دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - مناقشهٔ مرد دهری با بوحنیفه

سنایی
ای خردمند موحد پاک دین هوشیار ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار
آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند نخل دین در بوستان علم زو آمد به بار
آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسول تا قیامت داد علمش کار خلقان را قرار
شمع جنت خواند عمر را نبی یکبار و بس بوحنیفه را چراغ امتان گفت او سه بار
گفت بوبکر: ای محمد زین دو فاضلتر کدام؟ گفت: عمر آنکه دین حق بدو شد آشکار
چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دین آنکه شد از علم او دین محمد آشکار
گفت گردد امتم هفتاد و سه فرقت بهم اهل جنت زان یکی و مرجع دیگر به نار
بوحنیفه سرور آن قوم اهل جنت ست ملحد اهل هوا از وی شود مقهور و خوار
معنی سه بار گفتن بوحنیفه را چراغ ماضی و مستقبل و حال از علومش در حجار
اینک رفت و اینکه آید و آنکه بیند روی او هر سه را زو روشنایی هر سه را علمش حصار
دهریی آمد به نزدیک خلیفه ناگهان بغض دینی مبغضی شوخی پلیدی نابکار
این چه بدست از شریعت بر تنت گفت ای امیر یافتستی پادشاهی خوش خور و بی غم گذار
روزه و عقد و نکاح و دور بودن از مراد حج و غزو و عمره و این امرهای بی شمار
خویشتن رنجه چه داری چون به عالم ننگری تا بدانی کین قدیمست و ندارد کردگار
گفت رسم شرع و سنت جمله تزویر و ریاست سر به سر گیتی قدیمست و ندارد کردگار
آمدی تو بی خبر و ز خویش رفتی بی خبر نامد از رفته یکی از ما برفته صدهزار
هست عالم چون چراگاهی و ما چون منزلی چون برفت این منزلی گیرد دگر کس مرغزار
طبع و اخشیج هیولا را شناسیم اصل کون هر کرا این منکر آید عقل او گیرد غبار
خانه ای دیدم به یونان در حجر کرده به نقش صورت افلاک و تاریخ بنایش بر کنار
نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این به دست کی بگوید این به دست کس شناسد این شمار
کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کن ابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر
آنکه گفت از گاه آدم پنج و پانصد بیش نیست نسر واقع در حمل چون کرده اند آنجا نگار
اینهمه زرق و فسونست و دروغ و شعبده حیلت و نیرنگ داند این سخن را هوشیار
گفت امیرالمومنین ای مرد پر دعوی بباش تا بیاید آن امام راستین فخر دیار
گر بتابی روی از او گردی هزیمت از سخن بر سر دارت کنم تا از تو گیرند اعتبار
گر ز تو نعمان هزیمت گیرد و گردد خموش معمتد گردی مرا و هم تو باشی میر و مار
چاکری را نامزد کرد او که نعمان را بخوان تا کند او این جدل در پیش تخت شهریار
رفت قاصد چون بدید آن کان علم و فضل را گفت: آمد ملحدی در پیش خسرو بادسار
می چنین گوید که زرق ست این مسلمانی و فن خود شریعت چون ردایی کش نه پودست و نه تار
گفت امیرالمومنین: تا حاضر آید پیش او دین ایزد را و شرع مصطفا را پشت و یار
گفت قاصد را امام دین چو بگزارم نماز پیش میرالمومنین آیم ورا گو: چشم دار
تا نماز شما نامد بوحنیفه پیش شاه چیره گشته دهری آنجا شاه بد در انتظار
هر زمان گفتی به شه آن ملحد بطال شوم: می بترسد از من او زان شد نهان از اضطرار
کیست در گیتی که یارد گفت با من زین سخن کیست در عالم که او از من ندارد الحذار
گفت: شاها می بفرما تا بیارندم به پیش مطربان خوش لقای خوب روی نامدار
آنک می دارند روزه گوید ار او راست مزد ساغری می بایدم معشوق زیبا در کنار
او چه داند روزه و طاعات عید و حج و غزو عید او هر روز باشد روزه او را در چه کار
اندرین بودند ناگاهی درآمد مرد دین شاد گشت از وی خلیفه دهر یک درمانده وار
گفتش از خجلت که: ای نعمان چرا دیر آمدی داد نعمانش جوابی پر معانی مردوار
گفت: حالی چو شنیدم امر شه برخاستم رخ نهادم سوی قصر و تخت شاه تاج دار
چون رسیدم بر کران دجله کشتی رفته بود بود نخلی منکر آنجا تختهایش بر قطار
درهم آمد کشتئی شد درزهایش ناپدید از سر نخل آمدش لیف و درو شد صد مرار
حلقه های آهنین دیدم ز سنگ آمد برون اندر آمد دو مرار و کشتئی شد پایدار
کشتی آن گه پیش آمد من نشستم اندرو آمد و بنشست آن گه بر کران جویبار
پیشم آمد تا بدو اندر نشستم دیر شد زین سبب تا خیرم افتاد ای پسر معذور دار
گفت ملحد: شرم داری بو حنیفه زین دروغ حجتی آورده ای کین کس ندارد استوار
گفت آن گه بو حنیفه آن امام دین حق مر امیرالمومنین را که: ای امیر باوقار
خصم می گوید که صانع نیست عالم بد قدیم این ز طبعست و هیولا نیست این را کردگار
آن گهٔ منکر همی گردد که مصنوعات را صانعی باید مگر دیوانه است این گوش دار
تخته ای را منکری کت صانعی باید قدیم می نداری استوارم من روا دارم مدار
ای سگ زندیق کافر خربط میشوم دون می نبینی فوق و تحت و کوه و صحرا و بحار
گاه ابرو گه گشاده گاه خشک و گاه نم گاه برف و گاه باران گاه روشن گاه تار
می نبینی بر فلک این خسرو سیارگان ماه و انجم را ازو روشن همی دارد چو نار
هفت کوکب بر فلک گشته مبین در زمین در ده و دو برج پیدا گشته در لیل و نهار
ماه در افزایش و نقصان و خود بر حال خویش سوی مصنوعات شو آن گه صنایع کن نظار
ای سگ کافر به خود اندر نگه کن ساعتی تا ببینی قدرتش مومن شوی ای دلفگار
قدرت حق عجز تو بر رنگ مویت ظاهرست می کند آزادی موی سیه کافوروار
قطره ای آب آمد اندر کوزه ای کش سرنگون صورتی زیبا پدید آورد از وی بی عوار
آدمی در روشنایی صنعتش پیدا کند کار صانع بر خلاف این بود اندیشه دار
در سه تاریکی نگارد صورتی چون آدمی آن گهٔ بر وی پدید آرد خط و زلف و عذار
نطق گویایی و بینایی و سمع آرد پدید هفت چشمه در بدستی استخوان باده بار
آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوار آب بینی منقبض و آب دهانت نوش بار
آب چشمت شور از آن آمد که به گنده شود گر نباشد تلخ زی وی راه یابد مور و مار
در دهانت آب خوش آمد تا بدانی طعم چیست چند گویم زین دلایل کن برین بر اختصار
صانعی باید حکیم و قادر و قایم به ذات تا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار
طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوف عقل از تو کی پذیرد این سخن را بر مدار
این مخالف طبعها با یکدگر چون ساختند آب و آتش خاک و باد ای ملحدک حجت بیار
آنچه می گوید بدیدم من به یونان خانه ای این چه حجت باشد آنجا صورتی کردست کار
رو بگو ایزد یکی قایم به ذات و لم یزل قادر معطی و دانا خالق بر و بحار
ما نبودیم او پدید آوردمان از چار طبع محدث آمد چار طبع و چار فصل روزگار
بگرو ای ملحد به قرآن «قل هوالله» یادگیر چند باشد بر سرت از جهل و کفر و شک فسار
چون شنید این حجت از وی دهر یک خاموش گشت کرد هر یک خوار او را پس بکردندش به دار
گفت نعمان ای خلیفه بعد ازین چونین مکن ملحدان را پیش خود منشان ازین پس زینهار
ابن عم مصطفایی تیغ ازو میراث تست میزن اکنون بر سر ملحد چو حیدر ذوالفقار
هر چه فرماید ترا قرآن و اخبار رسول اندر آن آویز ملحد را ز مجلس دور دار
گفت: پذرفتم ز تو ای حجت دین خدای شاد باش ای بوحنیفه ای امام بردبار
ای سنایی شکر این دانی که نتوانی گزارد دین اسلام و امام عالم و پرهیزگار
گر سنایی مستجب گردد به آتش بی گمان زین مناقب رسته گردد ای برادر گوش دار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظوم، روایتی مناظره‌گونه است که به دفاع از اصول دین و اثبات وجود آفریدگار در برابر افکار مادی‌گرایانه (دهری) می‌پردازد. شاعر با استفاده از قالب داستانی و مناظره، تقابل میان ایمانِ مستدل و کفرِ انکارگرایانه را به تصویر می‌کشد.

مضمون اصلی داستان، پاسخ منطقی و تمثیلی ابوحنیفه به یک ملحد است که مدعی است جهان خودبه‌خود و بدون خالق پدید آمده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ کشتی که خودبه‌خود ساخته شده، پوچی این ادعا را برملا کرده و قدرت استدلال دینی را به رخ می‌کشد.

معنای روان

ای خردمند موحد پاک دین هوشیار ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار

ای انسان خردمند، یکتاپرست و پاک‌دین، هشیار باش و به سخن من درباره یکی از حجت‌ها و پیشوایان دین حق گوش بسپار.

نکته ادبی: حجت در اینجا به معنای دلیل و برهان نیست، بلکه به معنای شخص صاحب‌مرتبه و پیشوا در دین است.

آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند نخل دین در بوستان علم زو آمد به بار

آن امامی که ریشه بدعت و انحرافات را با برهان خود خشکاند و موجب شد که درخت دین در بوستان دانش به بار بنشیند و میوه دهد.

نکته ادبی: نخل دین استعاره از ایمان و آموزه‌های دینی است که به درختی پربار تشبیه شده است.

آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسول تا قیامت داد علمش کار خلقان را قرار

آن کسی که پیامبر خدا در حضور صحابه از فضل و دانش او سخن گفت، دانشی که تا قیامت گره‌گشای مشکلات مردم خواهد بود.

نکته ادبی: قرار دادن در اینجا به معنای آرامش و سامان بخشیدن به امور است.

شمع جنت خواند عمر را نبی یکبار و بس بوحنیفه را چراغ امتان گفت او سه بار

پیامبر تنها یک بار عمر را شمع بهشت خواند، اما چرا ابوحنیفه را سه بار به عنوان چراغ هدایت امت معرفی کرد؟

نکته ادبی: شمع جنت و چراغ امت، تشبیهات زیبایی برای بیان جایگاه هدایتگری این بزرگان است.

گفت بوبکر: ای محمد زین دو فاضلتر کدام؟ گفت: عمر آنکه دین حق بدو شد آشکار

ابوبکر از پیامبر پرسید: کدام‌یک از این دو (عمر و ابوحنیفه) فاضل‌ترند؟ پیامبر گفت: عمر که دین خدا به واسطه او آشکار شد.

نکته ادبی: فاضل‌تر اسم تفضیل به معنای برتر از نظر رتبه علمی و دینی است.

چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دین آنکه شد از علم او دین محمد آشکار

هنگامی که ابوحنیفه در کوفه به عنوان پیشوای دین ظهور کرد، کسی که به واسطه علم او دین محمدی درخشان و آشکار گشت.

نکته ادبی: تاج دین کنایه از بزرگی و سرآمد بودن در امور دینی است.

گفت گردد امتم هفتاد و سه فرقت بهم اهل جنت زان یکی و مرجع دیگر به نار

پیامبر گفت که امتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم می‌شوند؛ تنها یک گروه اهل بهشت‌اند و سایرین در آتش خواهند بود.

نکته ادبی: فرقت به معنای گروه و دسته است؛ مرجع در اینجا به معنای سرانجام و جایگاه است.

بوحنیفه سرور آن قوم اهل جنت ست ملحد اهل هوا از وی شود مقهور و خوار

ابوحنیفه پیشوای آن گروه اهل بهشت است و به واسطه او، فرد ملحد و هواپرست شکست خورده و خوار می‌شود.

نکته ادبی: اهل هوا به معنای کسانی است که پیرو هوس‌های نفسانی خود هستند، نه منطق دینی.

معنی سه بار گفتن بوحنیفه را چراغ ماضی و مستقبل و حال از علومش در حجار

دلیل سه بار «چراغ» خواندن ابوحنیفه این است که دانش او در برگیرنده گذشته، آینده و حال است و همه این‌ها در حجره دانش او گرد آمده است.

نکته ادبی: ماضی و مستقبل و حال اشاره به احاطه علمی ایشان بر همه زمان‌ها دارد.

اینک رفت و اینکه آید و آنکه بیند روی او هر سه را زو روشنایی هر سه را علمش حصار

آنچه گذشت، آنچه می‌آید و آنچه اکنون هست، همگی از علم او نور می‌گیرند و دانش او برای هر سه زمان همچون دژ و پناهگاه است.

نکته ادبی: حصار استعاره از محافظت و پناه بودن دانش او در برابر جهل است.

دهریی آمد به نزدیک خلیفه ناگهان بغض دینی مبغضی شوخی پلیدی نابکار

ناگهان یک دُهری (مادی‌گرا) نزد خلیفه آمد؛ کسی که دشمن دین بود و فردی بی‌ادب، پلید و شرور.

نکته ادبی: دهری کسی است که قائل به قدمت عالم است و خدا را خالق جهان نمی‌داند.

این چه بدست از شریعت بر تنت گفت ای امیر یافتستی پادشاهی خوش خور و بی غم گذار

او به خلیفه گفت: ای پادشاه، این چه شریعتی است که بر گردن مردم نهاده‌ای؟ تو که پادشاهی داری، از نعمت‌ها بهره‌مند شو و بی‌غم زندگی کن.

نکته ادبی: خوش‌خور کنایه از زندگی مرفه و غرق در لذت‌های دنیوی است.

روزه و عقد و نکاح و دور بودن از مراد حج و غزو و عمره و این امرهای بی شمار

اعمالی مانند روزه، عقد، نکاح، خودداری از خواسته‌ها، حج، جنگ و عمره و این همه دستورات بی‌شمار چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: غزو به معنای جنگ و جهاد است.

خویشتن رنجه چه داری چون به عالم ننگری تا بدانی کین قدیمست و ندارد کردگار

چرا خود را به رنج می‌اندازی؟ نگاهی به جهان بینداز تا بدانی که این عالم ازلی و ابدی است و هیچ آفریدگاری ندارد.

نکته ادبی: قدیم در اصطلاح فلسفی به معنای چیزی است که آغاز و پایانی ندارد (ازلی).

گفت رسم شرع و سنت جمله تزویر و ریاست سر به سر گیتی قدیمست و ندارد کردگار

او گفت که رسم‌های شریعت و سنت همگی تزویر و ریاست است؛ جهان از ابتدا بوده و بدون خالق است.

نکته ادبی: سر به سر به معنای تماماً و سراسر است.

آمدی تو بی خبر و ز خویش رفتی بی خبر نامد از رفته یکی از ما برفته صدهزار

تو بی‌خبر آمدی و بی‌خبر هم از دنیا خواهی رفت؛ از کسانی که رفته‌اند، هیچ‌کس بازنگشته، در حالی که صدها هزار نفر از ما رفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به انکار معاد و بیهوده پنداشتن حیات انسانی.

هست عالم چون چراگاهی و ما چون منزلی چون برفت این منزلی گیرد دگر کس مرغزار

جهان مانند چراگاهی است و ما مانند مسافری که در منزلی موقت است؛ وقتی این مسافر رفت، دیگری به این چراگاه می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه جهان به چراگاه کنایه از گذران و ناپایداری زندگی مادی است.

طبع و اخشیج هیولا را شناسیم اصل کون هر کرا این منکر آید عقل او گیرد غبار

ما طبع (طبیعت) و چهار عنصر و ماده اولیه (هیولا) را اصل وجود می‌دانیم؛ هر کس این را انکار کند، عقلش دچار غبار و تیرگی است.

نکته ادبی: اخشیج اشاره به عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) است.

خانه ای دیدم به یونان در حجر کرده به نقش صورت افلاک و تاریخ بنایش بر کنار

در یونان خانه‌ای دیدم که بر سنگی در آن نقشی از افلاک و تاریخ ساخت بنا در گوشه‌ای حک شده بود.

نکته ادبی: حجر به معنای سنگ است.

نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این به دست کی بگوید این به دست کس شناسد این شمار

نقش ستاره «نسر واقع» در صورت فلکی حمل حک شده بود که تاریخ ساخت آن را نشان می‌داد؛ کسی نمی‌تواند ادعا کند که این کارِ دست بشر است.

نکته ادبی: اشاره به استدلال‌های نجومی که ملحد برای اثبات قدمت عالم به کار می‌برد.

کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کن ابتدا پیدا کن و مر انتها را حجت آر

ای منجم و ای حسابگر، بیا و این را معلوم کن؛ آغازش را پیدا کن و برای پایانش دلیلی بیاور.

نکته ادبی: حجت آر یعنی دلیل بیاور.

آنکه گفت از گاه آدم پنج و پانصد بیش نیست نسر واقع در حمل چون کرده اند آنجا نگار

کسی که می‌گوید از زمان آدم تاکنون بیش از پنج هزار و پانصد سال نگذشته، چگونه نقش نسر واقع در حمل را در آنجا ترسیم کرده است؟

نکته ادبی: اشاره به تناقض‌گویی‌های ملحد در بحث‌های نجومی.

اینهمه زرق و فسونست و دروغ و شعبده حیلت و نیرنگ داند این سخن را هوشیار

تمام این حرف‌ها فریب، دروغ و شعبده‌بازی است؛ فرد هشیار می‌داند که این‌ها نیرنگ است.

نکته ادبی: زرق و فسون به معنای حیله و نیرنگ است.

گفت امیرالمومنین ای مرد پر دعوی بباش تا بیاید آن امام راستین فخر دیار

خلیفه گفت: ای مرد پرادعا، همین‌جا باش تا آن امام راستین و فخر سرزمین بیاید.

نکته ادبی: فخر دیار صفت ابوحنیفه است.

گر بتابی روی از او گردی هزیمت از سخن بر سر دارت کنم تا از تو گیرند اعتبار

اگر از او روی‌گردان شوی و در بحث شکست بخوری، تو را بر سر دار می‌فرستم تا دیگران از تو عبرت بگیرند.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار در جنگ است.

گر ز تو نعمان هزیمت گیرد و گردد خموش معمتد گردی مرا و هم تو باشی میر و مار

اگر نعمان (ابوحنیفه) تو را شکست داد و تو را خاموش کرد، تو را معتمد خود می‌کنم و تو فرمانروا و پیشوا خواهی بود.

نکته ادبی: میر و مار کنایه از حاکمیت و قدرت است.

چاکری را نامزد کرد او که نعمان را بخوان تا کند او این جدل در پیش تخت شهریار

خلیفه کسی را مامور کرد که به دنبال ابوحنیفه برود تا او در پیشگاه شهریار با این ملحد مناظره کند.

نکته ادبی: نامزد کردن در اینجا به معنای مامور کردن است.

رفت قاصد چون بدید آن کان علم و فضل را گفت: آمد ملحدی در پیش خسرو بادسار

قاصد نزد آن معدن علم و فضل رفت و گفت: فرد ملحدی پیش شاه آمده که بسیار گستاخ و بادسار است.

نکته ادبی: بادسار کنایه از متکبر و تندخو بودن است.

می چنین گوید که زرق ست این مسلمانی و فن خود شریعت چون ردایی کش نه پودست و نه تار

او می‌گوید این مسلمانی فریب و فن است و شریعت همچون ردایی است که نه تار و پودی دارد و نه اصلیت.

نکته ادبی: ردایی که نه پود است و نه تار، کنایه از بی‌پایه و اساس بودن شریعت از دید ملحد.

گفت امیرالمومنین: تا حاضر آید پیش او دین ایزد را و شرع مصطفا را پشت و یار

خلیفه گفت: تا او پیش شاه حاضر شود، از دین خدا و شریعت پیامبر دفاع کن و پشتوانه آن باش.

نکته ادبی: پشت و یار کنایه از حمایت و دفاع کردن است.

گفت قاصد را امام دین چو بگزارم نماز پیش میرالمومنین آیم ورا گو: چشم دار

امام (ابوحنیفه) به قاصد گفت: وقتی نمازم را خواندم، نزد خلیفه می‌آیم؛ به او بگو که منتظر بماند.

نکته ادبی: چشم دار به معنای منتظر باش است.

تا نماز شما نامد بوحنیفه پیش شاه چیره گشته دهری آنجا شاه بد در انتظار

تا ابوحنیفه به نزد شاه بیاید، آن دهری در آنجا چیره شده بود و شاه در انتظار امام بود.

نکته ادبی: چیره شدن به معنای غلبه یافتن در سخن است.

هر زمان گفتی به شه آن ملحد بطال شوم: می بترسد از من او زان شد نهان از اضطرار

آن ملحدِ باطل‌گرا، هر لحظه به شاه می‌گفت: او از من می‌ترسد و به همین دلیل از روی اضطرار پنهان شده است.

نکته ادبی: بطال به معنای هرزه‌گرد و باطل‌گراست.

کیست در گیتی که یارد گفت با من زین سخن کیست در عالم که او از من ندارد الحذار

چه کسی در جهان جرئت دارد با من این‌گونه سخن بگوید؟ چه کسی در دنیاست که از من نترسد؟

نکته ادبی: الحذار به معنای ترس و پرهیز است.

گفت: شاها می بفرما تا بیارندم به پیش مطربان خوش لقای خوب روی نامدار

ملحد گفت: ای شاه، دستور بده تا مطربان خوش‌صدا و زیبا را نزد من بیاورند.

نکته ادبی: اشاره به لذت‌جویی و سبک‌سری ملحد.

آنک می دارند روزه گوید ار او راست مزد ساغری می بایدم معشوق زیبا در کنار

آن کسی که می‌گوید روزه بگیر، اگر پاداشی دارد، من ساغری شراب و معشوقی زیبا در کنار می‌خواهم.

نکته ادبی: ساغر استعاره از شراب‌نوشی و عیش‌طلبی.

او چه داند روزه و طاعات عید و حج و غزو عید او هر روز باشد روزه او را در چه کار

او چه می‌داند روزه، طاعت، عید و حج چیست؟ عید او هر روز است و روزه برای او معنایی ندارد.

نکته ادبی: تمسخر مناسک دینی توسط ملحد.

اندرین بودند ناگاهی درآمد مرد دین شاد گشت از وی خلیفه دهر یک درمانده وار

در همین حال بودند که ناگهان مرد دین (ابوحنیفه) وارد شد و خلیفه که درمانده شده بود، از دیدن او شاد گشت.

نکته ادبی: درمانده‌وار کنایه از وضعیت سخت شاه در مقابل گستاخی‌های ملحد.

گفتش از خجلت که: ای نعمان چرا دیر آمدی داد نعمانش جوابی پر معانی مردوار

خلیفه از روی شرمساری پرسید: ای نعمان، چرا دیر آمدی؟ ابوحنیفه جوابی پرمعنا و مردانه به او داد.

نکته ادبی: مردوار به معنای شجاعانه و مستدل است.

گفت: حالی چو شنیدم امر شه برخاستم رخ نهادم سوی قصر و تخت شاه تاج دار

گفت: به محض اینکه فرمان تو را شنیدم، برخاستم و به سوی قصر و تخت پادشاهِ تاج‌دار راهی شدم.

نکته ادبی: تاج‌دار کنایه از پادشاه است.

چون رسیدم بر کران دجله کشتی رفته بود بود نخلی منکر آنجا تختهایش بر قطار

وقتی به کنار رود دجله رسیدم، کشتی رفته بود؛ تکه‌های چوبی از نخل در آنجا به صورت ردیف بود.

نکته ادبی: کران دجله مکان وقوع تمثیل ابوحنیفه است.

درهم آمد کشتئی شد درزهایش ناپدید از سر نخل آمدش لیف و درو شد صد مرار

ناگهان چوب‌ها به هم پیوستند و درزهایش ناپدید شد؛ از سر نخل، لیف و رشته‌هایی آمد و چندین بار دور آن پیچید.

نکته ادبی: توصیف ساخت خودبه‌خودی کشتی که مقدمه استدلال ابوحنیفه است.

حلقه های آهنین دیدم ز سنگ آمد برون اندر آمد دو مرار و کشتئی شد پایدار

حلقه‌های آهنین را دیدم که از سنگ بیرون آمد؛ آهن‌ها در چوب فرو رفتند و کشتی محکم و پایدار شد.

نکته ادبی: توصیفِ محالِ ساختِ ابزار توسط مواد اولیه.

کشتی آن گه پیش آمد من نشستم اندرو آمد و بنشست آن گه بر کران جویبار

کشتی پیش آمد، من سوار آن شدم و سپس کشتی در ساحل رودخانه نشست.

نکته ادبی: پایان داستانِ خیالیِ ابوحنیفه.

پیشم آمد تا بدو اندر نشستم دیر شد زین سبب تا خیرم افتاد ای پسر معذور دار

تا به آن سوار شوم زمان برد و به همین دلیل دیر رسیدم؛ ای پسر، مرا معذور بدار.

نکته ادبی: دلیل‌آوری هوشمندانه امام برای تاخیر.

گفت ملحد: شرم داری بو حنیفه زین دروغ حجتی آورده ای کین کس ندارد استوار

ملحد گفت: ای ابوحنیفه، از این دروغ شرم نمی‌کنی؟ دلیلی آورده‌ای که هیچ‌کس آن را باور نمی‌کند.

نکته ادبی: استوار به معنای باورپذیر و مستحکم است.

گفت آن گه بو حنیفه آن امام دین حق مر امیرالمومنین را که: ای امیر باوقار

سپس ابوحنیفه، آن امام دین حق، به خلیفه باوقار گفت:

نکته ادبی: آماده‌سازی برای ضربه نهایی استدلال.

خصم می گوید که صانع نیست عالم بد قدیم این ز طبعست و هیولا نیست این را کردگار

این دشمن می‌گوید آفریدگاری نیست و عالم قدیم است؛ می‌گوید این جهان از طبیعت و ماده اولیه است و خالقی ندارد.

نکته ادبی: صانع در کلام اسلامی به معنای خالق است.

آن گهٔ منکر همی گردد که مصنوعات را صانعی باید مگر دیوانه است این گوش دار

این منکر حتی قبول ندارد که ساخته‌ها به سازنده نیاز دارند؛ آیا او دیوانه نیست؟ خوب به این نکته توجه کن.

نکته ادبی: مصنوعات به معنای پدیده‌های جهان است که به صانع (خالق) نیاز دارند.

تخته ای را منکری کت صانعی باید قدیم می نداری استوارم من روا دارم مدار

تو چطور قبول نمی‌کنی که این جهانِ با این همه نظم به سازنده‌ای نیاز دارد؟ اگر حرف مرا باور نداری، پس ادعای خودت را هم نمی‌توان جدی گرفت.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری منطقی: اگر کشتی برای ساخت به سازنده نیاز دارد، جهان با این عظمت چطور نیاز ندارد؟

ای سگ زندیق کافر خربط میشوم دون می نبینی فوق و تحت و کوه و صحرا و بحار

ای کسی که منکر خدایی، آیا نظم جهان را نمی‌بینی؟ چگونه شگفتی‌های آسمان، زمین، کوه‌ها و دریاها را می‌نگری و خالق آن‌ها را درک نمی‌کنی؟

نکته ادبی: زندیق و کافر در اینجا دلالت بر منکران حق دارد و خربط (به معنای نادان و گمراه) توصیفی برای تحقیر نگرش مادی‌گرایانه است.

گاه ابرو گه گشاده گاه خشک و گاه نم گاه برف و گاه باران گاه روشن گاه تار

تغییرات مداوم در طبیعت مانند ابر و آفتاب، خشکی و تری، برف و باران و چرخه شب و روز، نشان‌دهنده دست‌اندرکار بودن نیرویی مدبر است.

نکته ادبی: تضادهای به کار رفته (خشک و نم، روشن و تار) برای نشان دادن تنوع و نظم در آفرینش است.

می نبینی بر فلک این خسرو سیارگان ماه و انجم را ازو روشن همی دارد چو نار

آیا شکوه ستارگان و سیارات را در آسمان نمی‌بینی که ماه و انجم نور خود را همچون آتش از او می‌گیرند؟

نکته ادبی: خسرو سیارگان استعاره از خورشید یا قدرت حاکم بر منظومه شمسی است.

هفت کوکب بر فلک گشته مبین در زمین در ده و دو برج پیدا گشته در لیل و نهار

هفت ستاره گردان در آسمان و دوازده برج در زمین، در تمام طول شبانه‌روز در حال حرکت و نظم‌آفرینی هستند.

نکته ادبی: اشاره به هیئت بطلمیوسی قدیم که هفت سیاره را عامل تدبیر امور سفلی می‌دانستند.

ماه در افزایش و نقصان و خود بر حال خویش سوی مصنوعات شو آن گه صنایع کن نظار

ماه همواره در حال تغییر و نقصان و کمال است؛ به سوی مصنوعات و ساخته‌های هستی بنگر تا صنعت‌گر (خالق) آن‌ها را به درستی بشناسی.

نکته ادبی: مصنوعات به معنای خلق‌شده‌ها و صنایع به معنای آفرینش‌های هنرمندانه خداوند است.

ای سگ کافر به خود اندر نگه کن ساعتی تا ببینی قدرتش مومن شوی ای دلفگار

ای کسی که از حقیقت دوری، لحظه‌ای در وجود خود تأمل کن تا با دیدن قدرت خداوند در وجودت، ایمانت به او زنده شود.

نکته ادبی: دلفگار به معنای کسی است که جانش به دلیل شک و دوری از ایمان، آزرده است.

قدرت حق عجز تو بر رنگ مویت ظاهرست می کند آزادی موی سیه کافوروار

شاهد قدرت خداوند، ناتوانی تو در تغییر رنگ مویت است؛ اوست که موی سیاه تو را سپید می‌کند.

نکته ادبی: کافوروار به معنای سپید و سرد مانند کافور است، استعاره‌ای برای پیری و سپیدی مو.

قطره ای آب آمد اندر کوزه ای کش سرنگون صورتی زیبا پدید آورد از وی بی عوار

نطفه‌ای که در رحم قرار می‌گیرد، خالق بی‌هیچ دشواری، صورتی زیبا و موزون از آن پدید می‌آورد.

نکته ادبی: کوزه کنایه از رحم مادر و آب کنایه از نطفه است؛ بی عوار یعنی بدون نقص و مانع.

آدمی در روشنایی صنعتش پیدا کند کار صانع بر خلاف این بود اندیشه دار

انسان وقتی می‌خواهد چیزی بسازد، به نور و ابزار نیاز دارد، اما کار خداوند بر خلاف تصور تو، در تاریکی و بی هیچ ابزاری انجام می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت کیفیت صنع الهی با صنعت بشری.

در سه تاریکی نگارد صورتی چون آدمی آن گهٔ بر وی پدید آرد خط و زلف و عذار

در تاریکی رحم، نقشی چون انسان ترسیم می‌کند و سپس اجزای صورت او را کامل می‌سازد.

نکته ادبی: خط و زلف و عذار به معنای خط‌های چهره، گیسو و گونه است که نشان از کمال آفرینش است.

نطق گویایی و بینایی و سمع آرد پدید هفت چشمه در بدستی استخوان باده بار

توانایی سخن گفتن، دیدن و شنیدن را به انسان می‌بخشد؛ در حالی که در استخوانی (جمجمه) این همه پیچیدگی را قرار داده است.

نکته ادبی: هفت چشمه اشاره به هفت عضو یا مجرای حسی است که در سر انسان قرار دارد.

آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوار آب بینی منقبض و آب دهانت نوش بار

او آب چشم را شور، آب گوش را تلخ، آب بینی را غلیظ و آب دهان را گوارا و شیرین قرار داد.

نکته ادبی: توصیف حکیمانه حکمتِ طعم‌های مختلف مایعات بدن انسان برای محافظت از اعضا.

آب چشمت شور از آن آمد که به گنده شود گر نباشد تلخ زی وی راه یابد مور و مار

آب چشم شور است تا اگر چیزی در آن بیفتد، از گندیدن جلوگیری کند و مانع ورود حشرات شود.

نکته ادبی: استدلال عقلی برای فواید بیولوژیکیِ ویژگی‌های بدن.

در دهانت آب خوش آمد تا بدانی طعم چیست چند گویم زین دلایل کن برین بر اختصار

آب دهان را شیرین کرد تا طعم غذا را حس کنی؛ بیش از این نگویم که سخن به اختصار بهتر است.

نکته ادبی: اختصار در اینجا به معنای کوتاه کردن استدلال برای اقناع است.

صانعی باید حکیم و قادر و قایم به ذات تا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار

باید خالقی حکیم و توانا باشد تا بتواند موجودات زیبا و پیچیده را پدید آورد.

نکته ادبی: قایم به ذات صفتی الهی به معنای وجودی که برای هستی خود به دیگری نیاز ندارد.

طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوف عقل از تو کی پذیرد این سخن را بر مدار

طبیعتِ بی‌جان چگونه می‌تواند حکیم و فیلسوف پدید آورد؟ عقل سلیم هرگز چنین ادعایی را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: اشاره به ابطال نظریه مادیون که طبیعت را خالق می‌دانستند.

این مخالف طبعها با یکدگر چون ساختند آب و آتش خاک و باد ای ملحدک حجت بیار

این عناصر چهارگانه (آب و باد و خاک و آتش) که با هم در تضادند، چگونه بدون خالقی بیرونی با هم هماهنگ شدند؟

نکته ادبی: اشاره به بحث‌های کلامی درباره ترکیب عناصر متضاد.

آنچه می گوید بدیدم من به یونان خانه ای این چه حجت باشد آنجا صورتی کردست کار

اینکه می‌گویی در یونان دیده‌ام که مجسمه‌ای ساخته‌اند، چه حجتی است؟ آن مجسمه خود ساخته یک صنعت‌گر است، نه طبیعت محض.

نکته ادبی: پاسخ به مغلطه ملحدان که هنر را با خلقت خلط می‌کردند.

رو بگو ایزد یکی قایم به ذات و لم یزل قادر معطی و دانا خالق بر و بحار

بپذیر که خداوند یگانه است، ازلی و ابدی، توانا، بخشنده و خالق همه جهان است.

نکته ادبی: لم یزل به معنای همیشگی و بی‌پایان است.

ما نبودیم او پدید آوردمان از چار طبع محدث آمد چار طبع و چار فصل روزگار

ما نبودیم و او ما را از عناصر چهارگانه آفرید؛ هم عناصر و هم تغییرات فصول، همگی پدیدآمده و مخلوق‌اند.

نکته ادبی: محدث به معنای پدیدآمده و مخلوق است.

بگرو ای ملحد به قرآن «قل هوالله» یادگیر چند باشد بر سرت از جهل و کفر و شک فسار

ای منکر، به قرآن ایمان بیاور و سوره اخلاص را بخوان، تا کی می‌خواهی در بند کفر و نادانی اسیر باشی؟

نکته ادبی: فسار به معنای افسار است، استعاره از قید و بندهای جهل.

چون شنید این حجت از وی دهر یک خاموش گشت کرد هر یک خوار او را پس بکردندش به دار

وقتی آن ملحد این استدلال‌ها را شنید، ساکت شد؛ سپس او را خوار کردند و به دار آویختند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تلخ منکران در داستان‌های تعلیمی.

گفت نعمان ای خلیفه بعد ازین چونین مکن ملحدان را پیش خود منشان ازین پس زینهار

نعمان (ابوحنیفه) به خلیفه گفت: از این پس چنین ملحدانی را نزد خود راه مده.

نکته ادبی: اشاره به ابوحنیفه به عنوان فقیه و حجت دین.

ابن عم مصطفایی تیغ ازو میراث تست میزن اکنون بر سر ملحد چو حیدر ذوالفقار

تو که از تبار پیامبری، شمشیر ذوالفقاری علی (ع) در دست توست؛ پس با ملحدان قاطعانه برخورد کن.

نکته ادبی: ابن عم مصطفی اشاره به حضرت علی (ع) است که شمشیر او ذوالفقار است.

هر چه فرماید ترا قرآن و اخبار رسول اندر آن آویز ملحد را ز مجلس دور دار

هر چه قرآن و احادیث دستور می‌دهند، همان را انجام ده و ملحدان را از مجلس خود دور کن.

نکته ادبی: اخبار رسول به معنای روایات و سنت پیامبر است.

گفت: پذرفتم ز تو ای حجت دین خدای شاد باش ای بوحنیفه ای امام بردبار

خلیفه گفت: ای ابوحنیفه، تو حجت دین خدایی و من سخن تو را پذیرفتم؛ همیشه شاد و سربلند باش.

نکته ادبی: امام در اینجا به معنای پیشوا و مرجع دینی است.

ای سنایی شکر این دانی که نتوانی گزارد دین اسلام و امام عالم و پرهیزگار

ای سنایی، تو نمی‌توانی حق سپاسگزاری از این دین و امامِ پرهیزگار را ادا کنی.

نکته ادبی: تخلص شاعر در پایان برای ابراز ارادت.

گر سنایی مستجب گردد به آتش بی گمان زین مناقب رسته گردد ای برادر گوش دار

اگر سنایی به خاطر این ستایش‌ها، در آتش عشق و یا آزمایش روزگار گرفتار شد، باکی نیست؛ چرا که از این مناقب و فضایل، رستگار خواهد شد.

نکته ادبی: مناقب به معنای فضایل و بزرگی‌هاست.