دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

سنایی
ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود
چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنک مر ورا خدمت تو قید گریبان نشود
سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنک مرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود
هر که در جست لقایت نبود راست چو تیر خواب در دیدهٔ او جز سر پیکان نشود
هر که جولانگه او حضرت پاکیزهٔ تست هرگز از دور فلک بی سر و سامان نشود
چون به میدان تو پیکان بلا گشت روان جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود
موکب جان ستدن چون بزند لشکر عشق او به جز بر فرس خاص به میدان نشود
ای ره آموز که هر کو به تو ره یافت به تو هرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود
آنکه هستندهم افراشتهٔ فضل تو اند هرگز افراشتهٔ فضل تو ویران نشود
ثمرهٔ بندگی از خاک درت می روبند تامگر کارکشان طعمهٔ خذلان نشود
کیسه ها دوخته بر درگهت از روی امید زان که بی لطف تو کس در خور غفران نشود
گرسنه بوده و پنداشت بسر کردهٔ راه از پذیرفتنشان یار و نگهبان نشود
همه از حکم تو افکنده و برداشته اند ورنه از ذات کسی گبر و مسلمان نشود
گبر خواهد که بود طالب کوی تو ولیک بتکلف هذیان آیت قرآن نشود
هفت سیاره روانند و لیک از رفتن ماه در رفعت و در جرم چو کیوان نشود
هر کسی علم همی خواند لیکن یک تن چون جمال الحکما بحر درافشان نشود
آن منبه که ز تنبیه وی اندر همه عمر هیچ دل در ره دین معدن عصیان نشود
آنکه گه گه کف او بیند ابر از خجلی باز گردد ز هوا مایل باران نشود
آنکه در درد بماندی ز بلای شیطان هر کرا مجلس او آیت درمان نشود
کند باید به جفا دیده و دندان کسی چاکر او ز بن سی و دو دندان نشود
نایب جاه پیمبر تویی امروز و کسی مبتدع باشد کت چاکر فرمان نشود
به گل افشان ارم ماند آن مجلس تو مجلسش خرم و خوش جز به گل افشان نشود
ای بها گیر دری کز سخن چون گهرت نرخ جانها به جز از گفت تو ارزان نشود
هر که شاگرد تو باشد به گه خواندن علم هرگز آن خاطر او دفتر نسیان نشود
نامهٔ عقل به یک لحظه بنپذیرد جان تا برآن نامهٔ او نام تو عنوان نشود
معدهٔ حرص که شد تافته از تف نیاز جز سوی مائدهٔ جود تو مهمان نشود
نیست یک ملحد و یک مبتدع اندر آفاق که وی از حجت و نام تو هراسان نشود
شد نو آباد چو بستان ز جمال تو و خود آن چه جایست که از فر تو بستان نشود
به دعا خواست همی اهل نوآباد ترا زان که بی پند تو می خلق به سامان نشود
چون ز آرایش کوی تو شود شاد فلک آن که باشد که ز گفتار تو شادان نشود
خاصهٔ شهر غلامان تو گشتند چه باک ار مرید تو همه عامه فراوان نشود
دیو گریان نشود تا به سخن بر کرسی آن لب پر شکر و در تو خندان نشود
سخن راست همی گویی بی روی و به حشر رو که بر تو سخنت حجت و برهان نشود
نیست عالم چو تو در هیچ نواحی و کسی صدق این قول چه داند که خراسان نشود
مردم از جهد شود عالم نز جامه و لاف جاهل از کسوت و لاف افسر کیهان نشود
هر که بیدار نباشد شبی از جهد چو چرخ روز دیگر به سخن شمس درافشان نشود
سست گفتار بود درگه پیری در علم هر که در کودکی از جهد سخندان نشود
اندر آن تیغ چه تیزی بود از جهد که آن سالها برگذرد کایچ سرافشان نشود
علم داری شرف و قدر بجوی ار نه مجوی زان که بی فضل هر ابله سوی دیوان نشود
علم باید که کند جای تو کرسی و صدور ورنه از طور کسی موسی عمران نشود
معجز موسی داری که کنی ثعبان چوب ور نه صد چوب بینداز که ثعبان نشود
علم شمس همی باید و تاثیر فلک ور نه هر پیشه به یک نور همی کان نشود
ای چنان در خور هر مدح که مداح ترا شعر در مدحت تو مایهٔ بهتان نشود
من ثناخوان توام کیست که از روی خرد چون بدید آن شرف و عز ثناخوان نشود
جامهٔ عیدی من باید از این مجلسیانت لیک بی گفت تو اینکار به سامان نشود
تا فلک در ضرر و نفع چو گوهر نبود تا پری در عمل و چهر چو شیطان نشود
منبر نو به نوآباد مبارک بادت تا به جز حاسد تو پر غم و احزان نشود
باد بر درگه یزدانت قبول از پی آنک بنده بر هیچ دری چون در یزدان نشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایشِ شخصیتی عالِم، فاضل و پیشوای دینی سروده شده است که شاعر او را به عنوان مرشد و رهبرِ راستینِ زمانه معرفی می‌کند. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تکریم و ارادت است که در آن، شاعر با بهره‌گیری از مضامین عرفانی و اخلاقی، برتریِ علمی و معنویِ مخاطبِ خود را به عنوان جانشینِ معنویِ پیامبر ترسیم می‌کند و او را محورِ نظم و هدایت در منطقه‌ای به نام «نوآباد» می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی اثر، تبیینِ این حقیقت است که رسیدن به درجاتِ بالای علمی و معنوی، نه موروثی است و نه تصادفی، بلکه دستاوردِ جهادِ مستمر با نفس، تحملِ سختی‌هایِ دانش‌افروزی و کسبِ فضیلت است. شاعر با تأکید بر اینکه تنها در سایه‌یِ هدایتِ چنین فردِ وارسته‌ای می‌توان از حیرت و گمراهیِ زمانه رهایی یافت، مخاطب را به پیروی از او دعوت کرده و بر این نکته پافشاری می‌کند که عقل و جانِ آدمی تنها در گروِ پذیرشِ حقایقِ متجلی در وجودِ چنین دانشمندانی به کمال می‌رسد.

معنای روان

ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود

ای کسی که هیچ‌کس به مقام و رتبه‌ی بلند تو نمی‌رسد، مگر آنکه با تمام وجود و جان خویش در برابر تو تسلیم شده باشد.

نکته ادبی: «رهیت» در اینجا به احتمال قوی «رهیِ‌ات» (بنده و چاکرِ تو) است که به عنوانِ مبتدا یا بخشی از عبارتِ وصفی برای مخاطب به کار رفته است.

چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنک مر ورا خدمت تو قید گریبان نشود

چگونه کسی می‌تواند به دامنِ مهرِ تو چنگ بزند و مدعیِ دوستی باشد، در حالی که خدمتِ تو برای او یک تعهدِ حیاتی و گریزناپذیر (قید) نشده است؟

نکته ادبی: «قیدِ گریبان» کنایه از تعهدِ قلبی و وابستگیِ عمیق و همیشگی است.

سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنک مرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود

کسی که تحملِ سختیِ راهِ تو را ندارد و در مسیرِ طلبِ تو، بیابان (مشقت‌ها) برایش به مثابه‌یِ گلستان و مایه لذت نیست، در پیمودنِ راهِ تو سست‌اراده است.

نکته ادبی: تضاد میان «سخت‌پی/سست» و «بادیه/گلستان» بر زیباییِ کلام افزوده است.

هر که در جست لقایت نبود راست چو تیر خواب در دیدهٔ او جز سر پیکان نشود

هر کسی که در جستجویِ دیدارِ تو همچون تیر، راست و مستقیم و استوار نباشد، خواب و آرامش در چشمانش جز تلخی و گزندگی (مانندِ سرِ پیکان) نخواهد بود.

نکته ادبی: «راست چو تیر» صفتی برای جویندگانِ حقیقت است که باید صداقت و تمرکز داشته باشند.

هر که جولانگه او حضرت پاکیزهٔ تست هرگز از دور فلک بی سر و سامان نشود

هر کس که درگاهِ مقدسِ تو پناهگاه و جایگاهِ او باشد، هرگز در فراز و فرودهای روزگار دچار سرگشتگی و بی‌سامانی نخواهد شد.

نکته ادبی: «حضرتِ پاکیزه» استعاره از آستانِ حضورِ آن بزرگوار است.

چون به میدان تو پیکان بلا گشت روان جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود

هنگامی که تیرِ بلا و سختی‌ها به سوی تو می‌آید، مردِ راه باید با جانِ خود سپر بسازد و از میدانِ رویارویی با مشکلات پنهان نشود.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ درونی در مسیرِ معرفت که در آن دشواری‌ها آزمونی برای جان است.

موکب جان ستدن چون بزند لشکر عشق او به جز بر فرس خاص به میدان نشود

زمانی که لشکرِ عشق برای ستاندنِ جان (در راهِ حق) خیمه می‌زند، تنها بر اسبِ ویژه‌یِ خود (نفسِ مطمئنه) سوار می‌شود و به میدان می‌آید.

نکته ادبی: «موکب» و «فرسِ خاص» نمادهایی از کمالِ آمادگی برای فداکاری در عشقِ الهی است.

ای ره آموز که هر کو به تو ره یافت به تو هرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود

ای معلم و راهنما، هر کسی که به واسطه‌یِ تو به مسیرِ حق راه یابد، دیگر در طریقِ دین گمراه و سرگردان نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ مرشد در هدایتِ سالکان.

آنکه هستندهم افراشتهٔ فضل تو اند هرگز افراشتهٔ فضل تو ویران نشود

کسانی که به واسطه‌یِ بزرگواری و فضلِ تو بلندمرتبه شده‌اند، هرگز در برابرِ مشکلات فرو نخواهند ریخت و عزتشان پایدار است.

نکته ادبی: «افراشته‌ی فضل» به معنای جایگاه و منزلتی است که از بخشش و آموزشِ مخاطب به دست آمده.

ثمرهٔ بندگی از خاک درت می روبند تامگر کارکشان طعمهٔ خذلان نشود

نتیجه‌یِ بندگیِ واقعی را از خاکِ درگاهِ تو برمی‌گیرند؛ این کار برای آن است که رهروانِ راه، گرفتارِ حقارت و خواری نشوند.

نکته ادبی: «خذلان» به معنای تنها گذاشتن و خواری است که ضدِ یاریِ خداوند است.

کیسه ها دوخته بر درگهت از روی امید زان که بی لطف تو کس در خور غفران نشود

مردم با امیدواری به درگاهِ تو دستِ نیاز دراز کرده‌اند، زیرا می‌دانند بدونِ لطفِ تو هیچ‌کس شایسته‌یِ بخشایشِ الهی نیست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مخاطبِ شعر، واسطه‌یِ فیض و نزدیکی به رحمتِ خداست.

گرسنه بوده و پنداشت بسر کردهٔ راه از پذیرفتنشان یار و نگهبان نشود

کسانی که گرسنه (از معرفت) بوده‌اند و به خیالِ خود راه را پیموده‌اند، بدونِ پذیرشِ تو، هرگز یار و نگهبانِ حقیقی نخواهند داشت.

نکته ادبی: نقدِ کسانی که بدونِ استاد و راهنما ادعایِ طیِ طریق دارند.

همه از حکم تو افکنده و برداشته اند ورنه از ذات کسی گبر و مسلمان نشود

همه چیز تحتِ اراده و حکمِ توست (در جایگاهِ نیابت)؛ وگرنه تفاوتِ میانِ مؤمن و کافر به این روشنی مشخص نمی‌شد.

نکته ادبی: «افکنده و برداشته» کنایه از ایجادِ تمایز و مرتبه‌بندی در هدایتِ خلق است.

گبر خواهد که بود طالب کوی تو ولیک بتکلف هذیان آیت قرآن نشود

اگر فردی غیرمؤمن بخواهد طالبِ کویِ تو باشد، مانعی نیست؛ اما با ادعا و تظاهر، سخنانِ باطل و بیهوده (هذیان) هرگز تبدیل به آیاتِ قرآن نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ حقیقت و تظاهر.

هفت سیاره روانند و لیک از رفتن ماه در رفعت و در جرم چو کیوان نشود

هفت سیاره در آسمان حرکت می‌کنند، اما با وجودِ حرکت، ماه هرگز در رفعت و جایگاه به مقامِ کیوان (زحل) نمی‌رسد؛ همان‌گونه که هر کسی به پایِ تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ استعدادها و مقاماتِ معنوی با استفاده از نمادهای نجومیِ کهن.

هر کسی علم همی خواند لیکن یک تن چون جمال الحکما بحر درافشان نشود

همه علم می‌خوانند، اما کمتر کسی مانندِ تو (جمال‌الحکما) چون دریایی، گوهرِ سخن و دانش می‌افشاند.

نکته ادبی: «بحر درافشان» استعاره از دانشمندی است که سخنانش همچون مروارید گرانبهاست.

آن منبه که ز تنبیه وی اندر همه عمر هیچ دل در ره دین معدن عصیان نشود

آن دانایی که از راهنماییِ او، هیچ دلی در سراسرِ عمر، به معدنِ نافرمانی و گناه تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: «منبه» به معنای آگاه‌کننده و بیدارگر است.

آنکه گه گه کف او بیند ابر از خجلی باز گردد ز هوا مایل باران نشود

کسی که ابرهای آسمان از دیدنِ دستِ بخشنده‌یِ او، چنان شرمگین می‌شوند که دیگر به باریدنِ باران تمایل پیدا نمی‌کنند (چون بخششِ او برتر است).

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیفِ سخاوتِ مخاطب.

آنکه در درد بماندی ز بلای شیطان هر کرا مجلس او آیت درمان نشود

کسی که اگر مجلسِ او نباشد، هر کس در درد و بلایِ وسوسه‌های شیطان باقی می‌ماند و درمانی نمی‌یابد.

نکته ادبی: اشاره به خاصیتِ شفابخشِ همنشینی با عالمانِ ربانی.

کند باید به جفا دیده و دندان کسی چاکر او ز بن سی و دو دندان نشود

برای شاگردیِ تو باید سختی‌ها (جفا) را به جان خرید و دندان بر جگر فشرد، چرا که هر کسی نمی‌تواند چاکرِ ثابت‌قدمِ تو باشد.

نکته ادبی: «کند باید به جفا دیده و دندان کسی» اشاره به ضرب‌المثلِ دندان بر جگر نهادن برای تحملِ سختی است.

نایب جاه پیمبر تویی امروز و کسی مبتدع باشد کت چاکر فرمان نشود

تو امروز جانشینِ پیامبر هستی و هر کسی که از فرمانِ تو سرپیچی کند، در دین بدعت‌گذار است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ فقهی و سیاسیِ مخاطب به عنوانِ مرجعِ تقلید یا حاکمِ شرع.

به گل افشان ارم ماند آن مجلس تو مجلسش خرم و خوش جز به گل افشان نشود

مجلسِ تو مانندِ باغِ ارم است و این مجلس جز با سخنانِ گل‌افشانِ تو، خرم و دلگشا نخواهد بود.

نکته ادبی: «گل‌افشان» کنایه از سخنانِ دلنشین و حکمت‌آموز است.

ای بها گیر دری کز سخن چون گهرت نرخ جانها به جز از گفت تو ارزان نشود

ای کسی که به گوهرِ سخنِ خود ارزش می‌بخشی، که بدونِ گفتارِ تو، بهایِ جانِ انسان‌ها ارزان می‌شود (ارزشِ واقعی را تو تعیین می‌کنی).

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ارزشِ معنویِ انسان‌ها با ترازویِ کلامِ آن عالم سنجیده می‌شود.

هر که شاگرد تو باشد به گه خواندن علم هرگز آن خاطر او دفتر نسیان نشود

هر کس که شاگردِ تو باشد، خاطرِ او هرگز درگیرِ فراموشی و نسیانِ علم نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به برکتِ حضور و آموزشِ استادِ کامل در حفظِ دانش.

نامهٔ عقل به یک لحظه بنپذیرد جان تا برآن نامهٔ او نام تو عنوان نشود

جانِ آدمی به نوشته‌یِ عقل اعتنا نمی‌کند، مگر آنکه نامِ تو عنوان و سرآغازِ آن نوشته باشد.

نکته ادبی: کنایه از ضرورتِ تأییدِ عقل توسطِ مرشد و پیشوا.

معدهٔ حرص که شد تافته از تف نیاز جز سوی مائدهٔ جود تو مهمان نشود

حرص و طمع که از شدتِ نیاز برافروخته شده است، تنها بر سرِ سفره‌یِ بخششِ تو آرام می‌گیرد و مهمان می‌شود.

نکته ادبی: «مائده‌ی جود» استعاره از بهره‌مندی از کرم و دانشِ مخاطب.

نیست یک ملحد و یک مبتدع اندر آفاق که وی از حجت و نام تو هراسان نشود

در تمامِ جهان هیچ گمراه یا بدعت‌گذاری نیست که از حجت و نامِ تو هراسان نباشد.

نکته ادبی: اقتدارِ علمیِ مخاطب در برابرِ اهلِ باطل.

شد نو آباد چو بستان ز جمال تو و خود آن چه جایست که از فر تو بستان نشود

نوآباد به خاطرِ زیباییِ جمالِ تو به گلستان تبدیل شد؛ چه جایی هست که با حضورِ تو به گلستان بدل نشود؟

نکته ادبی: «نوآباد» نامِ مکانِ اقامتِ مخاطب است که با حضورِ او آباد شده است.

به دعا خواست همی اهل نوآباد ترا زان که بی پند تو می خلق به سامان نشود

مردمِ نوآباد تو را در دعا خواستند، زیرا می‌دانند بدونِ پند و اندرزِ تو، امورِ خلق سامان نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ حکمرانی و مدیریتِ آن شخص در منطقه.

چون ز آرایش کوی تو شود شاد فلک آن که باشد که ز گفتار تو شادان نشود

وقتی آسمان از آرایشِ محفلِ تو شادمان است، دیگر چه کسی می‌ماند که از گفتارِ تو شاد و بهره‌مند نشود؟

نکته ادبی: اغراق در عظمتِ مقامِ مخاطب.

خاصهٔ شهر غلامان تو گشتند چه باک ار مرید تو همه عامه فراوان نشود

اگر تنها خواصِ شهر غلامانِ تو باشند چه باک، حتی اگر همه‌یِ مردمِ عامی مریدِ تو نباشند.

نکته ادبی: بیانِ این نکته که کیفیتِ پیروان (خواص) مهم‌تر از کمیتِ آن‌هاست.

دیو گریان نشود تا به سخن بر کرسی آن لب پر شکر و در تو خندان نشود

شیطان تا زمانی که تو با آن لبِ پر از شکوه و سخن، بر کرسیِ وعظ نخندی و سخن نگویی، گریه‌اش نمی‌گیرد (شکست نمی‌خورد).

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ کلامِ حق در برابرِ باطل.

سخن راست همی گویی بی روی و به حشر رو که بر تو سخنت حجت و برهان نشود

سخنِ راست را بی پروا بگو، چرا که اگر آن را نگویی، در روزِ محشر نمی‌تواند حجت و برهانِ تو باشد.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ حق‌گویی به عنوانِ توشه‌یِ آخرت.

نیست عالم چو تو در هیچ نواحی و کسی صدق این قول چه داند که خراسان نشود

در هیچ‌کجایِ عالم کسی مانندِ تو نیست و کسی که در خراسان نباشد، ارزشِ این حقیقت را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ علمیِ خراسان و برتریِ آن منطقه در آن دوران.

مردم از جهد شود عالم نز جامه و لاف جاهل از کسوت و لاف افسر کیهان نشود

انسان با تلاش و دانش عالم می‌شود، نه با لباس و ادعا؛ فردِ نادان با لباسِ فاخر و لاف‌زنی، به جایگاهِ بزرگانِ جهان نمی‌رسد.

نکته ادبی: نکوهشِ ظاهرگرایی و تأکید بر اصالتِ علم.

هر که بیدار نباشد شبی از جهد چو چرخ روز دیگر به سخن شمس درافشان نشود

هر کس که شب‌زنده‌داری نکند و در طلبِ دانش نکوشد، روزِ بعد سخنانش مانندِ خورشید درخشنده نخواهد بود.

نکته ادبی: «شمس درافشان» استعاره از سخنِ پرنور و نافذِ عالمان است.

سست گفتار بود درگه پیری در علم هر که در کودکی از جهد سخندان نشود

کسی که در کودکی برایِ یادگیریِ علم تلاش نکند، در دورانِ پیری در سخنوری سست و ناتوان خواهد بود.

نکته ادبی: اهمیتِ تعلیم در خردسالی برای کمال در بزرگسالی.

اندر آن تیغ چه تیزی بود از جهد که آن سالها برگذرد کایچ سرافشان نشود

تیغی که سال‌ها بماند و جلا داده نشود و ندرخشد، چه ارزشی دارد؟ (اشاره به لزومِ مداومتِ در علم‌آموزی).

نکته ادبی: تمثیلِ تیغ برای استعدادِ انسانی که نیاز به صیقلِ علم دارد.

علم داری شرف و قدر بجوی ار نه مجوی زان که بی فضل هر ابله سوی دیوان نشود

به دنبالِ علم باش که شرف و ارزش می‌آورد؛ وگرنه بدونِ فضیلت و دانش، هیچ ابلهی به درگاهِ بزرگان راه نمی‌یابد.

نکته ادبی: «دیوان» استعاره از مجالسِ بزرگان و دادگاهِ حقیقت.

علم باید که کند جای تو کرسی و صدور ورنه از طور کسی موسی عمران نشود

علم باید تو را به کرسیِ مدیریت و بزرگی برساند، وگرنه کسی که فاقدِ دانش است، به مقامِ موسیِ عمران نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تلمیحِ موسی (ع) که نمادِ پیامبری و قدرتِ کلام است.

معجز موسی داری که کنی ثعبان چوب ور نه صد چوب بینداز که ثعبان نشود

تو باید معجزه‌یِ موسی را داشته باشی تا چوب (علمت) را به اژدها تبدیل کنی، وگرنه صد چوب هم بیندازی، اژدها نخواهند شد.

نکته ادبی: تلمیح به عصایِ موسی؛ تأکید بر تأثیرِ معنویِ علمِ واقعی.

علم شمس همی باید و تاثیر فلک ور نه هر پیشه به یک نور همی کان نشود

علم نیاز به نورِ خورشید و تأثیرِ آسمانی دارد، وگرنه هر شغلی بدونِ این نور، به معدنِ طلا تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از نیازِ علم به تزکیه و امدادِ الهی.

ای چنان در خور هر مدح که مداح ترا شعر در مدحت تو مایهٔ بهتان نشود

ای کسی که چنان شایسته‌یِ مدح هستی که شاعران در ستایشِ تو، هرگز به گناهِ دروغ و تهمت نمی‌افتند (زیرا صفاتِ تو واقعی است).

نکته ادبی: مدحِ متضمنِ نفیِ اغراقِ کاذب؛ شاعر مدعی است آنچه می‌گوید حقیقت است.

من ثناخوان توام کیست که از روی خرد چون بدید آن شرف و عز ثناخوان نشود

من ستایشگرِ توام؛ کدام خردمندی است که با دیدنِ آن همه شرف و عزتِ تو، به ستایشِ تو برنخیزد؟

نکته ادبی: فخرفروشیِ شاعر به شناختِ مقامِ آن بزرگوار.

جامهٔ عیدی من باید از این مجلسیانت لیک بی گفت تو اینکار به سامان نشود

من از این مجلسیانِ تو، جامه و هدیه‌یِ عیدی می‌خواهم، اما بدونِ اجازه‌یِ تو، این کار سامان نمی‌گیرد.

نکته ادبی: طلبِ عنایت و توجهِ بیشتر از سویِ استاد.

تا فلک در ضرر و نفع چو گوهر نبود تا پری در عمل و چهر چو شیطان نشود

تا زمانی که فلک در چرخش است و طبیعتِ اشیاء تغییر نمی‌کند (اشاره به ثباتِ سنتِ الهی)، این نظامِ هستی برقرار است.

نکته ادبی: تمثیلِ فلسفی برای تأکید بر پایداریِ مراتبِ وجود.

منبر نو به نوآباد مبارک بادت تا به جز حاسد تو پر غم و احزان نشود

منبرِ نو در نوآباد بر تو مبارک باد؛ تا زمانی که جز دشمنِ تو، کسی پر از غم و اندوه نشود.

نکته ادبی: دعایِ خیر برایِ منبرِ وعظِ استاد و آرزویِ نابودیِ حسودان.

باد بر درگه یزدانت قبول از پی آنک بنده بر هیچ دری چون در یزدان نشود

امید که دعایت در درگاهِ خداوند پذیرفته شود، زیرا بنده در هیچ دری مانندِ درگاهِ خداوند به حاجت نمی‌رسد.

نکته ادبی: ختمِ قصیده با دعا و اظهارِ عبودیت.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی عمران، ثعبان، گلستانِ ارم

اشاره به داستانِ تبدیلِ عصایِ موسی به اژدها و باغِ بهشتیِ ارم برای غنایِ معنایی و تأکید بر قدرتِ اعجازگونه‌یِ علم.

استعاره بحر درافشان، معده حرص، مائده جود

استفاده از تصاویرِ محسوس (دریا، معده، سفره) برای تبیینِ مفاهیمِ انتزاعیِ علمی، طمعِ دنیوی و بخششِ الهی.

مبالغه ابر از خجلی باز گردد ز هوا مایل باران نشود

اغراق در وصفِ سخاوتِ مخاطب تا حدی که طبیعت (ابرها) از بخششِ او شرمنده می‌شوند.

تضاد گرسنه/مائده، جهل/علم، گبر/مسلمان

تقابل‌هایِ دوگانه برای برجسته‌سازیِ تفاوتِ میانِ حق و باطل و مقامِ اهلِ علم و جاهلان.