت رخسارت پرتاب و متلاطم است، من در پیچ‌و‌تاب آن موی آراسته گرفتار و شیدا شده‌ام.

نکته ادبی: تضاد ظاهری آتش (رخ) و زلف که تکرار در واژه‌ها دیده می‌شود.

دیوانه بسی دارد در هر شکن و پیچ آن سلسلهٔ مشک تو بر طرف قمر بر

آن سلسله مشکین موی تو بر چهره‌ات، در هر پیچ‌و‌خمش دیوانگان بسیاری را اسیر کرده است.

نکته ادبی: سلسله مشک استعاره از زلف سیاه و معطر است.

یارب که همی تا چه بلا بارد هر دم ای جان پدر زلف تو بر جان پدر بر

ای جانِ جانان، نمی‌دانم زلف تو چه بلا و آشوبی بر سر جانِ پدر (عاشق) می‌آورد.

نکته ادبی: جان پدر نوعی خطاب عاطفی و صمیمانه است.

اندر شب و روز سر زلفین و رخ تو عمری به سر آوردم بر «بوک» و «مگر» بر

عمری را در شب و روز، در پی رخ و زلف تو با امید و ناامیدی (بوک و مگر) سپری کردم.

نکته ادبی: بوک و مگر نشان‌دهنده تردید و انتظار است.

گر با خبرستی ز پی روی تو هر شب غیرت بزمی بر فلک خیره نگر بر

اگر شب‌ها از پی روی تو خبر داشتی، غیرت و حسادتِ بزرگان عالم در فلک برانگیخته می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر جمال معشوق بر عالم بالا.

سرو و گل تو تازه بدانند که هستند آن جسته و این رستهٔ این دیدهٔ تر بر

سرو و گلِ قامت و رخسار تو می‌دانند که در این چشمان خیس و پرآب، جایگاه دارند.

نکته ادبی: سرو (قامت) و گل (رخ) استعاره‌های رایج ادبی.

آتش زده ای در دل عشاق ز خشکی آبی نه کسی را ز تو بر روی جگر بر

از خشکی و قساوت دلت، در جان عاشقان آتش افروختی و هیچ آبی برای تسکین جگر آنان باقی نگذاشتی.

نکته ادبی: استعاره از آتش و آب برای بیان درد عشق و بی‌پناهی عاشق.

مانند دل سخت سیاه تو از آنست هم بوسه و هم گریهٔ حاجی به حجر بر

شاید سیاهی و سختی دل تو، همانند سیاهی و سختی حجرالاسود باشد که بوسه‌گاه و گریه‌گاه حاجیان است.

نکته ادبی: تمثیل کعبه و حجرالاسود برای سختی و سیاهی دل معشوق.

ای نقش دل انگیز ترا از قبل انس بنگاشته روح القدس از عشق به پر بر

این نقش و نگارِ دل‌انگیز تو را روح‌القدس از عشق، بر بال فرشتگان نگاشته است.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی ازلی و الهی معشوق.

در زینت و در رنگ کلاه و کمر خویش زحمت چه کشی در طلب گوهر و زر بر

در پی زینت و آرایش کلاه و کمر خود مباش؛ چراکه در برابر زیبایی تو، زر و گوهر ارزش چندانی ندارد.

نکته ادبی: توصیه به بی‌اعتباری زیبایی‌های ظاهری در برابر زیبایی معشوق.

از اشک من و رنگ رخ من ببر ای ترک بعضی به کله بر زن و بعضی به کمر بر

ای ترک زیبا، اشک‌های من و سرخی رخسارم را برگیر و زینت کلاه و کمر خود ساز.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای معشوق زیباست.

سحر تو اگر چه ز سحر سست شود سحر خندید چو صبح آمد بر نور سحر بر

سحرگاهان، زیبایی تو چنان است که نورِ صبح را به خنده واداشته و آن را حقیر شمرده است.

نکته ادبی: تشخیص صبح و خندیدن آن.

چندان چه نمایی شر از آن چشم چو آهو خیرالبشر اینجا و تو مشغول به شر بر

چقدر از آن چشمان آهووار شر و فتنه می‌باری؟ در حالی که بهترین بشر (ممدوح) اینجاست و تو مشغول فتنه‌انگیزی هستی.

نکته ادبی: تضاد میان شرارت نگاه و خیرالبشر بودن ممدوح.

هان آهو کا جور مکن تا بنگویم این جور تو بر عدل شه شیر شکر بر

ای زیبارو، دست از ستم بردار تا نگویم که این جور و ستم تو، در برابر عدلِ پادشاهِ شکرشکن، هیچ است.

نکته ادبی: پیوند میان عشق و سیاست با ذکر نام پادشاه.

سلطان همه مشرق بهرامشه آنکو بهرام سپهرش نسزد بنده به در بر

بهرام‌شاه که سلطان مشرق است، چنان عظمتی دارد که حتی بهرام فلک هم لیاقت بندگی درگاهش را ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به سیاره بهرام و ممدوح که از آن برتر است.

فرخنده یمینی و امینی که بخندد یمنش به قضای بد و امنش به قدر بر

او یمن و برکتی است که یمنش قضای بد را می‌خنداند و امنش تقدیر الهی را نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش تقدیرساز ممدوح.

شیر فلک از بیلک او برطرف کون زانگونه گریزنده که آهو به کمر بر

شیر فلک از ترسِ قدرت او چنان می‌گریزد که گویی آهویی در کوهستان در حال فرار است.

نکته ادبی: اغراق در شجاعت ممدوح.

خو کرده زبانش به در جنگ و سر گنج اندر صف مجلس به «بگیر» و به «ببر» بر

زبانش در میدان جنگ به فرمان جنگ و در گنجخانه به فرمان بخشش (بگیر و ببر) عادت کرده است.

نکته ادبی: تضاد در عملکردهای ممدوح (جنگ و بخشش).

در بارگه حکم تقاضای یقینش آتش زده در نفس شک و نقش اگر بر

در دادگاه عدل او، یقین چنان حکمفرماست که نفسِ شک و تردید را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره آتش برای از بین بردن شک.

لفظش برسیدست بسان خرد و جان بر ذروهٔ عرش و فلک و ذره به در بر

کلام و منطق او چون عقل و جان، به والاترین جایگاه‌های عرش و آسمان رسیده است.

نکته ادبی: اغراق در کمال عقل ممدوح.

صاحب خبر غیر نخواندست به سدره چون سیرت نیکوش به فهرست سیر بر

حتی فرشتگان در سدره‌المنتهی، کسی را به بزرگی او نیافته‌اند؛ او سرآمدِ تمامِ نیکان است.

نکته ادبی: تلمیح به سدره و معراج.

نظاره اگر روح ندیدست به دیده چون چهرهٔ زیباش به صحرای صور بر

اگر روحِ عالم چهره زیبای او را در صحرای هستی ببیند، دیگر نیازی به تماشا ندارد.

نکته ادبی: صحرا صور استعاره از جهان هستی.

فتنه ست چو خورشید پی فتنه نشانیش بهرام فلک به شه ناهید نظر بر

او خورشیدی است که فتنه می‌آفریند؛ بهرام فلک در برابر او همانند ناهید نظاره‌گر است.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به خورشید و سیارات.

هر کس که کند قصد که تا سر بکشد زو سر گمشده بیند چو کشد دست به سر بر

هر کس بخواهد از فرمان او سرپیچی کند، سرِ گمشده‌ی خود را در دستانش خواهد یافت.

نکته ادبی: کنایه از مجازات سنگین سرکشان.

ای تکیه گه دولت و تایید تو در ملک بر سو به خداوند و فرو سو به هنر بر

ای تکیه‌گاه دولت، تایید خداوند در ملک توست؛ چه در جانب سوارکاران و چه در هنر و خرد تو.

نکته ادبی: مدح قدرت و هنر مدیریتی پادشاه.

چون رعب تو خود نایب حشرست درین ربع کی دل دهدت تا تو نهی دل به حشر بر

چون هیبت تو نماینده قیامت است، پس دل به قیامت مده، بلکه به این دنیا و تدبیر آن بپرداز.

نکته ادبی: تشبیه هیبت پادشاه به حشر (رستاخیز).

چون عصمت و تایید الاهی سپر تست کی تکیه کنی بر زره و خود و سپر بر

چون عصمت و یاری الهی سپر توست، نیازی به زره و کلاه‌خود جنگی نداری.

نکته ادبی: تأکید بر تایید الهی ممدوح.

گر رشگ برد خصم تو نشگفت گه سوز از آتش شمشیر تو بر عمر شرر بر

اگر دشمن به تو رشک می‌برد، شگفتی نیست؛ چرا که آتش شمشیر تو عمر آن‌ها را خاکستر می‌کند.

نکته ادبی: استعاره آتش برای شمشیر.

زیرا که به از عمر بود مرگ مر آنرا کز سهم دلاشوب تو باشد به خطر بر

چرا که مرگ در برابر ترس از تو، برای دشمن بهتر از زندگی است.

نکته ادبی: اغراق در هیبت ممدوح.

هر چند که بودی ز پس پردهٔ ادبار بدخواه ترا میل به کبر و به بطر بر

هرچند دشمنِ تو پیش از این در پنهانی و بدبختی کبر می‌ورزید.

نکته ادبی: ادبار به معنای بدبختی و پشت کردن بخت.

اکنون که ترا دید ز سهم و خطر تو بارست بطر بر عدوی روز بتر بر

اکنون که هیبت و خطر تو را دید، دشمن روزگار بد، سرافکنده و حقیر شده است.

نکته ادبی: توصیه به ترس دشمن از قدرت ممدوح.

این قوت بازوی ظفر از پی آنست کز نعت تو حرزست به بازوی ظفر بر

این قدرت و پیروزی بازوی تو، به دلیل نعت و ستایشی است که بازوی پیروزی را همچون طلسمی بیمه کرده است.

نکته ادبی: حرز به معنای دعا و طلسم محافظتی.

ای از کف چون ابر بهاریت گه جود آن آمده بر بخل که از وی به حضر بر

ای که بخشندگی‌ات همچون ابر بهاری است؛ بخل در برابر تو جراتِ حضور ندارد.

نکته ادبی: تشبیه جود به ابر بهاری.

گر ابر مدد یکدم از انگشت تو گیرد هرگز نکند بیش بخیلی به مطر بر

اگر ابر فقط لحظه‌ای از انگشتان تو بخشندگی بیاموزد، دیگر هرگز در برابر باران، بخل نخواهد ورزید.

نکته ادبی: اغراق در سخاوت ممدوح.

ای ذات ترا از قبل قبلهٔ دلها تدبیرگر چرخ بپرورده ببر بر

ای کسی که تدبیرگرانِ چرخِ گردون، وجود تو را برای هدایت دل‌ها پرورش داده‌اند.

نکته ادبی: نسبت دادن وجود ممدوح به تدبیر الهی.

چون قطب تو اندر وطن خویش به نیکی آوازهٔ نام تو چو انجم به سفر بر

همان‌طور که تو در وطن خود به نیکی پایداری، آوازه نامت نیز همچون ستارگان در سفر است.

نکته ادبی: تشبیه آوازه نام به ستارگان (انجم).

خور جود تو جوینده چو انجم به فلک بر گل مدح تو گوینده چو بلبل به شجر بر

خورشیدِ جودِ تو در آسمان جستجو می‌کند و گلِ مدحِ تو، بلبلان را به آواز درآورده است.

نکته ادبی: خورشید و گل نمادهای جود و مدح.

رحمت شده بی امر تو زحمت به خرد بر فتنه شده بی امر تو فتنه به سهر بر

بدون دستور تو، رحمت زحمت می‌شود و فتنه، بی‌قرار و شب‌زنده‌دار می‌گردد.

نکته ادبی: تضاد رحمت و زحمت.

در کعبهٔ انصاف تو محراب دگر شد نقش سم شبدیز تو بر ماده و نر بر

در کعبه انصاف تو، محرابی جدید ساخته شده و اثر سم اسب تو بر همه جا نقش بسته است.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف در ادبیات فارسی است.

تا حرز نفر داد تو و یاد تو باشد هرگز نرسد هیچ نفیری به نفر بر

تا زمانی که یاد و دعای تو همراه ماست، هیچ نفیری و خطری به ما نخواهد رسید.

نکته ادبی: تاکید بر نقش حمایتی یاد پادشاه.

امروز درین دور دریغی نخورد هیچ از عدل تو یک سوخته بر عدل عمر بر

امروز در این دوران، کسی از عدل تو دریغی ندارد؛ چرا که عدالت تو از عدل عمر نیز فراتر رفته است.

نکته ادبی: تلمیح به عدالت عمر بن خطاب.

بنگاشت تو گویی همه را از قلم مهر نقاش ازل نقش تو بر حسن بصر بر

گویی نقاشِ ازل، تصویر تو را با قلمِ مهر بر پیشانیِ زیباییِ جهان نگاشته است.

نکته ادبی: اشاره به خلقت الهی ممدوح.

انگشت گزان آمده نزد تو حسودت برده سر انگشت کز آتش به سقر بر

حسودانِ تو، انگشتان خود را به دندان می‌گزند و سرانگشتانشان از حسادت در آتش جهنم می‌سوزد.

نکته ادبی: کنایه از حسادت شدید دشمنان ممدوح.

دولت نتواند که گشاید ز سر زور ار بند نهد دست تو بر پای قدر بر

قدرت و حکومت هرگز نمی‌تواند گره‌ای را که تقدیر الهی بر سرنوشت کسی زده است، باز کند و یا مانع آن شود.

نکته ادبی: واژه "دولت" در اینجا به معنای بخت، اقبال و قدرت سیاسی است و "قدر" به معنای تقدیر و سرنوشت محتوم است.

گور و ملک الموت بهم بیندی از تو گر گرز زنی بر عدوی تیره گهر بر

اگر تو با قدرت و خشم به سوی دشمن بدذات خود حمله کنی، چنان ترسی در وجود او می‌افتد که حتی گور و فرشته مرگ هم از دیدن آن صحنه در حیرت و وحشت فرو می‌روند.

نکته ادبی: عبارت "تیره گهر" کنایه از بدذات و شریر است و "گور" در اینجا نماد مرگ و نیستی است.

در بحر گر آواز دهی جانورانش لبیک زنان پیش تو آیند به سر بر

قدرت و نفوذ کلام تو به حدی است که اگر در میان دریا کسی را صدا بزنی، جانوران دریایی نیز با اشتیاق و گوش‌به‌فرمانی، لبیک‌گویان نزد تو می‌آیند.

نکته ادبی: آرایه مبالغه در اینجا برای نشان دادن فرمانروایی مطلق ممدوح بر طبیعت به کار رفته است.

هر دم فلک الاعظم ز اوج شرف خویش احسنت کند بر شرف چون تو پسر بر

آسمان بلند و رفیع نیز در هر لحظه از مقام و منزلت بالای تو، به بزرگی و شرف تو آفرین می‌گوید.

نکته ادبی: فلک الاعظم اشاره به آسمان نهم یا عرش در کیهان‌شناسی قدیم است که جایگاه والایی دارد.

تا نقش کند از قبل رمز حکیمان جاه خطر و چاه خطر را به سمر بر

تا زمانی که حکیمان و دانایان در افسانه‌ها و داستان‌های خود، تفاوت میان "جاه" (مقام و قدرت) و "چاه" (سقوط و نیستی) را بازگو می‌کنند.

نکته ادبی: واژه "سمر" به معنای داستان و افسانه است و در اینجا به یادگارهای دانایان اشاره دارد.

بر رهگذر حاسد تو چاه و خطر باد تا ناصحت آساید با جاه و خطر بر

آرزو دارم که مسیر راه دشمنانت همواره پر از چاه و خطر باشد، تا در مقابل، خیرخواهان تو در سایه مقام و امنیت تو در آسایش و آرامش باشند.

نکته ادبی: این بیت دارای تضاد معنایی بین "جاه" (مقام) و "چاه" (خطر) است که ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

بر پشت تو بادا زره عصمت ایزد تا باد زره سازد بر روی شمر بر

امیدوارم که زرهِ حفظ و نگهداشت الهی همواره بر پشت تو باشد تا آن زره برای دشمن بدطینت تو، چون تیغی بران عمل کند.

نکته ادبی: عصمت در اینجا به معنای محفوظ ماندن از بلا و گناه به اراده الهی است.

خاک در تو باد سپهر همه شاهان تا خاک و سپهرست بزیر و به زبر بر

خاک درگاه تو باید جایگاه و سپهرِ تمام پادشاهان دیگر باشد؛ یعنی همه باید در برابر تو فروتن باشند، تا زمانی که زمین و آسمان در عالم وجود دارند.

نکته ادبی: تضاد میان "زیر" و "زبر" برای نشان دادن سلسله مراتب قدرت استفاده شده است.

روی تو چنان تازه که گوید خرد و جان ای تازه تر از برگ گل تازه به بربر

چهره تو چنان شاداب و باطراوت است که عقل و جان آدمی در توصیف آن می‌گویند: تو از لطافت و تازگیِ برگ گل نیز تازه‌تر و زیباتری.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به "خرد و جان" که مانند انسان‌ها سخن می‌گویند و در وصف زیبایی ممدوح ناتوان‌اند.