دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

سنایی
طلب ای عاشقان خوش رفتار طرب ای شاهدان شیرین کار
تا کی از خانه هین ره صحرا تا کی از کعبه هین در خمار
زین سپس دست ما و دامن دوست بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار
در جهان شاهدی و ما فارغ در قدح جرعه ای و ما هشیار
خیز تا ز آب روی بنشانیم گرد این خاک تودهٔ غدار
پس به جاروب «لا» فرو روبیم کوکب از صحن گنبد دوار
ترکتازی کنیم و در شکنیم نفس رنگی مزاج را بازار
وز پی آنکه تا تمام شویم پای بر سر نهیم دایره وار
تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار
ای هواهای تو هوا انگیز وی خدایان تو خدای آزار
قفس تنگ چرخ و طبع و حواس پر و بالت گسست از بن و بار
گرت باید کزین قفس برهی باز ده وام هفت و پنج و چهار
آفرینش نثار فرق تو اند بر مچین خون خسان ز راه نثار
چرخ و اجرام ساکنان تو اند تو از ایشان طمع مدار مدار
حلقه در گوش چرخ و انجم کن تا دهندت به بندگی اقرار
ورنه بر چارسوی کون و فساد گاه بیمار بین و گه تیمار
گاهت اندر مزارعت فکند جرم کیوان چو خوک در شد یار
گه کند اورمزدت از سر زهد زین جهان سیر و زان جهان ناهار
گاه بر بنددت به تهمت تیغ دست بهرام چون قلم زنار
گاه مهرت نماید از سر کین مر ترا در خیال زر عیار
گاه ناهید لولی رعنا کندت باد سار و باده گسار
گه کند تیر چرخت از سر امن چون کمان گوشه کشته و زه وار
گه کند ماه نقشت اندر دل در خزر هندو در حبش بلغار
گه ترا بر کند اثیر از تو تا تهی زو شوی چو دود شرار
گاه بادت کند ز آز و نیاز روح پر نار و روی چون گلنار
گاه آب لئیم دون همت جاهل و کاهلت کند به بحار
گاه خاک فسرده از تاثیر بر تو ویران کند ده و آثار
با چنین چار پای بند بود سوی هفت آسمان شدن دشوار
چند از این آب و خاک و آتش و باد این دی و تیر و آن تموز و بهار
بسکه نامرد و خشک مغزت کرد بوی کافور و مشک و لیل و نهار
عمر امسال و پار ضایع کرد هر که در بند یار ماند و دیار
دولتی مردی ار نپریدست مرغ امسالت از دریچهٔ پار
شیب گردی به لفظ تازی ریش قیر گردی به لفظ ترکی قار
برگذر زین جهان غرچه فریب در گذر زین رباط مردم خوار
کلبه ای کاندرو نخواهی ماند سال عمرت چه ده چه صد چه هزار
رخت برگیر ازین خراب که هست بام سوراخ و ابر طوفان بار
از ورای خرد مگوی سخن وز فرود فلک مجوی قرار
خویشتن را به زیر پی بسپر چون سپردی به دست حق بسپار
بود بگذار زان که در ره فقر تن حصارست و بود قفل حصار
نشود در گشاده تا تو به دم بر نیاری ز قفل و پره دمار
بود تو شرع بر تواند داشت زان که آن روشنست و بود تو تار
دین نیاید به دست تابودت بر یمین و یسار یمین و یسار
نه فقیری چو دین به دنیا کرد مر ترا پایمزد و دست افزار
نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد مر ترا فرع جوی و اصل گذار
ره رها کرده ای از آنی گم عز ندانسته ای از آنی خوار
مشک و پشکت یکیست تا تو همی ناک ده را ندانی از عطار
دل به صد پاره همچو ناری از آنک خلق را سر شمرده ای چو انار
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس حبذا چین و فرخا فرخار
دعوی دل مکن که جز غم حق نبود در حریم دل دیار
ده بود آن نه دل که اندر وی گاو و خر باشد و ضیاع و عقار
نیست اندر نگارخانهٔ امر صورت و نقش مومن و کفار
زان که در قعر بحرالاالله لا نهنگی ست کفر و دین او بار
چه روی با کلاه بر منبر چه شوی با زکام در گلزار
تر مزاجی مگرد در سقلاب خشک مغزی مپوی در تاتار
خود کلاه و سرت حجاب تو اند چه فزایی تو بر کله دستار
کله آن گه نهی که در فتدت سنگ در کفش و کیک در شلوار
علم کز تو ترا بنستاند جهل از آن علم به بود صدبار
آب حیوان چو شد گره در حلق زهر گشت ار چه بود نوش و گوار
نه بدان لعنت ست بر ابلیس کو نداند همی یمین ز یسار
بل بدان لعنت ست کاندر دین علم داند به علم نکند کار
دوری از علم تا ز شهوت و خشم جانت پر پیکرست و پر پیکار
نبرند از تو تشنگی و کنند این دهان گنده و آن جگر افگار
تشنهٔ جاه و زر مباش که هست جاه و زر آب پار گین و بحار
کی درآید فرشته تا نکنی سگ ز در دور و صورت از دیوار
کی در احمد رسی در صدیق عنکبوتی تنیده بر در غار
پرده بردار تا فرود آید هودج کبریا به صفهٔ بار
با بخیلی مجوی ره که نبود هیچ دینار مالکی دین دار
مالک دین نشد کسی که نشد از سر جود مالک دینار
سرخرویی ز آب جوی مجوی زان که زردند اهل دریا بار
گر چه از مال و گندم و یونجه هم خزینه ت پرست و هم انبار
بس تفاخر مکن که اندر حشر گندمت گژدمست و مالت مار
مال دادی به باد چون تو همی گل به گوهری خری و خر به خیار
دولت آن را مدان که دادندت بیش از ابنای جنس استظهار
تا تو را یار دولتست نه ای در جهان خدای دولت یار
چون ترا از تو پاک بستانند دولت آن دولتست و کار آن کار
چون دو گیتی دو نعل پای تو شد بر سر کوی هر دو را بگذار
در طریق رسول دست آویز بر بساط خدای پای افشار
پاک شو بر سپهر همچو مسیح گشته از جان و عقل و تن بیزار
همچو نمرود قصد چرخ مکن با دوتا کرکس و دوتا مردار
کز دو بال سریش کرده نشد هیچ طرار جعفر طیار
عقل در کوی عشق ره نبرد تو از آن کور چشم چشم مدار
کاندر اقلیم عشق بی کارند عقلهای تهی رو پر کار
کی توان گفت سر عشق به عقل کی توان سفت سنگ خاره به خار
گر نخواهی که بر تو خندد خلق نقد خوارزم در عراق میار
راه توحید را به عقل مپوی دیدهٔ روح را به خار مخار
زان که کردست قهر الاالله عقل را بر دو شاخ لا بردار
به خدای ار کسی تواند بود بی خدا از خدای برخوردار
هر که از چوب مرکبی سازد مرکب آسوده دان و مانده سوار
نشود دل چو تیر تا نشوی بی زبان چون دهانهٔ سوفار
تا زبانت خمش نشد از قول ندهد بار نطقت ایزد بار
تا ز اول خمش نشد مریم در نیامد مسیح در گفتار
گرت باید که مرکزی گردی زیر این چرخ دایره کردار
پای بر جای باش و سرگردان چون سکون و تحرک پرگار
در هوای زمانه مرغی نیست چمن عشق را چو بوتیمار
زو کس آواز او بنشنودی گر نبودی میان تهی مزمار
قاید و سایق صراط الله به ز قرآن مدان و به ز اخبار
جز به دست و دل محمد نیست حل و عقد خزانهٔ اسرار
چون دلت بر ز نور احمد بود به یقین دان که ایمنی از نار
خود به صورت نگر که آمنه بود صدف در احمد مختار
ای به دیدار فتنه چون طاووس وی به گفتار غره چون کفتار
عالمت غافلست و تو غافل خفته را خفته کی کند بیدار
همه زنهار خوار دین تو اند دین به زنهارشان مده زنهار
غول باشد نه عالم آنکه ازو بشنوی گفت و نشنوی کردار
بر خود آنرا که پادشاهی نیست بر گیاهیش پادشا مشمار
افسری کن نه دین نهد بر سر خواهش افسر شمار و خواه افسار
باش وقت معاشرت با خلق همچو عفو خدای پذرفتار
هر چه نز راه دین خوری و بری در شمارت کنند روز شمار
بره و مرغ را بدان ره کش که به انسان رسند در مقدار
جز بدین ظلم باشد ار بکشد بی نمازی مسبحی را زار
نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار
راه عشاق کسپرد عاشق آه بیمار کشنود بیمار
از ره ذوق عشق بشناسی آه موسا ز راه موسیقار
بیخ کنرا نشاند خرسندی شاخ او بی نیاز آرد بار
عاشقان را ز عشق نبود رنج دیدگان را ز نور نبود نار
جان عاشق نترسد از شمشیر مرغ محبوس نشکهد ز اشجار
زان که بر دست عشق بازانند ملک الموت گشته در منقار
گر شعار تو شعر آمده شرع چکنی صبح کاذب اشعار
روی بنمود صبح صادق شرع خاک زن بر جمال شعر و شعار
بر سر دار دان سر سرهنگ در بن چاه بین تن بندار
تا نه بس روزگار خواهی دید هم سپه مرده هم سپهسالار
وارهان خویش را که وارسته ست خر وحشی ز نشتر بیطار
هیچ بی چشم دیدی از سر عشق طالب شمع زیر و آینه دار
بهر مشتی مهوس رعنا رنج بر جان و دین و دل مگمار
ای توانگر به کنج خرسندی زین بخیلان کناره گیر کنار
یک زمان زین خسان ناموزون از پی سختن تو با معیار
ریش و دامن به دستشان چه دهی چون نه ای خصم و نه پذیر رفتار
خواجگان بوده اند پیش از ما در عطا سخت مهر و سست مهار
این نجیبان وقت ما همه باز راح خوارند مستراح انبار
جمله از بخل و مبخلی سرمست همه از شر و ناکسی هشیار
ای سنایی ازین سگان بگریز گوشه ای گیر ازین جهان هموار
زین چنین خواجگان بی معنی رد افلاک و گفت بی کردار
دامن عافیت بگیر و بپوش مر گریبان آز را رخسار
میوه ای کان به تیر ماه رسد چه طمع داری از مه آزار
دل ازینان ببر که بی دریا نکشد بار گیر چوبین بار
همچنین در سرای حکمت و شرع آدمی سیر باش و مردم سار
هان و هان تا ترا چو خود نکنند مشتی ابلیس ریزهٔ طرار
چون تو از خمر هیچ کس نخوری کی ترا درد سر دهد خمار
طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج طیره از طیر گرد و از طیار
نشود شسته جز به بی طمعی نقشهای گشاد نامهٔ عار
ملک دنیا مجوی و حکمت جوی زان که این اندکست و آن بسیار
خدمتی کز تو در وجود آمد هم ثناگوی و هم گنه پندار
در طریقت همین دو باید ورد اول الحمد و آخر استغفار
گر سنایی ز یار ناهموار گله ای کرد ازو شگفت مدار
آبرا بین که چون همی نالد هردم از همنشین ناهموار
بر زمین مست همچو من بنشین تا سمایی شوی سنایی وار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

طلب ای عاشقان خوش رفتار طرب ای شاهدان شیرین کار

ای عاشقانِ وارسته و پاک‌باز، از این جهان فانی طلبِ حقیقت کنید و ای شاهدانِ شیرین‌سخن و اهل‌دل، نغمه‌ی شادی و طربِ عرفانی سر دهید.

نکته ادبی: شاهدان در اینجا به معنای معشوقانِ مجازی یا حقیقتِ الهی در صورت‌های مختلف است.

تا کی از خانه هین ره صحرا تا کی از کعبه هین در خمار

تا به کی می‌خواهید در خانه‌ی تنگِ تن و دنیای فانی محبوس بمانید؟ بیایید به صحرای وسیع حقیقت رو کنیم. تا به کی می‌خواهید در کعبه‌ی ظاهر (بدون درک باطن) پنهان شوید؟ بیایید به میخانه‌ی عشق و مستی حقیقت برویم.

نکته ادبی: خمار در اینجا کنایه از حالتِ بی‌خبری و دوری از لذتِ عشق الهی است.

زین سپس دست ما و دامن دوست بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار

از این پس دستِ ما به دامنِ یار (خداوند) بند است و گوشِ جانِ ما تنها شنوای پیام و کلامِ یار خواهد بود.

نکته ادبی: حلقه یار، استعاره از آمادگی برای شنیدن و اطاعت است.

در جهان شاهدی و ما فارغ در قدح جرعه ای و ما هشیار

در این جهانِ پر از جلوه‌های الهی، ما از آن غافلیم و در حالی که جرعه‌ای از شرابِ معرفت در جامِ هستی ریخته شده، ما همچنان هشیار و در بندِ عقلِ جزئی مانده‌ایم.

نکته ادبی: هشیار در اینجا به معنای غفلت است، نه آگاهی.

خیز تا ز آب روی بنشانیم گرد این خاک تودهٔ غدار

برخیز تا با اشکِ پشیمانی و آبِ چشم، غبارِ این خاکدانِ فریبنده و دنیای دون‌مایه را از دل بزداییم.

نکته ادبی: آب‌روی بنشانیم، کنایه از پاک کردنِ آلودگی‌های دنیوی است.

پس به جاروب «لا» فرو روبیم کوکب از صحن گنبد دوار

پس با جاروی کلمه‌ی «لا» (اشاره به لا اله الا الله)، ستاره‌های اقبال و سرنوشت را از سقفِ آسمانِ گردانِ دنیوی پاک کنیم و از دل برانیم.

نکته ادبی: لا به عنوان نفیِ ماسوی الله به کار رفته است.

ترکتازی کنیم و در شکنیم نفس رنگی مزاج را بازار

بیایید با قدرت و تهور، بازارِ نفسِ رنگارنگ و فریبنده را درهم بشکنیم و بر آن پیروز شویم.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از یورش و شجاعت در مبارزه با نفس است.

وز پی آنکه تا تمام شویم پای بر سر نهیم دایره وار

و برای اینکه به کمالِ وجودی برسیم، همانندِ دایره‌ای که به مرکز خود بازمی‌گردد، پای بر سرِ منیت و خودخواهی خود بگذاریم.

نکته ادبی: پای بر سر نهادن کنایه از تحقیر و سرکوبیِ نفس است.

تا ز خود بشنود نه از من و تو لمن الملک واحد القهار

تا بدین‌گونه از درونِ خود، و نه از زبانِ من و تو، پاسخِ این پرسشِ الهی را بشنویم که «امروز پادشاهی از آن کیست؟ از آنِ خداوندِ یگانه و قهار».

نکته ادبی: اشاره به آیه «لمن الملک الیوم لله الواحد القهار» دارد.

ای هواهای تو هوا انگیز وی خدایان تو خدای آزار

ای کسی که هواها و خواهش‌های نفسانی‌ات، عاملِ سرگشتگی توست و ای کسی که خدایانِ دروغینِ تو (بت‌های نفسانی)، تنها باعثِ آزار و رنجِ تو هستند.

نکته ادبی: هوا به معنای خواسته‌های نفسانی است.

قفس تنگ چرخ و طبع و حواس پر و بالت گسست از بن و بار

این چرخِ گردون (فلک)، طبعِ بشری و حواسِ پنج‌گانه، قفسی تنگ برای تو شده‌اند و پر و بالِ روحِ تو را از ریشه شکسته‌اند.

نکته ادبی: بن و بار کنایه از اصل و ریشه است.

گرت باید کزین قفس برهی باز ده وام هفت و پنج و چهار

اگر می‌خواهی از این قفس رهایی یابی، باید وامِ هفت (فلک)، پنج (حواس) و چهار (عناصر) را که به تو قرض داده شده، پس بدهی.

نکته ادبی: اشاره به هفت سیاره، پنج حس و چهار عنصر که اجزای طبیعت مادی هستند.

آفرینش نثار فرق تو اند بر مچین خون خسان ز راه نثار

تمامِ آفرینش برای تعالی تو آفریده شده‌اند؛ پس خونِ ناچیزِ اهلِ دنیا را به خاطرِ این دنیا و تعلقاتش، بر سرِ راهِ کمالِ خود نریز.

نکته ادبی: خونِ خسان کنایه از ارزش ندادن به دنیای ناچیز است.

چرخ و اجرام ساکنان تو اند تو از ایشان طمع مدار مدار

آسمان‌ها و ستاره‌ها خدمتکارانِ تو هستند، پس از ایشان نه امیدِ خیر داشته باش و نه بیمِ شر، که تسلیمِ اراده الهی‌اند.

نکته ادبی: مدار مدار: تکرار واژه با معانی متفاوت (مدار اول به معنای طمع مدار، مدار دوم به معنای محوریت).

حلقه در گوش چرخ و انجم کن تا دهندت به بندگی اقرار

گوشِ افلاک و ستارگان را با حلقه‌ی بندگیِ خودت پر کن (آن‌ها را تسخیر کن)، تا آن‌ها به بندگیِ تو و حقارتِ خود اقرار کنند.

نکته ادبی: حلقه در گوش کردن کنایه از تسخیر و تحت فرمان درآوردن است.

ورنه بر چارسوی کون و فساد گاه بیمار بین و گه تیمار

وگرنه در چهار جهتِ این جهانِ فانی و پر از فساد، همواره یا بیمارِ رنجِ دنیایی و یا مشغولِ تیمارِ آن خواهی بود.

نکته ادبی: کون و فساد اصطلاحی فلسفی برای دنیای مادی است که همواره در حالِ شدن و نابودی است.

گاهت اندر مزارعت فکند جرم کیوان چو خوک در شد یار

گاه این سرنوشت تو را به کارِ کشاورزی و رنج‌های زمینی می‌افکند، چنان‌که انگار زحل (کیوان) که نحس است، همچون خوکی با تو هم‌نشین شده باشد.

نکته ادبی: کیوان در نجوم قدیم نحس‌اکبر است.

گه کند اورمزدت از سر زهد زین جهان سیر و زان جهان ناهار

گاه مشتری (اورمزد) از سرِ زهد و پارسایی، تو را نسبت به این جهان سیر و نسبت به جهانِ دیگر ناهار (بی‌میل) می‌کند.

نکته ادبی: ناهار در اینجا به معنای کسی است که میل به غذا یا دنیا ندارد.

گاه بر بنددت به تهمت تیغ دست بهرام چون قلم زنار

گاه تهمت‌های ناروا دستانت را می‌بندد، چنان‌که مریخ (بهرام) که نماد جنگ است، همچون قلمی در دستِ سرنوشت، تو را به زنجیرِ اسارت می‌کشد.

نکته ادبی: زنار کنایه از بند و اسارت است.

گاه مهرت نماید از سر کین مر ترا در خیال زر عیار

گاه خورشید (مهر) از سرِ کینه‌توزی، خیالِ ثروت و طلا را در ذهنِ تو می‌پروراند تا تو را به بازی بگیرد.

نکته ادبی: زر عیار کنایه از طمعِ ثروت‌اندوزی است.

گاه ناهید لولی رعنا کندت باد سار و باده گسار

گاه زهره (ناهید) که ستاره‌ای زیبا و نوازنده است، تو را به باده‌گساری و هوسرانی وا می‌دارد.

نکته ادبی: لولی رعنا توصیفِ زهره در نقشِ زنی زیباروی و اغواگر است.

گه کند تیر چرخت از سر امن چون کمان گوشه کشته و زه وار

گاه عطارد (تیر) از سرِ امنیت، تو را همچون زه و کمان، در کشاکشِ زندگی قرار می‌دهد تا آماده‌ی پرتابِ حوادث شوی.

نکته ادبی: اشاره به تیراندازی و آماده‌باش.

گه کند ماه نقشت اندر دل در خزر هندو در حبش بلغار

گاه ماه، نقشِ خیال و رویاهای دوردست را در دلِ تو می‌کارد و تو را راهیِ سرزمین‌های دور همچون خزر و حبشه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خیال‌پردازی که ناشی از تاثیر قمر است.

گه ترا بر کند اثیر از تو تا تهی زو شوی چو دود شرار

گاه اثیر (عنصرِ آسمانی) تو را از وجودِ خودت تهی می‌کند، تا همچون دودِ یک جرقه، ناچیز و بی‌مقدار شوی.

نکته ادبی: اثیر در فلسفه قدیم عنصری لطیف است که مانعِ ماندگاری در زمین است.

گاه بادت کند ز آز و نیاز روح پر نار و روی چون گلنار

گاه باد، تو را از حرص و نیاز لبریز می‌کند، روحت را پر از آتشِ خشم و چهره‌ات را همچون گلِ انار سرخ و ملتهب می‌سازد.

نکته ادبی: گلنار استعاره از سرخیِ ناشی از خشم یا هیجان است.

گاه آب لئیم دون همت جاهل و کاهلت کند به بحار

گاه آبِ دون‌همت، تو را جاهل و تنبل در دریایِ جهل و پستی غرق می‌کند.

نکته ادبی: بحر در اینجا دریایِ جهل و سرگشتگی است.

گاه خاک فسرده از تاثیر بر تو ویران کند ده و آثار

گاه خاکِ فسرده و سرد، اثرات و آثارِ زندگی‌ات را ویران می‌کند و به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: اشاره به خصلتِ خاک که نمادِ سردی و کهنگی و مرگ است.

با چنین چار پای بند بود سوی هفت آسمان شدن دشوار

با وجودِ این چهار بندِ مادی (آب و خاک و آتش و باد)، عروجِ روح به هفت آسمانِ معنا دشوار است.

نکته ادبی: چهار پای‌بند کنایه از چهار عنصرِ سازنده‌ی بدن است.

چند از این آب و خاک و آتش و باد این دی و تیر و آن تموز و بهار

تا چند گرفتارِ آب و خاک و آتش و باد باشی؟ و تا چند در پیِ تغییراتِ فصل‌های زمستان، پاییز، تابستان و بهار عمر را به هدر دهی؟

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ زمان و عناصر.

بسکه نامرد و خشک مغزت کرد بوی کافور و مشک و لیل و نهار

این‌قدر بوی کافور (مرگ و سردی) و مشک (عطرهای فریبنده دنیا) و گذشتِ شب و روز، تو را خشک‌مغز و بی‌احساس کرده است.

نکته ادبی: کافور تلمیحی به سردیِ مرگ و غسلِ میت دارد.

عمر امسال و پار ضایع کرد هر که در بند یار ماند و دیار

هر کس که در بندِ دوستِ دنیایی و وطنِ مادی ماند، عمرِ امسال و پارسالش را تباه کرد.

نکته ادبی: یار و دیار در اینجا کنایه از تعلقاتِ وابسته‌ساز است.

دولتی مردی ار نپریدست مرغ امسالت از دریچهٔ پار

اگر مرغِ روحِ تو از دریچه‌ی سالِ گذشته نپریده و آزاد نشده، تو هنوز در دولتِ مردانِ راهِ حقیقت جایگاهی نداری.

نکته ادبی: مرغ استعاره از جان یا روحِ انسان است.

شیب گردی به لفظ تازی ریش قیر گردی به لفظ ترکی قار

در زبان تازی «شیب» (پیری) تو را می‌گیرد و در زبان ترکی «قار» (برف/سفیدیِ پیری) بر سرت می‌نشیند، همه این‌ها نشانه‌ی زوال است.

نکته ادبی: شاعر به تنوعِ زبان‌ها برای بیانِ یک حقیقتِ واحد (زوال) اشاره دارد.

برگذر زین جهان غرچه فریب در گذر زین رباط مردم خوار

از این جهانِ پرفریب که مانندِ اسبی وحشی است بگذر و از این کاروانسرای دنیا که مردم را می‌بلعد، عبور کن.

نکته ادبی: رباط به معنای کاروانسرا و استعاره از دنیای موقتی است.

کلبه ای کاندرو نخواهی ماند سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

در این کلبه‌ی موقتی که جای ماندن نیست، چه تفاوت دارد که عمرت ده سال باشد یا صد سال یا هزار سال؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ طولِ عمر در برابرِ جاودانگی.

رخت برگیر ازین خراب که هست بام سوراخ و ابر طوفان بار

بار و بنه را از این دنیای ویران جمع کن، چرا که سقفش سوراخ و بارانِ بلا و طوفان بر آن می‌بارد.

نکته ادبی: بام سوراخ استعاره از عدمِ امنیت و پایداریِ دنیاست.

از ورای خرد مگوی سخن وز فرود فلک مجوی قرار

فراتر از مرزِ خرد و عقل، سخنی نگو و در زیرِ سقفِ این آسمانِ گردان، به دنبالِ قرار و آرامش نباش.

نکته ادبی: توصیه به عقل‌گرایی و پذیرشِ ناپایداریِ دنیا.

خویشتن را به زیر پی بسپر چون سپردی به دست حق بسپار

خویشتن را به زیرِ پای حقارت بگذار و وقتی خود را به دستِ قدرتِ خدا سپردی، دیگر نگران نباش و رهایش کن.

نکته ادبی: سپردن کنایه از توکلِ مطلق است.

بود بگذار زان که در ره فقر تن حصارست و بود قفل حصار

«بود» (هستیِ مادی و خودخواهی) را رها کن، زیرا در راهِ فقرِ عرفانی، بدن مانندِ حصار و هستیِ تو قفلِ این حصار است.

نکته ادبی: فقر در اینجا به معنای تهی شدن از خودخواهی است.

نشود در گشاده تا تو به دم بر نیاری ز قفل و پره دمار

تا زمانی که با آه و نفسِ حق‌طلبانه، قفل و پره‌های این حصار را درهم نشکنی، درِ حقیقت به روی تو باز نخواهد شد.

نکته ادبی: دم در اینجا کنایه از ناله و طلبِ صادقانه است.

بود تو شرع بر تواند داشت زان که آن روشنست و بود تو تار

هستیِ تو تنها می‌تواند با شریعت و احکامِ الهی کنترل شود، زیرا شریعت روشن است و هستیِ تو تاریک.

نکته ادبی: تضادِ میانِ روشنیِ شریعت و تاریکیِ نفس.

دین نیاید به دست تابودت بر یمین و یسار یمین و یسار

تا زمانی که «بود» و هستیِ تو باقی است، دین به دست نمی‌آید، چرا که مدام به چپ و راست می‌روی و ثبات نداری.

نکته ادبی: یمین و یسار کنایه از سرگردانی و دوری از مسیر مستقیم است.

نه فقیری چو دین به دنیا کرد مر ترا پایمزد و دست افزار

نه آن فقیری که دین را ابزارِ دنیایش کرده و نه دنیا که پایمزد و ابزارِ کارِ توست، هیچ‌کدام راهِ نجات نیست.

نکته ادبی: پایمزد به معنای پاداشِ کار است.

نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد مر ترا فرع جوی و اصل گذار

نه آن فقیهی که حرص و شهوت او را هدایت می‌کند و به شاخه‌ها چسبیده و اصل را رها کرده، راه به جایی می‌برد.

نکته ادبی: فرع‌جویی و اصل‌گذاری استعاره از پرداختن به حواشی به جای حقیقت است.

ره رها کرده ای از آنی گم عز ندانسته ای از آنی خوار

راهِ حق را رها کردی و به همین دلیل گمراه شدی؛ قدرِ عزت را ندانستی و به همین خاطر خوار گشتی.

نکته ادبی: عز و خوار تضادِ معنایی برای بیانِ نتیجه‌ی رفتار است.

مشک و پشکت یکیست تا تو همی ناک ده را ندانی از عطار

مشک و نجاست برای تو یکی است، تا زمانی که فرقِ عطار (عارفِ حقیقی) را از ناک (مکان‌های آلوده یا بدبو) نمی‌دانی.

نکته ادبی: ناک در اینجا استعاره از آلودگی و جهل است.

دل به صد پاره همچو ناری از آنک خلق را سر شمرده ای چو انار

دلت صدپاره است و مانندِ انار دانه‌دانه شده، زیرا مردمِ فانی را همچون دانه‌های انار برگزیدی و دل به آن‌ها بستی.

نکته ادبی: انار استعاره از پراکندگیِ توجه و دلبستگی‌هایِ متعدد است.

کار اگر رنگ و بوی دارد و بس حبذا چین و فرخا فرخار

اگر ارزشِ کارِ تو تنها در رنگ و بوی ظاهری است، پس آفرین بر چین و فرخار (که در صنایعِ دستی و ظواهر استادند) نه بر تو که باید باطن‌گرا باشی.

نکته ادبی: فرخار شهری در ترکستان که به بت‌های زیبا معروف بود.

دعوی دل مکن که جز غم حق نبود در حریم دل دیار

دعویِ داشتنِ دل نکن، چرا که در حریمِ دلِ واقعی، جز غم و عشقِ خداوند چیز دیگری وجود ندارد.

نکته ادبی: دیار در اینجا به معنایِ وجود داشتن و حضور است.

ده بود آن نه دل که اندر وی گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

اگر در دلِ تو گاو و خر (نمادِ تمایلاتِ حیوانی) و ملک و املاک (نمادِ تعلقاتِ دنیوی) وجود دارد، آنجا دل نیست، بلکه انبارِ متاع است.

نکته ادبی: ضیاع و عقار اصطلاحی فقهی برای املاک و مستغلات است.

نیست اندر نگارخانهٔ امر صورت و نقش مومن و کفار

در عالمِ حقیقت و نزدِ خداوند، تفاوت‌های ظاهری میان مسلمان و کافر وجود ندارد و این عناوین تنها نقوشی بر صفحه هستی هستند که ارزش ذاتی ندارند.

نکته ادبی: نگارخانه امر: استعاره از جهان هستی که تجلی‌گاه اراده الهی است.

زان که در قعر بحرالاالله لا نهنگی ست کفر و دین او بار

دلیل این امر آن است که در عمقِ دریای توحید (لا اله الا الله)، حقیقتِ نابِ نفیِ ماسوی‌الله، تمامِ ادعاهای کفر و دین را در خود غرق می‌کند و از بین می‌برد.

نکته ادبی: بحرالاالله: ترکیبی استعاری از کلمه توحید که به دریایی بی‌کران تشبیه شده است.

چه روی با کلاه بر منبر چه شوی با زکام در گلزار

حضورِ ریاکارانه بر منبر و ادعای دین‌داری، تفاوتی با حضورِ بیمارگونه در گلزار ندارد؛ در هر دو حال، فرد از درکِ زیبایی و حقیقتِ محیط بی‌بهره است.

نکته ادبی: زکام در گلزار: تمثیلی از عدم توانایی درکِ حقیقت به دلیل آلودگی باطنی.

تر مزاجی مگرد در سقلاب خشک مغزی مپوی در تاتار

در پیِ کسبِ دانشِ صوری و خشک در سرزمین‌های دوردست مباش؛ چرا که تندی و خشکیِ مزاجِ فکری، راه به جایی نمی‌برد.

نکته ادبی: سقلاب و تاتار: اشاره به سرزمین‌های دور که کنایه از بیهودگیِ جست‌وجوی حقیقت در بیرون از خویش است.

خود کلاه و سرت حجاب تو اند چه فزایی تو بر کله دستار

کلاه و عمامه‌ای که بر سر داری، خود حجابی برای توست؛ پس با اضافه کردنِ دستار بر کلاه، چیزی به حقیقتِ وجودی‌ات افزوده نمی‌شود.

نکته ادبی: دستار: نمادِ ظاهری‌پرستی که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

کله آن گه نهی که در فتدت سنگ در کفش و کیک در شلوار

زمانی به فکرِ ظواهر (کلاه) باش که گرفتاری‌های اصلی (مثل رنج‌ها و مشکلاتِ وجودی) را حل کرده باشی، نه اینکه در اوجِ گرفتاری به دنبالِ آرایشِ ظاهری باشی.

نکته ادبی: سنگ در کفش و کیک در شلوار: کنایه از مشکلاتِ درونی و آزاردهنده.

علم کز تو ترا بنستاند جهل از آن علم به بود صدبار

دانشی که تو را از بندِ نفس آزاد نکند و مانعِ بدی‌هایت نشود، جهلِ محض است و آن ندانستن، صدبار بهتر از این نوع دانستن است.

نکته ادبی: ترا بنستاند: کنایه از بازداشتن از گناه و رذایل اخلاقی.

آب حیوان چو شد گره در حلق زهر گشت ار چه بود نوش و گوار

دانشِ مفید وقتی در گلو گیر کند و به جان ننشیند، همچون آبِ حیاتی است که تبدیل به زهر شده و دیگر خاصیتِ حیات‌بخشی ندارد.

نکته ادبی: آب حیوان: استعاره از دانشِ حقیقی که حیات‌بخش است.

نه بدان لعنت ست بر ابلیس کو نداند همی یمین ز یسار

دلیلِ لعنتِ ابلیس این نیست که او راه راست و چپ یا حق و باطل را نمی‌دانست، بلکه مسئله چیز دیگری است.

نکته ادبی: یمین و یسار: کنایه از تشخیصِ درست از نادرست.

بل بدان لعنت ست کاندر دین علم داند به علم نکند کار

لعنتِ اصلی بر آن کسی است که علم به دین دارد، اما در عمل به آن کوتاهی می‌کند و دانسته راهِ خطا می‌رود.

نکته ادبی: علم داند به علم نکند کار: اشاره به مذمتِ عالمِ بی‌عمل.

دوری از علم تا ز شهوت و خشم جانت پر پیکرست و پر پیکار

از دانشِ ظاهری فاصله بگیر تا زمانی که جانت لبریز از خشم و شهوتِ حیوانی است، زیرا این علم فقط به دردِ پیکار و مجادله می‌خورد.

نکته ادبی: جان پر پیکار: کنایه از روحِ آشفته و درگیر با نفس.

نبرند از تو تشنگی و کنند این دهان گنده و آن جگر افگار

این دانش‌ها نمی‌توانند تشنگیِ حقیقت را در تو سیراب کنند، بلکه فقط دهانت را پرگو و درونت را زخمی و آشفته می‌کنند.

نکته ادبی: جگر افگار: کنایه از جگرِ ریش و زخمی و ناآرام.

تشنهٔ جاه و زر مباش که هست جاه و زر آب پار گین و بحار

تشنه‌ی مقام و ثروتِ دنیوی نباش، چرا که جاه و مال همچون آبِ شورِ دریاست که تشنگی را بیشتر می‌کند.

نکته ادبی: آب پارگین و بحار: تشبیه ثروت به آب شور که عطش را می‌افزاید.

کی درآید فرشته تا نکنی سگ ز در دور و صورت از دیوار

فرشته‌ی الهی به دلِ تو وارد نمی‌شود، مگر آنکه سگِ نفس را از درگاهِ جان برانی و نقش‌های خیالی را از دیوارِ دل پاک کنی.

نکته ادبی: سگ: استعاره از نفسِ اماره.

کی در احمد رسی در صدیق عنکبوتی تنیده بر در غار

چگونه می‌خواهی به همراهیِ صدیق (یارِ غار) در جوارِ پیامبر برسی، در حالی که تارِ عنکبوتِ دلبستگی به دنیا درِ وجودت را بسته است؟

نکته ادبی: عنکبوت: نمادِ سستیِ دنیا و حجابِ دیدگان.

پرده بردار تا فرود آید هودج کبریا به صفهٔ بار

پرده‌های پندار را کنار بزن تا هودجِ جلالِ خداوند بر بارگاهِ وجودت فرود آید.

نکته ادبی: هودج کبریا: استعاره از تجلیِ انوارِ الهی.

با بخیلی مجوی ره که نبود هیچ دینار مالکی دین دار

با خساست و دلبستگی به مال، نمی‌توان در راهِ حق قدم گذاشت، زیرا هیچ فردِ خسیسی نمی‌تواند مالکِ حقیقیِ دین باشد.

نکته ادبی: دینار مالک: کسی که اسیرِ پول است.

مالک دین نشد کسی که نشد از سر جود مالک دینار

کسی که از سرِ بخشش و جود، از بندِ پول رها نشده باشد، هرگز به مالکیتِ حقیقیِ دین نمی‌رسد.

نکته ادبی: مالکِ دین: کسی که دین‌دارِ حقیقی و آزاده است.

سرخرویی ز آب جوی مجوی زان که زردند اهل دریا بار

آبروی حقیقی را از جویبارِ دنیا نخواه، زیرا اهلِ دنیا (دریاخواران) خود زردروی و ناتوان‌اند.

نکته ادبی: سرخ‌رویی: کنایه از عزت و آبرو.

گر چه از مال و گندم و یونجه هم خزینه ت پرست و هم انبار

اگرچه انبارهای تو پر از مال و محصول است، این‌ها برای تو اعتبارِ واقعی نمی‌آورند.

نکته ادبی: خزینه: استعاره از دنیادوستی.

بس تفاخر مکن که اندر حشر گندمت گژدمست و مالت مار

به داراییِ خود مغرور نباش، که در قیامت، همین گندم‌ها به کژدم و مالِ دنیا به مارِ گزنده بدل خواهد شد.

نکته ادبی: گژدم و مار: تجسمِ اعمالِ ناپسند و وابستگی‌های دنیوی در آخرت.

مال دادی به باد چون تو همی گل به گوهری خری و خر به خیار

مالِ خود را به باد می‌دهی، مانندِ کسی که گل را با ارزشِ اندک معامله می‌کند و ارزشِ حقیقی را نادیده می‌گیرد.

نکته ادبی: به باد دادن: کنایه از هدر دادنِ سرمایه عمر.

دولت آن را مدان که دادندت بیش از ابنای جنس استظهار

دولت و ثروتِ حقیقی را آن چیزی ندان که به واسطه‌ی آن بر دیگران فخر می‌فروشی.

نکته ادبی: استظهار: تکیه کردن و فخرفروشی.

تا تو را یار دولتست نه ای در جهان خدای دولت یار

تا وقتی که به غیر از خدا دل بسته‌ای، از یاریِ حقیقیِ دولتِ الهی بی‌نصیب خواهی بود.

نکته ادبی: خدای دولت: کنایه از منبعِ اصلی قدرت.

چون ترا از تو پاک بستانند دولت آن دولتست و کار آن کار

زمانی که وجودِ خودت را از تو بگیرند و تو «خود» نباشی، آنگاه به دولتِ حقیقی و کارِ اصلی خواهی رسید.

نکته ادبی: از تو پاک بستانند: کنایه از فنای فی‌الله.

چون دو گیتی دو نعل پای تو شد بر سر کوی هر دو را بگذار

وقتی دنیا و آخرت در برابرِ همتِ تو ناچیز شدند، هر دو را در کویِ معشوق رها کن.

نکته ادبی: دو نعل پای: استعاره از ابزارهای حرکت در دنیا و آخرت.

در طریق رسول دست آویز بر بساط خدای پای افشار

به راه و روشِ پیامبر چنگ بزن و بر بساطِ قربِ الهی استوار بمان.

نکته ادبی: طریق رسول: راهِ سنت و سیره نبوی.

پاک شو بر سپهر همچو مسیح گشته از جان و عقل و تن بیزار

مانند مسیح پاک باش و به سوی آسمانِ حقیقت پرواز کن، در حالی که از تن و جانِ وابسته به دنیا بیزاری.

نکته ادبی: همچو مسیح: اشاره به تعالی و عروجِ روحانی.

همچو نمرود قصد چرخ مکن با دوتا کرکس و دوتا مردار

مانند نمرود با ابزارهای پوچ و خیالی (کرکس‌ها) قصدِ صعود به آسمان نکن.

نکته ادبی: نمرود: نمادِ تکبر و تلاشِ بیهوده برای رسیدن به ملکوت با ابزار مادی.

کز دو بال سریش کرده نشد هیچ طرار جعفر طیار

هیچ‌کس با ابزارهای مادی و فریبنده، به مقامِ معنویِ بلندِ اولیای الهی نمی‌رسد.

نکته ادبی: جعفر طیار: نمادِ عروج و پروازِ حقیقیِ معنوی.

عقل در کوی عشق ره نبرد تو از آن کور چشم چشم مدار

عقلِ جزئی راهی به شهرِ عشق ندارد، پس از کورچشمیِ عقل، انتظارِ دیدنِ حقیقت را نداشته باش.

نکته ادبی: کوی عشق: حریمِ شهود و عرفان.

کاندر اقلیم عشق بی کارند عقلهای تهی رو پر کار

در اقلیمِ عشق، عقل‌هایِ پرهیاهو و پرمدعا بی‌کار و ناکارآمدند.

نکته ادبی: عقلهای تهی رو: عقل‌های ظاهرگرا.

کی توان گفت سر عشق به عقل کی توان سفت سنگ خاره به خار

نمی‌توان اسرارِ عشق را با عقلِ سرد تبیین کرد، همچنان که نمی‌توان سنگِ سخت را با خارِ نرم سوراخ کرد.

نکته ادبی: سفتن: سوراخ کردن؛ کنایه از ناتوانیِ ابزارِ غیرمتجانس.

گر نخواهی که بر تو خندد خلق نقد خوارزم در عراق میار

اگر نمی‌خواهی موردِ تمسخرِ مردم قرار بگیری، کالایِ بی‌ارزشِ دنیا را به بازارِ حقیقت مبر.

نکته ادبی: نقد خوارزم در عراق: ضرب‌المثلی کهن برای کنایه از بی‌موقع بودن و بی‌ارزش بودنِ کالا در جایگاهِ دیگر.

راه توحید را به عقل مپوی دیدهٔ روح را به خار مخار

راهِ یگانگیِ خداوند را با عقلِ مادی مپوی، که این کار باعثِ آسیب دیدنِ دیده جان می‌شود.

نکته ادبی: دیده روح: استعاره از چشمِ باطن.

زان که کردست قهر الاالله عقل را بر دو شاخ لا بردار

زیرا حقیقتِ «الا الله» عقلِ جزئی را بر دوراهی و تردید قرار می‌دهد و او را می‌شکند.

نکته ادبی: دو شاخ لا: تردید و دودلی در پذیرشِ کاملِ حقیقت.

به خدای ار کسی تواند بود بی خدا از خدای برخوردار

محال است کسی بتواند بدونِ اراده‌ی خدا، از فضلِ خدا بهره‌مند شود.

نکته ادبی: بی‌خدا از خدای برخوردار: تناقض‌گویی برای بیانِ ضرورتِ اتصال به حق.

هر که از چوب مرکبی سازد مرکب آسوده دان و مانده سوار

کسی که از چوب (عقلِ خشک) مرکبی برای سیرِ سلوک می‌سازد، خودش خسته و مرکبش بی‌حرکت است.

نکته ادبی: مرکب: ابزارِ سفر (معنوی).

نشود دل چو تیر تا نشوی بی زبان چون دهانهٔ سوفار

تا وقتی دهانِ خود را از سخنانِ بیهوده نبندی، دلت همچون تیرِ رها شده نخواهد بود (دقت و هدف‌مندی نخواهی داشت).

نکته ادبی: سوفار: تهِ تیر که بر زه کمان می‌نشیند؛ نمادِ تمرکز.

تا زبانت خمش نشد از قول ندهد بار نطقت ایزد بار

تا زمانی که زبانت از گفتارِ بیهوده خاموش نشود، خداوند به سخنِ تو ارزش و اعتبار نمی‌بخشد.

نکته ادبی: خمش: سکوت و خاموشی.

تا ز اول خمش نشد مریم در نیامد مسیح در گفتار

تا مریم به سکوتِ مطلق نرسید، مسیح در وجودش به سخن نیامد.

نکته ادبی: سکوت: پیش‌شرطِ تولدِ حقیقت در باطن.

گرت باید که مرکزی گردی زیر این چرخ دایره کردار

اگر می‌خواهی در این چرخه‌ی متغیرِ دنیا، به مرکزیت و آرامش برسی، باید مانندِ مرکزِ دایره عمل کنی.

نکته ادبی: مرکزی گردی: استعاره از ثباتِ قدم در راهِ حق.

پای بر جای باش و سرگردان چون سکون و تحرک پرگار

مانند پرگار باش که پایش بر مرکز ثابت است و سرش در حالِ چرخش؛ تو نیز در عینِ سکونِ دل، در جهانِ عمل کوشا باش.

نکته ادبی: پرگار: نمادِ وحدت در عینِ کثرت و ثبات در عینِ حرکت.

در هوای زمانه مرغی نیست چمن عشق را چو بوتیمار

هیچ پرنده‌ای در هوای این زمانه، به چمنزارِ عشق به اندازه‌ی «بوتیمار» (مرغِ غم) مشتاق و دردمند نیست.

نکته ادبی: بوتیمار: پرنده‌ای اساطیری که از ترسِ خشک شدنِ دریا، از آن آب نمی‌خورد؛ نمادِ عشقِ پرشور و دلسوز.

زو کس آواز او بنشنودی گر نبودی میان تهی مزمار

هیچ‌کس آوازِ نی را نمی‌شنید، اگر میانِ آن تهی نبود؛ تو نیز باید از «خود» تهی شوی تا نوای الهی در تو طنین‌انداز شود.

نکته ادبی: مزمار: نی؛ نمادِ انسانِ خالی از نفس که مجرایِ دمِ الهی است.

قاید و سایق صراط الله به ز قرآن مدان و به ز اخبار

پیشوا و راهنمای صراطِ مستقیمِ الهی را برتر از قرآن و روایات ندان (قرآن و سنت، راهنما و چراغِ راهند).

نکته ادبی: قاید و سایق: رهبر و پیشرو.

جز به دست و دل محمد نیست حل و عقد خزانهٔ اسرار

کلیدِ حل و عقدِ خزانه‌ی اسرارِ الهی، تنها به دست و در گروِ اراده‌ی محمد (ص) است.

نکته ادبی: دست و دل محمد: کنایه از ولایت و رهبریِ نبوی.

چون دلت بر ز نور احمد بود به یقین دان که ایمنی از نار

وقتی دلت به نورِ هدایتِ احمدی روشن شود، یقین داشته باش که از آتشِ دوزخ در امان هستی.

نکته ادبی: نار: کنایه از دوری از حق و رنجِ ابدی.

خود به صورت نگر که آمنه بود صدف در احمد مختار

به ظاهر نگاه کن که آمنه همچون صدفی بود که گوهرِ وجودِ احمد مختار را در خود پرورید.

نکته ادبی: صدف: استعاره از آمنه (س) و گوهر: استعاره از پیامبر (ص).

ای به دیدار فتنه چون طاووس وی به گفتار غره چون کفتار

ای کسی که در دیدنِ ظاهر همچون طاووس فریبنده‌ای و در گفتارِ بیهوده همچون کفتار مغرور شده‌ای، آگاه باش.

نکته ادبی: طاووس و کفتار: تضاد میان زیباییِ فریبنده و پلیدیِ باطنی.

عالمت غافلست و تو غافل خفته را خفته کی کند بیدار

وقتی معلم و راهنمای تو خودش دچار غفلت و ناآگاهی است و تو نیز غافلی، چطور انتظار داری که یک خفته بتواند فرد خفته دیگری را بیدار کند؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ خفته و بیدار برای بیان ناتوانیِ فردِ ناآگاه در هدایتِ دیگری.

همه زنهار خوار دین تو اند دین به زنهارشان مده زنهار

این عالمان ظاهری، همه پیمان‌شکن و دین‌فروش هستند؛ بنابراین دین و ایمان خود را به امانت به دست آن‌ها نسپار که خیانتکارند.

نکته ادبی: واژه زنهار در اینجا به معنای امانت، عهد و پناه است.

غول باشد نه عالم آنکه ازو بشنوی گفت و نشنوی کردار

کسی که از او حرف‌های زیبا و عالمانه می‌شنوی اما در عمل اثری از آن دانش نمی‌بینی، عالم نیست، بلکه غول و موجودی فریبکار است.

نکته ادبی: تضاد بین گفت و کردار برای نشان دادن نفاق.

بر خود آنرا که پادشاهی نیست بر گیاهیش پادشا مشمار

کسی که نتواند بر نفس خودش مسلط باشد و پادشاهیِ وجود خویش را در دست بگیرد، او را حاکم بر گیاه و امور ناچیز هم مپندار.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مدیریتِ نفس، شرطِ اولِ رهبری است.

افسری کن نه دین نهد بر سر خواهش افسر شمار و خواه افسار

اگر کسی با زور و ستم به مقامی رسیده و نه با دین‌داری، میل او به آن مقام، در واقع میل به افسار و بردگی است، نه میل به تاج و پادشاهی.

نکته ادبی: تضادِ افسر (تاج) با افسار (وسیله مهار حیوان) برای تحقیرِ قدرتِ نامشروع.

باش وقت معاشرت با خلق همچو عفو خدای پذرفتار

در معاشرت و برخورد با مردم، چنان رفتاری داشته باش که گویی مانند عفو و بخشش خداوند، پذیرنده و گذشت‌گر هستی.

نکته ادبی: تشبیه رفتارِ انسانِ مؤمن به صفاتِ الهی.

هر چه نز راه دین خوری و بری در شمارت کنند روز شمار

هر درآمد و ثروتی که از راه شرعی و دینی به دست نیاوری، در روز قیامت مورد بازخواست و محاسبه قرار خواهد گرفت.

نکته ادبی: اشاره به روز شمار (قیامت) و مسئولیتِ اعمال.

بره و مرغ را بدان ره کش که به انسان رسند در مقدار

گوسفند و پرنده را تنها به آن راهی ببر که برای انسان هم سودی در پی داشته باشد و به کمال برسد.

نکته ادبی: حکمت در برخورد با موجودات دیگر.

جز بدین ظلم باشد ار بکشد بی نمازی مسبحی را زار

اگر فرد بی‌نمازی، انسانی که اهل عبادت است را بکشد، این کار جز با پشت پا زدن به دین و ظلم آشکار ممکن نیست.

نکته ادبی: مسبح به معنای کسی است که خدا را تسبیح می‌گوید.

نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار

عشقِ نفسانی و هوس‌آلود، هیچ حقیقت زنده‌ای را نمی‌پذیرد؛ همان‌طور که بازِ شکاری، موشِ مرده را شکار نمی‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاهِ عشقِ حقیقی در برابر هوس.

راه عشاق کسپرد عاشق آه بیمار کشنود بیمار

راهِ عاشقان را فقط عاشق حقیقی طی می‌کند، همان‌طور که ناله بیمار را فقط کسی که خودش بیمار است، درک می‌کند.

نکته ادبی: مفهومِ درکِ متقابل در تجربه عشق.

از ره ذوق عشق بشناسی آه موسا ز راه موسیقار

از طریق ذوق و حسِ عاشقانه است که می‌توانی ناله واقعی موسی را از صدای ساز موسیقار تشخیص دهی.

نکته ادبی: ایهام بین موسی (پیامبر) و موسیقار (ساز موسیقی) برای تمایزِ امرِ قدسی از امرِ ظاهری.

بیخ کنرا نشاند خرسندی شاخ او بی نیاز آرد بار

خرسندی و رضایت، ریشهِ ناامیدی و طمع را قطع می‌کند و شاخه وجودی انسان را به مرحله بی‌نیازی می‌رساند.

نکته ادبی: استعاره از درخت برای رشدِ معنوی.

عاشقان را ز عشق نبود رنج دیدگان را ز نور نبود نار

برای عاشقان، عشق رنج نیست، همان‌طور که برای چشمانِ سالم، نورِ خورشید مایه سوزش و آتش نیست.

نکته ادبی: نار در اینجا هم به معنی آتش است و هم استعاره از رنج.

جان عاشق نترسد از شمشیر مرغ محبوس نشکهد ز اشجار

جانِ عاشق از مرگ و شمشیر نمی‌ترسد، همان‌گونه که پرنده‌ای که اسیر عشق است، از درختان (که خانه اوست) هراسی ندارد.

نکته ادبی: اشکهد از ریشه هراسیدن است.

زان که بر دست عشق بازانند ملک الموت گشته در منقار

عاشقانِ حقیقی چنان در کارِ عشق پیشرفته‌اند که گویی مرگ (ملک الموت) در دست آن‌هاست و از آن ترسی ندارند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن تسلطِ عاشق بر ترس از مرگ.

گر شعار تو شعر آمده شرع چکنی صبح کاذب اشعار

اگر تمام سرمایه تو شعر است و نه شریعت، پس چرا صبحِ کاذبِ این اشعار را صبحِ حقیقت می‌پنداری؟

نکته ادبی: تضاد صبح کاذب با صبح صادق.

روی بنمود صبح صادق شرع خاک زن بر جمال شعر و شعار

وقتی صبحِ صادقِ شریعت آشکار شد، دیگر باید به زیبایی شعر و شعارهای ظاهری پشت کرد و آن را کنار گذاشت.

نکته ادبی: خاک بر سر چیزی پاشیدن کنایه از بی‌اعتبار کردنِ آن است.

بر سر دار دان سر سرهنگ در بن چاه بین تن بندار

سرِ کسی که سرکرده و سردار است را بر چوبِ دار ببین و تنِ کسی که فقط ادعا دارد را در چاهِ افتادگی و ذلت بنگر.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ دنیاطلبان.

تا نه بس روزگار خواهی دید هم سپه مرده هم سپهسالار

زمان زیادی نخواهد گذشت که خواهی دید هم این سپاهیان و هم فرماندهانشان، جملگی مرده و نابود شده‌اند.

نکته ادبی: هشدار به فناپذیریِ قدرت‌های دنیوی.

وارهان خویش را که وارسته ست خر وحشی ز نشتر بیطار

خود را رها کن؛ چرا که کسی که وارسته و آزاد است، مانند خر وحشی است که از نیشترِ دامپزشک (بیطار) رها شده است.

نکته ادبی: بیطار به معنای دامپزشک یا کسی است که حیوان را مداوا یا مهار می‌کند.

هیچ بی چشم دیدی از سر عشق طالب شمع زیر و آینه دار

آیا دیده‌ای که کسی از روی عشق، به دنبالِ نگهداشتنِ شمع در زیرِ آینه باشد؟ (این کار بیهوده و محال است).

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای بیان کارهای بی‌نتیجه و پوچ.

بهر مشتی مهوس رعنا رنج بر جان و دین و دل مگمار

به خاطر مشتی آدم‌های نادان و خودخواه، دین و جان و دلِ خود را به خطر نینداز و عمرت را هدر نده.

نکته ادبی: رعنا به معنای خودپسند و نادان است.

ای توانگر به کنج خرسندی زین بخیلان کناره گیر کنار

ای کسی که در کنجِ قناعت و خرسندی، ثروتمند هستی، از این بخیلان و دنیاپرستان فاصله بگیر.

نکته ادبی: تناقضِ ثروتمند بودن در عینِ گوشه‌نشینی (ثروت معنوی).

یک زمان زین خسان ناموزون از پی سختن تو با معیار

حتی یک لحظه هم با این آدم‌های ناسازگار و خسان معاشرت نکن، مگر برای اینکه عیار و سنجشِ خودت را بسنجی.

نکته ادبی: معیار به معنای ترازوی سنجش است.

ریش و دامن به دستشان چه دهی چون نه ای خصم و نه پذیر رفتار

چرا آبرو و حیثیت خود را به دست اینان می‌دهی، در حالی که نه دشمنِ آن‌ها هستی و نه پیروِ رفتارشان؟

نکته ادبی: ریش و دامن به دست کسی دادن کنایه از تسلیم و فروتنیِ بیجا است.

خواجگان بوده اند پیش از ما در عطا سخت مهر و سست مهار

بزرگانی قبل از ما بوده‌اند که در بخشش بسیار خسیس، اما در مهار کردنِ خواسته‌ها و تقوا، بسیار سست‌عنصر بودند.

نکته ادبی: سخت‌مهر بودن کنایه از بخل است.

این نجیبان وقت ما همه باز راح خوارند مستراح انبار

این بزرگانی که ادعای نجابت دارند، در واقع فقط خورنده اموال هستند و تمام تلاششان انبار کردنِ دنیاست.

نکته ادبی: راح‌خوار در اینجا به معنای کسی است که به دنبالِ لذت و آسایش است.

جمله از بخل و مبخلی سرمست همه از شر و ناکسی هشیار

همه آن‌ها از بخل و خسیس بودن مست‌اند، اما در انجام شرارت و فرومایگی، کاملاً هوشیار و دقیق هستند.

نکته ادبی: تناقضِ مستی و هوشیاری برای نشان دادنِ تناقضِ رفتاریِ بخیلان.

ای سنایی ازین سگان بگریز گوشه ای گیر ازین جهان هموار

ای سنایی، از دست این مردمِ پست فرار کن و گوشه‌ای خلوت در این دنیا برای خود برگزین.

نکته ادبی: استفاده از تخلص (سنایی) برای خطاب به خود.

زین چنین خواجگان بی معنی رد افلاک و گفت بی کردار

از این حاکمان و خواجگانِ بی‌مایه دوری کن که تنها ادعاهای بلندپروازانه دارند اما در عمل هیچ نیستند.

نکته ادبی: رد افلاک کنایه از ادعاهای بزرگ و بی‌اساس است.

دامن عافیت بگیر و بپوش مر گریبان آز را رخسار

گوشه عزلت و عافیت را انتخاب کن و گریبانِ آز و طمع را بپوشان (کنار بگذار).

نکته ادبی: استعاره از لباس پوشیدن برای نشان دادنِ پرهیز از آز.

میوه ای کان به تیر ماه رسد چه طمع داری از مه آزار

وقتی درختی در ماه تیر میوه می‌دهد، چرا از ماه آزار (که وقت میوه نیست) انتظار میوه داری؟ (از نااهلان انتظار لطف نداشته باش).

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ انتظارِ بیجا از افراد نالایق.

دل ازینان ببر که بی دریا نکشد بار گیر چوبین بار

از کسانی که فاقدِ دریایِ معرفت هستند، دل ببر؛ چرا که چوبِ خشک (بدون مغز) نمی‌تواند بارِ سنگینِ حقیقت را بکشد.

نکته ادبی: تمثیلِ چوبین‌بار بودن برای ناتوانیِ افرادِ بی‌معرفت.

همچنین در سرای حکمت و شرع آدمی سیر باش و مردم سار

در خانه حکمت و شرع، همچون انسانی کامل و دانا زندگی کن و سیرتِ مردم‌داری داشته باش.

نکته ادبی: مردم‌سار به معنای شبیه به مردمِ راستین بودن.

هان و هان تا ترا چو خود نکنند مشتی ابلیس ریزهٔ طرار

بسیار مراقب باش که این ابلیس‌های حیله‌گر و کوچک، تو را شبیه به خودشان نکنند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به تاثیرِ منفیِ همنشینِ بد.

چون تو از خمر هیچ کس نخوری کی ترا درد سر دهد خمار

وقتی تو از شرابِ گناه نمی‌نوشی، چگونه ممکن است دچار سردرد و خماریِ آن شوی؟

نکته ادبی: استعاره از شراب برای گناه و خماری برای عذابِ وجدان یا عقوبت.

طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج طیره از طیر گرد و از طیار

اگر در برابر حقیقت سرکشی و کج‌رفتاری می‌کنی، پس از پروازِ حقیقت و اهلِ حق نیز فراری و بیزار خواهی بود.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ طیره (سرکشی) و طیار (پرواز کننده) برای نشان دادنِ رابطه علت و معلولی.

نشود شسته جز به بی طمعی نقشهای گشاد نامهٔ عار

نقش‌ها و لکه‌های ننگِ گذشته، تنها با بی‌آلایشی و دوری از طمع شسته و پاک می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از شستن برای توبه و تزکیه.

ملک دنیا مجوی و حکمت جوی زان که این اندکست و آن بسیار

به دنبال پادشاهی و قدرتِ دنیا نباش و حکمت بجوی، چرا که آن دنیا کم است و این حکمت بسیار است.

نکته ادبی: تضاد دنیا و حکمت برای ارزش‌گذاریِ معنوی.

خدمتی کز تو در وجود آمد هم ثناگوی و هم گنه پندار

هر کار خیری که انجام می‌دهی، هم آن را ستایش کن و هم در عین حال، آن را گناه و قصور بشمار (چون در برابر بزرگی خدا ناچیز است).

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فروتنیِ عارفان حتی در برابر اعمالِ صالحِ خود.

در طریقت همین دو باید ورد اول الحمد و آخر استغفار

در طریقت و سلوکِ عرفانی، تنها به دو چیز نیاز داری: اول سپاسِ خدا (الحمد) و آخر استغفار از قصورها.

نکته ادبی: ورد به معنای ذکرِ مداوم است.

گر سنایی ز یار ناهموار گله ای کرد ازو شگفت مدار

اگر سنایی از همنشینِ بد و ناهموار گله‌ای کرد، از او تعجب نکن و بر او خرده نگیر.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر برای توجیهِ گله‌گذاری‌هایش.

آبرا بین که چون همی نالد هردم از همنشین ناهموار

آب را ببین که چگونه همواره از برخورد با سنگِ ناهموار در مسیرش می‌نالد و صدا می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل برای توجیهِ ناله و اعتراضِ شاعر نسبت به همنشینِ بد.

بر زمین مست همچو من بنشین تا سمایی شوی سنایی وار

مثل من بر زمینِ تواضع بنشین تا بتوانی به مقامِ آسمانیِ عرفان برسی، همان‌طور که سنایی رسیده است.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ زمین و سما (آسمان) و اشاره به تخلصِ شاعر.