دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

سنایی
از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر
جز خلاف آخر کرا این دست باشد کورد عصر عالم را به پای و عمر را به سر
جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهان چرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر
گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلاف زخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر
با خلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نفس یک هیولا کی شدی هرگز پذیرای صور
تازیان مر بید را هرگز نخوانندی خلاف گر درو یک ذره هرگز دیده اندی بوی و بر
عالمان را از خلافست این همه طاق و جناغ عاملان را از خلافست این همه تیغ و سپر
از وفاق ادریس بر رفت از زمین بر آسمان از خلاف ابلیس در رفت از بهشت اندر سقر
از وفاق استاد بر صحرای نورانی ملک وز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر
از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کرد صد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر
تا به اکنون این سری می کرد لیک اندر سرخس از پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر
لاجرم زین صلح جان ها آسمانی شد به زیر لاجرم زین کار دلها آسمانی شد ز بر
تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتی کرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر
لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنون شاهراه دوزخست و نعرهٔ این المفر
اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتی چون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر
گر چه این بی او تواند کامها راندن به تیغ ور چه او بی این تواند نامها ماند از هنر
لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیر وز برای مصلحت را با علی بهتر عمر
رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلد چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر
گل که تنها بویی آخر خشک گرداند دماغ ور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر
زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دل قوت جان را و دل را گلشکر به گلشکر
از برای قوت دل را شکر با گل بهست از برای قوت دین را شما با یکدگر
ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر
آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفا شیخ در حق تو آن کردست دانی آنقدر
این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر تو و آن فداگر چشم بینا کرد در هجر پسر
این ز همت صلح دیده باز نپذیرفت سمع و آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر
شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدا زشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر
در چنین حالی چنین آزاد مردی کرد او می ندیدم در جهان پیری ازو آزاده تر
ای ز بخشش بخل را چون کوه کرد مغز خشک وی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده تر
باطنت را دین به صحرا آورید از بهر صلح چون نگه کرد اندرو از ابره به دید آستر
گر نماند درد و گردی در میان نبود عجب درد بر دارد شفا و گرد بنشاند مطر
در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رود عاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر
در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلح در مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر
دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخ دوستان نیک دل خم را بشویند از تبر
گاه الفت داد باید نیش کژدم را امان وقت خصمی کند باید کام تنین را ز فر
طبع تا باشد موافق سرد و گرمش میخوران چون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر
ای دریغا گوش او بشنودی ار باری کنون تا تو زین الماس بران چون همی پاشی درر
جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشق او ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر
ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرف ذله پروردان آن خوانند نعمان وز فر
هیچ منت نیست کس را بر تو کت حق پرورید گاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر
فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد شیرت از پستان فخر و میوت از بستان فر
تو بزرگ از آسمانی دیگران از آب و خاک تو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر
مرغ کان ایزد کند چون مهر پرد بر سپهر مرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور
کی چرا سازد چو مرغ خانگی بر خاکدان هرکرا روح القدس پرورده باشد زیر پر
فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملا عاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر
عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضور کشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر
آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیان هیچ صورت بین ندارد زان معانی جز خبر
طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن خانگه داران جان بودند آنجا جامه در
حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیم اشعری چون دید رایت روی او شد همچو زر
عقل این می گفت «اذا جاء القضا ضاق الفضا» جان آن می گفت «اذا جاء القدر ضاع الحذر»
از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر
این کنون ز «الحکم لله» نقش دارد بر نگین و آن دگر ز «ایاک نعبد» حلقه دارد بر کمر
زرد گوشان هری را کردی از گفتار نغز چون سیه چشمان جنت گوش و گردن پر گهر
در هری این ساحری دیدی به ترک و روم شو تا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر
گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراق روح نامی اره ای گشتستی اندر هر شجر
گر زر سحر گفت تو دین را نبودی پرورش دایگی این سحر کی کردی به تاثیر سحر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب چار عنصر مادرند و هفت سیاره پدر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر
باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوث باد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر
باد همچون دور همکار تو کارت مستقیم باد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در باب تبیین ماهیت دوگانه 'خلاف' (ستیز و تمایز) و 'وفاق' (صلح و یگانگی) در عالم هستی است. شاعر در آغاز به نقش بنیادین ستیز در پیشبرد امور دنیوی، انقضای عمر، و تحقق صور هستی می‌پردازد و آن را لازمه حرکت چرخ روزگار می‌داند. از نگاه او، اگرچه خلاف در عرصه‌های گوناگون از عالم ماده تا عالم معنا حضور دارد، اما این نیروی ستیز تنها با تدبیر و وفاقِ مردان الهی قابل مهار و تعالی است.

بخش اصلی کلام شاعر در ستایش پیری مرشد و صاحب‌کمال است که با درک عمیق از این دو نیرو، توانسته است میان پیروان مذاهب و دل‌های پراکنده، آشتی و هم‌دلی برقرار سازد. شاعر با استعاراتی از حکایت یوسف و یعقوب و مفاهیم عرفانی، مقام بلند این شیخ را می‌ستاید و او را عاملِ احیای دین و پیوند میان اهلِ تفرقه معرفی می‌کند که با حضور و معنویت خویش، تاریکی از جان‌ها زدوده و حقیقتی نو در میان طالبان تابانده است.

معنای روان

از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر

تمامی شرارت‌ها و ناآرامی‌هایی که در نهاد انسان وجود دارد، ناشی از ستیزه و تضاد است و آدمی به همین دلیل در چنگال جنگ و شورش و بدی گرفتار شده است.

نکته ادبی: واژه 'خلاف' در اینجا به معنای ستیز، تضاد و تفرقه است که در برابر 'وفاق' قرار می‌گیرد.

جز خلاف آخر کرا این دست باشد کورد عصر عالم را به پای و عمر را به سر

اگر این تضاد و خلاف نبود، چه کسی توانایی آن را داشت که بنیانِ جهان را از هم بپاشد و عمرِ آدمیان را به پایان رساند؟

نکته ادبی: عبارت 'عصر عالم را به پای' کنایه از سپری شدن عمر جهان و رسیدن به پایان کار است.

جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهان چرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر

چه کسی جز عاملِ خلاف (تضاد) قدرت دارد که بند قبای آسمان را بگسلد و کوه‌ها را از هم بپاشد؟

نکته ادبی: بند قبا و طرف کمر، نمادهایی برای ساختار ظاهری و استواری جهان هستند که با خلاف از هم می‌پاشند.

گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلاف زخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر

اگر اصلِ وجودیِ تیغِ عزرائیل (مرگ) از تضاد و خلاف نبود، ضربه آن بر هیچ جانداری اثر نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مرگ و میر ناشی از تضاد عناصر چهارگانه در طبیعت است.

با خلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نفس یک هیولا کی شدی هرگز پذیرای صور

اگر آفریننده در ابتدا در حالتِ صلح و یگانگی محض بود، هیچ ماده اولیه (هیولا) هرگز صورتی به خود نمی‌گرفت.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح فلسفی هیولا (ماده) و صورت که بدون تضاد، ترکیب نمی‌یابند.

تازیان مر بید را هرگز نخوانندی خلاف گر درو یک ذره هرگز دیده اندی بوی و بر

اگر درخت بید میوه می‌داد و به کمال می‌رسید، هرگز آن را 'خلاف' نمی‌خواندند (یعنی در جایگاه خود درست بود).

نکته ادبی: اشاره به معنای لغوی بید که در عرف ادبی به معنای بی‌ثمر و منحرف نیز به کار می‌رفته است.

عالمان را از خلافست این همه طاق و جناغ عاملان را از خلافست این همه تیغ و سپر

عالمان به واسطه همین خلاف و تضاد است که به بحث و جدل می‌پردازند و جنگجویان به خاطر آن، سلاح و سپر به دست می‌گیرند.

نکته ادبی: طاق و جناغ کنایه از سازه‌هایی است که با تکیه بر تضادِ فشارها استوار می‌مانند.

از وفاق ادریس بر رفت از زمین بر آسمان از خلاف ابلیس در رفت از بهشت اندر سقر

ادریس به خاطر هماهنگی و وفاق به آسمان رفت و ابلیس به دلیل خلاف (نافرمانی و تضاد) از بهشت به دوزخ رانده شد.

نکته ادبی: اشاره به تلمیح داستان ادریس پیامبر و سرنوشت ابلیس.

از وفاق استاد بر صحرای نورانی ملک وز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر

وفاق با استاد، آدمی را به صحرای نورانی ملکوت می‌برد، اما خلاف، انسان را در تابوت تاریکِ تنِ خاکی زندانی می‌کند.

نکته ادبی: تابوت ظلمانی بشر استعاره از بدن مادی است که روح را محبوس کرده است.

از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کرد صد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر

آن ستیز و خلافِ سجده نکردن ابلیس بود که دیدی چه فتنه‌ای برانگیخت و خون هزاران انسان پاک را هدر داد.

نکته ادبی: اشاره به داستان نافرمانی ابلیس و پیامدهای آن برای بشریت.

تا به اکنون این سری می کرد لیک اندر سرخس از پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر

این خلاف ادامه داشت تا اینکه در سرخس، سیف‌الحق (شیخ) برای پیوند دادنِ دل‌ها، سرِ این خلاف را قطع کرد.

نکته ادبی: سیف‌الحق لقب یا نامی برای شخصی است که مراد و شیخ بوده است.

لاجرم زین صلح جان ها آسمانی شد به زیر لاجرم زین کار دلها آسمانی شد ز بر

ناگزیر از این آشتی، جان‌ها به سوی آسمان صعود کردند و دل‌ها به مقام‌های عالی رسیدند.

نکته ادبی: استفاده از 'لاجرم' برای تاکید بر نتیجه منطقی صلح.

تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتی کرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر

وقتی دو خیرخواه برای دین صلح کردند، این آشتی در دل بدخواهان نیز اثر گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرگذاری رفتار بزرگان در اصلاح بدخواهان.

لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنون شاهراه دوزخست و نعرهٔ این المفر

به همین سبب اکنون مسیرِ قدم‌ها و سخنانِ آن‌ها، شاهراه دوزخ و فریادهای 'کجا فرار کنیم' شده است.

نکته ادبی: این المفر اشاره به آیه قرآن در مورد ترس کافران در قیامت است.

اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتی چون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر

برای بدعت‌گذاران، این آشتی به مثابه قیامت بود، چرا که جمع شدن خورشید و ماه (نماد بزرگان دین) را کنار هم دیدند.

نکته ادبی: جمع خورشید و ماه کنایه از اتحاد دو قدرت یا دو قطب معنوی است.

گر چه این بی او تواند کامها راندن به تیغ ور چه او بی این تواند نامها ماند از هنر

اگرچه او (شیخ) بی‌نیاز از دیگری می‌توانست با شمشیر کارها را پیش ببرد و بی‌نیاز از هنرِ دیگران، نامش باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به استغنای شیخ از قدرت ظاهری و نیاز به مشورت.

لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیر وز برای مصلحت را با علی بهتر عمر

اما برای مشورت، پادشاه به وزیر خوب نیاز دارد و برای مصلحتِ کار، کسی مانند عمر برای علی لازم است.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت همراهی و مشاورت در امور مهم.

رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلد چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر

رشته‌ای که تک‌رشته است را زال (پیرزن/ضعیف) به راحتی می‌گسلد، اما وقتی دوتا شد، حتی زالِ زر هم عاجز می‌ماند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن قدرت اتحاد و هم‌بستگی.

گل که تنها بویی آخر خشک گرداند دماغ ور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر

گلِ تنها ممکن است دماغ را خشک کند (آزار دهد) و شکرِ تنها نیز جگر را گرم کرده و آسیب می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به طب سنتی که هر ماده‌ای به تنهایی می‌تواند عوارضی داشته باشد.

زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دل قوت جان را و دل را گلشکر به گلشکر

از این دو به تنهایی قدرتی حاصل نمی‌شود، قوت جان و دل در ترکیب گل و شکر (گلشکر) است.

نکته ادبی: گلشکر نام دارویی است که از ترکیب گل سرخ و شکر تهیه می‌شود و نماد اتحاد دو چیز برای کمال است.

از برای قوت دل را شکر با گل بهست از برای قوت دین را شما با یکدگر

برای قوتِ دل، شکر با گل بهتر است و برای قوتِ دین، شما باید با یکدیگر متحد باشید.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ بالا برای بیان یک ضرورت دینی و اجتماعی.

ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر

ای کسی که از زیباییِ خلقتت، سرو و گل رنگ و بوی گرفته‌اند و از نورِ جاه و رایت، عقلِ کل آراسته شده است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن شیخ با صفاتی والا و تشبیه او به زیبایی‌های طبیعت.

آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفا شیخ در حق تو آن کردست دانی آنقدر

آنچه یعقوب از روی وفاداری برای یوسف کرد، شیخ همان کار را برای تو کرده است؛ قدرش را بدان.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب.

این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر تو و آن فداگر چشم بینا کرد در هجر پسر

آن شیخ گوشِ شنوای خود را در دوری تو فدا کرد (کنایه از نشنیدن سخن دیگران) و یعقوب چشم بینای خود را در هجر پسر فدا کرد.

نکته ادبی: مقایسه ایثار شیخ و یعقوب در راه رسیدن به معشوق.

این ز همت صلح دیده باز نپذیرفت سمع و آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر

این شیخ از همتِ صلح، دیگر چیزی نشنید و آن (یعقوب) از شدتِ اشتیاقِ وصل، بینایی‌اش را از دست داد.

نکته ادبی: تفسیر ایثار در دو سطحِ متفاوت (شنوایی برای شیخ، بینایی برای یعقوب).

شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدا زشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر

شیخ گفت آن گوشی که در هجر او فدا کردم، زشت است که بار دیگر به سوی غیر بازگردد.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری شیخ به عهد خود.

در چنین حالی چنین آزاد مردی کرد او می ندیدم در جهان پیری ازو آزاده تر

در چنین حالی، چنین مرد آزاده‌ای کرد آنچه کرد، من در جهان پیری آزاده‌تر از او ندیده‌ام.

نکته ادبی: ستایش مستقیم مراد و شیخ.

ای ز بخشش بخل را چون کوه کرد مغز خشک وی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده تر

تو با بخشش، بخل را همچون کوهی خشک و بی‌ثمر کردی و با کوشش خود، چشمِ دشمن را مانند ابر بارانی تر کردی.

نکته ادبی: تضادِ 'خشک' بودنِ بخل و 'تر' بودنِ چشم دشمن از اشک.

باطنت را دین به صحرا آورید از بهر صلح چون نگه کرد اندرو از ابره به دید آستر

دین، باطن تو را برای صلح به صحرا آورد؛ وقتی به درون نگریست، آسترِ باطن را از رویِ ظاهر تشخیص داد.

نکته ادبی: اشاره به عمق بینش و تشخیصِ حقیقت از مجاز.

گر نماند درد و گردی در میان نبود عجب درد بر دارد شفا و گرد بنشاند مطر

اگر هیچ درد و غباری در میان نباشد شگفت نیست؛ زیرا شفا درد را برمی‌دارد و باران گرد و غبار را می‌نشاند.

نکته ادبی: تمثیل برای قدرت اصلاح‌گریِ شیخ.

در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رود عاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر

اگر کسی در میانِ یوسف و یعقوب سخنی بگوید، عاقلان می‌دانند که آن گفتار اعتبار ندارد (چون حقیقت فراتر از کلام است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسرارِ محبت را با کلام نمی‌توان تبیین کرد.

در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلح در مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر

میان دوستان گاه جنگ است و گاه صلح، همان‌طور که در طالع اختران گاه نفع است و گاه ضرر.

نکته ادبی: تشبیه حالات انسانی به حرکات افلاک.

دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخ دوستان نیک دل خم را بشویند از تبر

دشمنانِ بدجگر، دل را با کلوخ سوراخ می‌کنند، اما دوستانِ نیک‌دل، آینه دل را با تبری از زنگار می‌شویند.

نکته ادبی: استعاره از زدودن آلودگی‌ها توسط دوستان واقعی.

گاه الفت داد باید نیش کژدم را امان وقت خصمی کند باید کام تنین را ز فر

گاه الفت ایجاب می‌کند که نیش کژدم را تحمل کنی و گاه خصومت اقتضا می‌کند که با قدرت، دهان اژدها را ببندی.

نکته ادبی: دستورالعمل برای تعامل با شرایط مختلف.

طبع تا باشد موافق سرد و گرمش میخوران چون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر

تا طبع موافق است، سرد و گرمش را بساز، اما وقتی مخالف شد، تلخی‌اش بده یا با نیشتر (جراحی) درمانش کن.

نکته ادبی: اشاره به نحوه برخورد با مریدان یا مخالفان بر اساس شرایط مزاجی.

ای دریغا گوش او بشنودی ار باری کنون تا تو زین الماس بران چون همی پاشی درر

دریغ که گوشِ او بشنود اگر بار دیگر بیاید، تا ببینی که تو از این زبانِ الماس‌گونه‌ات، چه مرواریدهایی می‌افشانی.

نکته ادبی: ستایشِ فصاحت و کلامِ شیخ.

جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشق او ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر

جان هر بار حاضر است تا از روی عشق، او با گوش جان بشنود، نه با گوشِ سر که دیگران می‌شنوند.

نکته ادبی: تفاوت شنیدنِ اهلِ معرفت با اهل ظاهر.

ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرف ذله پروردان آن خوانند نعمان وز فر

ای که یزدان تو را از آن خوانی نعمت داده که پرورش‌یافتگانِ آن، صاحبانِ شرف و بزرگی‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کرامتِ الهی نسبت به شیخ.

هیچ منت نیست کس را بر تو کت حق پرورید گاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر

هیچ‌کس بر تو منتی ندارد که حق تو را پرورش داد؛ گاهی در مهدِ پذیرش و گاهی در دامِ پیروزی.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه بزرگیِ شیخ هدیه الهی است نه دستاورد بشری.

فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد شیرت از پستان فخر و میوت از بستان فر

تو مایه افتخار و فرِ هر دو جهانی، چرا که شیرت را از پستانِ فخر و میوه‌ات را از باغِ فرِ الهی خورده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از کمالاتِ اکتسابی و موهبتی.

تو بزرگ از آسمانی دیگران از آب و خاک تو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر

تو از آسمان بزرگی و دیگران از آب و خاک؛ تو به خاطر کردگار عزیزی و دیگران به خاطر اصل و تبار.

نکته ادبی: تضاد میان بزرگیِ معنوی و بزرگیِ دنیوی.

مرغ کان ایزد کند چون مهر پرد بر سپهر مرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور

آن مرغی که خدا می‌سازد با عشق به سوی آسمان پرواز می‌کند؛ مرغی که عیسی می‌سازد در برابرِ خالق خوار است.

نکته ادبی: اشاره به معجزه عیسی (ساختن پرنده از گل) در مقایسه با خلقتِ الهی.

کی چرا سازد چو مرغ خانگی بر خاکدان هرکرا روح القدس پرورده باشد زیر پر

چرا کسی که روح‌القدس او را پرورش داده، مانند مرغ خانگی بر خاکدان بماند؟

نکته ادبی: تشبیه عارفِ کامل به مرغِ آسمانی.

فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملا عاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر

فاسقان در آشکار و نهان در رنج‌اند، اما عاشقان در سفر و حضر مشمولِ رحمت‌اند.

نکته ادبی: تقابل میان احوالِ فاسقان و عاشقان.

عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضور کشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر

تو عالمی را در حضور شاد کردی و کشوری را با سفرت از دوزخ آزاد کردی.

نکته ادبی: اشاره به تاثیر حضور و سفرِ شیخ در اصلاحِ جوامع.

آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیان هیچ صورت بین ندارد زان معانی جز خبر

آنچه را بر صورت‌پرستان عیان کردی، هیچ‌کس جز تو نمی‌داند و آن‌ها تنها خبرش را دارند.

نکته ادبی: تفاوتِ رؤیتِ حقیقت با شنیدنِ خبرِ آن.

طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن خانگه داران جان بودند آنجا جامه در

صوفیانِ اهلِ ظاهر (طیلسان‌داران) فریاد می‌زدند و اهلِ دل (خانقاه‌داران) جامه می‌دریدند.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ مریدان هنگام مواجهه با حقایقِ شیخ.

حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیم اشعری چون دید رایت روی او شد همچو زر

حنبلی وقتی تو را دید، چشمانش نقره‌گون شد و اشعری وقتی رایتِ تو را دید، چهره‌اش زرگونه (درخشان) گشت.

نکته ادبی: اشاره به تاییدِ شیخ توسط پیروانِ مذاهبِ مختلف کلامی.

عقل این می گفت «اذا جاء القضا ضاق الفضا» جان آن می گفت «اذا جاء القدر ضاع الحذر»

عقل می‌گفت که 'وقتی قضا می‌آید، فضا تنگ می‌شود' و جان می‌گفت که 'وقتی قدر می‌آید، حذر بی‌فایده است'.

نکته ادبی: بیانِ تقابلِ عقل و جان در برابرِ قضا و قدر.

از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر

برای احیای دین، تو تاریکی را از جبریون و سرگردانی را از قدریون جدا کردی.

نکته ادبی: اشاره به حلِ منازعه کلامی میانِ جبریه و قدریه توسط شیخ.

این کنون ز «الحکم لله» نقش دارد بر نگین و آن دگر ز «ایاک نعبد» حلقه دارد بر کمر

این یکی در حال حاضر نقشِ «الحکم لله» (فرمانروایی تنها از آنِ خداست) را بر نگینِ انگشتری خود دارد و آن دیگری نقشِ «ایاک نعبد» (تنها تو را می‌پرستیم) را بر کمرِ خود بسته است که کنایه از پیوندِ میانِ قدرتِ دنیوی و عبادتِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به دو آیه قرآن و کاربرد آن‌ها به عنوان شعار یا نشانه‌ی حک شده بر نگین انگشتر و کمر (شال یا کمربند).

زرد گوشان هری را کردی از گفتار نغز چون سیه چشمان جنت گوش و گردن پر گهر

تو با گفتارِ فصیح و دلنشین خود، مردمانِ بومی هرات را چنان آراستی و جلا دادی که همچون زیبارویانِ بهشتی، گوش و گردنشان به زیور و گوهر مزین شد.

نکته ادبی: «زردگوشان» می‌تواند کنایه از مردمانِ غیرعرب یا ساکنانِ بومی هرات باشد و «سیه‌چشمان» نمادِ زیبایی مطلق.

در هری این ساحری دیدی به ترک و روم شو تا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر

جادوی کلامِ تو در هرات آشکار شد؛ اکنون این نفوذ را به سرزمین‌های ترک و روم ببر تا ببینی که چگونه در چین و خزر، پرچمِ کفر (چلیپا) در برابر قدرت و حقیقتِ کلامِ تو به آتش کشیده و نابود می‌شود.

نکته ادبی: «چلیپا» به معنای صلیب است و سوختنِ آن کنایه از غلبه‌ی اسلام یا حقیقتِ مورد نظرِ شاعر بر ادیانِ دیگر است.

گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراق روح نامی اره ای گشتستی اندر هر شجر

اگر رنج و تلاشِ تو در راهِ دین و مذهب برای درختانِ عراق نبود، نیروی رویاننده در هر درختی به ابزاری برنده و ویرانگر (اره) تبدیل می‌شد و طبیعت از پویایی باز می‌ماند.

نکته ادبی: «روحِ نامی» به معنای نیروی رویاننده و رشددهنده در گیاهان است که در ادبیاتِ کهن مورد توجه بوده.

گر زر سحر گفت تو دین را نبودی پرورش دایگی این سحر کی کردی به تاثیر سحر

اگر این هنرِ سخنوری و جادویِ کلامِ تو، پشتیبان و پرورش‌دهنده‌ی دین نبود، چگونه ممکن بود این سخنِ سحرآمیز، مانندِ دایه‌ای دلسوز دین را با تأثیرگذاریِ عمیق خود حفظ کند؟

نکته ادبی: «سحر» در اینجا به معنای مثبتِ سخنِ فصیح و تأثیرگذار به کار رفته است.

تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب چار عنصر مادرند و هفت سیاره پدر

از آنجا که حقیقتِ وجودیِ انسان به اصل و خمیرمایه‌ی او بازمی‌گردد نه به تبار و نسبِ خانوادگی، پس چهار عنصرِ اصلی (آب، باد، خاک، آتش) نقشِ مادر و هفت سیاره‌ی آسمانی نقشِ پدر را در تکوینِ انسان ایفا می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به باورِ قدما در فلسفه‌ی طبیعی که عناصر را مادر و افلاک را پدرِ موجودات می‌دانستند.

باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

امید که فرمانِ تو بر روی زمین، همچون چهار عنصرِ اصلیِ طبیعت بر همه چیز پیش‌رو و غالب باشد و نامِ تو در گذارِ زمان، همچون هفت سیاره که نزدِ همگان مشهورند، در یادها باقی بماند.

نکته ادبی: استفاده از عناصر و سیارات به عنوان نمادهای همیشگی و فراگیر برای پایداری قدرتِ ممدوح.

باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوث باد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر

باشد که پرچمِ قدرتت هرگز تباه نگردد، وجودت از حوادثِ روزگار به دور و جاودان بماند، مقام و منزلتت بی‌نهایت باشد و جانت از هرگونه آسیب و گزندی در امان باشد.

نکته ادبی: «حدوث» به معنای تازه‌پدید بودن و فناپذیری در برابرِ قدمت و جاودانگی است.

باد همچون دور همکار تو کارت مستقیم باد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر

امید که کارهای تو همچون گردشِ افلاک، مستقیم و بی‌نقص باشد و نامِ نیکِ تو همچون دینِ پاک، در همه جا مشهور و پرآوازه گردد.

نکته ادبی: «دور» اشاره به گردشِ روزگار و افلاک است که در اینجا به معنای نظمِ کیهانی به کار رفته است.