دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در مدح تاج العصر حسن عجایبی به حسن زشت

سنایی
طالع از طالعت عجایب تر کس ندیدی عجایب دیگر
گه به چرخت برد چو قصد دعا گه به خاک آردت چو عزم قدر
گه به دستت ببندد از دل پای گه به مهرت ببندد از دل سر
گه برهنه ت کند چو آبان شاخ گه بپوشاندت چو آب شجر
شجری کرد مر ترا از فضل پس بگسترد پیشت از آن بر
قوتی دارد این سخن بی فعل زینتی دارد این چمن بی فر
زان که مر آفتاب دولت را هست روزی درین درخت نظر
تا نبیند ازو عدوت نشان تا ببیند ازو ولیت ثمر
کرده علمت فلک نمونهٔ جهل کرده نفعت جهان نتیجهٔ ضر
سخنی گویمت برادروار گر نیوشی و داریم باور
عبره کرده سپهر حکمت را چون نگیری ز روزگار عبر
در خرابات کم گذر چونه ای چون مزاج شراب آلت شر
مکن از کعبتین نرد و قدح با «له» و «منک» عمر خویش هدر
چون همی بازی و همی مانی بخت بد را بباز بر اختر
پیش هر دون مکن چو چنبر پشت پای هر سفله را مگیر چو در
که میانه تهی ست گاه سخا سخن دون و سفله چون چنبر
نزد دونان حدیث می مگذار پیش حران ز جام می مگذر
تا نباشی برین سبک چون جان تا نباشی بر آن گران چو جگر
یار دونان همی بوی چون جهل عاقلان زان کنند از تو حذر
یکسو افکن ز طبع بی نفسی تات باشد چو روح قدر و خطر
دانی از عیبها چو غیب عیان داری از علمها چو عقل خبر
نعمتت نی و همتت بی حد دولتت نی و حکمتت بی مر
حکمتت را ز فکر تست مزاج خاطرت را ز دانشست گهر
دوری از جهل همچو علم علی پاکی از جور همچو عدل عمر
شعر تو سحر هست لیک ترا بخت تو هست همچو وقت سحر
ماند اندیشهٔ تو زیر قدم گهر طبع تو چو اسکندر
ز آب انگور نار طبع مکش ز آتش باده آب روی مبر
سوی بالا گرای همچو شرار گرد پستی مگرد همچو مطر
خامه هر جای چون قضا به مباز جامه هر وقت چون قدر به مدر
همچو نکبا ازین وآن مربای همچو نرگس در این و آن منگر
ز اندرون کژ مباش چون زنجیر تا نمانی برون چو حلقهٔ در
هر بنان را مباش همچو قلم هر میان را مباش همچو کمر
گرد حران در آی همچو سخای سوی مردان گرای همچو هنر
نزد ایشان مباش چون کاسه پیش ایشان مگرد چون ساغر
تن خویش از سر کهان در دزد جان خویش از می مهان پرور
گر چه فسقست هر دو ز اصل ولیک هم بجای خود آخر اولاتر
اینک ار چه به طبع یکسانند در تفاوت به یک مکان بنگر
گشته با باد سخت خانهٔ خیر مانده بی آب سست آلت غر
طبع داری نهادهٔ گردون نظم داری نتیجهٔ کوثر
خاطری در نثار چون دریا فکرتی تیز رای چون آذر
چه شد ار هست ظاهرت عریان باطنت دارد از هنر زیور
از برون گر چه هست عریان بحر از درون هست فرشش از گوهر
کمر گوهرین کجا یابی چون دو سر نیستی چو دو پیکر
زان زیادت پذیری و نقصان که تو یک رویه ای بسان قمر
بی زر و سیمی ای برادر از آنک شوخ چشمیت نیست چون عبهر
چشمهٔ خور چو می بپوشد ابر نه برهنه بهست چشمهٔ خور
بصر حکمتی برهنه بهی زان که پوشیده نیک نیست بصر
هستی ای تاج عصر میر سخن از دلیل و حدیث پیغمبر
لیکن این آبگون آتش بار کردت از خاک تخت و باد افسر
زان چنینست جامهٔ جانت که تو آب و هوایی از رخ و فر
پس نه آب و هوای صافی راست تختش از خاک و خانه از صرصر
لقبت گر چه هست زشت حسن هستی از هر چه هست نیکوتر
خادمانند نامشان کافور لیک رخشان سیه تر از عنبر
مهر بهتر ز ماه لیک به لفظ ماده آمد یکی و دیگر نر
چنگ در شاخ هر مهی میزن تو چه دانی ز بخت «بوک» و «مگر»
باشد از نار طبع یابی نور باشد از شاخ فضل یابی بر
ورنه بگذار زان که می گذرد خیر چون شر و منفعت چون ضر
چون تو دانا بسیست گرد جهان تنگدل زین سپهر پهناور
آن حسن را به زهر کشت مدار تو مدار از زمانه طعم شکر
تا همی چرخ پیر عمر خورد از جوانی و عمر خود برخور

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، پندی حکیمانه و اخلاقی در باب ناپایداری روزگار و ضرورتِ تعالیِ روح و خردورزی است. شاعر با زبانی رمزی و استعاری، مخاطب را به دوری از فرومایگی، دلبستگی به دنیا و همنشینی با جاهلان فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که ارزش حقیقی انسان نه در ثروت ظاهری، بلکه در حکمت و کمال باطنی اوست.

درون‌مایه اصلی شعر، تقابل خیر و شر، دانش و جهل، و بلندی و پستی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، گریزناپذیریِ تقدیر را توصیف کرده و انسان را به داشتنِ عزت نفس و دوری از رفتارهای دون‌مایه در برابر حوادث روزگار تشویق می‌کند.

معنای روان

طالع از طالعت عجایب تر کس ندیدی عجایب دیگر

سرنوشتِ تو از آنچه خودت تصور می‌کنی، عجیب‌تر و پرشکوه‌تر است و هیچ‌کس تا به حال چنین عجایبِ بی‌مانندی در تقدیر ندیده است.

نکته ادبی: استفاده از جناس میان طالع و طالعت که بر پیچیدگی تقدیر دلالت دارد.

گه به چرخت برد چو قصد دعا گه به خاک آردت چو عزم قدر

گاه فلک تو را به اوج آسمان می‌برد (زمانی که دعا می‌کنی) و گاه تو را به خاک می‌کوبد (زمانی که اراده‌ی تقدیر بر آن است).

نکته ادبی: تضاد میان اوجِ آسمان و فرودِ خاک برای نشان دادن نوسانات زندگی.

گه به دستت ببندد از دل پای گه به مهرت ببندد از دل سر

گاه دست‌های تو را (از نظرِ توانایی) می‌بندد و گاه با مهر و محبت، سرِ تو را به بندِ عشق اسیر می‌کند.

نکته ادبی: آرایه تضاد در مفاهیمِ بستنِ دست و بستنِ سر (ذهن).

گه برهنه ت کند چو آبان شاخ گه بپوشاندت چو آب شجر

گاه تو را مانند شاخه‌های درخت در ماه آبان برهنه و بی‌برگ می‌کند و گاه مانند درختِ پربار تو را می‌پوشاند.

نکته ادبی: استعاره از شاخه‌های آبان‌ماه برای نشان دادن فقر و بی‌نوایی.

شجری کرد مر ترا از فضل پس بگسترد پیشت از آن بر

خداوند به لطف خود تو را همچون درختی برومند کرد و سپس از میوه‌های آن حکمت و فضل، پیش رویت گسترد.

نکته ادبی: واژه فضل در اینجا به معنای بخشش و دانش الهی است.

قوتی دارد این سخن بی فعل زینتی دارد این چمن بی فر

این کلام، بدونِ هیچ تلاشی، قدرتی درونی دارد و این گلستانِ سخن، بدونِ هیچ زینتِ ظاهری، زیباییِ خاصِ خود را داراست.

نکته ادبی: اشاره به اصالت و ذاتی بودنِ زیباییِ کلام و دانش.

زان که مر آفتاب دولت را هست روزی درین درخت نظر

زیرا خورشیدِ دولت و سعادت، در این درختِ دانش و حکمت، نظاره‌گر است.

نکته ادبی: استعاره از آفتاب دولت برای رسیدن به اوج سعادت.

تا نبیند ازو عدوت نشان تا ببیند ازو ولیت ثمر

تا دشمنِ تو از این حکمت نشانی نبیند و در مقابل، دوستِ تو از آن میوه و فایده‌ای ببرد.

نکته ادبی: تقابل میانِ عدو (دشمن) و ولی (دوست) و تأثیرِ رفتار بر هر یک.

کرده علمت فلک نمونهٔ جهل کرده نفعت جهان نتیجهٔ ضر

فلکِ روزگار، دانشِ تو را نمونه‌ی جهل نشان می‌دهد و جهان، سودِ تو را به نتیجه‌ی زیان بدل می‌کند (چرخش روزگار همیشه بر خلاف میل است).

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ جهانِ وارونه و بی‌اعتباریِ دستاوردهای دنیوی.

سخنی گویمت برادروار گر نیوشی و داریم باور

ای برادر، سخنی با تو می‌گویم، اگر گوشِ شنوا داشته باشی و سخنم را باور کنی.

نکته ادبی: خطابِ برادرانه برای صمیمیت و تأثیرگذاری بیشتر پند.

عبره کرده سپهر حکمت را چون نگیری ز روزگار عبر

سپهرِ هستی، حکمت را مایه عبرت قرار داده است، چرا تو از روزگار عبرت نمی‌گیری؟

نکته ادبی: استفاده از واژه عبره (عبرت) به عنوان هسته اصلی پند.

در خرابات کم گذر چونه ای چون مزاج شراب آلت شر

در خراباتِ دنیا بی‌گدار به آب نزن و نادانسته حرکت نکن، چرا که مزاجِ شرابِ دنیا، خود ابزار شر و بدی است.

نکته ادبی: تلمیح به خرابات به عنوان محلِ دوری از ریا و تظاهر و در عین حال مخاطره‌آمیز.

مکن از کعبتین نرد و قدح با «له» و «منک» عمر خویش هدر

عمر خود را با بازی نرد و همنشینی با جامِ شراب و سرگرمی‌های بیهوده هدر مده.

نکته ادبی: انتقاد از وقت‌گذرانی‌های بیهوده و لهو و لعب.

چون همی بازی و همی مانی بخت بد را بباز بر اختر

از آنجایی که در این بازیِ زندگی، هم برنده می‌شوی و هم می‌بازی، بختِ بدِ خود را به قضا و قدر واگذار.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی در ادبیات عرفانی و اخلاقی آن عصر.

پیش هر دون مکن چو چنبر پشت پای هر سفله را مگیر چو در

در برابر هر آدمِ فرومایه‌ای همچون چنبر (کمانی و خمیده) پشت خم نکن و پای هر نااهلی را برای طلبِ حاجت مگیر.

نکته ادبی: تشبیه به چنبر برای توصیفِ فروتنیِ ذلت‌بار.

که میانه تهی ست گاه سخا سخن دون و سفله چون چنبر

زیرا درونِ آدمِ فرومایه و پست، مانندِ چنبر، خالی و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تعلیلِ بیت قبل با استفاده از نماد چنبر (که توخالی است).

نزد دونان حدیث می مگذار پیش حران ز جام می مگذر

نزد افرادِ پست، از شراب سخن مگو و پیشِ آزادگان، از حدِ خود فراتر مرو.

نکته ادبی: تمایز میان رفتار با دونان (فرومایگان) و حران (آزادگان).

تا نباشی برین سبک چون جان تا نباشی بر آن گران چو جگر

تا وقتی با فرومایگان هستی، سبک‌سر نباشی و وقتی با آزادگان هستی، سنگین‌وزن و باوقار باشی.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ سبک بودن و گران‌بها بودن.

یار دونان همی بوی چون جهل عاقلان زان کنند از تو حذر

همنشینی با فرومایگان بوی جهل می‌دهد، به همین دلیل عاقلان از تو دوری می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از همنشینی که اثرِ خود را همچون بو بر جا می‌گذارد.

یکسو افکن ز طبع بی نفسی تات باشد چو روح قدر و خطر

از طبعِ ضعیف و بی‌نفسی دوری کن تا همچون روح، قدر و منزلت بیابی.

نکته ادبی: دعوت به تعالیِ طبع و کرامت انسانی.

دانی از عیبها چو غیب عیان داری از علمها چو عقل خبر

آنچنان باید باشی که عیب‌ها را مانند امور غیبی آشکار ببینی و از علم‌ها چنان آگاهی داشته باشی که گویی عقلِ مجسم هستی.

نکته ادبی: تشویق به تیزبینی و بصیرت.

نعمتت نی و همتت بی حد دولتت نی و حکمتت بی مر

ثروت و نعمتی نداری اما همتت بی‌کران است و دولت و حکومتی نداری، اما حکمت و دانشت بی‌مرز است.

نکته ادبی: تضاد میانِ فقرِ ظاهری و غنایِ باطنی.

حکمتت را ز فکر تست مزاج خاطرت را ز دانشست گهر

حکمتِ تو از اندیشه‌ی خودت سرچشمه می‌گیرد و ذهنِ تو از دانش، گوهر به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر خودساختگیِ دانشِ فرد.

دوری از جهل همچو علم علی پاکی از جور همچو عدل عمر

مانندِ علمِ علی (ع) از جهل دوری و مانندِ عدلِ عمر، از جور و ستم پاک هستی.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های تاریخی برای الگوسازی اخلاقی.

شعر تو سحر هست لیک ترا بخت تو هست همچو وقت سحر

شعر تو جادویی و سحرآمیز است، اما بخت و اقبالِ تو مانندِ وقتِ سحر (که پایانِ شب است) است.

نکته ادبی: بازی با کلمه سحر (جادو) و سحر (زمانِ صبح).

ماند اندیشهٔ تو زیر قدم گهر طبع تو چو اسکندر

اندیشه‌ی تو بر تمامِ موانع پیروز است و طبعِ تو همانندِ اسکندر، جهان‌گشا و بلندمرتبه است.

نکته ادبی: استعاره از اسکندر به عنوان نمادِ بزرگی و شکوه.

ز آب انگور نار طبع مکش ز آتش باده آب روی مبر

از شراب (آب انگور) طبعِ آتشین و تند مگیر و با مستی، آبروی خود را مبر.

نکته ادبی: نکوهشِ می‌گساری و تأثیر آن بر طبع و آبرو.

سوی بالا گرای همچو شرار گرد پستی مگرد همچو مطر

مانند شراره‌ی آتش به سمت بالا حرکت کن و مانند باران (که به پستی می‌رود) گردِ پستی مگرد.

نکته ادبی: تشبیه به شراره (برای علو همت) و مطر (برای سقوط).

خامه هر جای چون قضا به مباز جامه هر وقت چون قدر به مدر

قلمِ خود را مانند تقدیر، در همه جا به بازی نگیر و جامه‌ی خود را مانند قدر، هر لحظه عوض نکن.

نکته ادبی: پند در بابِ متانت و پایداری در رفتار.

همچو نکبا ازین وآن مربای همچو نرگس در این و آن منگر

مانند گیاه نکبا (که بی‌ثبات است) از این سو به آن سو مرو و مانند گلِ نرگس به همه کس خیره مشو.

نکته ادبی: تشبیه به گیاهان برای بیانِ بی‌ثباتی و هرزه‌چشمی.

ز اندرون کژ مباش چون زنجیر تا نمانی برون چو حلقهٔ در

از درون کج‌رفتار مباش که همچون زنجیرِ کج بمانی و در بیرون نیز همچون حلقه‌ی در، محدود و بی‌حرکت نشوی.

نکته ادبی: تشبیه کجیِ اخلاق به زنجیر.

هر بنان را مباش همچو قلم هر میان را مباش همچو کمر

مانند قلم، بند‌بند مباش (کنایه از انعطافِ بیش از حد در برابر دیگران) و مانند کمر نباش که هر کس دورش بزند.

نکته ادبی: استعاره از ابزارها برای نقدِ انعطافِ ذلیلانه.

گرد حران در آی همچو سخای سوی مردان گرای همچو هنر

مانند بخشش و سخاوت، گردِ آزادگان بگرد و مانند هنر، به سوی مردانِ بزرگ گرایش داشته باش.

نکته ادبی: دعوت به همراهی با فضیلت‌ها.

نزد ایشان مباش چون کاسه پیش ایشان مگرد چون ساغر

نزد آنان مانند کاسه (که همیشه زیردست است) نباش و پیشِ آنان همچون ساغر (که دست‌به‌دست می‌شود) مگرد.

نکته ادبی: استعاره از ظروفِ باده‌نوشی برای نقدِ همنشینیِ ذلیلانه.

تن خویش از سر کهان در دزد جان خویش از می مهان پرور

تنِ خود را از دسترسِ بزرگانِ نادان دور نگه‌دار و جانِ خود را با همنشینی با بزرگانِ دانا پرورش ده.

نکته ادبی: توصیه به گزینشِ همنشین بر اساسِ خرد.

گر چه فسقست هر دو ز اصل ولیک هم بجای خود آخر اولاتر

اگرچه هر دو (دوری یا نزدیکی) از نظرِ اصلِ کار ممکن است خلافِ عرف باشد، اما هر کدام در جایگاهِ خود، اولویت دارند.

نکته ادبی: اشاره به نسبی‌گرایی در رفتار اجتماعی.

اینک ار چه به طبع یکسانند در تفاوت به یک مکان بنگر

اینک (ظواهر) اگرچه از نظر طبع یکی به نظر می‌رسند، اما در تفاوتِ جایگاه‌ها دقت کن.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تشخیصِ دقیقِ موقعیت‌ها.

گشته با باد سخت خانهٔ خیر مانده بی آب سست آلت غر

خانه‌ی خیر، در بادِ سختِ روزگار از هم پاشیده و آلتِ غرور نیز بدونِ آب (حقیقت)، سست شده است.

نکته ادبی: استعاره از ویرانیِ خیر و غرور در مواجهه با مشکلات.

طبع داری نهادهٔ گردون نظم داری نتیجهٔ کوثر

طبعی داری که گویی گردشِ روزگار آن را شکل داده و نظمی داری که گویی نتیجه‌ی کوثر (چشمه‌ی بهشتی) است.

نکته ادبی: تلمیح به کوثر برای ستایشِ کلامِ شاعر.

خاطری در نثار چون دریا فکرتی تیز رای چون آذر

ذهنی داری که در بخشش همچون دریاست و فکری داری که در تیزبینی همچون آتش (آذر) است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ کلاسیکِ دریا (سخاوت) و آذر (تیزهوشی).

چه شد ار هست ظاهرت عریان باطنت دارد از هنر زیور

چه باک اگر ظاهرت عریان و ساده است، باطنِ تو با زیورِ هنر و دانش آراسته است.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ باطن بر ظاهر.

از برون گر چه هست عریان بحر از درون هست فرشش از گوهر

دریا اگرچه از بیرون عریان و ساده است، اما در درونِ خود فرشی از گوهر دارد.

نکته ادبی: تمثیل دریا برای پنهان بودنِ ارزشِ انسان.

کمر گوهرین کجا یابی چون دو سر نیستی چو دو پیکر

کمرِ گوهرین را کجا می‌توانی بیابی، وقتی که خودت دوپیکر (منافق یا دوچهره) نیستی؟

نکته ادبی: اشاره به یکرنگی و صداقت.

زان زیادت پذیری و نقصان که تو یک رویه ای بسان قمر

از آن رو زیان و نقصان می‌بینی که همچون ماه، تنها یک‌رویه و ساده‌دل هستی.

نکته ادبی: تشبیه به ماه که همیشه یک رو دارد (کنایه از صداقت و عدم مکر).

بی زر و سیمی ای برادر از آنک شوخ چشمیت نیست چون عبهر

ای برادر، تو بی‌ثروت هستی زیرا مثل گلِ نرگس (عبهر)، چشمِ طمع‌کار و شوخ نداری.

نکته ادبی: استعاره از شوخ‌چشمی برای دستیابی به ثروت.

چشمهٔ خور چو می بپوشد ابر نه برهنه بهست چشمهٔ خور

وقتی چشمه‌ی خورشید با ابر پوشیده شود، بهتر است که برهنه و نمایان نباشد.

نکته ادبی: تمثیل برای ارزشِ پنهان بودن در برابرِ نااهلان.

بصر حکمتی برهنه بهی زان که پوشیده نیک نیست بصر

بصیرتِ حکیمانه بهتر است که پنهان باشد، زیرا دیده شدنِ آن برای همگان، نیکو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر حفظِ دانش و حکمت در برابرِ افرادِ ناشایست.

هستی ای تاج عصر میر سخن از دلیل و حدیث پیغمبر

تو ای تاجِ عصر و میرِ سخن، به دلیلِ شواهد و احادیثِ پیامبر (ص) جایگاه رفیعی داری.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ والای شاعر یا مخاطبِ او.

لیکن این آبگون آتش بار کردت از خاک تخت و باد افسر

اما این آب و آتش (کنایه از طبعِ متضاد یا وضعیتِ متلاطم)، تو را از خاک به تختِ پادشاهی و از باد به افسر (تاج) رساند.

نکته ادبی: تضاد میان خاک و باد و تخت و افسر.

زان چنینست جامهٔ جانت که تو آب و هوایی از رخ و فر

جامه و حقیقتِ جانِ تو چنین است، زیرا تو از نظرِ چهره و بزرگی، مرکب از آب و هوایی (لطافت و حرکت).

نکته ادبی: اشاره به عناصرِ چهارگانه در فلسفه‌ی قدیم برای توصیفِ سرشتِ انسان.

پس نه آب و هوای صافی راست تختش از خاک و خانه از صرصر

این جهان، جایگاه پاکی و آرامش نیست؛ بنیاد آن از خاکِ ناچیز است و فضای پیرامونش آکنده از بادهای سرد، تند و ویرانگرِ روزگار است.

نکته ادبی: «صرصر» واژه‌ای کهن به معنای باد سرد و شدید و سهمگین است که در اینجا کنایه از طوفان حوادث و ناپایداری‌های دنیاست.

لقبت گر چه هست زشت حسن هستی از هر چه هست نیکوتر

اگرچه نامِ تو «زشت‌حسن» (یا نامی متناقض) است، اما حقیقت و ذات وجودی تو از هر چه در عالم است، نیکوتر و برتر می‌باشد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ ظاهری بین نام و ذات؛ شاعر تأکید دارد که حقیقتِ جوهرِ وجودی انسان برتر از القاب و عناوین است.

خادمانند نامشان کافور لیک رخشان سیه تر از عنبر

خادمانی هستند که نامشان «کافور» (نشانه سپیدی و پاکی) است، اما چهره‌شان از «عنبر» (که در ادب کهن نشانه سیاهی و تیرگی است) سیاه‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میان نام (کافور) و واقعیت (سیاهی)؛ کنایه از تفاوت فاحش میان ادعا و عمل یا ظاهر و باطن افراد.

مهر بهتر ز ماه لیک به لفظ ماده آمد یکی و دیگر نر

خورشید از ماه برتر است، اما از نظر لفظ و قواعد زبانی، یکی مونث (ماه) و دیگری مذکر (خورشید) است و این نام‌گذاری‌ها حقیقتِ برتری را تغییر نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت‌های زبانی و قراردادی که لزوماً بیانگر حقیقتِ ذاتِ اشیاء نیستند.

چنگ در شاخ هر مهی میزن تو چه دانی ز بخت «بوک» و «مگر»

به هر شاخه و فرصتی چنگ بزن و امیدوار باش، زیرا تو از عاقبتِ «شاید» و «مگر» و تردیدهای سرنوشت، هیچ آگاهی نداری.

نکته ادبی: «بوک» و «مگر» در اینجا استعاره از تردید، شک و احتمالاتِ دست‌نیافتنی است که نباید بخت خویش را به آن‌ها گره زد.

باشد از نار طبع یابی نور باشد از شاخ فضل یابی بر

اگر بتوانی از آتشِ طبع و غرایز خود نورِ معرفت استخراج کنی، و از درختِ دانش و فضیلت، میوه و بهره‌ای به دست آوری، به کمال رسیده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌های «نار» (آتش/طبع) برای روشنگری و «شاخ فضل» برای کنایه از علم‌آموزی و نتیجه‌گرایی.

ورنه بگذار زان که می گذرد خیر چون شر و منفعت چون ضر

اگر این‌گونه نیست (و بهره‌ای نمی‌بری)، از هر آنچه در حال گذر است و نابود می‌شود دل بکن، چرا که در نظر عاقل، تفاوتِ خیر و شر و سود و زیانِ دنیوی یکسان است.

نکته ادبی: توصیه به بی‌‌تعلق شدن به امور دنیایی؛ شاعر بیان می‌کند که با نگاه به گذر زمان، ارزش‌های دنیوی اعتباری ندارند.

چون تو دانا بسیست گرد جهان تنگدل زین سپهر پهناور

دانایان بسیاری همچون تو در جهان وجود دارند که همگی از تنگناهای این آسمان پهناور (دنیا) دل‌تنگ و اندوهگین‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان «تنگدل» بودن و «سپهر پهناور»؛ کنایه از اینکه دنیا با وجود وسعت ظاهری، برای روحِ بزرگِ دانایان، قفسی تنگ است.

آن حسن را به زهر کشت مدار تو مدار از زمانه طعم شکر

آن زیبایی و نیکیِ فطری را با زهرِ کینه و طمع از بین نبر؛ و از این زمانه که ذاتش ناپایدار است، انتظارِ شیرینی و کام‌روایی نداشته باش.

نکته ادبی: «زهر کشت کردن» کنایه از نابود کردن زیبایی با بدی است؛ زمانه در ادبیات کهن معمولاً با تلخی همراه است.

تا همی چرخ پیر عمر خورد از جوانی و عمر خود برخور

تا زمانی که چرخِ پیرِ روزگار، پیوسته عمر انسان‌ها را می‌بلعد، تو از جوانی و دوران عمر خویش بهره‌مند شو و آن را غنیمت شمار.

نکته ادبی: «چرخ پیر» استعاره‌ای از گذر زمان و پیری جهان است که سرنوشتِ همگان، فنا شدن در این چرخه است.