دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸ - در مدح خواجه ابو نصر منصور سعید

سنایی
تا چرخ برگشاد گریبان نوبهار از لاله بست دامن کهپایه ها ازار
چونان نمود کل اثیری اثر به کوه کاجزای او گرفت همه طرف جویبار
از اعتدال و تقویت طبع او ز خاک صد برگ گل بزاد ز یک نوک تیز خار
اکنون که پر ز برگ زمرد شد از صبا شاخی که بد چو هیکل افعی تهی ز بار
زان می کفد ز دیدن او دیده های شاخ کز خاصیت کفد ز زمرد دو چشم مار
از هجر نالش آرد بس بلبل از درخت با وصل گل برو چکند ناله های زار
زاید همی هوا به لطافت ز سعی چرخ آن قوتی که داد عناصر به کوهسار
با آفتاب اگر بنتابد بروز نجم بیواسطه اگر چه نپاید بر آب نار
گر به سما بهشت نهانست تا به حشر بی حشر چونکه کرد زمینش پس آشکار
بر دشت و باغ چیست پس از یاسمین و گل گردون پر ستاره و دریای پر شرار
گلزار بین سبزه پر از آب نارگون کهسار بین ز لاله پر از نار آبدار
بر شبه چنگ باز سر غنچه های گل بر شکل پای شیر شده پنجهٔ چنار
گر دشت خرمست چرا گرید از فراز این پردهٔ کثیف لطیف اصل تند بار
زینجا نفیر ریزد ز آنجا نوای نای زینجا خروش عاشق و ز آنجا نشاط یار
خلقی پر از نشاط ز دشتی تهی ز برف طبعی تهی ز غم ز درختان پر ز بار
آن لاله فام باده خوران زیر شاخ گل و آن گلرخان نشاط کنان گرد لاله زار
بیخ زمین چو افسر شاهان پر از گهر شاخ شجر چون گوش عروسان ز گوشوار
بر هر طرف بهشتی در هر بهشت حور بر هر چمن کناری و در هر کنار یار
مرغی بهر درخت و چراغی بهر چمن شاهی بهر طریق و عروسی بهر کنار
گر چه ز هر درخت خوشی دید هر دماغ ور چه درین بهار بها یافت هر دیار
لیک از بهار خرمیی نیستی به طبع چون خلق و طبع خواجه اگر نیستی بهار
منصوربن سعیدبن احمد که از کرم چون نصرت و سعادت و حمدست نامدار
آن کز مزاج گوهر و تاثیر علم او بر نه فلک چهار گهر می کند نثار
آن خواجه ای که گشت ز تعجیل جود خویش چون شخص سل گرفته سوال از کفش نزار
یک فکر تند از پی مدحش همه سخن یک منزلند از تک جودش همه قفار
کرد از تف سخاوت خود همچو چوب خشک در کامهای خلق زبانهای افتخار
چشمی که نشر سیرت او بیند از مدیح آن چشم ایمنست بهر حال از انتشار
گر بنگرد به خشم سوی چرخ و آفتاب در ساعتی دو لیل بخیزد ز یک نهار
ای دایرهٔ نجات ز جود تو مستدیر وی مرکز حیات ز عون تو مستدار
رویی که یافت گرد ستانهٔ درت ز لطف هرگز شکن نگیرد چون پشت سوسمار
خاکی که یافت سایهٔ حزم تو زان سپس از باد کوه کن نبرد در هوا غبار
آبی که یافت آتش عزمت کند چو وهم در نیم لحظه چنبر افلاک را گذار
هرگز سپاه مرگ نیابد بدو ظفر آن کس که دارد از علم و علم تو حصار
مدحست طبع و فعل ترا سال و مه خورش شکرست باز عمر ترا روز شب شکار
شد فرش پای قدر تو گردون مستقیم شد غرق بحر دست تو کشتی انتظار
گویی که هست بر بشره نزد خاطرت آنها که در عروق مفاصل بود نثار
زنده شود به علم و به احسانت هر زمان آنرا که کشت بوالحسن از زخم ذوالفقار
آخر گشاد تیر علوم تو از علاج بر مرگ سوی شخص فروبست رهگذار
از لطف و بخشش تو چو شمس ای فلک محل وز جود و بر یافت همه خلق بر و بار
پرمایه ای چو گوهر و پر سایه ای چو ماه پس چونکه هست روی عدو از تو همچو قار
نی نی مه و گهر چه خوانم ترا چو هست هر نکته صد سپهر و هر انگشت صد بحار
ای چرخ را به بذل یمینت همه یمین وی خلق را به جود یسارت همه یسار
هستم من آن بلند که گشتم ز چرخ پست هستم من آن عزیز که ماندم ز دهر خوار
از جور این زمان و زمانه نهاد من یک لحظه می نیابد همچون زمین قرار
از جهل عار باشد حظم ازوست فخر وز شعر فخر زاید قسمم ازوست عار
هرگز نیافتم به چنین شعرهای نغز از هیچ رادمرد به صد شعر یک شعار
تا پنجگانه ایم دهند از دویست شعر روزی هزار بار دو چشمم شود چهار
چشمم همی ستاره از آن بارد از مژه زیرا که چون شبست برو روزگار تار
هستی سخن چه سود کسی را که نیستی از سر همی برآرد هر ساعتی دمار
شوخیست مایهٔ طمع اشعار خوش چه سود کامروز فرق کس نکند افسر از فسار
آنراست یمن و یسر که با قوت تمیز نشناسد او ز جهل یمین خود از یسار
گر کارها چنانکه بباید چنان بدی در پستی آب کی بدی و در هوا بخار
شاید که خاکپای تو بوسم که خود تویی مداح را به جود و به انصاف دستیار
مجبور بخت بد بدم از روی چاکری زان مر ترا چو دولت تو کردم اختیار
نشکفت اگر ز روی تو والا شوم از آنک نه تو کم از مهی و نه من کمتر از خیار
تخمیم بر دهنده ز مدح و ثنا و شکر در بوستان عمر خود از حکمتم به کار
در زینهار خویش نگهدارم از بلا ای خلق را به علم تو از مرگ زینهار
بودم صبور تا برسیدم به صدر تو گر چه ز خلق بود روان و دلم فگار
آری به زخم ماری ابوبکر صبر کرد تا لاجرم وزیر نبی گشت و یار غار
تا ز آتش و ز آب و ز خاک و هوا بود مر خلق را ز حکمت باری همی نگار
بادی چو آب و آتش و بادی چو باد و خاک در صفوت و بلندی و در لطف و در وقار
بادت ز سعی بخت همیشه تهی و پر از رنج تن روان و ز مقصود دل کنار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با توصیفی دل‌انگیز و شاعرانه از نو شدن طبیعت و آمدن فصل بهار آغاز می‌شود. شاعر با نگاهی دقیق، رویش گل‌ها، سبز شدن شاخه‌ها و شور و نشاطی که در دشت و کوهستان پدید آمده است را ترسیم می‌کند و بهاریه‌ای فاخر را به تصویر می‌کشد تا فضایی پر از امید و طراوت بیافریند.

در بخش میانی، کلام شاعر به ستایش ممدوح یعنی منصوربن سعیدبن احمد می‌چرخد. او در این بخش با استفاده از تعابیر اغراق‌آمیز و فاخر، ممدوح را الگوی بخشش، علم، عدالت و بزرگی معرفی می‌کند و معتقد است که تمام زیبایی‌های بهار و شکوه عالم، در برابر وجود و کرامت این بزرگمرد، رنگ می‌بازد و اوست که حقیقتِ وجودیِ جهان را معنا می‌بخشد.

در بخش پایانی، لحن کلام به شکوه و گلایه از روزگار تغییر می‌یابد. شاعر که با وجود قریحه شعری، درگیر فقر و بی‌پناهی است، از بی‌توجهی زمانه و بی‌حاصل بودن هنر در دنیای مادی شکایت می‌کند و حسرت می‌خورد که چرا علیرغم توانایی‌هایش، در گرداب تنگدستی گرفتار مانده است.

معنای روان

تا چرخ برگشاد گریبان نوبهار از لاله بست دامن کهپایه ها ازار

هنگامی که چرخ روزگار دامن فصل بهار را باز کرد، کوهپایه‌ها به دلیل رویش فراوان لاله‌ها، دامن خود را پر از گل کردند.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره در واژگان «گریبان گشودن» که نشان از باز شدن فضای طبیعت دارد.

چونان نمود کل اثیری اثر به کوه کاجزای او گرفت همه طرف جویبار

انعکاس و اثر آسمان بر کوهسار چنان بود که تمام اجزای کوه به جنب و جوش درآمده و جویبارها را نیز تحت تأثیر قرار داد.

نکته ادبی: کل اثیری به معنای فضای آسمانی و کنایه از بازتاب نور آسمان در آب و کوه است.

از اعتدال و تقویت طبع او ز خاک صد برگ گل بزاد ز یک نوک تیز خار

به دلیل اعتدال هوا و تقویت شدن طبیعت زمین، از هر نوک تیز خار، صدها برگ گل پدید آمد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت اعجازگونه طبیعت در بهار که از ناچیزترین چیزها، زیباترین‌ها را می‌سازد.

اکنون که پر ز برگ زمرد شد از صبا شاخی که بد چو هیکل افعی تهی ز بار

اکنون که شاخه‌ها به واسطه نسیم سحرگاهی، پر از برگ‌های سبز زمردین شده‌اند، همان شاخه‌هایی که پیش‌تر همچون پیکر مار تهی از بار و میوه بودند.

نکته ادبی: تشبیه شاخه به هیکل افعی برای تصویرسازی دوران بی برگی زمستان.

زان می کفد ز دیدن او دیده های شاخ کز خاصیت کفد ز زمرد دو چشم مار

از تماشای آن شاخه‌های پربار، چشمان شاخه (جوانه‌ها) شکفته می‌شود، همان‌طور که طبق باور قدیمی، زمرد باعث باز شدن چشم مار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به یک باور علمی-اسطوره‌ای قدیمی درباره تأثیر سنگ زمرد بر بینایی مار.

از هجر نالش آرد بس بلبل از درخت با وصل گل برو چکند ناله های زار

بلبل از جدایی گل در درخت ناله می‌کند و چون به وصال گل می‌رسد، ناله‌های زار و سوزناکِ عاشقانه‌ای سر می‌دهد.

نکته ادبی: تضاد میان هجر و وصل و تبدیل ناله به نوا.

زاید همی هوا به لطافت ز سعی چرخ آن قوتی که داد عناصر به کوهسار

هوا به دلیل حرکت چرخ فلک لطیف شده و آن نیرویی را که عناصر اربعه به کوهسار بخشیده‌اند، به وضوح نمایان می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه طبیعی قدیمی و نقش عناصر در شکل‌گیری موجودات.

با آفتاب اگر بنتابد بروز نجم بیواسطه اگر چه نپاید بر آب نار

اگر خورشید در آسمان بتابد، با اینکه نورش بر آب مستقیم نیست و پایداری ندارد، باز هم تأثیر خود را می‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به تقابل نور و آب در فلسفه طبیعی.

گر به سما بهشت نهانست تا به حشر بی حشر چونکه کرد زمینش پس آشکار

اگر بهشت تا روز قیامت در آسمان پنهان است، چگونه است که زمین اکنون در بهار آن را آشکار کرده است؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای بزرگداشت زیبایی‌های بهار.

بر دشت و باغ چیست پس از یاسمین و گل گردون پر ستاره و دریای پر شرار

در دشت و باغ، پس از دیدن یاسمن و گل، گویی آسمانی پر از ستاره و دریایی پر از درخشش پیش رو داریم.

نکته ادبی: تشبیه گل‌ها به ستاره‌های آسمان و آب به دریا.

گلزار بین سبزه پر از آب نارگون کهسار بین ز لاله پر از نار آبدار

گلزار را ببین که سبزه در آن با آبِ سرخ‌گون (انارگونه) آمیخته و کوهستان را بنگر که از لاله‌های آبدار پر شده است.

نکته ادبی: توصیف رنگ‌های زنده طبیعت با نمادهای میوه‌ها و سنگ‌های قیمتی.

بر شبه چنگ باز سر غنچه های گل بر شکل پای شیر شده پنجهٔ چنار

غنچه‌های گل بر روی شاخه، به شکل چنگِ باز شده‌اند و پنجه‌های چنار به شکل پای شیر درآمده‌اند.

نکته ادبی: تشبیهات طبیعت‌گرایانه برای ترسیم دقیقِ اشکال گیاهی.

گر دشت خرمست چرا گرید از فراز این پردهٔ کثیف لطیف اصل تند بار

اگر دشت خرم است، پس چرا ابرِ پرباران که لطیف اما تندخو است، بر آن می‌گرید؟

نکته ادبی: استعاره از باران به گریه ابر.

زینجا نفیر ریزد ز آنجا نوای نای زینجا خروش عاشق و ز آنجا نشاط یار

از سویی صدای فریاد و از سویی دیگر نوای نی شنیده می‌شود؛ اینجا خروش عاشق است و آنجا نشاط و شادی یار.

نکته ادبی: تضاد در توصیف اصوات طبیعت.

خلقی پر از نشاط ز دشتی تهی ز برف طبعی تهی ز غم ز درختان پر ز بار

مردم پر از شادی در دشتی که برف‌هایش رفته، طبیعتی دارند که از غم خالی است و درختانی دارند که پر از میوه‌اند.

نکته ادبی: توصیف وضعیت روانی انسان‌ها در هماهنگی با طبیعت.

آن لاله فام باده خوران زیر شاخ گل و آن گلرخان نشاط کنان گرد لاله زار

آن باده‌نوشانِ لاله گون در زیر شاخه‌های گل و آن زیبارویان نشاط‌کنان در گردِ لاله زار مشغول خوشگذرانی‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی از مجالس بزم در فضای باز.

بیخ زمین چو افسر شاهان پر از گهر شاخ شجر چون گوش عروسان ز گوشوار

ریشه‌های درختان در زمین همچون تاج شاهان پر از جواهر است و شاخه‌های درختان همچون گوش عروسان پر از گوشواره است.

نکته ادبی: تشبیهات اشرافی و جواهرنشان برای طبیعت.

بر هر طرف بهشتی در هر بهشت حور بر هر چمن کناری و در هر کنار یار

در هر طرف، بهشتی است و در هر بهشت، حوری؛ در هر چمن، کناری و در کنار هر کس، یاری قرار دارد.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف کثرت زیبایی‌ها.

مرغی بهر درخت و چراغی بهر چمن شاهی بهر طریق و عروسی بهر کنار

برای هر درختی مرغی، برای هر چمنی چراغی، برای هر راهی شاهی و برای هر کناری، عروسی مهیاست.

نکته ادبی: تکرار ساختار نحوی برای ایجاد ریتم و القای کثرت.

گر چه ز هر درخت خوشی دید هر دماغ ور چه درین بهار بها یافت هر دیار

اگرچه هر فردی از دیدن درختان خوش‌منظر لذت برد و هر دیاری از این بهار رونق گرفت،

نکته ادبی: زمینه چینی برای ورود به بحث ممدوح.

لیک از بهار خرمیی نیستی به طبع چون خلق و طبع خواجه اگر نیستی بهار

اما این بهار بدون خلق و خویِ خوشِ خواجه (ممدوح)، هیچ نشاط و طراوتی برای طبعِ انسان ندارد.

نکته ادبی: گذار از توصیف طبیعت به ستایش انسان.

منصوربن سعیدبن احمد که از کرم چون نصرت و سعادت و حمدست نامدار

آن شخص منصوربن سعیدبن احمد است که از نظر کرم، همانند نام‌هایش (نصرت، سعادت و حمد) شهرت یافته است.

نکته ادبی: اشتقاق و بازی زبانی با نام‌های ممدوح.

آن کز مزاج گوهر و تاثیر علم او بر نه فلک چهار گهر می کند نثار

کسی که از مزاج گوهرین و تأثیر علم او، چهار گوهر بر نه فلک نثار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به چهار طبع یا گوهر در عرفان و فلسفه قدیم.

آن خواجه ای که گشت ز تعجیل جود خویش چون شخص سل گرفته سوال از کفش نزار

آن بزرگواری که از شدت تعجیل در بخشش، دست‌هایش از لاغری و سخاوت همچون شخص مبتلا به سل، زار و نزار گشته است.

نکته ادبی: اغراق ادبی در نشان دادن کثرت بخشش.

یک فکر تند از پی مدحش همه سخن یک منزلند از تک جودش همه قفار

یک فکرِ تند برای مدح او تمام سخن‌ها را در بر می‌گیرد و تمام بیابان‌ها در برابر تکاپویِ جود او مانند یک منزل کوتاه هستند.

نکته ادبی: استعاره در بزرگی جود ممدوح.

کرد از تف سخاوت خود همچو چوب خشک در کامهای خلق زبانهای افتخار

او از گرمای سخاوت خویش، زبان‌های افتخار را در کامِ مردم همچون چوب خشک، خشکاند (یعنی همه را حیران کرد).

نکته ادبی: تصویرسازی انتزاعی از قدرت کلام ممدوح.

چشمی که نشر سیرت او بیند از مدیح آن چشم ایمنست بهر حال از انتشار

چشمی که سیرت و رفتار او را در مدح‌ها ببیند، از هرگونه انتشار و پراکندگیِ فکر ایمن است.

نکته ادبی: تأکید بر ثبات قدم ممدوح.

گر بنگرد به خشم سوی چرخ و آفتاب در ساعتی دو لیل بخیزد ز یک نهار

اگر او با خشم به سوی آسمان و خورشید بنگرد، در یک لحظه دو شب از یک روز پدید می‌آورد.

نکته ادبی: اغراق در قدرت و هیبت ممدوح.

ای دایرهٔ نجات ز جود تو مستدیر وی مرکز حیات ز عون تو مستدار

ای کسی که دایره نجات از جود تو دایر است و مرکز حیات از یاری تو برقرار است.

نکته ادبی: اشاره به مفاهیم هندسی در مدح ممدوح.

رویی که یافت گرد ستانهٔ درت ز لطف هرگز شکن نگیرد چون پشت سوسمار

رویی که به خاطرِ لطف در آستانه درت خاک‌آلود شد، دیگر هرگز مانند پشت سوسمار شکسته و زشت نمی‌شود.

نکته ادبی: کنایه از عزت و وقار در سایه ممدوح.

خاکی که یافت سایهٔ حزم تو زان سپس از باد کوه کن نبرد در هوا غبار

خاکی که سایه تدبیر تو را یافت، پس از آن حتی بادِ کوه‌کن هم نمی‌تواند در هوا غباری از آن بلند کند.

نکته ادبی: اغراق در قدرت حمایت‌گری ممدوح.

آبی که یافت آتش عزمت کند چو وهم در نیم لحظه چنبر افلاک را گذار

آبی که از آتش عزم تو گرمای یافت، در نیم لحظه کل چنبره افلاک را می‌گذراند.

نکته ادبی: ترکیب متضاد آتش و آب در استعاره‌ای از عزم راسخ.

هرگز سپاه مرگ نیابد بدو ظفر آن کس که دارد از علم و علم تو حصار

سپاه مرگ هرگز بر کسی که از علم و پرچم تو حصاری دارد، پیروز نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از دانش ممدوح به عنوان دژ دفاعی.

مدحست طبع و فعل ترا سال و مه خورش شکرست باز عمر ترا روز شب شکار

مدحِ طبع و فعل تو، خوراکِ سال و ماه من است و شکرِ وجود تو، شکارِ روز و شبِ من است.

نکته ادبی: استعاره از مدح به عنوان خوراک شاعر.

شد فرش پای قدر تو گردون مستقیم شد غرق بحر دست تو کشتی انتظار

آسمان فرشِ راهِ قدر و منزلت تو شد و کشتیِ انتظار در دریای بخشش تو غرق گشت.

نکته ادبی: تصویرسازی از بزرگی ممدوح که کیهان را به تسخیر درمی‌آورد.

گویی که هست بر بشره نزد خاطرت آنها که در عروق مفاصل بود نثار

گویی آنچه در رگ و مفاصلِ عالم به عنوان بخشش نثار می‌شود، در بشره (پوست) و ظاهرِ فکر تو نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به وجودِ بخشش در ذات ممدوح.

زنده شود به علم و به احسانت هر زمان آنرا که کشت بوالحسن از زخم ذوالفقار

هر کسی که توسط ضربه شمشیر (ذوالفقار) ابوالحسن کشته شد، با علم و احسان تو دوباره زنده می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های مذهبی و قدرت اعجازگونه ممدوح.

آخر گشاد تیر علوم تو از علاج بر مرگ سوی شخص فروبست رهگذار

سرانجام تیرِ دانشِ تو از طریق درمان، راه مرگ را بر پیکر انسان بست.

نکته ادبی: اشاره به دانش پزشکی ممدوح.

از لطف و بخشش تو چو شمس ای فلک محل وز جود و بر یافت همه خلق بر و بار

از لطف و بخشش تو ای فلک‌محل، و از جود و احسانت، همه خلق بهره‌مند شدند.

نکته ادبی: استعاره از ممدوح به فلک‌محل (دارای جایگاه بلند آسمانی).

پرمایه ای چو گوهر و پر سایه ای چو ماه پس چونکه هست روی عدو از تو همچو قار

تو هم پرمایه‌ای مثل گوهر و هم پر سایه‌ای مثل ماه هستی، پس چرا روی دشمن در برابر تو همچون قار (سیاه) است؟

نکته ادبی: قار به معنای قیر و سیاهی؛ استعاره از شکست و ذلت دشمن.

نی نی مه و گهر چه خوانم ترا چو هست هر نکته صد سپهر و هر انگشت صد بحار

نه، این‌ها کم است؛ چه توصیفی کنم که هر نکته تو صد سپهر و هر انگشت تو صد دریاست.

نکته ادبی: اغراق در کمالات ممدوح.

ای چرخ را به بذل یمینت همه یمین وی خلق را به جود یسارت همه یسار

ای که چرخ به خاطر بخششِ دست راست تو همیشه در مسیر درست (یمین) است و خلق به خاطر جود دست چپت، در آسایش (یسار) هستند.

نکته ادبی: ایهام در واژگان یمین و یسار (دست راست و چپ / راستگویی و آسایش).

هستم من آن بلند که گشتم ز چرخ پست هستم من آن عزیز که ماندم ز دهر خوار

من آن بلندمرتبه‌ای هستم که از چرخِ پست، پست شدم و آن عزیزی هستم که از دست روزگار خوار گشتم.

نکته ادبی: شروع بخش شکایت از نفس و روزگار.

از جور این زمان و زمانه نهاد من یک لحظه می نیابد همچون زمین قرار

از جور این زمانه، وجود من حتی یک لحظه هم مانند زمین آرامش و قرار ندارد.

نکته ادبی: تشبیه بیقراری خود به عدم قرار زمین.

از جهل عار باشد حظم ازوست فخر وز شعر فخر زاید قسمم ازوست عار

از جهلِ دیگران، بهره من مایه افتخار است و از شعر که مایه فخر من است، قسمتم ننگ و عار شده است.

نکته ادبی: تضاد میان ارزش هنری و جایگاه اجتماعی شاعر.

هرگز نیافتم به چنین شعرهای نغز از هیچ رادمرد به صد شعر یک شعار

هرگز با این شعرهای نغز و عالی، از هیچ مردِ بزرگی حتی یک نشان (پاداش) دریافت نکردم.

نکته ادبی: شعار به معنای نشان و پاداش در متون کهن.

تا پنجگانه ایم دهند از دویست شعر روزی هزار بار دو چشمم شود چهار

وقتی از دویست شعر، پنجگانه (هزینه ناچیز) به من می‌دهند، روزی هزار بار چشمانم چهار می‌شود (از تعجب و فقر).

نکته ادبی: اصطلاح «چشم چهار شدن» برای حیرت و فقر.

چشمم همی ستاره از آن بارد از مژه زیرا که چون شبست برو روزگار تار

چشمم از مژه ستاره می‌بارد، زیرا روزگارم مانند شب تاریک است.

نکته ادبی: تشبیه اشک به ستاره به دلیل تاریکی شبِ زندگی.

هستی سخن چه سود کسی را که نیستی از سر همی برآرد هر ساعتی دمار

هستیِ سخن چه سودی برای کسی دارد که خودش در حال نابودی است و هر لحظه مرگش نزدیک می‌شود؟

نکته ادبی: اعتراف به بیهودگی هنر در شرایط فقر.

شوخیست مایهٔ طمع اشعار خوش چه سود کامروز فرق کس نکند افسر از فسار

طمع داشتن مایه‌ی خواری است؛ شعرهای خوش چه سودی دارند وقتی امروزه کسی تفاوت افسر (تاج) را از فسار (دهانه اسب) تشخیص نمی‌دهد؟

نکته ادبی: فسار به معنای دهانه اسب؛ کنایه از اینکه ارزش هنر درک نمی‌شود.

آنراست یمن و یسر که با قوت تمیز نشناسد او ز جهل یمین خود از یسار

آن شخصی که از نعمت خرد و نیروی تشخیص محروم است، در نادانی خود به اندازه‌ای غرق شده است که حتی تفاوت دست راست خود را از دست چپش نمی‌داند.

نکته ادبی: یمن و یسر در اینجا استعاره از راست و چپ است و اشاره به کنایه از بی‌خردی و ساده‌لوحی مطلق دارد.

گر کارها چنانکه بباید چنان بدی در پستی آب کی بدی و در هوا بخار

اگر قرار بود جهان دقیقاً طبق میل و تصور ما پیش برود، نظم طبیعت به هم می‌خورد و دیگر نه آب در پستی جاری می‌شد و نه بخار به سوی هوا بالا می‌رفت.

نکته ادبی: اشاره به قانونمندی طبیعت و جبر حاکم بر هستی دارد که تغییرناپذیر است.

شاید که خاکپای تو بوسم که خود تویی مداح را به جود و به انصاف دستیار

شایسته است که بر خاک پای تو بوسه زنم؛ چرا که تو با جوانمردی و عدالت، یاور و دستیارِ شاعر و ستایشگر خود هستی.

نکته ادبی: خاکپای، کنایه از نهایت فروتنی و ارادت است.

مجبور بخت بد بدم از روی چاکری زان مر ترا چو دولت تو کردم اختیار

در مقامِ خدمت‌گزاری، در بندِ بخت بد گرفتار بودم؛ اما از سرِ همین ناچاری بود که تو را که نماد ثروت و خوشبختی هستی، برای همراهی انتخاب کردم.

نکته ادبی: تضاد میان چاکری و دولت (خوشبختی) محورِ معنایی این بیت است.

نشکفت اگر ز روی تو والا شوم از آنک نه تو کم از مهی و نه من کمتر از خیار

تعجب نکن اگر به واسطه همراهی با تو به مقام والایی می‌رسم؛ زیرا تو دست‌کم به اندازه ماه درخشان هستی و من نیز در نیکی و ارزش، دست‌کم از دیگران (برگزیدگان) نیستم.

نکته ادبی: خیار در متون کهن به معنای برگزیده، خوب و نیک است و نباید با معنای میوه (خیار) اشتباه گرفته شود.

تخمیم بر دهنده ز مدح و ثنا و شکر در بوستان عمر خود از حکمتم به کار

من با استفاده از خرد خود، بذرِ ستایش و شکرگزاری را در باغِ عمر خویش می‌کارم تا از آن بهره ببرم.

نکته ادبی: تخم و بوستان استعاره از کردار و نتیجه آن در طول زندگی است.

در زینهار خویش نگهدارم از بلا ای خلق را به علم تو از مرگ زینهار

ای کسی که با دانش خود، مردم را از هراس مرگ ایمن می‌کنی، مرا نیز در پناه خود از گزند بلا حفظ کن.

نکته ادبی: زینهار واژه‌ای است به معنای امان و پناه که تکرار آن در مصراع دوم بر اهمیت ایمنی تأکید دارد.

بودم صبور تا برسیدم به صدر تو گر چه ز خلق بود روان و دلم فگار

با اینکه روح و دلم از رفتار مردم رنجور و زخمی بود، صبر پیشه کردم تا سرانجام به درگاه و مقام تو راه یافتم.

نکته ادبی: صدر در اینجا به معنای مقام و رتبه بلند مخاطب است.

آری به زخم ماری ابوبکر صبر کرد تا لاجرم وزیر نبی گشت و یار غار

همان‌طور که ابوبکر در برابر رنج نیش مار در غار صبر کرد و سرانجام وزیر پیامبر و همراه او در غار شد، من نیز با صبر به مقصود رسیدم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان تاریخی همراهی ابوبکر با پیامبر اکرم (ص) در غار ثور.

تا ز آتش و ز آب و ز خاک و هوا بود مر خلق را ز حکمت باری همی نگار

از همان زمانی که جهان از عناصر چهارگانه (آتش، آب، خاک، هوا) آفریده شد، خداوندِ دانا همواره خلایق را با حکمت خویش ترسیم و طراحی کرده است.

نکته ادبی: اشاره به نظریه عناصر چهارگانه (آب و آتش و باد و خاک) در فلسفه طبیعی قدیم.

بادی چو آب و آتش و بادی چو باد و خاک در صفوت و بلندی و در لطف و در وقار

برخی از انسان‌ها در پاکی، بلندی مقام، لطف و وقار، مانند آب و آتش هستند و برخی دیگر شبیه باد و خاک‌اند.

نکته ادبی: توصیف ویژگی‌های اخلاقی و شخصیتی افراد با تشبیه به عناصر طبیعی.

بادت ز سعی بخت همیشه تهی و پر از رنج تن روان و ز مقصود دل کنار

بادا که به خاطر تلاش‌های بیهوده بخت و اقبالت، همیشه در عین داشتن، تهیدست باشی؛ چنان که جسمت در رنج باشد و از آرزوهای قلبی‌ات دور بمانی.

نکته ادبی: این بیت در قالب نفرین یا توصیف وضعیت رنج‌آلودِ رقیب یا بدخواه بیان شده است.