دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح علی بن محمد طبیب

سنایی
ای گردن احرار به شکر تو گرانبار تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار
ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد وی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار
چندان که ترا جود و معالی ست به دنیا نه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار
ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقت بر سخت همه فایدهٔ روح به معیار
مر جاه تو و علم ترا از سر معنی آباء و سطقسات غلامند و پرستار
نخرید کسی جان بهایی به زر و سیم تا نامدش اسراسر علوم تو پدیدار
برگ اجل از شاخ امل پاک فرو ریخت تا شاخ علومت عمل آورد چنین بار
شد طبع جهان معتدل از تو که نیابی در شهر یکی ذات گرانجان و سبکبار
از غایت آزادگی و فر بزرگیت گشتند غلامان ستانهٔ درت احرار
گفتار فزونست ز هر چیز ولیکن جود تو و مدح تو فزونست ز گفتار
عقلی که ز داروت مدد یافت به تحقیق در تختهٔ تقدیر بخواند همه اسرار
شخصی که تر از شربت تو شد جگر او لب خشک نماند به همه عمر چو سوفار
از عقل تو ای ناقد صراف طبیعت شد عنصر ترکیب همه خلق چو طیار
آنکس که یکی مسهل و داروی تو خوردست مانند فرشته نشود هرگز بیمار
هر چشم که از خاک درت سرمهٔ او بود ز آوردن هر آب که آرد نشود تار
آنها که یکی حبه ز حب تو بخوردند در دام اجل هیچ نگردند گرفتار
حذق تو چنانست که بی نبض و دلیلی می باز نمایی غرض روح به هنجار
گر باد بفرخار بر دشمت داروت از قوت او روح پذیرد بت فرخار
بر کار ز داروی تو شد شخص معطل مانده ملک الموت ز داروی تو بیکار
ای طبع و علوم تو شفا بخش و سخاورز وی دست و زبان تو درر پاش و گهربار
از مال تو جز خانهٔ تو کیست تهی دست وز دست تو جز کیسهٔ تو کیست زیان کار
آراسته ای از شرف و جود همیشه چون شاخ ز طیار و چو افلاک ز سیار
فعل تو چنانست که دیگر ز معاصی واجب نشود بر تو یکی روز ستغفار
چون مردمک دیده عزیزی بر ما ز آنک در چشم تو سیم و زر ما هست چنین خوار
چون نقطهٔ نقش ست دل آنکه ابا تو دو روی و دو سر باشد چون کاغذ پرگار
ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو نافع مومن شدی او قامع کفار
تو دیگری و حاسد تو دیگر از آن کو خار آمده بی گلبن تو گلبن بی خار
کی گردد مه مردم بد اصل به دعوی کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار
یک شهر طبیبند ولی از سر دعوی کو چون تو یکی خواجهٔ دانندهٔ هشیار
عالم همه پر موسی و چوبست ولیکن یک موسی از آن کو که ز چوبی بکند مار
کار چو تو کس نیست شدن نزد هر ابله تا بار دهد یا ندهد حاجب و سالار
کز حشمت و جاه تو همی پیش نیاید نور قمر و شمس به درگاه تو بی یار
خود دیده کنان جمله می آیند سوی تو دیدار ترا از دل و جان گشته خریدار
تو کعبهٔ مایی و به یک جای بیاسای این رفتن هر جای به هر بیهده بگذار
زوار سوی خانهٔ کعبه شده از طمع هرگز نشود کعبه سوی خانهٔ زوار
دیدیم طبیبان و بدین مایه شناسیم ما جعفر طیار ز بو جعفر طرار
بر چشمهٔ حیوان ز پی چون تو طبیبی شاید که کند فخر شهنشاه جهاندار
کز جود تو و علم تو غزنین چو بهشتست زیرا که درو نیست نه بیمار و نه تیمار
ای مرد فلک حشمت و فرزانهٔ مکرم وی پیر جوان دولت مردانهٔ غیار
هستیم بر آنسان ز حکیمی که نگوید اندر همه عالم ز من امروز کس اشعار
لیک آمده ام سیر ز افعال زمانه هر چند هنوز از غرض خویشم ناهار
آن سود همی بینم از اشعار که هر شب هش را ببرد سوش بماند بر من عار
خواریم از آنست که زین شهرم ازیرا در بحر و صدف خوار بود لولو شهوار
هدهد کلهی دارد و طاووس قبایی من بلبل و خواهان یکی درعه و دستار
زین محتشمانند درین شهر که همت بر هیچ کسی می نتوان دوخت به مسمار
ای درت ز بی برگان چون شاخ در آذر وی دلت ز بخشیدن چون باغ در آزار
از مکرمت تست که پیوسته نهفته ست این شخص به دراعه و این پای به شلوار
پس چون تنم آراستهٔ پیرهن تست این فرق مرا نیز بیارای به دستار
سود از تو بدان جویم کز مایهٔ طبعم خود را بر تو دیده ام این قیمت و بازار
آثار نکو به که بماند چو ز مردم می هیچ نماند ز پس مرگ جز آثار
تا جوهر دریا نبود چون گهر باد تا مایهٔ مرکز نبود چون فلک نار
چون چار گهر فعل تو و ذات تو بادا از محکمی و لطف و توانایی و مقدار
در عافیت خیر و سخا باد همیشه اسباب بقای تو چو خیرات تو بسیار
جبار ترا از قبل نفع طبیبان تا دیر برین مکرمت و جود نگهدار
جبار ترا باد نگهبان به کریمی از مادح بدگوی و ز ممدوح جگرخوار
از فضل ملک باد به هر حال و به هر وقت امروز تو از دی به و امسال تو از پار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده‌ای فاخر از دوره غزنوی سروده شده و در ستایش یکی از پزشکان و بزرگان زمانه به نام علی بن محمد است. شاعر با بهره‌گیری از فضای علمی و پزشکی حاکم بر عصر خود، از تمثیلات و استعارات طبی برای تکریم مقام علمی و اخلاقی ممدوح استفاده کرده و او را نه تنها درمانگر جسم، بلکه صاحب‌نظر در حکمت و فضیلت معرفی می‌کند که کمالاتش از دایره فهم عادی فراتر رفته است.

در بخش پایانی، لحن کلام از مدح صرف به سمت بیان دردمندی و حاجت شاعر تغییر می‌کند. او با تصویرسازی ظریف از فقر و سادگی زندگی خود در برابر شکوه و بخشندگی ممدوح، به نوعی «شکواییه هنرمندانه» دست می‌زند. شاعر با اشاره به کهنگی لباس‌های خود و تمثیل پرندگان، درخواستی محترمانه برای دریافت پوشاک و مساعدت مالی مطرح می‌کند تا شأن انسانی و هنری خود را حفظ نماید.

معنای روان

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار

ای کسی که بزرگی و کرامتت چنان است که حتی انسان‌های آزاده و سربلند نیز خود را وامدار نیکی‌های تو می‌دانند؛ حقیقت و موفقیت در تمامی امور همراه و یاور تو هستند.

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است و در اینجا به معنای کسانی است که زیر بار منت کسی نمی‌روند.

ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد وی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار

ای دانشمند فرزانه، علی بن محمد؛ تو در مهارت و شفاگری، مانند جانشین حضرت عیسی (ع) هستی و این هنر تو به صدها طریق آشکار و نمایان است.

نکته ادبی: اشاره به عیسی مسیح که بنابر باورها، مردگان را زنده می‌کرد و بیماری‌ها را شفا می‌داد.

چندان که ترا جود و معالی ست به دنیا نه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار

بخشش و بزرگی تو در این دنیا چنان بی‌کران است که نه آغازی دارد که بشود آن را نقطه شروع نامید و نه پایانی که بتوان آن را به دایره‌ای محدود کرد.

نکته ادبی: استفاده از مفاهیم هندسی (نقطه و دایره) برای بیان بی‌نهایت بودن سخاوت ممدوح.

ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقت بر سخت همه فایدهٔ روح به معیار

درک و خرد تو، با حقیقت هستی چنان هماهنگ است که فایده‌های روحی و معنوی که به مردم می‌رسانی، بسیار ارزشمند و دقیق سنجیده شده است.

نکته ادبی: منظور از سنگ و معیار، ترازو و میزانِ سنجشِ حقیقت است.

مر جاه تو و علم ترا از سر معنی آباء و سطقسات غلامند و پرستار

در نگاه عمیق و حقیقت‌بین، مقام و دانش تو به قدری والاست که تمام عناصر طبیعت (آباء علوی و عناصر چهارگانه) همچون خدمتکاران در برابر تو خاضعند.

نکته ادبی: آباء و سطقسات اصطلاحاتی در فلسفه قدیم (عناصر چهارگانه و افلاک) است.

نخرید کسی جان بهایی به زر و سیم تا نامدش اسراسر علوم تو پدیدار

هیچ‌کس ارزش حقیقی جان انسان را با زر و سیم (پول) درک نمی‌کرد، مگر زمانی که علوم و دانش‌های شگفت‌انگیز تو برای مردم آشکار شد.

نکته ادبی: اشاره به ارزش حیات که با علم پزشکیِ ممدوح شناخته شده است.

برگ اجل از شاخ امل پاک فرو ریخت تا شاخ علومت عمل آورد چنین بار

مرگ از شاخسارِ آرزوهای طولانی بشر کنار رفت و ناامید شد، زیرا دانش تو به قدری بارور است که زندگی و عمل را به انسان بازگردانده است.

نکته ادبی: اجل (مرگ) و امل (آرزو) تضاد معنایی زیبایی ایجاد کرده‌اند.

شد طبع جهان معتدل از تو که نیابی در شهر یکی ذات گرانجان و سبکبار

طبع و مزاج جهان به واسطه حضور تو به تعادل رسیده است، به طوری که در این شهر دیگر کسی را نمی‌بینی که ناتوان (گرانجان) یا آواره و سرگردان (سبکبار) باشد.

نکته ادبی: در اینجا سبکبار به معنای بی‌خانه و آواره به کار رفته است.

از غایت آزادگی و فر بزرگیت گشتند غلامان ستانهٔ درت احرار

از شدت آزادگی و شکوه بزرگی تو، تمام کسانی که غلام و خدمتکار درگاهت بودند، خود به مقام والای آزادگی و شرافت رسیدند.

نکته ادبی: پارادوکس زیبای تبدیل غلام به احرار به دلیل همنشینی با ممدوح بزرگ‌منش.

گفتار فزونست ز هر چیز ولیکن جود تو و مدح تو فزونست ز گفتار

گفتار و شعر همیشه بسیار است، اما بخشندگی تو و مدح و ستایش تو، از توانِ هرگونه سخنی فراتر است.

نکته ادبی: تأکید بر عجز سخن در برابر عظمت واقعی ممدوح.

عقلی که ز داروت مدد یافت به تحقیق در تختهٔ تقدیر بخواند همه اسرار

خردی که از داروی تو بهره‌مند شد، به چنان حقیقتی دست یافت که می‌تواند اسرار پنهان در تقدیر الهی را درک کند.

نکته ادبی: اشاره به خردِ آگاهی‌بخش که با دارو و شفایِ ممدوح پیوند خورده است.

شخصی که تر از شربت تو شد جگر او لب خشک نماند به همه عمر چو سوفار

آن کسی که از شربت‌های شفابخش تو نوشیده باشد، تا پایان عمر هرگز لب‌هایش از رنج و بیماری خشکیده نمی‌شود.

نکته ادبی: سوفار بخشی از تیر است؛ کنایه از اینکه لبان او همچون تیر، خشک و باریک نمی‌شود.

از عقل تو ای ناقد صراف طبیعت شد عنصر ترکیب همه خلق چو طیار

ای ناقد و ارزیاب دقیق طبیعت؛ از قدرت عقل توست که عناصر وجودی انسان به کمال رسیده و روح در تن، سبک‌بال پرواز می‌کند.

نکته ادبی: ناقد و صراف استعاره از کسی است که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد.

آنکس که یکی مسهل و داروی تو خوردست مانند فرشته نشود هرگز بیمار

هر کس که یک بار داروی مسهل و درمان تو را مصرف کرده باشد، چنان تندرست می‌شود که دیگر هرگز بیمار نخواهد شد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در وصفِ اثرگذاریِ طبابتِ ممدوح.

هر چشم که از خاک درت سرمهٔ او بود ز آوردن هر آب که آرد نشود تار

هر چشمی که از خاک درگاه تو سرمه بکشد، بینایی‌اش چنان تقویت می‌شود که با هیچ گرفتاری و رنجی، تیره و تار نخواهد شد.

نکته ادبی: سرمه کشیدن از خاک درگاه، نماد تبرک جستن به آستانِ بزرگان است.

آنها که یکی حبه ز حب تو بخوردند در دام اجل هیچ نگردند گرفتار

آن‌ها که حبه‌ای از داروهای تو را مصرف کرده باشند، در دامِ مرگ (اجل) گرفتار نخواهند شد.

نکته ادبی: دامِ اجل استعاره‌ای برای مرگ و پایانِ زندگی است.

حذق تو چنانست که بی نبض و دلیلی می باز نمایی غرض روح به هنجار

مهارت تو به قدری بالاست که بدون نبض گرفتن و پرسیدن شرح حال، بیماری و مقصودِ جانِ بیمار را به درستی تشخیص می‌دهی.

نکته ادبی: حذق به معنای مهارت در پزشکی است.

گر باد بفرخار بر دشمت داروت از قوت او روح پذیرد بت فرخار

اگر داروی تو را حتی در شهر فرخار به بیماری بدهند، آن‌چنان قدرتی دارد که روحِ بیمار شفا می‌یابد و زنده می‌شود.

نکته ادبی: فرخار شهری در ترکستان قدیم که به داشتن زیبارویان مشهور بود.

بر کار ز داروی تو شد شخص معطل مانده ملک الموت ز داروی تو بیکار

به خاطر داروهای شفابخش تو، عزرائیل (ملک‌الموت) از کار بیکار شده است، چرا که دیگر کسی به خاطر بیماری از دنیا نمی‌رود.

نکته ادبی: ایهام طنزآمیز درباره ناتوانی مرگ در برابر طبابت ممدوح.

ای طبع و علوم تو شفا بخش و سخاورز وی دست و زبان تو درر پاش و گهربار

ای کسی که طبع و دانشت شفا‌بخش است و سخنانت دل‌انگیز؛ دست و زبانت همواره همچون مروارید و گوهری درخشان بر دیگران نثار می‌شود.

نکته ادبی: درر پاش (مروارید افشان) کنایه از بخشندگیِ گفتار و ثروت است.

از مال تو جز خانهٔ تو کیست تهی دست وز دست تو جز کیسهٔ تو کیست زیان کار

از ثروت تو، تنها خانه توست که تهی‌دست است (چون همه را بخشیده‌ای) و از دست تو، تنها کیسه خودت است که زیان‌کار است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بخشندگی ممدوح که همه چیز خود را به دیگران می‌بخشد.

آراسته ای از شرف و جود همیشه چون شاخ ز طیار و چو افلاک ز سیار

تو همواره با شرف و بخشش خود آراسته‌ای؛ همان‌طور که شاخسار با گل‌هایش و آسمان با ستارگانش آراسته است.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به عناصر طبیعت برای بیانِ درخششِ وجودی او.

فعل تو چنانست که دیگر ز معاصی واجب نشود بر تو یکی روز ستغفار

کردار تو چنان پاک و پسندیده است که دیگر نیازی نیست روزی از روزگار به خاطر گناهان خود طلب آمرزش و استغفار کنی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ عصمت یا پاکیِ کردارِ ممدوح.

چون مردمک دیده عزیزی بر ما ز آنک در چشم تو سیم و زر ما هست چنین خوار

تو در نزد ما مثل مردمک چشم عزیز هستی، چون تو به مال و ثروت ما (سیم و زر) به دیده تحقیر می‌نگری و به آن طمعی نداری.

نکته ادبی: مردمک چشم کنایه از عزیز بودن و نایاب بودن است.

چون نقطهٔ نقش ست دل آنکه ابا تو دو روی و دو سر باشد چون کاغذ پرگار

دل کسی که در برابر تو دورو و فریبکار باشد، همچون کاغذ پرگار سرگردان است و هرگز به حقیقت نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره پرگار برای نشان دادن نفاق و بی‌ثباتی فردِ دورو.

ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو نافع مومن شدی او قامع کفار

آیین‌ها به وسیله علی (ممدوح) استوار شد و بدن‌ها به وسیله تو (پزشک) سلامت یافت؛ زیرا تو سودرسانِ مومنان هستی و او دشمنِ کافران.

نکته ادبی: نافع و قامع تضادهای معنایی خوبی برای توصیفِ کارکردِ این دو شخصیت است.

تو دیگری و حاسد تو دیگر از آن کو خار آمده بی گلبن تو گلبن بی خار

تو فردی یگانه‌ای و حسودِ تو فرد دیگری است؛ تفاوت شما مثل تفاوت خار با گلبن است که یکی بی ریشه و خار است و دیگری گلبنِ بااصالت.

نکته ادبی: تشبیه حاسد به خار برای نشان دادن پست بودن او.

کی گردد مه مردم بد اصل به دعوی کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار

آدمِ بد‌ذات با ادعا کردن هرگز به جایگاهِ بزرگان نمی‌رسد، همان‌طور که لباس کهنه با آهار زدن نو نمی‌شود.

نکته ادبی: آهار ماده‌ای برای سفت کردن و براق کردن پارچه است؛ ضرب‌المثلی برای بی‌فایده بودنِ ظاهرسازی.

یک شهر طبیبند ولی از سر دعوی کو چون تو یکی خواجهٔ دانندهٔ هشیار

در این شهر طبیبان زیادی وجود دارند، اما از سرِ ادعا و خودپسندی؛ کجاست کسی مانند تو که واقعاً دانشمند و هشیار باشد؟

نکته ادبی: تفاوت میان طبیبِ واقعی و طبیب‌نما.

عالم همه پر موسی و چوبست ولیکن یک موسی از آن کو که ز چوبی بکند مار

دنیا پر از موسی و عصاست، اما کجاست یک موسیِ واقعی که بتواند از عصایش مار بسازد؟ (اشاره به هنرنماییِ حقیقی).

نکته ادبی: تلمیح به معجزه حضرت موسی.

کار چو تو کس نیست شدن نزد هر ابله تا بار دهد یا ندهد حاجب و سالار

حیف است که کسی مثل تو نزد هر آدم نادانی برود و منتظر بماند تا نگهبانِ درِ خانه به او اجازه ورود دهد.

نکته ادبی: تأکید بر شأن بالای ممدوح که نباید معطلِ اجازه دیگران شود.

کز حشمت و جاه تو همی پیش نیاید نور قمر و شمس به درگاه تو بی یار

از شکوه و جایگاه تو، حتی خورشید و ماه نیز در برابر درگاه تو به نوعی ناچیز و بدون همراه به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ جاه و جلال.

خود دیده کنان جمله می آیند سوی تو دیدار ترا از دل و جان گشته خریدار

همه مردم مشتاقانه به سوی تو می‌آیند و از جان و دل خواهان دیدار تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به محبوبیتِ اجتماعیِ ممدوح.

تو کعبهٔ مایی و به یک جای بیاسای این رفتن هر جای به هر بیهده بگذار

تو برای ما مثل کعبه هستی؛ پس در یک‌جا مستقر باش و این رفت‌وآمدهای بیهوده را رها کن.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به کعبه (مرکزِ توجه) که باید متین و ثابت باشد.

زوار سوی خانهٔ کعبه شده از طمع هرگز نشود کعبه سوی خانهٔ زوار

زائران از سرِ اشتیاق به سمت خانه کعبه می‌روند، اما کعبه هرگز به دنبال زائران به راه نمی‌افتد.

نکته ادبی: پذیرشِ این نکته که ممدوح باید در اوجِ وقار باشد.

دیدیم طبیبان و بدین مایه شناسیم ما جعفر طیار ز بو جعفر طرار

ما طبیبان زیادی دیده‌ایم و فرق بین جعفر طیار (مقام والا) و جعفر طرار (دزد و شیاد) را خوب می‌دانیم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد نام‌ها برای تمایز میان اصالت و تقلب.

بر چشمهٔ حیوان ز پی چون تو طبیبی شاید که کند فخر شهنشاه جهاندار

بر چشمه حیات، حضورِ پزشکی چون تو شایسته است که حتی پادشاهان جهان به بودنِ چنین کسی افتخار کنند.

نکته ادبی: چشمه حیوان (آب حیات) نماد جاودانگی است.

کز جود تو و علم تو غزنین چو بهشتست زیرا که درو نیست نه بیمار و نه تیمار

از برکت جود و علم تو، غزنین همچون بهشت شده است، زیرا در آن خبری از درد و بیماری و غم نیست.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودِ طبیب بر فضایِ شهر.

ای مرد فلک حشمت و فرزانهٔ مکرم وی پیر جوان دولت مردانهٔ غیار

ای صاحبِ شکوهی آسمانی و دانشمندِ بزرگوار؛ ای پیری که در دولت‌مندی جوانی و مردانگی‌ات آشکار است.

نکته ادبی: ترکیبِ متناقض‌نمای پیرِ جوان برای ستایشِ پختگی در عینِ شادابیِ روح.

هستیم بر آنسان ز حکیمی که نگوید اندر همه عالم ز من امروز کس اشعار

ما در حال حکایتی هستیم که امروز هیچ‌کس در عالم نمی‌تواند چنین اشعاری (چون شعر من) بگوید.

نکته ادبی: فخرفروشیِ شاعر به هنرِ خود.

لیک آمده ام سیر ز افعال زمانه هر چند هنوز از غرض خویشم ناهار

اما من از رفتارهای روزگار خسته شده‌ام، هرچند که هنوز به هدف و خواسته‌ی قلبی‌ام نرسیده‌ام.

نکته ادبی: تغییر لحن از مدح به بیانِ پریشانیِ احوال.

آن سود همی بینم از اشعار که هر شب هش را ببرد سوش بماند بر من عار

آن سودی که از شعر می‌برم، فقط این است که شب‌ها خواب از سرم می‌پرد و ننگِ فقر بر من باقی می‌ماند.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ معیشتِ شاعر.

خواریم از آنست که زین شهرم ازیرا در بحر و صدف خوار بود لولو شهوار

حقیر بودن من به این دلیل است که در این شهرم؛ همچنان که در دریا، مروارید در صدف پنهان و در نگاهِ عامه خوار است.

نکته ادبی: تمثیل مروارید برای نشان دادنِ ارزشِ پنهانِ شاعر در میانِ مردمِ قدرنشناس.

هدهد کلهی دارد و طاووس قبایی من بلبل و خواهان یکی درعه و دستار

هدهد کلاهی طبیعی دارد و طاووس قبایی رنگین؛ اما من که همچون بلبلِ خوش‌سخن هستم، نیازمندِ یک لباس و دستار ساده‌ام.

نکته ادبی: یکی از زیباترین تصویرسازی‌های شعر برای بیان فقر.

زین محتشمانند درین شهر که همت بر هیچ کسی می نتوان دوخت به مسمار

در این شهر کسانی هستند که همت‌شان آن‌قدر ناچیز است که نمی‌شود حتی با میخ بر دیوار کوبیدشان (بی‌اعتبارند).

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش و بی‌ثبات بودنِ اطرافیان.

ای درت ز بی برگان چون شاخ در آذر وی دلت ز بخشیدن چون باغ در آزار

درگاه تو برای بی‌نوایان مثل شاخه‌ای در آذر (گرم) است، و دل تو برای بخشیدن مثل باغی پرگل در فصل بهار است.

نکته ادبی: استعاره‌های گرما و طراوت برای بخشش.

از مکرمت تست که پیوسته نهفته ست این شخص به دراعه و این پای به شلوار

از بزرگواری توست که این تنِ من هنوز با همین لباس‌های کهنه و شلوارِ ساده پوشیده مانده است (امیدوارم از بزرگواری تو بهتر شود).

نکته ادبی: درّاعه (لباس بلند) و شلوار، پوشاکِ مرسومِ آن دوره.

پس چون تنم آراستهٔ پیرهن تست این فرق مرا نیز بیارای به دستار

پس حالا که تنم با لباسی که تو می‌بخشی آراسته می‌شود، این سرِ مرا نیز با دستاری شایسته بیارای.

نکته ادبی: درخواستِ مستقیمِ هدیه (خلعت).

سود از تو بدان جویم کز مایهٔ طبعم خود را بر تو دیده ام این قیمت و بازار

سودم را از تو می‌جویم، چرا که با مایه و هنرِ شعرم، خودم را لایقِ توجهِ تو می‌بینم.

نکته ادبی: شاعر خود را به کالا تشبیه کرده که قیمت‌گذاری‌اش دستِ ممدوح است.

آثار نکو به که بماند چو ز مردم می هیچ نماند ز پس مرگ جز آثار

بهتر است که از انسان آثارِ نیکی به یادگار بماند، زیرا پس از مرگ چیزی جز این آثار باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: پند و اندرز پایانی برای ترغیب ممدوح به انجامِ کارِ خیر (بخشش).

تا جوهر دریا نبود چون گهر باد تا مایهٔ مرکز نبود چون فلک نار

تا زمانی که جوهر و ذاتِ دریا به گوهر تبدیل نشود و مرکز زمین مانند آسمان آتش نگیرد (یعنی تا ابد)، خداوند تو را پایدار و برقرار بدارد.

نکته ادبی: این بیت دارای اغراق در دعا برای بقای ممدوح است و با استفاده از محالات طبیعی، زمان نامحدود را تداعی می‌کند.

چون چار گهر فعل تو و ذات تو بادا از محکمی و لطف و توانایی و مقدار

ویژگی‌های وجودی و رفتارهای تو باید همچون عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) در عین محکمی و استواری، دارای لطافت، توانایی و ارج و منزلت باشد.

نکته ادبی: اشاره به نظریه عناصر چهارگانه (طبیعت) در فلسفه قدیم دارد که ترکیب آن‌ها باعث تشکیل موجودات می‌شد.

در عافیت خیر و سخا باد همیشه اسباب بقای تو چو خیرات تو بسیار

همیشه در سلامتی و تندرستی، خیر و بخشندگی پیشه کن و اسباب تداوم زندگی و بقای تو به اندازه خیرات و بخشش‌های تو فراوان باشد.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'اسباب' به معنای علل و عوامل زندگی و بقا است.

جبار ترا از قبل نفع طبیبان تا دیر برین مکرمت و جود نگهدار

خدای بزرگ (جبار) تو را چنان حفظ کند که هرگز نیازی به طبیب نداشته باشی و تا دیرزمان در این منزلت و بزرگواری باقی بمانی.

نکته ادبی: 'جبار' یکی از صفات خداوند به معنای قادر مطلق و اصلاح‌کننده امور است.

جبار ترا باد نگهبان به کریمی از مادح بدگوی و ز ممدوح جگرخوار

خداوندِ توانا، تو را در پناه خود از گزندِ ستایشگرانِ بدخواه و مردم بی‌رحم و سنگدلی که در لباس دوستی قصدِ جان تو را دارند، مصون بدارد.

نکته ادبی: 'جگرخوار' کنایه از افراد بی‌رحم، کینه‌توز و خون‌خوار است که به صورت استعاری به کار رفته است.

از فضل ملک باد به هر حال و به هر وقت امروز تو از دی به و امسال تو از پار

به فضل و لطف پروردگار، امیدوارم که وضعیت تو در هر لحظه رو به بهبود باشد، به‌گونه‌ای که امروزت از دیروز و امسالت از سال گذشته بهتر و باشکوه‌تر باشد.

نکته ادبی: استفاده از تقابل 'امروز و دیروز' و 'امسال و پارسال' برای نشان دادن روند رشد و تعالی است.