دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲

سنایی
زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار
در سرای شرع سازد علم دارالضرب درد در پناه شاه دارد مرد بیت المال کار
گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زند آبدار از چشمهٔ توفیق و پاک از شرک خار
مرد تا بر خویشتن زینت کند از کوی دیو منقسم باشد درین ره ز اضطراب و ز اضطرار
بس محال آید ازین قسمت نهادن شکل روح بس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار
نالهٔ داوود هم برخاست از صحرای غیب حضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار
آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوه در شعاع نور افتم بی سر و بن دره وار
شیر مردان در جهان چون ذره باشد نزد تو دل برآورده به قهر از کلی جانشان دمار
وآن گهٔ باشد سزای آتش ترسا درخت کبرویش رفته باشد در میان شاخسار
تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیر کی شود در حلقهٔ مردان میدان پایدار
برهمن تا بر نیاید از همه هستی خود با خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار
دست در سنگی زده کی کوه بیند بت به دست پای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار
نرد کی بازند با خورشید در پیش قمر زرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار
پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرد در دمغ عاشقان بودست ازین سودا خمار
دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرش درد بود ردا قلم میراند بر لوح نگار
عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفت گرد عشاقان مگرد ای مختصر هان زینهار
زان که ایشان در جهان دیوانگان حضرتند بند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار
گر تو ز بندی بدی بر پای مجنون در عرب عشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار
لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق را برکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار
گر چه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمن شب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و بار
نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسول نیمشب گفتست موسا اهل را کنست نار
گر ز دولت بر دمد صبحی به ناگه در شبی عالمی روشن شود در دم از آن نور شرار
گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیل صد هزاران پوست خلعت گردد اندر هر دیار
سمع کو تا بشنود امروز آواز اویس خضر کو تا در شود غواص وار اندر بحار
نه ازو کم گشت یک ذره غریو درد دین نه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار
تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گم طالبان را در قدم آبست و در آتش وقار
خاک بس باشد به آدم عاقلان را راهبر باد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار
کر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسی ور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار
مفردی باید ز مردم تا توان رفتن به دل در میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار
دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهر کی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار
آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمر چون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار
تا نه این رحمت کند در حلقه های طاوها تا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار
از خرد بس نادر افتند کز بن یک چوب گز عزریائیلی برآید از پی اسفندیار
چشم چون بر دیدن افتد کی بود در ظرف حرف باز تا بر دست باشد کی کند تیهو شکار
نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصم نی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار
آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخر و آنکه شد در کار دلبر آب خورد از جوی عار
عالمی وامانده اند از عدل اندر حبس خود مفلسان بی گناهانند ای دل در گذار
تا چه خواهی کرد مشتی دیو مردم را مقیم تا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار
گر کسی دامی نهد بی پای شو واندر گذر ور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار
نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست باز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار
دل گرفت احرام در بیت الحرام آب و نان هم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار
تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاه کی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار
گر چه اندر کعبه ای بیدار باش و تیز رو ور چه در بتخانه ای هشیار باش و پی فشار
مرد با زنار اگر سست آید اندر عین روم بر خیال چشمهٔ معبودیه کرد اختصار
آب در بستان آدم می رود لیکن چه سود از کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار
ناله را نزدیک عزت گر جوی حرمت بدی باغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار
کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقر نام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار
هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غیر هر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار
چون بدین هفت آسمان پویند با تر دامنی چون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار
عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بود دست برد از همسران خویش و ز اهل و تبار
ور نه خود دست کفایت ز آستین کبریا جون برون یازد کند در کام او چون خر فسار
تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفر آتشی باید که افتد در ضیاع و در عقار
عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصال عقل بعد از علم باید تا درست آید شمار
مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیر نافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار
در اوایل چار می گفتند بنیان جهان دور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار
صبح محشر بر زد اینک نور بر دامان کوه زینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار
موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همه هر چه ذر اندر یمین و هر چه سنگ اندر یسار
کشتی اینجا ساخت باید تا به نزد غرقه گاه ایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار
چون نیابد در رباط از بهر عیسا عقل دون گو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار
گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلف کسی مسلم باشدش جولان میدان عذار
غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کرد کز رخ خورشید می بینند سرخی بر انار
از سپیدی اویس و از سیاهی بلال مصطفا داند خبر دادن ز وحی کردگار
من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روز من چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار
سینهٔ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بود نالهٔ گردون کفایت باشد از تقدیر بار
یارب این در علم تست و کس نداند سر این فضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار
وز پی آن کز سنایی یک اشارت بد بدین چون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، سفری عارفانه و سلوکی درونی را ترسیم می‌کند که در آن شاعر با زبانی نمادین، انسان را به پالایشِ باطن و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی فرا می‌خواند. محور اصلی سخن، نفیِ خودخواهی و نفاقِ درونی است تا از این طریق، مسِ وجودِ آدمی در کورهٔ رنج و معرفت به طلای نابِ الهی بدل گردد.

در این مسیر، شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی نظیر سیمرغ، کعبه و بت‌خانه، نشان می‌دهد که کمال حقیقی نه در ظواهر مذهبی، بلکه در گذشتن از «خویشتن» و فنا در حق نهفته است. نالهٔ عاشقانه و دردمندی برای رسیدن به حقیقت، تم اصلی این اثر است که با تکیه بر اشارات اساطیری و عرفانی، فضایی سرشار از تلاطم روحی و تعالی‌جویی ایجاد کرده است.

معنای روان

زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار

زمانی که نفاق و دورویی درونی انسان با عیارِ حقیقت پاک شود، سختی‌ها و تلخی‌های روزگار همچون مُهر و تأیید پادشاهیِ الهی به نفع انسان تمام می‌شود.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای مُهرِ تأیید و نشانِ پادشاه است و زری در آرد به کنایه از ارزشمند شدنِ رنج است.

در سرای شرع سازد علم دارالضرب درد در پناه شاه دارد مرد بیت المال کار

در خانهٔ شریعت، دردِ عشق به مانند ضراب‌خانه‌ای عمل می‌کند که سکهٔ وجود آدمی را ضرب کرده و به آن اعتبار می‌بخشد؛ در پناه شاه، انسانِ عارف امانت‌دارِ بیت‌المالِ معنویت می‌شود.

نکته ادبی: دارالضرب به معنای محل ضرب سکه است که در اینجا استعاره از تزکیه روح است.

گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زند آبدار از چشمهٔ توفیق و پاک از شرک خار

گلستانی نیاز است که بلبلِ جان بر آن نغمه‌سرایی کند؛ گلستانی که با چشمهٔ توفیقِ الهی آبیاری شده و از خارِ شرک و ناپاکی به دور باشد.

نکته ادبی: آبدار در اینجا به معنای باطراوت و شفاف است.

مرد تا بر خویشتن زینت کند از کوی دیو منقسم باشد درین ره ز اضطراب و ز اضطرار

انسانی که با زینتِ کوی دیو (دنیا و شیطان) خود را می‌آراید، در مسیرِ کمال همواره دچار اضطراب و ناچاری است.

نکته ادبی: مقسم بودن به کنایه از پراکندگی خاطر و سرگشتگی است.

بس محال آید ازین قسمت نهادن شکل روح بس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار

اینکه بخواهیم برای حقیقتِ روح، شکلی مادی قائل شویم محال است، و اینکه تصور کنیم با تهمت و قضاوت سطحی می‌توان به بوی حقیقت رسید، خطایی بزرگ است.

نکته ادبی: بوی بار کنایه از استشمامِ رایحهٔ حقیقت یا وصال است.

نالهٔ داوود هم برخاست از صحرای غیب حضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار

ناله‌های سوزناکِ داوودی از صحرای غیب به گوش می‌رسد؛ کجاست سیمرغِ حقیقت که این نالهٔ زار و عاشقانه را بشنود؟

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ تجلیِ حق و ذاتِ یگانه است.

آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوه در شعاع نور افتم بی سر و بن دره وار

نور حقیقت مانند آفتاب طلوع کرده است؛ تا کی می‌خواهم مانند کوهی بی‌حرکت و غافل بمانم؟ باید در شعاع این نور قرار بگیرم.

نکته ادبی: دره وار به کنایه از پستی و فروتنی یا گمگشتگی در برابر عظمت نور است.

شیر مردان در جهان چون ذره باشد نزد تو دل برآورده به قهر از کلی جانشان دمار

شیرمردان و بزرگان عالم در برابر عظمت تو همچون ذره‌ای ناچیزند و تو با قهرِ خویش، ریشهٔ جانشان را از تعلقات دنیوی برمی‌کنی.

نکته ادبی: دمار از کسی برآوردن کنایه از نابود کردن و ریشه‌کن کردن است.

وآن گهٔ باشد سزای آتش ترسا درخت کبرویش رفته باشد در میان شاخسار

آن درختِ وجودی سزاوار آتشِ الهی است که تکبر در شاخ و برگِ جانش ریشه دوانده باشد.

نکته ادبی: ترسا درخت اشاره به درختی دارد که در آتش سوزانده می‌شود؛ استعاره از پاکسازی جان.

تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیر کی شود در حلقهٔ مردان میدان پایدار

تا زمانی که دل در دام فریبِ نقوش جادویی دنیا گرفتار است، چگونه می‌تواند در حلقهٔ مردانِ میدانِ معرفت پایدار بماند؟

نکته ادبی: حلقهٔ مردان به کنایه از جمع عارفان و اهل معناست.

برهمن تا بر نیاید از همه هستی خود با خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار

برهمن (عارفِ سالک) تا زمانی که از تمامی هستی و خودخواهی خود بیرون نیاید، اهلِ غارِ خلوت او را هم‌نشینِ خرد نمی‌دانند.

نکته ادبی: برهمن در اینجا نمادِ مرتاض یا سالکِ راه حق است.

دست در سنگی زده کی کوه بیند بت به دست پای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار

کسی که دستش به سنگِ دنیا بند است، چگونه حقیقتِ کوه (معرفت) را می‌بیند؟ و آن که پایش بر مرغِ حرص نهاده، چگونه به مدارِ اصلی کمال می‌رسد؟

نکته ادبی: مرغ در اینجا نمادِ شهوات زودگذر است.

نرد کی بازند با خورشید در پیش قمر زرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار

چگونه می‌توان با خورشید (حقیقت) نردِ بازی باخت؟ و چگونه می‌توان بدون داشتن سرمایهٔ معنوی، در کوی شمار (قیامت) ادعای فریب‌کاری کرد؟

نکته ادبی: زرق به معنای ریا و فریب است.

پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرد در دمغ عاشقان بودست ازین سودا خمار

پیش از آنکه آدم آفریده شود و نامی از او باشد، خمارِ عشقِ او در سرِ عاشقانِ ازلی وجود داشته است.

نکته ادبی: سودا به معنای عشق و شوریدگی است.

دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرش درد بود ردا قلم میراند بر لوح نگار

زمانی که هنوز آدم خلق نشده بود و قلمِ قضا بر لوحِ تقدیر می‌نگاشت، دردِ عشق در میان عاشقان جاری بود.

نکته ادبی: نگار در اینجا به معنای تقدیرکننده و خالق است.

عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفت گرد عشاقان مگرد ای مختصر هان زینهار

وقتی تقدیر، عقل را از پردهٔ غیب بیرون آورد، به او گفت: ای موجودِ ناقص، هرگز گردِ عاشقان مگرد، زنهار!

نکته ادبی: مختصر اشاره به محدود بودنِ عقل جزئی است.

زان که ایشان در جهان دیوانگان حضرتند بند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار

زیرا ایشان در این جهان، دیوانگانِ درگاهِ حق‌اند؛ تو شایستگیِ بندِ کشیدن بر دست و پای آنان را نداری، از آنان دست بردار.

نکته ادبی: دیوانگانِ حضرت به معنای عاشقانِ واصل است که از قید عقل رسته اند.

گر تو ز بندی بدی بر پای مجنون در عرب عشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار

اگر تو بندی بر پای مجنون در سرزمین عرب می‌بستی، او عشقِ لیلی را با آن خواری و ذلت در دل جای نمی‌داد.

نکته ادبی: خوار خوار به معنای ذلت و فروتنیِ عاشقانه است.

لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق را برکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار

ناچار وقتی عشق اجازه یافت در دلِ مجنون جای گیرد، او در راه عشقِ لیلی با صدهزار تیغِ بلا مواجه شد.

نکته ادبی: تیغ بر وی کشیدن کنایه از بلاها و سختی‌های راه عشق است.

گر چه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمن شب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و بار

اگرچه ابلیس در پیشگاه یزدان صفای لازم را ندارد، اما شب‌رویِ او در کار و بارِ عالم، شور و غوغای دیگری به پا می‌کند.

نکته ادبی: اهریمن نمادِ فریب‌کاری و وسوسه است.

نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسول نیمشب گفتست موسا اهل را کنست نار

نیمه‌شب، خلوتگاهِ معراجِ پیامبر بود و در نیمه‌شب بود که موسی به اهل و خانواده‌اش گفت که آتشی دیده است (و به سوی آن رفت).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنی معراج و میقات موسی است.

گر ز دولت بر دمد صبحی به ناگه در شبی عالمی روشن شود در دم از آن نور شرار

اگر صبحِ الهی ناگهان در شبِ تاریکِ جهل طلوع کند، عالمی در دم از آن نورِ شراره‌گونه روشن می‌شود.

نکته ادبی: شرار به معنای جرقه و نورِ ناگهانی است.

گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیل صد هزاران پوست خلعت گردد اندر هر دیار

اگر شبی ستارهٔ سهیل در یمن طلوع کند، در هر دیاری هزاران پوست (به نشانِ ارزشمندی) خلعت داده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد قدیمی که دیدن ستاره سهیل خوش‌یمن است.

سمع کو تا بشنود امروز آواز اویس خضر کو تا در شود غواص وار اندر بحار

گوشی کجاست که آوازِ اویس را بشنود؟ و خضری کجاست که مانند غواص در دریاهای حقیقت فرو رود؟

نکته ادبی: اویس و خضر نمادهای عرفان و زهد هستند.

نه ازو کم گشت یک ذره غریو درد دین نه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار

نه از او ذره‌ای از دردِ دین کم شد و نه آن گوهرِ اسرار از دلِ عارفان گم گشته است.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد و جوششِ درونی است.

تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گم طالبان را در قدم آبست و در آتش وقار

تا زمانی که دل در سیاهیِ جهل است و حقیقتِ جان گم گشته، طالبان در راهِ خود هم با دشواری (آتش) و هم با آرامش (آب) مواجه‌اند.

نکته ادبی: دلِ لاله سیاه است به استعاره از داغِ دل و سیاهیِ جهل.

خاک بس باشد به آدم عاقلان را راهبر باد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار

خاک (تواضع) برای آدمیان راهبر است و باد (نسیم محبت یوسف) برای عاشقان یادگاری از معشوق است.

نکته ادبی: خاک و باد نمادهایی از عناصر چهارگانه و اشارات قرآنی هستند.

کر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسی ور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار

اگر در این دانشِ عرفانی، حکمت باشد، درکِ بسیاری حاصل می‌شود و اگر دردی در کار باشد، یوسفِ جان به کنار می‌آید.

نکته ادبی: یوسف کنایه از معشوق یا حقیقتِ پنهان است.

مفردی باید ز مردم تا توان رفتن به دل در میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار

انسانیتِ واقعی نیاز به فردی منحصر‌به‌فرد دارد تا بتوان به دل رسید؛ در میانِ این دو عالمِ سوگوار، چشم‌زخمی بیش نیستیم.

نکته ادبی: مفردی باید ز مردم اشاره به انسانِ کامل است.

دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهر کی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار

چشمِ ظاهر، هر خشتی برایش دامی در باروی شهر است؛ چگونه بزرگیِ معنوی می‌تواند گوشواره‌ای در گوشِ کیوان (آسمان هفتم) باشد؟

نکته ادبی: کیوان نام فلک زحل و به کنایه از اوجِ آسمان است.

آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمر چون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار

آهویِ نفس پیش می‌دود، پس مردِ راه باید مانندِ عمر (در جدیت) باشد؛ چون در زینِ اسب بنشیند، باید سواری چون ابوالحسن (علی) باشد.

نکته ادبی: اشاره به تمثیل‌های مذهبی برایِ استقامت و شجاعت.

تا نه این رحمت کند در حلقه های طاوها تا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار

تا زمانی که این رحمت (الهی) در حلقه‌های جان جاری نشود و این مردانگی در حضورِ ذوالفقارِ حق نمایان نگردد، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: ذوالفقار نمادِ حق و قاطعیت است.

از خرد بس نادر افتند کز بن یک چوب گز عزریائیلی برآید از پی اسفندیار

از خردِ ظاهری بسیار نادر است که از یک چوبِ ساده، عزرائیلی برای اسفندیار (قهرمانِ روئین‌تن) بیرون آید.

نکته ادبی: اشاره به داستان تیرِ گز و اسفندیار در شاهنامه.

چشم چون بر دیدن افتد کی بود در ظرف حرف باز تا بر دست باشد کی کند تیهو شکار

وقتی چشم به حقیقت می‌افتد، دیگر جایی برای ظرفِ حروف و کلمات نیست؛ وقتی باز (پرنده شکاری) در دست است، کی به دنبال شکار تیهو می‌رود؟

نکته ادبی: باز و تیهو تمثیلِ عشقِ اصیل و شکارِ فرعی است.

نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصم نی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار

نه دستِ شاه در شهرِ دشمن خوش‌تر است و نه رویِ ماه در کنارِ دریا بهتر؛ همه چیز در جایگاهِ خویش معنا می‌یابد.

نکته ادبی: این بیت دارای ایهامِ تناسب و تضادِ مکانی است.

آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخر و آنکه شد در کار دلبر آب خورد از جوی عار

آنکه اسرار عالم را دید، به فخر و غرور پشت کرد و آنکه در کارِ دلبر شد، از جویِ ننگ (عار) آب نوشید.

نکته ادبی: خاک زدن در روی فخر کنایه از بی‌ارزش شمردنِ غرور است.

عالمی وامانده اند از عدل اندر حبس خود مفلسان بی گناهانند ای دل در گذار

عالمیان در حبسِ خود گرفتارند؛ ای دل، بگذر که اینان مفلسانِ بی‌گناهی بیش نیستند.

نکته ادبی: مفلسان اشاره به تهیدستانِ معنوی است.

تا چه خواهی کرد مشتی دیو مردم را مقیم تا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار

تا کی می‌خواهی مشتی دیو (نفس) را در وجودِ مردم مقیم کنی؟ تا کی به این رنگ‌دارانِ دنیوی حصار می‌بخشی؟

نکته ادبی: رنگ‌داران کنایه از اهلِ تزویر و ظاهرِ دنیوی است.

گر کسی دامی نهد بی پای شو واندر گذر ور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار

اگر کسی برایت دامی نهاد، بی‌پا شو و بگذر؛ اگر کسی تو را آزرد، بی‌گفت‌گو شو و بگذر.

نکته ادبی: اندر گذر به معنای عبور کردن و بی‌توجهی است.

نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست باز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار

نفس تا زمانی که رنجور و سرکوب باشد، چاکرِ درگاه توست؛ اما وقتی به او قدرت دادی، تو را در هزار گمراهی غرق می‌کند.

نکته ادبی: میر کردنِ نفس کنایه از آزادی دادن به هوس‌های انسانی است.

دل گرفت احرام در بیت الحرام آب و نان هم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار

دل، احرامِ خود را در کعبهٔ آب و نان بست، اما حقیقتِ دل در محرمِ خلوت‌سرایِ پادشاه است.

نکته ادبی: بیت‌الحرامِ آب و نان کنایه از تعلقاتِ مادی است.

تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاه کی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار

تا زمانی که دل در صدرِ پادشاهِ جان خاص‌الخواص نشد، چگونه شیر و مار در بیابانِ وجود مطیعِ او می‌شوند؟

نکته ادبی: شیر و مار نمادهای خشم و شهوت هستند.

گر چه اندر کعبه ای بیدار باش و تیز رو ور چه در بتخانه ای هشیار باش و پی فشار

اگر در کعبه‌ای، بیدار و تیزرو باش و اگر در بت‌خانه‌ای، هشیار و مراقب باش.

نکته ادبی: بیدار باش و تیز رو تاکید بر حضورِ قلب است.

مرد با زنار اگر سست آید اندر عین روم بر خیال چشمهٔ معبودیه کرد اختصار

انسان حتی اگر با زنارِ بت‌پرستی در روم باشد، اگر حقیقت را دریابد، به چشمهٔ معبودِ حقیقی می‌رسد.

نکته ادبی: زنار نمادِ کفر و دوری از ظواهرِ دین است.

آب در بستان آدم می رود لیکن چه سود از کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار

آب در بستانِ آدم جاری است، اما چه سود که از کلوخِ وجودِ او، گاهی گل و گاهی خار می‌روید.

نکته ادبی: کلوخ استعاره از سرشتِ زمینی و سختِ آدمی است.

ناله را نزدیک عزت گر جوی حرمت بدی باغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار

اگر نالهٔ عاشقانه نزدِ عزتِ الهی ارزشی داشت، باغبانِ جهان هرگز ده خیار را به نیم‌جو نمی‌فروخت.

نکته ادبی: خیار و جو کنایه از ناچیزیِ ارزشِ دنیوی در برابرِ ارزشِ الهی است.

کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقر نام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار

کارِ اصلی از آنِ کسی است که در خمِ چوگانِ فقر بیفتد؛ نامِ حقیقی از آنِ کسی است که مانندِ ستارهٔ سها، زرد و نزار (در فنا) باشد.

نکته ادبی: سها ستاره‌ای کم‌نور است که به نزار بودنِ عاشق اشاره دارد.

هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غیر هر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار

هرچه غیر از فقرِ الهی باشد، دوزخ است؛ هرچه غیر از بندِ عشق باشد، زحمت است و هرچه غیر از زخمِ محبت باشد، ننگ است.

نکته ادبی: فهرستی از مفاهیمِ عرفانی که با هم تقابل دارند.

چون بدین هفت آسمان پویند با تر دامنی چون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار

چون با آلودگی در هفت آسمان سیر می‌کنند، چگونه دیو می‌تواند نقشِ سلیمان را بر رویِ ازار (لباس) حک کند؟

نکته ادبی: ازار به معنای لباس و کنایه از ظاهرِ آدمی است.

عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بود دست برد از همسران خویش و ز اهل و تبار

بلبلِ خوش‌نوا (عارف) تا ابد گویاست و از هم‌قطاران و تبارِ خاکیِ خویش دست شسته است.

نکته ادبی: عندلیب کنایه از زبانِ حق‌گو و عاشقِ حقیقت است.

ور نه خود دست کفایت ز آستین کبریا جون برون یازد کند در کام او چون خر فسار

اگر دستِ قدرتِ الهی از آستینِ کبریایی بیرون آید، همچون افساری در دهانِ فردِ مغرور و خودخواه قرار می‌گیرد و او را مهار می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه «خر و فسار» برای مهار کردن نفسِ اماره و غرور انسانی؛ «کبریا» در اینجا به معنای عظمت و جلالِ الهی است.

تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفر آتشی باید که افتد در ضیاع و در عقار

تا زمانی که دلبستگی به اموال و دارایی‌های دنیوی در دلِ انسان است، کفر و ناپاکی از بین نمی‌رود. نیازمندِ آتشی (عشق الهی) هستیم که شعله‌ور شود و این تعلقات و املاک را در دل بسوزاند.

نکته ادبی: واژه «ضیاع» جمع ضیعه به معنای املاک و دارایی‌های غیرمنقول است؛ تضادِ معنایی بین «دل» و «ضیاع» کانونِ بحث است.

عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصال عقل بعد از علم باید تا درست آید شمار

عشق باید پیش از وجودِ انسان باشد تا بتواند حقیقتِ وصال را به شور و سماع تبدیل کند، و عقل باید بعد از علم و آگاهی بیاید تا محاسبات و شناختِ آدمی دقیق و درست باشد.

نکته ادبی: تقدم و تأخر در اینجا اشاره به اولویتِ حالِ درونی (عشق) بر استدلالِ ذهنی (عقل) دارد.

مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیر نافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار

وقتی عقل به عنوان مشاور وارد عمل می‌شود، جانِ معانی را محدود کرده و سدِ راه آن می‌شود؛ اما وقتی دین و تقوا شعار و سرلوحه باشد، برای دل و نیکی‌های آن سودمند است.

نکته ادبی: «جانِ معانی» استعاره از حقایقِ غیبی است؛ تقابلِ عقلِ جزئی‌نگر با دین به عنوانِ یک نیرویِ نافع.

در اوایل چار می گفتند بنیان جهان دور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار

در گذشته‌های دور، فیلسوفان از چهار عنصرِ اصلیِ تشکیل‌دهنده‌ی جهان سخن می‌گفتند، اما در زمانه‌ی ما، این روزگارِ پایانی، بساطِ این چهار عنصر را برخواهد چید.

نکته ادبی: اشاره به نظریه چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) در فیزیکِ قدیم و استعاره از فروپاشیِ نظامِ هستی در آخرالزمان.

صبح محشر بر زد اینک نور بر دامان کوه زینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار

اینک سپیده‌دمِ قیامت نورِ خود را بر دامنِ کوه‌ها تابانده است؛ ای غافلان، هوشیار باشید و از جای برخیزید و به ثبات و استواری روی آورید.

نکته ادبی: «صبحِ محشر» استعاره از وقوعِ حادثه‌ای عظیم و تکان‌دهنده است که بیداریِ روحانی را می‌طلبد.

موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همه هر چه ذر اندر یمین و هر چه سنگ اندر یسار

زمین چنان متلاطم خواهد شد که همه چیز به ساحلِ نیستی پرتاب می‌شود؛ چه آن چیزی که در دستِ راست بوده (به عنوانِ مالِ ارزشمند) و چه آن سنگی که در دستِ چپ است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزشیِ تفاوت‌های دنیوی در برابرِ حوادثِ بزرگِ هستی؛ «ذر» احتمالاً به معنای طلا یا کنایه از اندک چیزی است.

کشتی اینجا ساخت باید تا به نزد غرقه گاه ایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار

در این دنیا باید کشتیِ ایمان ساخت تا بتوان به محلِ غرق‌شدگی (قیامت یا فنا) رسید؛ این کشتی انسان را از آشفتگی، تندیِ حوادث و بخارهایِ مسمومِ دنیوی ایمن نگه می‌دارد.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به دریایِ پرآشوب و کشتی به عملِ صالح یا ایمان که وسیله‌ی نجات است.

چون نیابد در رباط از بهر عیسا عقل دون گو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار

از آنجا که عقلِ دون‌مایه و مادی‌گرا نمی‌تواند در عبادتگاهِ دل برای روح (عیسی) طعامی بیابد، به او بگو که برو و برای بدن (خر) به کشت و کارِ دنیوی بپرداز.

نکته ادبی: «عیسی» کنایه از روح و «خر» کنایه از نفسِ حیوانی و بدن است؛ یک تمثیلِ مشهور عرفانی در ادبیات کهن.

گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلف کسی مسلم باشدش جولان میدان عذار

اگر کسی نخواهد که از رویِ اخلاص، عشق به زلفِ یار را بهانه قرار دهد، چه کسی می‌تواند در میدانِ صورتِ زیبای یار جولان دهد و ادعای عاشقی کند؟

نکته ادبی: «زلف و عذار» از مؤلفه‌های اصلیِ شعرِ عاشقانه است که در اینجا به مفاهیمِ عرفانی پیوند خورده است.

غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کرد کز رخ خورشید می بینند سرخی بر انار

غفلت و بی‌خبری آن‌قدر تیرگی در دلِ عاشقان انباشته است که آنان در سیمایِ خورشید نیز (که مظهرِ روشنایی است)، رنگِ سرخیِ انار را می‌بینند (یعنی حقیقت را وارونه می‌بینند).

نکته ادبی: آرایه یِ تناقضِ حسی که نشان‌دهنده‌ی خطایِ دیدِ حاصل از غفلت است.

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال مصطفا داند خبر دادن ز وحی کردگار

پیامبرِ اسلام می‌داند چگونه از وحیِ پروردگار خبر دهد، خواه آن نشانه‌ها از سپیدیِ ایمانِ اویس باشد، خواه از سیاهیِ چهره‌ی بلال.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ اویس قرنی و بلال حبشی برای تأکید بر اینکه نزدِ خدا رنگ و نژاد ملاک نیست.

من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روز من چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار

من چه می‌دانم که چرا خورشید نور می‌پاشد؟ من چه می‌دانم که چرا دزد در شب‌های تاریک می‌تواند ببیند (چراهایِ عالمِ غیب بر ما پوشیده است).

نکته ادبی: استفاده از «پرسشِ انکاری» برای بیانِ عجزِ عقل در درکِ اسرارِ خلقت.

سینهٔ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بود نالهٔ گردون کفایت باشد از تقدیر بار

همین که سینه‌ی شیرین از احوالِ خسرو آگاه است، کافی است؛ صدایِ ناله‌یِ چرخِ گردون نیز برای اثباتِ سنگینیِ تقدیرِ الهی کفایت می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ عاشقانه خسرو و شیرین برای بیانِ یک حقیقتِ کلی.

یارب این در علم تست و کس نداند سر این فضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار

پروردگارا، این موضوع در حیطه‌ی علمِ توست و هیچ‌کس از اسرارِ آن آگاه نیست؛ پس بر عاشقان فضل و بخشش کن و این راز را همچنان در پرده نگه دار.

نکته ادبی: استفاده از «رازآلودگی» به عنوانِ یکی از ویژگی‌هایِ نهاییِ عرفان که عقل به آن راه ندارد.

وز پی آن کز سنایی یک اشارت بد بدین چون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار

از آنجایی که سنایی تنها اشاره‌ای کوتاه به این حقایق کرد، پس مانندِ دیگر سخنورانِ کوته‌بین، او را به سنگِ ملامت و تکفیر میازار.

نکته ادبی: «سنگسار» در اینجا استعاره از طعنه، ملامت و تکفیر کردنِ شاعر توسطِ عوام یا منتقدانِ ظاهرگرا است.