دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - نه هر که به طور رود موسی عمران شود

سنایی
تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود
تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود تا پریشان نشوی کار به سامان نشود
تا تو در دایرهٔ فقر فرو ناری سر خانهٔ حرص تو و آز تو ویران نشود
تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود
هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود
تو چنان والهٔ نانی ز حریصی که اگر جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود
صد نمازت بشود باک نداری به جوی چست می باشی تا خدمت سلطان نشود
راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود
دامن عشق نگهدار که در دیدهٔ عقل سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود
مرد باید که سخندان بود و نکته شناس تا چو می گوید از آن گفته پشیمان نشود
گر فرشته بزند راه تو شیطان تو اوست دیو دیوان تو با دیو به زندان نشود
بی خود از هیچ به کفر آیی و این نیست عظیم با خود از هیچ به دین آیی و درمان نشود
دست بتگر ببر و زینت بتخانه بسوز گر بت نفس و هوای تو مسلمان نشود
کم زن بد دل یک لخت به عذرا نزند عاشق مصلح در مصلحت جان نشود
خانهٔ سودا ویران کن و آسان بنشین حامل عاقل با زیره به کرمان نشود
خواجه گر مردی زین نکته برون آی و مپای صوفی صافی در خدمت دهقان نشود
گر تو رنگ آوری و طیره شوی غم نخورم سنگ اگر لعل شود جز به بدخشان نشود
در سراپردهٔ فقر آی و ز اوباش مترس سینهٔ جاهل جز غارت شیطان نشود
شربت از دست سنایی خور و ایمن می باش زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که در فضای حکمت و عرفان اسلامی سروده شده است، به نقد و واکاوی پیوندهای میان انسان و جهان مادی می‌پردازد. شاعر با لحنی صریح و اندرزگونه، مخاطب را به سوی رهایی از زنجیرهای حرص، طمع و نفسانیات فرامی‌خواند و بر این نکته تأکید می‌ورزد که حقیقتِ کمال، نه در ظواهر دنیوی، بلکه در گرو تزکیه درون و تسلیم در برابر حق است.

در نگاه شاعر، جهان گذرگاهی است که تنها با دیده‌ی انصاف و عبور از خواسته‌های نفسانی می‌توان در آن به حقیقتی پایدار دست یافت. وی با بهره‌گیری از تمثیلات و اشارات تاریخی، تضاد میان «منِ دنیوی» و «منِ معنوی» را ترسیم کرده و مسیرِ دستیابی به جانان را راهی دشوار اما روشن می‌داند که تنها با قدم گذاشتن در وادی فقر و معرفت هموار می‌شود.

معنای روان

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود

تا زمانی که به نگاهی متعادل و عادلانه درباره اتفاقات بد و خوب دنیا نرسی، حقیقتِ دین و راستی برای تو پنهان خواهد ماند.

نکته ادبی: واژه انصاف در اینجا به معنای نگاه بی‌طرفانه و متوازن است، نه فقط بخشش.

تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود

تا زمانی که مانند باغ، بی‌ادعا و افتاده نباشی و سختی‌های مردم را به جان نخری، شوق رسیدن به بهشت حقیقی در دلت ریشه نمی‌کند.

نکته ادبی: پی‌سپر بودن کنایه از تواضع و زیر پای مردم قرار گرفتن برای خدمت به خلق است.

تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود تا پریشان نشوی کار به سامان نشود

تا درونی آماده و مهیا نداشته باشی، حالِ معنوی‌ات نیکو نمی‌شود و تا زمانی که دلت از تعلقات مادی پریشان و خالی نشود، کارت به سرانجام نمی‌رسد.

نکته ادبی: پریشان شدن در اصطلاح عرفانی، گذار از خودبینی برای رسیدن به سامان حق است.

تا تو در دایرهٔ فقر فرو ناری سر خانهٔ حرص تو و آز تو ویران نشود

تا زمانی که با تواضع وارد وادی فقر (بی‌نیازی از غیر خدا) نشوی، خانه دلت از شر حرص و آز ویران نمی‌شود.

نکته ادبی: فقر در اینجا به معنای نداری نیست، بلکه معنای عرفانی آن یعنی بی‌نیازی از غیرحق است.

تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود

تا زمانی که شاد و امیدوار نباشی به وصال محبوب نمی‌رسی و تا جان خود را در این راه فدا نکنی، با جانان یکی نخواهی شد.

نکته ادبی: جفت جانان شدن کنایه از اتحاد با محبوب و فنای در حق است.

هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود

صرفاً با رفتن به مصر یوسف نمی‌شوی و با رفتن به کوه طور موسی نمی‌شوی؛ یعنی داشتنِ نام و مکانِ بزرگان، به تنهایی کسی را بزرگ نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های قرآنی برای نفی قشری‌گری و تأکید بر حقیقتِ باطنی.

تو چنان والهٔ نانی ز حریصی که اگر جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود

تو چنان شیفته‌ی خوراک و مادیات هستی که اگر حتی جسمت از نان خالی شود، باز هم حرص و طمع از تو دور نمی‌شود.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ وابستگی نفسانی انسان به امور پست دنیوی.

صد نمازت بشود باک نداری به جوی چست می باشی تا خدمت سلطان نشود

صدها نمازت هم که قضا شود اهمیتی نمی‌دهی، اما برای خدمت به سلطان دنیا چابک و زرنگ هستی.

نکته ادبی: نکوهش ریاکاری و ترجیح منافع دنیوی بر تکالیف الهی.

راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود

راه مردم دنیا را می‌روی و هیچ نمی‌اندیشی؛ همان‌طور که دیو، هرچقدر هم تلاش کند، جایگاه سلیمانِ نبی را پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلطنت سلیمان و ناتوانی دیوان در رسیدن به جایگاه معنوی و حکومتی او.

دامن عشق نگهدار که در دیدهٔ عقل سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود

عشق را پاس بدار، چرا که از نگاه عقل محدود، آن سرو آزادی که عاشق به دنبال آن است، همچون خارهای بیابان بی‌ارزش دیده می‌شود.

نکته ادبی: تقابل میان عقلِ جزئی‌نگر و عشقِ کلی‌نگر.

مرد باید که سخندان بود و نکته شناس تا چو می گوید از آن گفته پشیمان نشود

انسان باید سخن‌شناس و نکته‌سنج باشد تا از حرفی که می‌زند، دچار پشیمانی نشود.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اندیشه پیش از سخن گفتن.

گر فرشته بزند راه تو شیطان تو اوست دیو دیوان تو با دیو به زندان نشود

اگر فرشته هم مانع راه تو شود، باید بدانی شیطانِ اصلی همان نفس توست؛ دیوهای بیرونی با دیوِ درون تو هم‌بند نمی‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دشمن اصلی انسان، نفس اماره است.

بی خود از هیچ به کفر آیی و این نیست عظیم با خود از هیچ به دین آیی و درمان نشود

اینکه بی خبر از هیچ چیز، کافر شوی چندان مهم نیست، اما اینکه با آگاهی به دین روی و درمان نشوی (اصلاح نشوی)، دردناک است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه صرفِ نامِ دین کافی نیست، باید عمل و اصلاح درون همراه باشد.

دست بتگر ببر و زینت بتخانه بسوز گر بت نفس و هوای تو مسلمان نشود

اگر بتِ نفس و هوای تو مسلمان نشود و تسلیم حق نگردد، بت‌گر و بت‌خانه را نابود کن.

نکته ادبی: کنایه از لزومِ نابودی ریشه‌های نفسانی برای رسیدن به ایمان حقیقی.

کم زن بد دل یک لخت به عذرا نزند عاشق مصلح در مصلحت جان نشود

آدمِ ترسو نمی‌تواند به عذرا (محبوب) برسد، عاشقِ واقعی در راهِ رسیدن به مصلحتِ محبوب، از جان می‌گذرد.

نکته ادبی: عذرا نماد محبوب و معشوق است.

خانهٔ سودا ویران کن و آسان بنشین حامل عاقل با زیره به کرمان نشود

خیالات باطل و سودای دنیا را از سرت بیرون کن و آرام بنشین؛ آدم عاقل هیچ‌گاه به کرمان که معدن زیره است، زیره نمی‌برد.

نکته ادبی: ضرب‌المثل معروف که کنایه از کار بیهوده و نابخردانه است.

خواجه گر مردی زین نکته برون آی و مپای صوفی صافی در خدمت دهقان نشود

ای خواجه (انسان آگاه) اگر مرد راه هستی از این افکار پوچ بیرون بیا، صوفیِ پاک‌باز به خدمتِ دهقانِ دنیادار نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضاد میان صوفی (اهل معنا) و دهقان (نماد اهل دنیا و کشت و کار مادی).

گر تو رنگ آوری و طیره شوی غم نخورم سنگ اگر لعل شود جز به بدخشان نشود

اگر تو رنگ عوض می‌کنی و خشمگین می‌شوی، ناراحت نباش؛ سنگ اگر بخواهد لعل شود، جز در معادن بدخشان نمی‌شود (هر کاری زمانی و مکانی دارد).

نکته ادبی: تمثیل کمال یافتن در بستر زمانی و مکانی مناسب.

در سراپردهٔ فقر آی و ز اوباش مترس سینهٔ جاهل جز غارت شیطان نشود

به فضای امنِ فقر (بی‌نیازی) وارد شو و از اراذل نترس، چرا که سینه فرد جاهل، جایگاهی برای غارت شیطان است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه جهل، بستر نفوذ شیطان است.

شربت از دست سنایی خور و ایمن می باش زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود

از دست سنایی شربت معرفت را بنوش و آسوده‌خاطر باش، چرا که او اهل طمع نیست و برای حاجت به درِ خانه دشمنان نمی‌رود.

نکته ادبی: تخلص شاعر و بیانِ استغنای او.

آرایه‌های ادبی

تضاد بد و نیک، کفر و دین، کافر و مسلمان

شاعر برای تبیین مفاهیم از تقابل میان مفاهیم متضاد بهره گرفته تا راه درست را نشان دهد.

تلمیح یوسف، طور، موسی، سلیمان

اشاره به داستان‌های پیامبران برای مستدل کردنِ پندها و اخلاقیات.

تمثیل زیره به کرمان بردن

استفاده از ضرب‌المثل‌های رایج برای تفهیم بهترِ بی‌فایده بودنِ تلاش‌های دنیوی و نادرست.

کنایه خانه حرص ویران نشود

ویرانی خانه کنایه از نابود کردن بنیان‌های روانیِ حرص و آز است.