دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

سنایی
مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامور تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بی خبر
مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدل خلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر
میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باء آنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر
صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگری جز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور
آنکه همچون عقل و دولت رای او را بود و هست هم بر گفتن صواب و هم بر رفتن ظفر
آنکه آن ساعت که او را چرخ آبستن بزاد شد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر
کرده وهمش عرصهٔ گردون قدرت را مقام کرده فهمش تختهٔ قانون قسمت را ز بر
سخت کوش از عون بختش دوستان سست زور سست پای از سهم تیغش دشمنان سخت سر
غاشیهٔ تمکین او بر دوش دارند آن کسانک عیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر
چارسوی و پنج حس بخت بگرفت آن چنانک حادثه نه چرخ را از شش جهت بر بست در
هر که در کانون خصمش آتش کینه فروخت گر چه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر
شمس رایش گر فتد ناگاه بر راس و ذنب گردد از تاثیر آن نور آسمان زرین کمر
ذره ای از برق قهرش گر برافتد بر سما نه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر
سایه ای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمین بر نگیرد آفتابش تا به حشر از جای بر
ذره ای از باد عزمش گر بیابد آفتاب یک قدم باشد ز خاور سیر او تا باختر
ساحت گردون اگر چون همتش باشد به طول صدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور
اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آن چنانک هر سلاحی در خزانهٔ او بیابی جز سپر
ای به صحرا شتابت باد صرصر همچو کوه وی به شاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر
گر مقنع ماهی از چاهی برآورد از حیل پس خدایی کرد دعوی گو بیا اندر نگر
در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتاب می برون آری و هستی و هر زمانی بنده تر
بود دارالملک بو یحیا هوای آن زمین کاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر
لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تو اسب بو یحیا نیفگندست آنجا رهگذر
از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخ زندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر
شد ز اقبال و ز فرت در لطافت آن چنانک زهر قاتل گر غذا سازی نیابی زو ضرر
مایهٔ آتش برو غالب چنان شد کز تفش آب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر
شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانک باد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر
شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشام دیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر
روزگاری گاه حل و عقد اندر دو صفت همچنین چون اصل نفعی نیست خالی ز ضر
از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیر دشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر
از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنک چون نبیند کی هراسد مور کور از مار گر
میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای او بی خبر او را کشد سوی تو بر کردار خر
دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیم دشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر
دیدهٔ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بند گر چه در ظلمت عدو چون دیده ها سازد مقر
گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز تو تا قیامت جز قران نبود زحل را با قمر
اندر آن روزی که پیدا گردد از جنگ یلان تیرهای دیده دوز و تیغهای سینه در
تیغها گردد ز حلق زردرویان سرخ رو نیزه ها گردد ز فرق تاجداران تاجور
گرز بندد پرده ای بی جامه بر راه قضا تیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر
از نهیب تیر و بانگ کوس بگذارند باز چشمهای سر عیان و گوشهای حس خبر
نای روئین گویی آنجا نفخ صور اولست کز یکی بانگش روان از تن رمد زنگ از صور
روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعا رای کرده جسم بی جان سوی پستی چون قدر
همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق زمره ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر
کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز تو روح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر
ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتاب سایه وار از بیم جان بگریزد از پشت حشر
نیزه ای اندر بنان اختر کن و جیحون مصاف باره ای در زیر ران هامون برو گردون سیر
باره ای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدی همچو جیحون جمله پای و همچو صرصر جمله پر
راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر او گر چه در روزه ست مفتی کی نهد حکم سفر
سم او سنبد حجر را در زمان الماس وار پس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر
هر که نامت بر زبان راند از بدی در یک زمان خضروارش حاضر آرد نزد ایشان ما حضر
گوهری در کف تو زاده ز دریای اجل آفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر
بر و بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهره ای بر گردد همچو بحر و بحر گردد همچو بر
هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تو می فزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر
آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیست آتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه تر
با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شده همچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر
جنگها کردی چنان چون گفت مختاری به شعر بسکه از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر
ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمند وی چو بکر و چو عمر راست گوی و دادگر
جبرییل از سدره گویان گشته کز اقبال و روز نعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر
خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتت مویشان در عرقشان گشته ست همچون نیشتر
با چنان بت کش علایی و صت کرد اندر غزل خانهٔ غم پست کرد آن کامران و نوش خور
باز چون در بحر فکرت غوطه خوردی بهر نظم گوهرین گردد ز بویهٔ فضل تو در دل فکر
هیچ فاضل در جان بی نثر و بی نظمت نراند بر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر
آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزاد ز آتش طبعت چرا زاده ست چندین شعر تر
شعرها پیشت چنان باشد که از شهر حجاز با یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر
گر چه صدرت منشاء شعرست و جای شاعران گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر
بوحنیفه گر چه بود اندر شریعت مقتدا کس نشست از آب منسوخی سخنهای ز فر
زاغ را با لحن بد هم بر شجر جایست از آنک آشیانهٔ بلبل تنها نباشد یک شجر
گر چه استادان هنرمندند من شاگرد را یک هنر باشد که پوشد هر چه باشد از هنر
آب دریا گرچه بسیارست چو تلخست و شور هرکرا تشنه ست لابد رفت باید زی شمر
شیر از آهو گرچه افزونست لیکن گاه بوی ناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر
گر چه استادان من گفتند پیش از من ثنات لیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر
خانهٔ آحاد پیشست از الوف اندر حساب در نگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر
یافتم تاثیر اقبال از برای آنکه کرد اختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر
بیش از این تاثیر چبود کز ثناهای تو شد شاه را گفت من پیش از قبولت پر درر
ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبول یافت طبعم ملک حر و شخص ملک شوشتر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب چار عنصر مادر آمد هفت سیاره پدر
باد صبح ناصحت چون روز عقبا بی مسا باد شام حاسدت تا روز محشر بی سحر
بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیز: خلعت سلطان و شعر بنده و ماه صفر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایشِ ممدوحی بلندمرتبه و قدرتمند سروده شده است که شاعر او را نه تنها صاحب فضایل اخلاقی و انسانی، بلکه دارای تسلطی کیهانی و ماورایی بر امور می‌داند. در این متن، ستایشگر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های نجومی، اساطیری و حماسی، ممدوح را فراتر از حد بشر عادی نشان می‌دهد و او را محور گردش فلک و قضا و قدر ترسیم می‌کند.

فضای حاکم بر بخش نخست، ستایش فضایل اخلاقی و خردمندی ممدوح است و در بخش دوم، با توصیفی سهمگین از میدان نبرد، قدرتِ بازدارنده و مهیبِ او در برابر دشمنان به تصویر کشیده می‌شود. شاعر با تکیه بر اغراق‌های شاعرانه و پیوند زدن شخصیت ممدوح با ارکان طبیعت و نجوم، او را تکیه‌گاهی برای ثبات جهان می‌شمارد.

معنای روان

مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامور تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بی خبر

چگونه کسی می‌تواند در هفت اقلیم جهان به نام‌آوری و بزرگی دست یابد، در حالی که از معانیِ نهفته در این هشت حرف (اوصاف مذکور) بی‌خبر باشد؟

نکته ادبی: هفت کشور به معنای هفت اقلیمِ مسکون در جهان‌شناسی قدیم است.

مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدل خلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر

این اوصاف که برشمردیم عبارت‌اند از: دوستی با بخشش، اشتیاق به کسب فضیلت، سلطنتِ خرد، برپایی عدالت، خوش‌اخلاقی، سرشت پاکیزه، دوستیِ وفادار و بخشیدن مال.

نکته ادبی: اشاره به هشت ویژگی اخلاقی که در بیت قبل به 'هشت حرف' تعبیر شده بود.

میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باء آنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر

همان حروفِ میم، حا، میم، دال، خا، طا، یا و باء؛ کسی که نامش از ترکیب این حروف تشکیل شده و این‌گونه در سیرت و رفتار نیز آراسته است.

نکته ادبی: شاعر حروفِ نامِ ممدوح را به صورتِ مجزا برمی‌شمارد تا بر ارزشِ آن تأکید کند.

صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگری جز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور

وقتی به دقت بنگری، درمی‌یابی که ماهیت این حروف، چیزی جز فضایلِ اخلاقی و نام و نشانِ آن سردارِ بزرگ و رئیسِ نامدار نیست.

نکته ادبی: سرهنگ و عمید در اینجا به معنای فرمانده و شخصِ صاحبِ مقام است.

آنکه همچون عقل و دولت رای او را بود و هست هم بر گفتن صواب و هم بر رفتن ظفر

آن کسی که همچون خرد و دولت، رای و اندیشه‌اش همواره بر گفتنِ سخن درست و هم بر پیروزی در کارها استوار بوده و هست.

نکته ادبی: ترکیب رای و دولت استعاره از تدبیر و شکوه است.

آنکه آن ساعت که او را چرخ آبستن بزاد شد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر

آن لحظه‌ای که فلکِ آبستن، او را به دنیا آورد، تا ابد دیگر نتوانست فرزندی همانند او بزاید و عقیم شد.

نکته ادبی: اغراق در کمالات ممدوح که او را بی‌نظیر می‌شمارد.

کرده وهمش عرصهٔ گردون قدرت را مقام کرده فهمش تختهٔ قانون قسمت را ز بر

تخیلِ بلندِ او، عرصه آسمان را به زیر فرمان خود درآورده و هوشِ او، کتابِ قوانینِ تقدیر را به دقت حفظ و درک کرده است.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنای قدرتِ ذهن و اندیشه‌ی خلاق است.

سخت کوش از عون بختش دوستان سست زور سست پای از سهم تیغش دشمنان سخت سر

دوستانِ او به یمنِ بختِ بلندش، بسیار قدرتمند و سخت‌کوش شده‌اند و دشمنانِ سرکش، از ترسِ شمشیرِ او، ناتوان و درمانده گشته‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان سست‌زور و سخت‌سر زیبایی کلام را افزوده است.

غاشیهٔ تمکین او بر دوش دارند آن کسانک عیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر

آن کسانی که پیش از آفرینشِ بشر، عیب‌جویی می‌کردند، اکنون ناچارند که جامه خدمتِ او را بر دوش خود حمل کنند.

نکته ادبی: غاشیه نوعی زین‌پوش است که حمل آن کنایه از خدمتگزاری و بندگی است.

چارسوی و پنج حس بخت بگرفت آن چنانک حادثه نه چرخ را از شش جهت بر بست در

بختِ او چهار جهتِ اصلی و پنج حسِ آدمی را چنان تسخیر کرده که حوادث، درِ بسته بر نه فلک گشوده‌اند.

نکته ادبی: شش جهت (چهار سوی اصلی و بالا و پایین).

هر که در کانون خصمش آتش کینه فروخت گر چه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر

هر کس که در کانونِ دشمنی با او آتش کینه برافروزد، اگرچه صاحبِ مقام باشد، عمرش همچون جرقه آتش کوتاه خواهد بود.

نکته ادبی: شرر به معنای جرقه است که نماد زوال زودرس است.

شمس رایش گر فتد ناگاه بر راس و ذنب گردد از تاثیر آن نور آسمان زرین کمر

اگر خورشیدِ اندیشه او ناگهان بر راس و ذنب (گره‌های فلکی) بتابد، از تأثیر آن نور، آسمان دارای کمربندی زرین می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به نجوم کهن؛ راس و ذنب گره‌های مدار ماه هستند.

ذره ای از برق قهرش گر برافتد بر سما نه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر

اگر ذره‌ای از برقِ خشمِ او بر آسمان بیفتد، نه فلک همچون هفت مرکزِ دایره، سرگردان و حیران می‌ماند.

نکته ادبی: مدر به معنای دایره و مسیر گردش است.

سایه ای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمین بر نگیرد آفتابش تا به حشر از جای بر

اگر سایه‌ای از کوهِ متانت و احتیاطِ او بر زمین بیفتد، آفتاب تا روز رستاخیز نمی‌تواند آن را از جای خود حرکت دهد.

نکته ادبی: حزم به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

ذره ای از باد عزمش گر بیابد آفتاب یک قدم باشد ز خاور سیر او تا باختر

اگر خورشید بتواند ذره‌ای از بادِ عزم و اراده او را کسب کند، مسیر حرکتش از مشرق تا مغرب تنها به اندازه یک قدم خواهد بود.

نکته ادبی: اغراق در سرعت و اراده ممدوح.

ساحت گردون اگر چون همتش باشد به طول صدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور

اگر وسعتِ آسمان به اندازه بلندیِ همتِ او بود، صدها هزار سال طول می‌کشید تا ماه به زیر نور خورشید برسد.

نکته ادبی: اشاره به بزرگی همت ممدوح که از پهنه آسمان نیز فراتر است.

اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آن چنانک هر سلاحی در خزانهٔ او بیابی جز سپر

او چنان به پیروزیِ بختِ خود اطمینان دارد که در خزانه سلاح‌هایش، هر چیزی پیدا می‌شود جز سپر (چون نیازی به دفاع ندارد).

نکته ادبی: استعاره‌ای برای شجاعت و تهاجمِ همیشگی ممدوح.

ای به صحرا شتابت باد صرصر همچو کوه وی به شاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر

ای کسی که در صحرا، شتابِ حرکتت چون باد صرصر (تندباد) کوه‌ها را درمی‌نوردد و درنگ کردنت چون کوه ثهلان، استوار و ارزشمند است.

نکته ادبی: ثهلان نام کوهی مشهور در عربستان است.

گر مقنع ماهی از چاهی برآورد از حیل پس خدایی کرد دعوی گو بیا اندر نگر

اگر شعبده‌بازی با حیله بتواند ماهی از چاه بیرون بکشد و ادعای خدایی کند، بیا و کارِ بزرگِ او را بنگر (که کار او واقعی و سترگ است).

نکته ادبی: مقنع نام پیامبر دروغین (حکیم بن هاشم) است که با ترفند ماه را از چاه نشان داد.

در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتاب می برون آری و هستی و هر زمانی بنده تر

در وجودِ تو که از گردونِ ملک صدها هزار خورشید (فرهنگ و دانش) بیرون می‌آوری، هر لحظه بنده و فرمانبردارتر می‌شوی.

نکته ادبی: تضاد میان بزرگیِ کارها و تواضعِ ممدوح.

بود دارالملک بو یحیا هوای آن زمین کاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر

دارالملک (مرکز فرمانروایی) بویحیا هوای چنان پاک و مطبوعی دارد که اکنون اقامتگاهِ تو شده است.

نکته ادبی: بویحیا یا بویه، اشاره به حکمرانان آل بویه یا شخصیتی تاریخی با همین نام.

لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تو اسب بو یحیا نیفگندست آنجا رهگذر

اما از وقتی تو والی آنجا شدی، از شرمِ لطف و کرمِ تو، اسبِ بویحیا دیگر جرأت نکرد از آنجا عبور کند.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ ممدوح به شکلی که صاحبان قبلیِ آن مکان، خود را در برابر او کوچک می‌بینند.

از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخ زندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر

اگر باغبانِ فلک می‌خواست در هوای آنجا چیزی بکارد، به دلیل عفونتِ هوا، مرگ به بار می‌آمد.

نکته ادبی: اشاره به نامساعد بودنِ قبلیِ آن سرزمین که با آمدنِ ممدوح تغییر کرده است.

شد ز اقبال و ز فرت در لطافت آن چنانک زهر قاتل گر غذا سازی نیابی زو ضرر

آن سرزمین از اقبال و فرّ و شکوهِ تو چنان در لطافت شد که اگر زهرِ کشنده را هم در آنجا بخوری، آسیبی به تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: تغییرِ ماهیتِ محیط تحتِ تأثیرِ فرّ و شکوهِ ممدوح.

مایهٔ آتش برو غالب چنان شد کز تفش آب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر

مایه آتش چنان بر آنجا غالب شد که از گرمایش، ابرهای زمستانی در هوا همچون باران ذوب شدند.

نکته ادبی: استعاره از اعتدال و گرمایِ حیات‌بخش در اقلیمِ ممدوح.

شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانک باد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر

از سعادت و کوششِ تو، چنان پاکی و تعادلی پدید آمد که باد غباری نمی‌آورد و آب هرگز کدر نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رفاه و امنیتِ کاملِ سرزمین تحتِ فرمانِ او.

شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشام دیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر

شاد باش ای کسی که خردمندان به واسطه تو سربلندند و طولانی زی که چرخِ فلک به وجودِ تو افتخار می‌کند.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای طولِ عمرِ ممدوح.

روزگاری گاه حل و عقد اندر دو صفت همچنین چون اصل نفعی نیست خالی ز ضر

در کارِ حل و عقدِ امور، روزگاری است که چنین شخصی، همچون اصلِ منفعت، هرگز خالی از ضرر (برای دشمنان) نبوده است.

نکته ادبی: حل و عقد کنایه از تصمیم‌گیری‌های مهم سیاسی و نظامی.

از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیر دشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر

وقتی تیر می‌اندازی، دشمن از ترسِ اینکه نکند تیرِ تو را ببیند و آسیب ببیند، از بیمِ تو چشمش را بر روی پیکانِ تیرِ تو می‌بندد.

نکته ادبی: اغراق در قدرت و هراس‌انگیزیِ تیراندازیِ ممدوح.

از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنک چون نبیند کی هراسد مور کور از مار گر

دشمنِ کوردل از تو و خشمت هراسان است، چرا که مورِ کور اگر مار را نبیند، چگونه می‌تواند از آن بترسد؟ (دشمن تو تو را می‌بیند و می‌ترسد).

نکته ادبی: تمثیلِ مور و مار برای تبیینِ رابطه قدرت و هراس.

میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای او بی خبر او را کشد سوی تو بر کردار خر

اگر پایِ دشمن از ترسِ کردارِ تو بلغزد، آن هراس، او را همچون خری ناآگاه به سوی تو می‌کشد تا نابود شود.

نکته ادبی: تشبیه دشمن به خر در اینجا تحقیر اوست.

دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیم دشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر

دشمنی که از ترسِ شمشیرِ تو در خطر است، چنان در هراس است که گویی سایه‌بان و پناهگاهش جهنم است.

نکته ادبی: اشاره به عذاب و سختیِ جانکاهِ دشمنانِ او.

دیدهٔ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بند گر چه در ظلمت عدو چون دیده ها سازد مقر

تیرِ تو چشمِ دشمن را چنان بند می‌آورد که حتی اگر در تاریکی هم مخفی شود، باز هم تیرِ تو او را می‌یابد.

نکته ادبی: چشم‌بند نوعی جادو یا طلسم برای بستنِ چشم است.

گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز تو تا قیامت جز قران نبود زحل را با قمر

اگر تیرِ اختردوزِ تو ماه را هدف بگیرد، تا قیامت زحل و ماه در کنار هم (قران) باقی خواهند ماند.

نکته ادبی: اختردوز به معنای تیرِ بسیار سریع و دقیق که ستاره را می‌شکافد.

اندر آن روزی که پیدا گردد از جنگ یلان تیرهای دیده دوز و تیغهای سینه در

در آن روزی که در میدان جنگ، تیرهای چشم‌دوز و شمشیرهای سینه شکاف آشکار می‌گردند.

نکته ادبی: آغازِ توصیفِ میدانِ رزم.

تیغها گردد ز حلق زردرویان سرخ رو نیزه ها گردد ز فرق تاجداران تاجور

شمشیرها حلقِ زردرویان (ترسیدگان) را سرخ می‌کند و نیزه‌ها تاجِ پادشاهانِ تاجدار را از سرشان برمی‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد میان زردیِ چهره‌ی ترسان و سرخیِ خون.

گرز بندد پرده ای بی جامه بر راه قضا تیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر

اگر گرزِ تو پرده‌ای بدون پارچه بر راه قضا بکشد، شمشیرت خندقی بدون گذرگاه بر راهِ قدر (سرنوشت) ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: عبّره به معنای گذرگاه است.

از نهیب تیر و بانگ کوس بگذارند باز چشمهای سر عیان و گوشهای حس خبر

از ترسِ بانگِ تیر و کوسِ جنگ، چشم‌های بینا و گوش‌های شنوا، کاراییِ خود را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگ جنگی است.

نای روئین گویی آنجا نفخ صور اولست کز یکی بانگش روان از تن رمد زنگ از صور

صدای طبلِ روئین (مفرغی) گویی نفخِ صورِ اول است که با یک بانگش، جان از تن می‌گریزد.

نکته ادبی: نفخِ صور اشاره به قیامت است؛ اغراق در هولناکیِ صدایِ جنگ.

روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعا رای کرده جسم بی جان سوی پستی چون قدر

در آن حال، جانِ بی تن به سوی آسمان دعا می‌کند و جسمِ بی جان، به سوی زمین می‌افتد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگ و جداییِ روح از بدن در میدان جنگ.

همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق زمره ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر

میدان همچون هامونِ (دشتِ) قیامت شده است که گروهی در رنج و عذاب‌اند و گروهی در غرور و مستیِ پیروزی.

نکته ادبی: بطر به معنای غرور و مستیِ ناشی از تکبر است.

کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز تو روح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر

پیش از آنکه ضربتِ نیزه و گرزِ تو برسد، روحِ نفسانی از مغز و نفسِ حیوانی از جگرِ دشمنان تخلیه شده است.

نکته ادبی: اشاره به ترسِ شدید که پیش از ضربه، دشمن را از پا درمی‌آورد.

ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتاب سایه وار از بیم جان بگریزد از پشت حشر

ناگهان وقتی همچون خورشید در آسمان می‌تازی، دشمنان همچون سایه از بیمِ جان فرار می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره‌ی حرکتِ ممدوح به خورشید.

نیزه ای اندر بنان اختر کن و جیحون مصاف باره ای در زیر ران هامون برو گردون سیر

نیزه‌ای در دستِ اخترشکنِ خود داری و اسبی که در زیرِ رانت، همچون دشت و آسمان حرکت می‌کند.

نکته ادبی: بنان به معنای سر انگشتان و دست است.

باره ای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدی همچو جیحون جمله پای و همچو صرصر جمله پر

اسبی که از شدتِ میل به رفتن، گویی تماماً پا برای دویدن و تماماً بال برای پرواز است.

نکته ادبی: تشبیه اسب به آبِ روان (جیحون) و تندباد (صرصر).

راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر او گر چه در روزه ست مفتی کی نهد حکم سفر

اگر سوارش به سوی مشرق بتازد، از مغرب بر او می‌تازد؛ هرچند مفتی حکم کند که این مسافت سفر است (او سریعتر از حکمِ فقهی می‌رود).

نکته ادبی: اغراقِ بسیار شدید در سرعتِ اسب.

سم او سنبد حجر را در زمان الماس وار پس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر

سمِ این اسب سنگِ خارا را مانند الماس می‌ساید و در آنِ واحد، آتش از سنگ بیرون می‌جهد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی اسبانِ تیزتک.

هر که نامت بر زبان راند از بدی در یک زمان خضروارش حاضر آرد نزد ایشان ما حضر

هر کس که نامِ تو را به بدی بر زبان آورد، در یک لحظه خضرگونه، او را به سزای اعمالش می‌رسانی.

نکته ادبی: خضروار اشاره به سرعتِ حضور و معجزه‌گونه بودنِ واکنشِ ممدوح.

گوهری در کف تو زاده ز دریای اجل آفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر

گوهری در دست داری که از دریای اجل زاده شده، همان که سنگ‌دلان را می‌شکند و از آهن و سنگ، گوهر بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به شمشیرِ تیز و برنده که نمادِ قدرتِ ممدوح است.

بر و بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهره ای بر گردد همچو بحر و بحر گردد همچو بر

اگر خشکی و دریا از آتش و آبِ قدرتِ تو بهره‌ای ببرند، دشت همچون دریا متلاطم و دریا همچون دشت آرام و هموار می‌شود.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ عناصرِ طبیعی تحتِ تأثیرِ قدرتِ ممدوح.

هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تو می فزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر

اگر آتشِ شمشیر تو به دوزخ راه می‌یافت، آن‌قدر قدرتمند بود که مدام صدها سال بر آتشِ جهنم هیزم می‌افزود.

نکته ادبی: سقر نامی برای دوزخ است؛ شاعر از اغراقِ کنایی برای نشان دادن برندگی و حرارت شمشیر استفاده کرده است.

آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیست آتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه تر

اینکه آتش در طبیعت هیزم را بسوزاند و کم کند جای تعجب نیست، اما شگفت‌انگیز این است که آتشِ شمشیر تو، بر هیزمِ جهنم می‌افزاید.

نکته ادبی: طرفه به معنای شگفت و عجیب است؛ تضاد میان خاصیت ذاتی آتش و کارکردِ شمشیر ممدوح مورد تاکید است.

با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شده همچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر

با وجودِ چنین اسبِ راهوار و شمشیرِ بُرّانی که داری، قلعه دشمن مانندِ سرزمینِ قومِ لوط به واسطه تلاش و حمله تو کاملاً ویران و زیر و رو شد.

نکته ادبی: شارستان لوط اشاره‌ای است به داستان قرآنیِ ویرانی شهرهای قوم لوط که نماد تخریبِ کامل است.

جنگها کردی چنان چون گفت مختاری به شعر بسکه از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر

آن‌گونه که مختاری (شاعر) در اشعارش گفته، چنان جنگ‌هایی کردی که دشمنان به خاطر ترس از شمشیر تو، مجبور به تسلیم و اطاعت شدند.

نکته ادبی: مختاری نام شاعر معاصر یا پیش از اوست که به تخلص یا شهرت به او ارجاع داده شده است.

ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمند وی چو بکر و چو عمر راست گوی و دادگر

ای که در حیا و شرم مانند عثمان و در زورمندی چون علی (حیدر) هستی و در حقیقت‌گویی و عدالت مانند ابوبکر و عمر رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: شاعر برای ستایش ممدوح، صفات برجسته خلفای راشدین را به صورت ترکیبی به او نسبت داده است.

جبرییل از سدره گویان گشته کز اقبال و روز نعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر

جبرئیل از بلندای آسمان (سدره) ندا سر می‌دهد که به واسطه اقبال و روزگارِ نیکو، نعمتِ حق شامل حالِ خاندانِ تو شده است.

نکته ادبی: سدرةالمنتهی جایگاهی بلند در آسمان است که شاعر آن را برای تقدس بخشیدن به ممدوح به کار برده است.

خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتت مویشان در عرقشان گشته ست همچون نیشتر

چرا خون دشمنان را می‌ریزی؟ برای پیروزی تو، حتی موی بدن دشمنان از شدت ترس و عرق کردن، مانند نیشتر تیز و برنده شده است.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ ترسِ دشمن؛ نیشتر ابزاری برای حجامت یا جراحی است که استعاره از تیزی و دردناکیِ حال دشمن است.

با چنان بت کش علایی و صت کرد اندر غزل خانهٔ غم پست کرد آن کامران و نوش خور

با وجودِ چنین قهرمانِ بت‌شکنی که در غزل ستوده شد، آن فرمانروا، خانه غم را ویران کرد و خود به کامرانی و خوش‌گذرانی پرداخت.

نکته ادبی: بت‌کش کنایه از سرکوب‌کننده دشمنان کافر یا مخالفان است.

باز چون در بحر فکرت غوطه خوردی بهر نظم گوهرین گردد ز بویهٔ فضل تو در دل فکر

وقتی برای سرودنِ شعر در دریای اندیشه فرو می‌روی، فکرِ تو به خاطر فضل و دانشِ تو، به گوهری گرانبها تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: دریای فکرت استعاره از ذهن خلاق شاعر است که حاصلش گوهرهای ناب (شعر) است.

هیچ فاضل در جان بی نثر و بی نظمت نراند بر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر

هیچ دانشمندی نیست که بدونِ نثر و نظمِ تو، بتواند معنای بکر (نو) را بر زبان آورد و یا لفظِ ارزشمند را بیان کند.

نکته ادبی: غرر به معنای بهترین و ارزشمندترینِ هر چیز است (جمع غره).

آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزاد ز آتش طبعت چرا زاده ست چندین شعر تر

اگر آب هرگز از آتش زاده نمی‌شود و چنین نبوده است، پس چگونه از آتشِ طبعِ تو، این‌همه شعرهای تازه و آبدار زاده شده است؟

نکته ادبی: تناقضِ هنری؛ شاعر شعرِ لطیف (شعرِ تر) را به آب تشبیه کرده که از منشأ آتش (طبعِ گرم و خلاق شاعر) پدید آمده است.

شعرها پیشت چنان باشد که از شهر حجاز با یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر

شعرها نزد تو به قدری ارزش دارند که گویی کسی از شهر حجاز، تنها با یک خرما، قصدِ هجرت به شهرِ دیگری (هجر) را دارد.

نکته ادبی: ایهامِ تناسب میان حجاز، خرما و شهر هجر (که نام شهری قدیمی است).

گر چه صدرت منشاء شعرست و جای شاعران گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر

اگرچه جایگاهِ تو منشأ شعر و مأمن شاعران است، من نیز شعری بی‌تکلف و حاضر و آماده برایت سرودم.

نکته ادبی: صدر به معنای جایگاهِ برتر و بالادست است.

بوحنیفه گر چه بود اندر شریعت مقتدا کس نشست از آب منسوخی سخنهای ز فر

اگرچه ابوحنیفه در شریعت پیشوا بود، اما کسی از آبِ منسوخ (سخن‌های کهنه) سخن نمی‌گوید و تو باید سخن تازه بگویی.

نکته ادبی: اشاره به فقه و اهمیتِ سخنِ نو در برابرِ قواعدِ کهن.

زاغ را با لحن بد هم بر شجر جایست از آنک آشیانهٔ بلبل تنها نباشد یک شجر

کلاغ نیز با صدای ناهنجارش جایی بر درخت دارد، چرا که آشیانه بلبل تنها متعلق به یک درخت نیست (بلبل رقیب دارد).

نکته ادبی: تمثیلی برای توجیه جایگاهِ خود در میانِ شاعرانِ دیگر.

گر چه استادان هنرمندند من شاگرد را یک هنر باشد که پوشد هر چه باشد از هنر

اگرچه استادان، هنرمندانِ بزرگی هستند، منِ شاگرد نیز هنری دارم که هر عیبِ دیگری را می‌پوشاند.

نکته ادبی: اشاره به اعتماد به نفس شاعر در توانایی‌های خود علی‌رغم شاگرد بودن.

آب دریا گرچه بسیارست چو تلخست و شور هرکرا تشنه ست لابد رفت باید زی شمر

آبِ دریا با آن‌همه عظمت، چون تلخ و شور است، تشنه لاجرم باید به دنبال آب شیرین و گوارا برود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه کثرتِ مدح توسط دیگران مهم نیست، کیفیتِ کار مهم است.

شیر از آهو گرچه افزونست لیکن گاه بوی ناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر

شیر از آهو بزرگ‌تر است، اما گاهی بویِ خوشِ نافه آهو بر دهانِ شیر نر برتری و فضیلت دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای برتریِ سخنِ نغزِ شاعر بر مدحِ متکلفان دیگر.

گر چه استادان من گفتند پیش از من ثنات لیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر

اگرچه استادان پیش از من تو را ستوده‌اند، اما ریشه خیر و شر (حقیقتِ کار) برای مردم آشکار نبود.

نکته ادبی: ادعای اینکه ستایشِ او منصفانه‌تر یا دقیق‌تر است.

خانهٔ آحاد پیشست از الوف اندر حساب در نگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر

در حساب‌ و کتاب، عددِ یک قبل از هزاران است؛ در نگرشِ خود دقت کن تا اهمیتِ کارِ کوچک اما درست را دریابی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه آغازِ کوچک، مقدمه کارهای بزرگ است.

یافتم تاثیر اقبال از برای آنکه کرد اختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر

تأثیرِ اقبال و بختِ نیک را زمانی یافتم که ستارهِ مدحِ تو در طالعِ شعرِ من درخشید و نظر کرد.

نکته ادبی: استعاره نجومی؛ شعر را به موجودی زنده دارای طالع تشبیه کرده است.

بیش از این تاثیر چبود کز ثناهای تو شد شاه را گفت من پیش از قبولت پر درر

تأثیر این کار از این بیشتر چه می‌تواند باشد که به واسطه ستایش‌های تو، گفتارِ من نزدِ شاه، پر از گوهر شد.

نکته ادبی: پر درر کنایه از ارزشمند بودنِ سخن.

ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبول یافت طبعم ملک حر و شخص ملک شوشتر

و اگر از جایگاهِ تو نشانی از پذیرش دریافت کنم، طبعِ من مانند پادشاهِ آزاد (ملکِ حر) خواهد شد و وجودم قدر و منزلت می‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به شوشتر به عنوان جایگاهی نمادین از ارزش و اعتبار.

تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب چار عنصر مادر آمد هفت سیاره پدر

تا زمانی که مردم را بر اساسِ مایه و هنرشان بسنجند نه تبار و نسب، چهار عنصر مادرِ آدمی و هفت سیاره پدرِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای قدیمی کیهان‌شناسی که انسان را حاصل ترکیب عناصر چهارگانه و تأثیر سیارات می‌دانستند.

باد صبح ناصحت چون روز عقبا بی مسا باد شام حاسدت تا روز محشر بی سحر

بادِ صبح‌گاه نصیحت‌گرِ تو باشد بی‌وقفه و بادِ شام‌گاه تا روزِ قیامت دشمنِ حاسدانِ تو باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و نفرین برای دشمنان در قالبِ نمادهای طبیعی.

بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیز: خلعت سلطان و شعر بنده و ماه صفر

این سه چیز بر تو فرخنده و مبارک باد: هدیه سلطان، شعرِ من و ماهِ صفر.

نکته ادبی: تبریکِ مناسبتی.

باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

فرمانِ تو در زمین پیشرو و نافذ مانندِ عناصر چهارگانه باشد و نامِ تو در زمانه مانندِ هفت سیاره مشهور و ماندگار بماند.

نکته ادبی: آرزوی جاودانگی و نفوذِ کلام برای ممدوح.