دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح ابوالمعالی یوسف بن احمد

سنایی
آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکار آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار
پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیش دست بیشی آن سر را رسد کز عقل باشد پایدار
وای آن علمی که از بی عقل باشد منتشر وای آن زهدی که از بی علم یابد انتشار
ای که می قدر فلک جویی و نور آفتاب یک شبه بیداریی چون چرخ و چون انجم بیار
لاف پنهانی مزن بی علم هر جا بیهده علم خوان خود پیش از آن پنهان کند علم آشکار
مایه ای داری چو عمر از وی مدان جز علم سود قوتی داری چو عقل از وی مکن جز جهد کار
عهدهٔ فتوای دین بی علم در گردن مگیر وعدهٔ شاهی و شادی بی خرد در دل مدار
آلت رامش بگیر و جای آرامش مجوی پردهٔ غفلت مپوش و تخم بی فضلی مکار
لابهٔ هر خاصه منگر بند دل بر طبع نه یاوهٔ هر عامه مشنو پند من بر جان گمار
یادگاری ده ز بیداری شب خود را مگر وقت رفتن نام بهروزیت ماند یادگار
افسر و فرق ای پسر بی رنج کی گردد قرین سیری و خواب ای فتا با علم کی گیرد قرار
علم خواهی مرحلهٔ علم از مژه چشمت سپر فضل جویی راه شب بر بحر بیداری گذار
ماه گردی گر بیابی آتشی از نور علم بحر گردی گر بیابی در علم آبدار
در اگر خواهی چنین رو نزد آن دریای علم نور اگر خواهی چنین شو سوی آن شمع تبار
بوالمعالی احمد بن یوسف بن احمد آنک آسمان دانشست و آفتاب روزگار
نوربخشی چون سپهر و درفشانی چون سحاب حقگزاری چون زمین و مایه داری چون بهار
آن گهر باری که چون بیدار شد از کتم عدم ماند بی چونان گهر بحر عدم تا حشر خوار
لافگاه علم و دین از نجم پر کرد انجمن دامن کتم عدم زین در تهی کردش کنار
شمع گردون نزد جودش مایهٔ بخلست بخل اوج گردون پیش قدرش مایهٔ عارست عار
یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم «لن ترانی» بانگ برخیزد ز خلق انتظار
خار با خرما بگاه طعم کس کی کرد جفت لعل با خر مهره اندر عقد کس کی کرد یار
آب جویست آنکه جوید سوی هر ناجنس راه جوهر آتش ز همت بر فلک باشد سوار
لاجرم زین دادهٔ گردون و زادهٔ چار طبع این جهان در رامش ست و آن جهان در افتخار
پایهٔ پاییدن جان نزد لطفش یک به دست مایهٔ بالیدن تن پیش رایش یک شرار
ای ز تاثیر مزاجت چارگوهر بر فزون یافته قدر و بلندی صفوت و لطف و وقار
میل دانش سوی تو چون میل اجزا سوی کل آب دولت سوی تو چون آب سیل از کوهسار
آتش طبع بی اصلان ز آب روی خود بکش دود بی علمی ز خانهٔ مغز بی علمان برآر
لالهٔ دعوی ز کوه که دروغان نیست کن آفت فتوی ببر از مفتیان جهل بار
جاهلان را چاره نیست از نسبت پست دروغ مار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار
لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکو اسب دانش باید ار نی دور شو زین رهگذار
فقر از آن خواهی که پاکی از بیان فقه و شرع لاله زان جویی که دوری از میان مرغزار
قوت شرع از فقیهان می شناسم نز فقیر لاف بوبکر از محمد می شناسم نه ز غار
یادگار مصطفا در راه دین علمست علم هیچ جاهل بی تعلم فقر کی کرد اختیار
هول و خشم یوسفی باید درین ره بدرقه فقه و فضل یوسفی باید درین ره غمگسار
ای جمال ملک و دانش سرفراز از بهر آنک یوسفی اصلی و احمد خلق و حدادی تبار
لاله و کوهی بلون حلم بابویی و رنگ آتش و آبی به قدر و لطف بی دود و بخار
کان دین را مایه ای همچون بدن را پنج حس لشکری مر ملک عز را چون نبی را چار یار
تربیت یاب از پدر چون آفتاب از آسمان علمها گیر از پدر چون بخردان از روزگار
ابتدا این رنجها می کش که در باغ شرف زود یابی صد گل خوشبوی از یک نوک خار
صد هزاران چرخ بینی زین سپس برطرف کون از تبرک نعل اسبت کرده چون مه گوشوار
عاقلان بینی به شادی بهر آن در هر مکان ناقدان بینی به رنج از بهر این در هر دیار
دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت دور دور یوسف ست ای پادشا پاینده دار
همچو جانی خالی از اعراض و اشباه جهان آفتاب و آسمانی بی کسوف و بی غبار
اینهمه ز اقبال و علم اوست ورنه در جهان یوسفان بی خرد بسیار بینم دلفگار
لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تو منبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار
لک لک ناموخته گر مار می گیرد چسود باز علم آموخته از قدر و عز جوید شکار
هیبت و عز و بها با رنج تن باشد قرین قدرت و قدر و شرف با علم دین دارد قرار
قاید چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع آنکه پیماید به دیده قامت شبهای تار
یافه کم گوی ای سنایی مدح گو کز روی عقل هیچ پرخوابی نجستست از طبیبان کوکنار
او امام پند گویانست پندش می دهی ویحک از گستاخی و ژاژ تو یارب زینهار
لولو اوصاف او بر صدر جاهش میفشان گوهر افغال او بر یاد طبعش می شمار
دور شو زین پند دادن زان که زشت آید شدن بی حساب و بی سپر با حیدر اندر کارزار
ابلهی باشد براختن تیغ چوبین بر کسی کو به کمتر کس ببخشد در زمان صد ذوالفقار
روز تا نبود چو ماه و ماه تا نبود چو سال علم تا نبود چو جهل و آب تا نبود چو نار
یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار
نوبهارت با امام دین مبارک باد و باد این چنین تان هر زمان با عافیت سیصد بهار
باد نهصد سال عمرت روز از نهصد زمان هر زمانی روز او چون روز محشر صد هزار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، ستایش‌نامه‌ای حکیمانه است که برتری بی‌چون و چرای «دانش» و «خرد» را بر هرگونه مقام و عنوان ظاهریِ بی‌مایه برمی‌شمارد و مخاطب را به بیداری و جهد در کسب فضیلت فرا می‌خواند.

شاعر با نکوهش جاهلانِ مدعی و زاهدانِ بی‌دانش، بر این نکته تأکید می‌ورزد که بدونِ مایه علم و چراغ عقل، هیچ جایگاه دنیوی یا اخروی پایدار نیست و در نهایت، مدح ممدوح را به عنوان نمونه کامل و مجسم این فضایل می‌ستاید.

معنای روان

آبرویی کان شود بی علم و بی عقل آشکار آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار

اعتباری که بدون دانش و خرد حاصل شود، در واقع آتش دوزخ است و مایه بدبختی است.

نکته ادبی: آبرو در اینجا به معنای اعتبار اجتماعی و مقام ظاهری است که بدون پشتوانه علمی بی ارزش است.

پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیش دست بیشی آن سر را رسد کز عقل باشد پایدار

برتری و تقدم از آن کسی است که در آموختن علم پیش‌قدم است و بزرگی از آن کسی است که با تکیه بر خرد پایدار مانده است.

نکته ادبی: پیشی و بیشی استعاره از برتری یافتن و تعالی مرتبه است.

وای آن علمی که از بی عقل باشد منتشر وای آن زهدی که از بی علم یابد انتشار

وای بر دانشی که از خرد تهی باشد و وای بر زهد و عبادت که بدون دانش انجام شود.

نکته ادبی: تکرار واژه وای برای تاکید بر نفی این دو حالت ناقص است.

ای که می قدر فلک جویی و نور آفتاب یک شبه بیداریی چون چرخ و چون انجم بیار

ای که در پی مقام‌های بلند آسمانی و کسب نور حقیقت هستی، باید همانند آسمان و ستارگان که همیشه بیدارند، در مسیر دانش بیدار و کوشا باشی.

نکته ادبی: چرخ و انجم نماد استمرار در حرکت و بیداری هستند.

لاف پنهانی مزن بی علم هر جا بیهده علم خوان خود پیش از آن پنهان کند علم آشکار

بیهوده از پنهان‌کاری و ادعاهای پوشیده سخن مگو، چرا که دانشِ راستین خود به مرور زمان، حقیقت را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعای توخالی است.

مایه ای داری چو عمر از وی مدان جز علم سود قوتی داری چو عقل از وی مکن جز جهد کار

عمر سرمایه توست، جز علم سود دیگری از آن مبر و خرد نیروی توست، جز تلاش و کار بهره‌ای از آن نخواه.

نکته ادبی: عمر به مثابه سرمایه تجاری تلقی شده است.

عهدهٔ فتوای دین بی علم در گردن مگیر وعدهٔ شاهی و شادی بی خرد در دل مدار

بدون دانش کافی فتوا نده و مسئولیت دینی بر عهده نگیر، و بدون عقل در آرزوی پادشاهی و شادی نباش.

نکته ادبی: فتوای دین مسئولیت خطیری است که شاعر آن را مشروط به علم کرده است.

آلت رامش بگیر و جای آرامش مجوی پردهٔ غفلت مپوش و تخم بی فضلی مکار

به دنبال ابزار خوشگذرانی نباش و در پی تن‌آسایی مباش، بلکه از غفلت پرهیز کن و نادانی را رواج مده.

نکته ادبی: تخم بی‌فضلی مکار کنایه از کاشتن بذر نادانی و بی هنری است.

لابهٔ هر خاصه منگر بند دل بر طبع نه یاوهٔ هر عامه مشنو پند من بر جان گمار

به چاپلوسی خاصان توجه نکن و دل به هوای نفس مده، بلکه به سخنان بیهوده عوام گوش مکن و پند مرا بر جان بپذیر.

نکته ادبی: لابه کنایه از التماس و چاپلوسی است.

یادگاری ده ز بیداری شب خود را مگر وقت رفتن نام بهروزیت ماند یادگار

از شب‌زنده‌داری خود یادگاری باقی بگذار، تا هنگام مرگ، نام نیک و بهروزی‌ات به یادگار بماند.

نکته ادبی: بیدار بودن در شب استعاره از هوشیاری و آگاهی است.

افسر و فرق ای پسر بی رنج کی گردد قرین سیری و خواب ای فتا با علم کی گیرد قرار

ای فرزند، بدون سختی کشیدن به مقام و مرتبه عالی نمی‌رسی و با خواب و تن‌آسایی، علم در جان تو قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: افسر و فرق نماد تاج و جایگاه عالی است.

علم خواهی مرحلهٔ علم از مژه چشمت سپر فضل جویی راه شب بر بحر بیداری گذار

اگر جویای دانشی، باید با مژه‌های چشم (با دقت زیاد) راه آن را بپویی و اگر در پی فضیلتی، باید سختی‌های بیداری شب را تحمل کنی.

نکته ادبی: راه بر بحر بیداری گذار یعنی مسیر رسیدن به فضیلت از دریای بیداری و تلاش می گذرد.

ماه گردی گر بیابی آتشی از نور علم بحر گردی گر بیابی در علم آبدار

اگر از نور دانش بهره‌مند شوی، همچون ماه می‌درخشی و اگر به عمق دانش دست یابی، چون دریایی پرگوهر می‌شوی.

نکته ادبی: ماه و بحر استعاره از درخشش و وسعت وجودی عالم است.

در اگر خواهی چنین رو نزد آن دریای علم نور اگر خواهی چنین شو سوی آن شمع تبار

اگر به دنبال دریای علم هستی به سوی آن بشتاب و اگر جویای نور هستی، به سمت آن چراغ حقیقت برو.

نکته ادبی: شمع تبار اشاره به اصالت و نورانیت ممدوح دارد.

بوالمعالی احمد بن یوسف بن احمد آنک آسمان دانشست و آفتاب روزگار

او ابوالمعالی احمد بن یوسف است که آسمانِ دانش و خورشید زمانه ماست.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به آسمان و خورشید اغراق رایج در مدح است.

نوربخشی چون سپهر و درفشانی چون سحاب حقگزاری چون زمین و مایه داری چون بهار

در بخشش چون آسمان است و در سخنوری همچون ابر پربار، در حق‌شناسی چون زمین است و در فضل و کمال همچون بهار.

نکته ادبی: سحاب و زمین نماد سخاوت و فروتنی هستند.

آن گهر باری که چون بیدار شد از کتم عدم ماند بی چونان گهر بحر عدم تا حشر خوار

او گوهری است که وقتی از دنیای عدم پا به هستی گذاشت، دریای عدم تا روز قیامت از داشتن چنین گوهری حسرت می‌خورد.

نکته ادبی: کتم عدم به معنای پنهان بودن و نیستی است.

لافگاه علم و دین از نجم پر کرد انجمن دامن کتم عدم زین در تهی کردش کنار

او با علم و دین خود انجمن‌ها را پر از ستاره کرد و نیستی را از وجود خود تهی ساخت (همه چیز را به هستی و دانش بدل کرد).

نکته ادبی: لافگاه علم به معنای جایگاه ادعای دانش است.

شمع گردون نزد جودش مایهٔ بخلست بخل اوج گردون پیش قدرش مایهٔ عارست عار

نور خورشید در برابر بخشش او بخل به شمار می‌آید و اوج آسمان در برابر مقام والای او عار و ننگ است.

نکته ادبی: اوج گردون استعاره از بلندترین مرتبه آسمانی است.

یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم «لن ترانی» بانگ برخیزد ز خلق انتظار

اگر کسی در علوم ادعای هم‌رده بودن با او را داشته باشد، از سوی همه انتظار می‌رود که بانگ «هرگز مرا نخواهی دید» (مانند موسی) برخیزد.

نکته ادبی: لن ترانی اشاره قرآنی به داستان موسی است و کنایه از دست نیافتنی بودن اوست.

خار با خرما بگاه طعم کس کی کرد جفت لعل با خر مهره اندر عقد کس کی کرد یار

خار با خرما در یک ظرف نمی‌گنجد، همان‌طور که لعل با مهره خر در یک رشته ترکیب نمی‌شود (کنایه از اینکه ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها با هم جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: خر مهره کنایه از اشیاء کم‌ارزش است.

آب جویست آنکه جوید سوی هر ناجنس راه جوهر آتش ز همت بر فلک باشد سوار

آنکه به دنبال نااهلان می‌رود، در پی آب جوی (پستی) است، اما گوهرِ دانش با همت بلند به سوی آسمان پرواز می‌کند.

نکته ادبی: آب جوی نماد پستی و جریان های سطحی است.

لاجرم زین دادهٔ گردون و زادهٔ چار طبع این جهان در رامش ست و آن جهان در افتخار

به همین دلیل است که به خاطر این بخشش آسمانی، جهان در خوشی و آرامش است و آن جهان در افتخار و سربلندی.

نکته ادبی: چار طبع اشاره به عناصر اربعه (آب، باد، خاک، آتش) است که سازنده جهان مادی است.

پایهٔ پاییدن جان نزد لطفش یک به دست مایهٔ بالیدن تن پیش رایش یک شرار

پایه ارزش جان در برابر لطف او بسیار ناچیز است و تمام قدرت تن در برابر اراده او چون شراره‌ای اندک است.

نکته ادبی: یک به دست کنایه از مقدار ناچیز است.

ای ز تاثیر مزاجت چارگوهر بر فزون یافته قدر و بلندی صفوت و لطف و وقار

ای که از تأثیر مزاجت، چهار عنصر اصلی کمال یافته‌اند و به واسطه تو به بلندی، صفا و وقار رسیده‌اند.

نکته ادبی: چار گوهر اشاره به چهار عنصر طبیعت است.

میل دانش سوی تو چون میل اجزا سوی کل آب دولت سوی تو چون آب سیل از کوهسار

میل دانش به سوی تو همچون میل اجزا به سمت کل است و آب دولت به سوی تو مانند سیلاب‌های جاری از کوهسار است.

نکته ادبی: اجزا و کل استعاره فلسفی از جذب دانش به سوی دانشمند است.

آتش طبع بی اصلان ز آب روی خود بکش دود بی علمی ز خانهٔ مغز بی علمان برآر

آتشِ طبع جاهلان را با آبروی خود خاموش کن و دود نادانی را از مغز نادانان بیرون بران.

نکته ادبی: دود بی علمی کنایه از آشفتگی و تیرگی ذهن نادانان است.

لالهٔ دعوی ز کوه که دروغان نیست کن آفت فتوی ببر از مفتیان جهل بار

ادعاهای دروغین و بی‌اساس را از بین ببر و فتواهای نادرست مفتیان نادان را متوقف کن.

نکته ادبی: لاله دعوی کنایه از ادعای زیبا اما توخالی است.

جاهلان را چاره نیست از نسبت پست دروغ مار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار

جاهلان چاره‌ای جز انتساب خود به دروغ‌های پست ندارند، نادان مثل کسی است که به دنبال مهره مار است اما از زهر مار غافل است.

نکته ادبی: مار مهره استعاره از چیزهای فریبنده و خطرناک است.

لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکو اسب دانش باید ار نی دور شو زین رهگذار

لنگ‌لنگان راه رفتن در مسیر دین درست نیست، یا باید اسبِ دانش را زین کنی یا از این راه خارج شوی.

نکته ادبی: اسب دانش نماد ابزار لازم برای پیمودن طریق است.

فقر از آن خواهی که پاکی از بیان فقه و شرع لاله زان جویی که دوری از میان مرغزار

اگر فقر را می‌خواهی برای این است که از آلودگی‌های ظاهری فقه و شرع دور باشی، و لاله را برای این می‌خواهی که از دوری آن از مرغزار آگاه شوی.

نکته ادبی: این بیت در نقد زهد ظاهری و تهی از دانش است.

قوت شرع از فقیهان می شناسم نز فقیر لاف بوبکر از محمد می شناسم نه ز غار

قدرت شرع را در فقیهان می‌بینم نه در فقیرانِ جاهل، همان‌طور که بزرگیِ ابوبکر را در همراهی‌اش با پیامبر می‌بینم نه صرفاً در مخفی شدن در غار.

نکته ادبی: غار اشاره به هجرت پیامبر و ابوبکر است.

یادگار مصطفا در راه دین علمست علم هیچ جاهل بی تعلم فقر کی کرد اختیار

یادگار پیامبر در راه دین، علم است؛ هیچ نادانی بدون یادگیری نمی‌تواند به مقام واقعی برسد.

نکته ادبی: علم به عنوان میراث پیامبر معرفی شده است.

هول و خشم یوسفی باید درین ره بدرقه فقه و فضل یوسفی باید درین ره غمگسار

در این راه باید خشم و صلابت یوسفی را به عنوان راهنما داشته باشی و فضل و دانش یوسفی را مرهم غم‌های خود قرار دهی.

نکته ادبی: یوسفی استعاره از جمال و کمال و درایت است.

ای جمال ملک و دانش سرفراز از بهر آنک یوسفی اصلی و احمد خلق و حدادی تبار

ای مایه افتخار ملک و دانش، تو سربلندی زیرا از تبار یوسف و دارای خوی احمدی (پیامبر) هستی.

نکته ادبی: ترکیب صفات برای مدح ممدوح است.

لاله و کوهی بلون حلم بابویی و رنگ آتش و آبی به قدر و لطف بی دود و بخار

تو همچون گلی در کوهسار با بردباری هستی، ترکیبی از آتش و آب که بدون دود و بخار (بدون آسیب) است.

نکته ادبی: تضاد آتش و آب نشانه تعادل در شخصیت ممدوح است.

کان دین را مایه ای همچون بدن را پنج حس لشکری مر ملک عز را چون نبی را چار یار

تو برای گنجینه دین همچون پنج حس برای بدن هستی و برای ملک عزت همچون چهار یار پیامبر هستی.

نکته ادبی: چار یار اشاره به خلفای راشدین است.

تربیت یاب از پدر چون آفتاب از آسمان علمها گیر از پدر چون بخردان از روزگار

از پدر خود دانش بیاموز، همان‌طور که خورشید از آسمان می‌تابد و خردمندان از روزگار درس می‌گیرند.

نکته ادبی: تشبیه به خورشید استعاره از منبع فیض بودن پدر است.

ابتدا این رنجها می کش که در باغ شرف زود یابی صد گل خوشبوی از یک نوک خار

ابتدا این سختی‌ها را تحمل کن، زیرا در باغ شرافت، با یک تلاش کوچک می‌توانی صدها نتیجه ارزشمند به دست آوری.

نکته ادبی: نوک خار کنایه از تلاش اندک در برابر حاصل بزرگ است.

صد هزاران چرخ بینی زین سپس برطرف کون از تبرک نعل اسبت کرده چون مه گوشوار

از این پس صدها آسمان را در برابر خود می‌بینی، که به برکت نعل اسب تو، ماه را چون گوشواره‌ای به گوش خود آویخته‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در عزت و قدرت ممدوح است.

عاقلان بینی به شادی بهر آن در هر مکان ناقدان بینی به رنج از بهر این در هر دیار

خردمندان را می‌بینی که برای رسیدن به دانش تو در شادی‌اند و عیب‌جویان را می‌بینی که برای درک نکردن آن در رنج‌اند.

نکته ادبی: ناقدان در اینجا به معنای ایرادگیران است.

دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشت دور دور یوسف ست ای پادشا پاینده دار

جمعی از جاهلان بی‌خرد گذشتند و رفتند، اکنون نوبتِ دوران یوسف‌وار توست، ای پادشاه، همیشه پایدار بمان.

نکته ادبی: ناشسته روی کنایه از جاهلان بی‌اصالت است.

همچو جانی خالی از اعراض و اشباه جهان آفتاب و آسمانی بی کسوف و بی غبار

همچون جانی هستی که از ویژگی‌های مادی جهان پاک است، چون خورشیدی در آسمان که بی‌غبار و بی‌کسوف می‌درخشد.

نکته ادبی: اعراض و اشباه از اصطلاحات کلامی برای جهان مادی است.

اینهمه ز اقبال و علم اوست ورنه در جهان یوسفان بی خرد بسیار بینم دلفگار

همه این‌ها از اقبال و علم توست وگرنه در جهان، آدم‌های یوسف‌نامِ بی‌خردِ زیادی می‌بینم که دلفگارند.

نکته ادبی: دلفگار کنایه از انسان‌های افسرده و ناموفق است.

لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تو منبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار

کمی از بیداری شب را پیشه کن، که برای تو منبری از شرافت فراهم کرده است، همچون خورشید که در آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: شمس گردون نماد بلندی و منزلت است.

لک لک ناموخته گر مار می گیرد چسود باز علم آموخته از قدر و عز جوید شکار

اگر لک‌لک بدون آموزش مار بگیرد فایده‌ای ندارد، بازِ شکاری با آموزش علم است که شکار می‌کند.

نکته ادبی: تفاوت غریزه و آموزش علمی است.

هیبت و عز و بها با رنج تن باشد قرین قدرت و قدر و شرف با علم دین دارد قرار

هیبت و عزت با سختی کشیدن قرین است و قدرت و شرف با دانش دینی پایداری می‌یابد.

نکته ادبی: ارتباط علت و معلولی بین سختی و عزت برقرار شده است.

قاید چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع آنکه پیماید به دیده قامت شبهای تار

آن کس که شب‌های تاریک را با چشمانِ بصیرت طی می‌کند، همچون شمعی چراغ عالم می‌شود.

نکته ادبی: قاید چشم به معنای راهنمای بینایی است.

یافه کم گوی ای سنایی مدح گو کز روی عقل هیچ پرخوابی نجستست از طبیبان کوکنار

ای سنایی، بیهوده سخن مگو، چرا که از دیدگاه خرد، هیچ فردِ خواب‌آلوده‌ای با درمان‌های ساده بیدار نمی‌شود.

نکته ادبی: کوکنار (تریاک) داروی بیهوشی است، کنایه از نادانی است.

او امام پند گویانست پندش می دهی ویحک از گستاخی و ژاژ تو یارب زینهار

او خود پیشوایِ پندگویان است، تو می‌خواهی به او پند بدهی؟ وای بر این گستاخی و بیهوده‌گویی تو، پناه بر خدا از این نادانی.

نکته ادبی: ژاژ به معنای سخن بیهوده و یاوه است.

لولو اوصاف او بر صدر جاهش میفشان گوهر افغال او بر یاد طبعش می شمار

مرواریدهای اوصاف و ویژگی‌های برجسته او را بر تخت و جایگاه والایش نثار کن و گوهرِ کارهای بزرگش را در حالی که طبع بلند و بخشنده او را به یاد می‌آوری، به شمار آور و تحسین کن.

نکته ادبی: صدر جاه به معنای مسند و جایگاه والای قدرت است و میفشان کنایه از تعظیم و تکریم ممدوح است.

دور شو زین پند دادن زان که زشت آید شدن بی حساب و بی سپر با حیدر اندر کارزار

از این اندرز دادن به دشمنان دست بردار؛ زیرا بسیار زشت و ناپسند است که کسی بدون داشتن ابزار و آمادگیِ لازم، با کسی که همچون «حیدر» (امام علی) در میدان نبرد قهرمان است، درگیر شود.

نکته ادبی: حیدر در اینجا نمادِ شجاعت، قدرت و شکست‌ناپذیری است که تلمیحی به شخصیت حضرت علی (ع) در میدان‌های نبرد است.

ابلهی باشد براختن تیغ چوبین بر کسی کو به کمتر کس ببخشد در زمان صد ذوالفقار

نهایتِ نادانی است که با شمشیر چوبین و ابزارِ ناکارآمد به جنگِ کسی بروی که توانایی آن را دارد که در همان لحظه صدها ذوالفقار (شمشیر برنده) به دیگران ببخشد.

نکته ادبی: تیغ چوبین نمادِ ناتوانی و ناچیزیِ دشمن در برابر قدرتِ بی‌نهایت ممدوح است.

روز تا نبود چو ماه و ماه تا نبود چو سال علم تا نبود چو جهل و آب تا نبود چو نار

تا زمانی که نظامِ هستی دگرگون نشود و روز مانند ماه نگردد، و ماه مانند سال نشود، و دانش جای خود را با جهل عوض نکند و آب همچون آتش نشود (اشاره به محال بودنِ این تغییرات)، شکوه تو پایدار خواهد ماند.

نکته ادبی: این بیت شامل آرایه تضاد است و از تمثیلِ اموری که در طبیعت محال هستند، برای اثبات جاودانگیِ عظمت ممدوح استفاده شده است.

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

آرزو می‌کنم برکت و پیروزی همواره در سمت چپ و آسانی و گشایش در سمت راستت باشد؛ همچنین امیدوارم که دانش، همراهِ همیشگیِ سمت راست (سمتِ قوت) و دولت و ثروت، همراهِ سمتِ چپ تو باشد.

نکته ادبی: یمن و یسار در تقابل با یمین و یسر به کار رفته‌اند تا تصویری از احاطه همه‌جانبه خیر و برکت بر ممدوح ایجاد کنند.

نوبهارت با امام دین مبارک باد و باد این چنین تان هر زمان با عافیت سیصد بهار

نویدِ بهار و آغاز سالِ نو برای تو و امامِ دین مبارک باشد و امیدوارم چنین بهارانی را تا سیصد سال با تندرستی و عافیت و سربلندی تجربه کنی.

نکته ادبی: نوبهار در اینجا علاوه بر فصل بهار، می‌تواند استعاره از آغازِ سالِ نو یا دوره‌ای جدید از قدرت باشد.

باد نهصد سال عمرت روز از نهصد زمان هر زمانی روز او چون روز محشر صد هزار

امیدوارم نهصد سال عمر کنی و هر روز از آن نهصد سال، ارزشی به اندازه صدها هزار روزِ محشر (از نظر عظمت و شکوه) داشته باشد.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از اغراق (مبالغه)، عمری بسیار طولانی و سرشار از شکوه را برای ممدوح طلب می‌کند.