دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - در مدح خواجه محمدبن خواجه عمر

سنایی
دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهن زورقئی طرفه به سر
از سر کوی فرود آمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی ازین گونه خطر
ماه غماز شده از دو لبش بوسه ربای باد عطار شده بر دو رخش حلقه شمر
کوه از آن کله بگشاده و از غایت لطف ماه بر چرخ شده بستهٔ آن سینه و بر
چست بنشسته بر اندام لطیف چو خورش از لطیفی و تری پیرهن توزی تر
خط مشکین بر آن عارض کافور نهاد چون بدیدم جگرم خون شد و خونم چو جگر
گر چه بس نادره کاریستکه خون گردد مشک لیک مشکی که جگر خون کند این نادره تر
سرگران از می و چون باد همی رفت و جز او من سبک پای ندیدم که گران دارد سر
جعد ژولیده و پرورده ز سیکی لاله زلف شوریده و پژمرده ز مستی عبهر
می نمود از سر مستی و طرب هر ساعت سی و دو تابش پروین ز سهیل و ز قمر
خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبری چون چنان دید ز غم شد دل من زیر و زبر
بانگ برداشتم از غایت نومیدی و عشق گفتم: ای عشوه فروشندهٔ انگارده خر
از خداوند نترسی که بدین حال مرا بگذاری و کنی از در من بنده گذر
چون شنید این ز نکو عهدی و از گوهر پاک آمد و کرد درین چهرهٔ من نیک نظر
پشت خم داد و نهاد از قبل خدمت و عذر روی افروخته از شرم بر آستانهٔ در
گفت: معذور همی دار که گر نیستی از پی بیم ولی نعمت و تهدید پدر
همچنان چون پدر از زر کمری بست مرا کردمی گرد تو از دست خود از سیم کمر
شادمان گشتم از آن عذر و گرفتمش کنار همچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ به بر
جان و دل زیر قدمهاش نشاندم زین شکر خود بر آن چهره هزاران دل و جان را چه خطر
اندرین بود که از نازکی و مستی و شرم خواب مستانه در آن لحظه در آورد حشر
سر بر آنجای نهاد آن سمن تازه که بود صد شب اندر غمش از اشک دو چشمم چو شمر
او چو تنگ شکر و گشته سراسیمه ز خواب من چون طوطی شده بی خواب در اندیشهٔ خور
او شده طاق به آرام و من از بوسه زدن بر دو چشم و دو لبش تا به سحر جفت سهر
خواب زاید اگر از شکر و بادام چرا خوابم از دیده ببرد از در بادام و شکر
خود که داند که در آن نیم شب از مستی او تا چه برداشتم از بوسه و هر چیزی بر
نرم نرم از سمن آن نرگس پر خواب گشاد ژاله ژاله عرق از لالهٔ او کرد اثر
رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر
بوسه بر دو لب من داد همی از پی عذر آنت شرمنده نگار آنت شکر بوسه پسر
آنت خوش خرمی و عیش که من دیدم دوش چه حدیثی ست که امروزم از آن خرم تر
دوش از یار بدم خرم و امروز شدم از رخ خواجه محمد پسر خواجه عمر
آنکه تا دست سخا بر همه عالم بگشاد به بدی بسته شدست ساحت ما پای قدر
آن سخن سنج شهی کو چو دو بسد بگشاد خانهٔ عقل دو صد کله ببندد ز درر
مایه ور گشته ز اسباب دلش خرد و بزرگ سودها کرده ز تاثیر کفش ماده و نر
پایهٔ مرتبتش را چو ملک نیست قیاس عرصهٔ مکرمتش را چو فلک نیست عبر
خاطرش سر ملک در فلک آینه گون همچنان بیند چون دیده در آیینه صور
جنیان زان همه از شرم نهانند که هیچ به ز خود روی ندیدند چنو ز اهل بشر
جزوی از خشم وی ار بر فلک افتد به خطا نار کلی شود از هیبت او خاکستر
آتش عزمش اگر قصد کند سوی هوا چنبر چرخ بسوزد به یک آسیب شرر
شمت حزمش اگر باد برد تحفه به ابر در شود در شکم ابر هوا قطره مطر
ای بهی روی ز سعی تو گه بزم سخا وی قوی پشت ز عون تو گه رزم ظفر
پسری چون تو نزادند درین شش روزن هفت سیاره و نه دایره و چار گهر
هرگز از جود تو نگرفت کس اندازهٔ آز هرگز از خیر تو نشنید کس آوازهٔ شر
کلک و گفتار تو پیرایهٔ فضلست و محل لفظ و دیدار تو سرمایهٔ سمعست و بصر
شبهی دارد کلک تو به شحنهٔ تقدیر که چنو عنصر نفع آمد و ارکان ضرر
عرض او چون عرض جوهر صفرا گه رنگ فرق او چون عرض جوهر سودا به فکر
گر نه سالار هنرمندی بودی هرگز نزد سالار شهنشاه نبودیش خطر
خاطری داری و فهمی که به یک لحظه کنند تختهٔ قسمت تقدیر خداوند از بر
ای جوان بخت نبینی که برین فضل مرا به چسان این فلک پیر گرفته ست به حر
مدح گوییم که در تربیت خاطر و طبع در همه عالم امروز چو من نیست دگر
طوق دارند عدو پیش درم فاخته وار تام دیدند ز خاطر شجر پر ز ثمر
غوک را جامه بهری جوی و من از شرم عدو روزها گشته چو خفاش مرا خانه ستر
لیک بی برگ و نوا مانده ام از گردش چرخ همچو طوق گلوی فاخته و شاخ شجر
روی من شد چو زر و دیده چو سیم از پی اشک گر بخواهی شود از سیم توام کار چو زر
پیش خورشید سخای تو به تعجیل کرم کوه کوه انده من بنده هبا باد و هدر
بادی از بخت تو تا از اثر جوهر طبع در جهان آدمی از پای رود مرغ به پر
مرغ بر شاخ تو از مدح تو بگشاد گلو آدمی پیش تو از مهر تو بربسته کمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش متمایز سامان یافته است؛ بخش نخست، توصیفی است از دیدار عاشقانه و شورانگیز شاعر با جوانی زیبا و دلربا که فضایی لطیف، خیال‌انگیز و آکنده از شور و حال جوانی دارد. شاعر در این قسمت با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، جزئیات دیدار و حالات روحی خود و محبوب را با بیانی پر از ستایش و شیفتگی ترسیم می‌کند.

در بخش دوم، شاعر با چرخشی آشکار، فضای عاشقانه را به مدح و ستایش شخصیت والامقامی به نام «خواجه محمد» پیوند می‌زند. در این قسمت، لحن شاعر از ترنم عاشقانه به سمت فخامت و بیان اوصاف کمال، کرامت، دانش و جایگاه رفیع ممدوح تغییر می‌یابد و او را به عنوان نمونه‌ای بی‌نظیر از فضیلت و شکوه ستایش می‌کند.

معنای روان

دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهن زورقئی طرفه به سر

دیشب آن محبوب زیبا و سرمست من، آن پسر شگفت‌انگیز و دل‌ربا، با لباسی فیروزه‌ای و کلاهی خاص بر سر به نزد من آمد.

نکته ادبی: «زورقئی» صفتی است منسوب به زورق (قایق) که به معنای رنگ سبز یا فیروزه‌ای است. «طرفه» به معنای نادر و عجیب است.

از سر کوی فرود آمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی ازین گونه خطر

او گویی از چیزی می‌گریخت و با احتیاط از سر کوچه پایین آمد و از شدت دلتنگی، خود را به چنین خطری انداخت.

نکته ادبی: «متواری‌وار» قید کیفیت است که به سبک فراریان و پنهانی اشاره دارد.

ماه غماز شده از دو لبش بوسه ربای باد عطار شده بر دو رخش حلقه شمر

ماه از زیبایی دو لب او در حیرت است و بوسه‌طلب؛ و باد چون عطاری بر دو رخسار او می‌وزد و موهایش را چون شمارش حلقه‌ها می‌آراید.

نکته ادبی: «ماه غماز» استعاره از زیبایی است که ماه آسمان را به رشک می‌اندازد.

کوه از آن کله بگشاده و از غایت لطف ماه بر چرخ شده بستهٔ آن سینه و بر

کوه از آن کلاهی که بر سر داشت شرمنده شد و از شدت لطافت و زیبایی او، ماه در آسمان اسیر و شیفته سینه و اندام او شده است.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که حتی عناصر طبیعت (کوه و ماه) را مقهور می‌کند.

چست بنشسته بر اندام لطیف چو خورش از لطیفی و تری پیرهن توزی تر

آن لباسِ نازک و لطیف، بسیار خوش‌دوخت بر تن ظریف و خورشیدمانند او نشسته است و آن پیراهن از تنِ او نیز لطیف‌تر است.

نکته ادبی: «توزی» نوعی پارچه بسیار لطیف و نازک است.

خط مشکین بر آن عارض کافور نهاد چون بدیدم جگرم خون شد و خونم چو جگر

خطِ موی تیره (سبزه) بر روی چهره‌ی سفید و کافورمانندش نمایان شد؛ وقتی آن را دیدم، جگرم غرق در خون شد و خونم مانند جگر گداخته گشت.

نکته ادبی: «کافور» نماد سفیدی مطلق است که در تقابل با «خط مشکین» (سبزه تازه) قرار گرفته است.

گر چه بس نادره کاریستکه خون گردد مشک لیک مشکی که جگر خون کند این نادره تر

اگرچه اینکه مشک از خون جگر به دست می‌آید کار عجیبی است، اما مشکی که جگرِ انسان را به خون تبدیل می‌کند، از آن هم عجیب‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به باور قدیمی که مشک از خون آهو (آهوی ختن) به دست می‌آید.

سرگران از می و چون باد همی رفت و جز او من سبک پای ندیدم که گران دارد سر

او از مستی شراب سرش سنگین بود و مانند باد می‌رفت، و من در عمرم کسی را ندیدم که با وجودِ مستی، این‌چنین مغرور و سنگین‌سر باشد.

نکته ادبی: «سرگران» به معنای مست و یا مغرور است.

جعد ژولیده و پرورده ز سیکی لاله زلف شوریده و پژمرده ز مستی عبهر

موی ژولیده‌اش از سبزه و لاله تغذیه کرده و زلف شوریده‌اش از مستی گل عبهر (نرگس) پژمرده و نزار شده است.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف موی پریشان.

می نمود از سر مستی و طرب هر ساعت سی و دو تابش پروین ز سهیل و ز قمر

او هر لحظه از شدت مستی و خوش‌حالی، دندان‌هایش را که مانند ردیفِ ستاره‌های پروین بودند، همراه با سهیل و ماه نمایان می‌کرد.

نکته ادبی: «سی و دو» اشاره به تعداد دندان‌ها در دهان است.

خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبری چون چنان دید ز غم شد دل من زیر و زبر

او می‌خواست بی‌خبر از کنار درِ من عبور کند، اما وقتی متوجهِ حالِ من شد، دلِ من از شدت غم زیر و رو شد.

نکته ادبی: «زیر و زبر شدن» کنایه از تلاطم روحی شدید.

بانگ برداشتم از غایت نومیدی و عشق گفتم: ای عشوه فروشندهٔ انگارده خر

از شدت ناامیدی و عشق، فریادی کشیدم و گفتم: ای کسی که با ناز و کرشمه، دل‌ها را می‌فروشی و انگار خریدارِ آن‌ها هستی.

نکته ادبی: «انگاره» در اینجا به معنای کسی است که بر چیزی گمان می‌برد یا ادعایی دارد.

از خداوند نترسی که بدین حال مرا بگذاری و کنی از در من بنده گذر

آیا از خدا نمی‌ترسی که مرا در این حالِ خراب تنها می‌گذاری و از جلوی درِ خانه‌ی من به عنوان یک بنده عبور می‌کنی؟

نکته ادبی: اعتراض عاشقانه به بی‌توجهی معشوق.

چون شنید این ز نکو عهدی و از گوهر پاک آمد و کرد درین چهرهٔ من نیک نظر

وقتی این سخن را از روی خوش‌عهدی و گوهر پاکش شنید، بازگشت و به چهره‌ی من با دقت نگریست.

نکته ادبی: چرخش در رفتار معشوق از بی‌اعتنایی به توجه.

پشت خم داد و نهاد از قبل خدمت و عذر روی افروخته از شرم بر آستانهٔ در

کمرش را از سرِ ادب خم کرد و برای عذرخواهی، در حالی که از شرم چهره‌اش سرخ شده بود، بر آستانه‌ی در ایستاد.

نکته ادبی: «روی افروخته از شرم» نشان‌دهنده‌ی حسنِ نیت معشوق است.

گفت: معذور همی دار که گر نیستی از پی بیم ولی نعمت و تهدید پدر

گفت: مرا ببخش و معذور دار؛ چرا که اگر از ترسِ ولی‌نعمت و تهدیدِ پدر نبود، بی‌تردید نزد تو می‌آمدم.

نکته ادبی: بیانِ عذرِ موجه برای دوری گزیدن.

همچنان چون پدر از زر کمری بست مرا کردمی گرد تو از دست خود از سیم کمر

همان‌طور که پدرم برایم کمری از طلا بست، اگر دستم می‌رسید، از دستِ خودم برای تو کمری از نقره می‌ساختم.

نکته ادبی: «سیم» استعاره از نقره و هدیه باارزش.

شادمان گشتم از آن عذر و گرفتمش کنار همچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ به بر

از آن عذرخواهی شاد شدم و او را در آغوش گرفتم، مانند تنگی پر از شکر و خرمنی از گل که در آغوش می‌گیرند.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شیرینی و گل.

جان و دل زیر قدمهاش نشاندم زین شکر خود بر آن چهره هزاران دل و جان را چه خطر

از این شیرینی و وصال، جان و دل خود را زیر پاهایش نهادم؛ در برابرِ آن چهره، هزاران جان و دل چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: اغراق در بی‌ارزش دانستن جان در برابر زیبایی معشوق.

اندرین بود که از نازکی و مستی و شرم خواب مستانه در آن لحظه در آورد حشر

در این میان بود که از شدتِ ظرافت، مستی و شرم، خوابِ مستانه‌ای او را در آن لحظه دربر گرفت.

نکته ادبی: «خواب مستانه» اشاره به آرامشی که بعد از اوجِ احساس پیش می‌آید.

سر بر آنجای نهاد آن سمن تازه که بود صد شب اندر غمش از اشک دو چشمم چو شمر

آن محبوب که مانند گلِ سمنِ تازه بود، سر بر جایی گذاشت که صد شب در فراقش، اشک چشمانم مانند رودِ شمر جاری بود.

نکته ادبی: «شمر» نام رودی در ایران باستان (یا استعاره از سیلاب).

او چو تنگ شکر و گشته سراسیمه ز خواب من چون طوطی شده بی خواب در اندیشهٔ خور

او مانند تنگی شکر از خواب آشفته بود و من مانند طوطی، بی‌خواب در اندیشه‌ی شیرینیِ او ماندم.

نکته ادبی: مقایسه حالات متضاد عاشق و معشوق.

او شده طاق به آرام و من از بوسه زدن بر دو چشم و دو لبش تا به سحر جفت سهر

او در آرامش بود و من تا سحر، از بوسه زدن بر چشمان و لبانش، بیدار ماندم.

نکته ادبی: «جفت سهر» به معنای همراه بودن با شب‌زنده‌داری.

خواب زاید اگر از شکر و بادام چرا خوابم از دیده ببرد از در بادام و شکر

اگر خواب از خوردن شکر و بادام حاصل می‌شود، پس چرا خوردنِ شکر و بادامِ لب و چشمِ او، خواب را از چشمان من ربود؟

نکته ادبی: استفاده از تناقض و صنعت مراعات‌نظیر بین خوردنی‌ها و اعضای چهره.

خود که داند که در آن نیم شب از مستی او تا چه برداشتم از بوسه و هر چیزی بر

چه کسی می‌داند که در آن نیمه‌شب، از مستیِ او چه بوسه‌ها و الطافی از او نصیبم شد.

نکته ادبی: اشاره به خلوت و لذت‌های ناگفتنی.

نرم نرم از سمن آن نرگس پر خواب گشاد ژاله ژاله عرق از لالهٔ او کرد اثر

او آرام‌آرام آن چشمان نرگس‌مانند خواب‌آلودش را باز کرد و قطرات عرق، مانند شبنم بر گونه‌های لاله گونش نشست.

نکته ادبی: «نرگس» استعاره از چشم و «لاله» استعاره از گونه.

رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر

وقتی سرش را از روی خاک بلند کردم، گونه‌اش از عرق نمناک بود؛ مانند گل سرخی که در وقت سحر خیس شبنم شده باشد.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی در بیداری پس از خواب.

بوسه بر دو لب من داد همی از پی عذر آنت شرمنده نگار آنت شکر بوسه پسر

او برای عذرخواهیِ دوباره، بر لب‌های من بوسه زد؛ عجب آن نگار شرمنده و عجب آن پسرِ بوسه شیرین.

نکته ادبی: تکرارِ «آنت» برای تأکید بر تحسینِ ویژگی‌های معشوق.

آنت خوش خرمی و عیش که من دیدم دوش چه حدیثی ست که امروزم از آن خرم تر

آن شادی و عیشی که دیشب با یار داشتم، آن‌قدر بزرگ بود که دیگر امروز هیچ اتفاقی نمی‌تواند مرا از آن خرم‌تر کند.

نکته ادبی: بیان اوج کمالِ یک تجربه‌ی عاطفی.

دوش از یار بدم خرم و امروز شدم از رخ خواجه محمد پسر خواجه عمر

دیشب از یار شاد بودم و امروز از دیدارِ خواجه محمد، پسر خواجه عمر، شادمان شدم.

نکته ادبی: پلِ ارتباطی متن از بخش عاشقانه به بخش مدحی.

آنکه تا دست سخا بر همه عالم بگشاد به بدی بسته شدست ساحت ما پای قدر

آن کسی که دستِ بخشش را بر تمام عالم گشوده است، اگرچه دستش باز است، اما ساحتِ وجودش قفلِ تقدیر را نیز می‌بندد.

نکته ادبی: مدح قدرت و بخشندگی ممدوح.

آن سخن سنج شهی کو چو دو بسد بگشاد خانهٔ عقل دو صد کله ببندد ز درر

آن سخن‌سنجِ شاهان که چون دُرِّ سخن می‌گشاید، خانه‌ی عقلِ دشمنان را با مرواریدِ کلامش می‌بندد.

نکته ادبی: استعاره از توانایی بلاغی ممدوح.

مایه ور گشته ز اسباب دلش خرد و بزرگ سودها کرده ز تاثیر کفش ماده و نر

همه از اسباب و دارایی او بهره‌مند شدند، و از تاثیرِ دستِ بخشنده‌اش، همگان سود بردند.

نکته ادبی: اشاره به عمومیتِ خیرِ ممدوح.

پایهٔ مرتبتش را چو ملک نیست قیاس عرصهٔ مکرمتش را چو فلک نیست عبر

پایه‌ی مقام او را هیچ ملکی قیاس نمی‌تواند کرد و عرصه‌ی بخشندگی‌اش چنان وسیع است که فلک نیز از آن در شگفت است.

نکته ادبی: مبالغه در مدح.

خاطرش سر ملک در فلک آینه گون همچنان بیند چون دیده در آیینه صور

اندیشه‌ی او بر تمام ملکوت احاطه دارد و صورِ عالم را مانند دیدنِ تصویر در آینه، به وضوح می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت و آگاهیِ ممدوح.

جنیان زان همه از شرم نهانند که هیچ به ز خود روی ندیدند چنو ز اهل بشر

جنیان از شرمِ زیبایی و کمالِ او پنهان شده‌اند، زیرا در میانِ آدمیان کسی را چون او ندیده‌اند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ برتری ممدوح.

جزوی از خشم وی ار بر فلک افتد به خطا نار کلی شود از هیبت او خاکستر

اگر ذره‌ای از خشم او به اشتباه به آسمان برسد، تمامِ جهان از هیبتش به خاکستر تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت و هیبت ممدوح.

آتش عزمش اگر قصد کند سوی هوا چنبر چرخ بسوزد به یک آسیب شرر

آتشِ اراده‌ی او اگر به سمتِ آسمان قصد کند، چرخِ گردون با یک جرقه‌ی او خواهد سوخت.

نکته ادبی: تشبیه اراده به آتش.

شمت حزمش اگر باد برد تحفه به ابر در شود در شکم ابر هوا قطره مطر

اگر باد، نسیمِ تدبیرِ او را به ابرها ببرد، در شکمِ ابر بارانِ رحمت به جوهر تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: نمادگرایی عناصر طبیعت در خدمت مدح.

ای بهی روی ز سعی تو گه بزم سخا وی قوی پشت ز عون تو گه رزم ظفر

ای کسی که به واسطه‌ی بخشندگی‌ات در مجلسِ بزم، چهره‌ها روشن است و در میدان جنگ به یاری تو پیروزی حاصل می‌شود.

نکته ادبی: متقارن سازی میان بزم و رزم.

پسری چون تو نزادند درین شش روزن هفت سیاره و نه دایره و چار گهر

در این دنیای شش‌جهتی و تمامِ هستی، هیچ‌کس پسری چون تو نزاده است.

نکته ادبی: «شش روزن» استعاره از جهانِ مادی.

هرگز از جود تو نگرفت کس اندازهٔ آز هرگز از خیر تو نشنید کس آوازهٔ شر

هرگز کسی از بخشندگی تو سیر نشد و هرگز کسی از خوبی تو سخنی بد نشنید.

نکته ادبی: بیانِ کمالِ اخلاقی ممدوح.

کلک و گفتار تو پیرایهٔ فضلست و محل لفظ و دیدار تو سرمایهٔ سمعست و بصر

قلم و کلامِ تو زیورِ فضل است و دیدارت، سرمایه‌ی چشم و گوشِ جهانیان است.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر کلام ممدوح.

شبهی دارد کلک تو به شحنهٔ تقدیر که چنو عنصر نفع آمد و ارکان ضرر

قلمِ تو شباهتی به مأمورِ تقدیر دارد که منشأ منفعت است، در حالی که دیگران منشأ ضرر هستند.

نکته ادبی: تشبیه قلمِ ممدوح به تقدیر الهی.

عرض او چون عرض جوهر صفرا گه رنگ فرق او چون عرض جوهر سودا به فکر

عرض و طولِ وجودِ او مانند رنگ و جوهر، همواره آشکار و سودمند است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از اصطلاحات فلسفی (جوهر و عرض) برای مدح.

گر نه سالار هنرمندی بودی هرگز نزد سالار شهنشاه نبودیش خطر

اگر تو سالارِ هنرمند نبودی، هرگز نزدِ شاهنشاه دارای چنین مقام و اعتباری نمی‌بودی.

نکته ادبی: اشاره به استحقاق ممدوح.

خاطری داری و فهمی که به یک لحظه کنند تختهٔ قسمت تقدیر خداوند از بر

تو چنان فهم و خاطری داری که در یک لحظه، تقدیرِ خداوند را درک می‌کنی.

نکته ادبی: مدحِ هوش و درایت ممدوح.

ای جوان بخت نبینی که برین فضل مرا به چسان این فلک پیر گرفته ست به حر

ای جوان‌بخت، آیا نمی‌بینی که این فلکِ پیر چگونه از فضل و دانشِ من به شگفت آمده است؟

نکته ادبی: ادعای شاعر بر برتریِ فضلِ خود.

مدح گوییم که در تربیت خاطر و طبع در همه عالم امروز چو من نیست دگر

من از او می‌گویم (مدح می‌کنم)، زیرا در تربیتِ طبع و خاطر، امروز در جهان کسی چون من نیست.

نکته ادبی: خودستاییِ هنری که در اشعار مدحی رایج است.

طوق دارند عدو پیش درم فاخته وار تام دیدند ز خاطر شجر پر ز ثمر

دشمنان در برابرِ درِ خانه‌ی من مانند فاخته گردن کج کرده‌اند، چرا که دیدند درختِ خاطرِ من پر از ثمر است.

نکته ادبی: «ثمر» استعاره از شعر و دانش.

غوک را جامه بهری جوی و من از شرم عدو روزها گشته چو خفاش مرا خانه ستر

قورباغه برای خود پوششی در جوی آب دارد، اما من از شدت شرمساری در برابر دشمنان، همچون خفاش روزگار را در گوشه‌ای پنهان سپری می‌کنم.

نکته ادبی: غوک به معنای قورباغه است و ستر در اینجا به معنی پناهگاه یا پرده‌پوشی است که به انزوای شاعر اشاره دارد.

لیک بی برگ و نوا مانده ام از گردش چرخ همچو طوق گلوی فاخته و شاخ شجر

با این حال، به دلیل گردشِ بی‌رحمِ روزگار، بدون هیچ دستاویزی برای زندگی مانده‌ام؛ درست مانند طوقی که همیشه بر گردن فاخته است (بی‌تغییر) یا شاخه‌ای خشکیده از درخت در فصل سرد.

نکته ادبی: تشبیه طوق فاخته به ناتوانی، تمثیلی کهن برای نشان دادن وضعیتی است که تغییر نمی‌کند و فرد را در همان حالِ بی‌برگی نگه می‌دارد.

روی من شد چو زر و دیده چو سیم از پی اشک گر بخواهی شود از سیم توام کار چو زر

چهره‌ام از شدت غم و بیماری همچون طلا زرد شده و چشمانم از پی اشکِ بسیار، همچون نقره (سفید و درخشان) گشته است؛ حال آنکه اگر تو اراده کنی، با نقره‌ات (ثروتت) می‌توانی کارِ من را به طلا (رفاه) بدل کنی.

نکته ادبی: ایهامِ هنرمندانه‌ی زر (هم به معنای رنگ زرد چهره و هم طلا) و سیم (اشکِ جاری و نقره) از ظرایف بلاغی این بیت است.

پیش خورشید سخای تو به تعجیل کرم کوه کوه انده من بنده هبا باد و هدر

در برابر خورشیدِ سخاوتِ تو که با شتاب به بخشش می‌پردازد، کوه‌ها کوه غم و اندوه من، همچون غبارِ ناچیز در هوا پراکنده و نابود می‌شوند.

نکته ادبی: هبا به معنای غباری است که در شعاع آفتاب دیده می‌شود و استعاره‌ای برای ناچیز بودن و زودگذریِ غم در برابر عظمتِ بخشش ممدوح است.

بادی از بخت تو تا از اثر جوهر طبع در جهان آدمی از پای رود مرغ به پر

امید که نسیمی از بختِ بلند تو بوزد تا به واسطه‌ی جوهرِ وجودت، در این جهانِ آدمیان، هر موجودی به جایگاهِ حقیقی و طبیعیِ خویش بازگردد و نظم و سامان به عالم بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودیِ ممدوح بر جهان که می‌تواند بی‌نظمی‌های طبیعت و جامعه را به سامان برساند.

مرغ بر شاخ تو از مدح تو بگشاد گلو آدمی پیش تو از مهر تو بربسته کمر

پرنده بر شاخسارِ تو برای مدحِ تو دهان گشوده است و انسان‌ها در برابرِ تو، از سرِ مهر و ارادت، کمر به خدمت بسته‌اند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای خدمت و ادای احترام است.