دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح بهرامشاه

سنایی
عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند
جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای او جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند
صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخ نور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند
نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی او دست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند
عشق چون دولت به پیش روی او بی غم نشست کفر چون ایمان به پیش روی او عریان بماند
کفر و ایمان از نشان زلف و رخسار ویست زان نشان روز و شب در کفر و در ایمان بماند
عقل با آن سراندازی به میدان رخش در خم زلفین او چون گوی در چوگان بماند
از برای رغم من گویی ازین میدان حسن عیسی مریم برفت و موسی عمران بماند
آتش جانان گریبان گیر جان آمد از آنک آنهمه تر دامنی در چشمهٔ حیوان بماند
گفتمی کن رنگ با مرجان چه ماند با لبش نی غلط کردم ز خجلت رنگ با مرجان بماند
نیست صبرم از میانش تا چو ذات خود مگر بر میانم چون میانش والله ار همیان بماند
زخم خوار خویش را بی زخم خود مگذار از آنک خوار گردد پتک کوبنده که از سندان بماند
عاقبت از دشنهٔ مژگانش روی اندر کشید عافیت در سلسلهٔ زلفینش در زندان بماند
بهتر آن تا خاکپایش را به دست آرد مگر چرخ را هرچند جنبش بود سرگردان بماند
عقل و جان در خدمت آن بارگه رفتند لیک عقل کارافزای رفت و جان جان افشان بماند
هر چه خواهی گو همی فرمای کاندر ذات ما قایل فرمان برفت و قابل فرمان بماند
گر قماری کرد جان با او بجانی هم ز جان لاجرم در ما ز دانش مایه صد چندان بماند
گوهر جان و جهان ذات سنایی را ازوست گرد می زو ماند ذاتش بی مکان و کان بماند
تا نگیرد مرغ مر مرغ سنایی را ز بیم لاجرم چون مرغ عیسی روز از آن پنهان بماند
تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکند شیر در بستان فنا شد شیر در پستان بماند
زلف شیطانیش گر دل برد گو بر باک نیست منت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند
خسرو خسرو نسب بهرامشه سلطان شرق آنکه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند
ملک علت ناکرا خوش خوش ازین عیسی پاک درد رفت الحمدلله و آنچه درمان آن بماند
تا شدش معلوم حکم آیت احسان و عدل شد نهان چون جور بخل و عدل چون احسان بماند
بر فلک بینی که کیوان رتبتی دارد ولیک از پی ایوان این شه چرخ خود کیوان بماند
به گراید رایت رایش بسوی عاطفت زین سبب را خان و خوان خانه بر اخوان بماند
چون گشاید دست و دل در عدل و در احسان به خلق بستهٔ احسان و عدلش جملهٔ انسان بماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در دو بخش متمایز قابل بررسی است. بخش نخست، فضایی عرفانی و عاشقانه دارد که در آن شاعر از عجز عقل و جان در برابر جمال بی‌پایان معشوق سخن می‌گوید. در این ساحت، معشوق چنان درخششی دارد که مفاهیم متضادی چون کفر و ایمان، و حتی اجزای وجودی انسان، در برابر او رنگ می‌بازند و همگی در حیرت و تحیر فرو می‌روند. این ابیات، بیانگر غلبه‌ عشق بر منطق است و نشان می‌دهد که چگونه عاشق از خویشتنِ خویش دست می‌شوید تا در پیشگاه محبوب باقی بماند.

در بخش دوم، شاعر با زیرکی و مهارتی که خاصِ سبک اوست، از این فضای عرفانی به مدح پادشاه عصر خود، بهرام‌شاه، گذر می‌کند. در اینجا پادشاه به عنوان مظهرِ عدل، بخشش و صفات الهی در زمین معرفی می‌شود. شاعر، محبوبِ آسمانی و پادشاه زمینی را در پیوندی استعاری به هم می‌دوزد و شکوهِ وجودی پادشاه را هم‌تراز با قدرت‌های ازلی و کیهانی توصیف می‌کند تا بدین‌وسیله شکوهِ قدرتِ سیاسی را با تقدسِ معنوی پیوند دهد.

معنای روان

عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند

عقلِ کامل در برابر زیباییِ چهره‌ی دلبر من چنان در شگفتی فرو رفت که راه به جایی نبرد؛ جان نیز از بودنِ بی‌محبوب توبه کرد و تنها در کنار جانان باقی ماند.

نکته ادبی: عقل کل اشاره به مفهوم فلسفی-عرفانی نخستین صادرِ هستی است که در برابر جمال مطلق ناچیز می‌نماید.

جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای او جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند

جان از هستیِ خود شست‌وشو کرد و آن را کنار نهاد تا در خاکِ پای معشوق جای گیرد؛ با این کار، پیوندِ جان با دنیای مادی گسست و جانِ ابدی و جاویدان حاصل شد.

نکته ادبی: شست کردن در اینجا کنایه از پاک کردن و نفیِ خودیت است.

صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخ نور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند

سپیده‌دم در برابر درخششِ چهره‌ی او خندید و شادمان شد، اما در مقابل، خورشیدِ آسمان از شدتِ شرمِ بی‌لب و دندانی (که نمادِ خنده است)، در برابرِ لبخندِ او خاموش و حیران ماند.

نکته ادبی: ایهام در نور صادق که هم به معنای سپیده است و هم به معنای حقانیت.

نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی او دست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند

عقل و جان که در کارِ صورتگری و نقش‌پردازیِ جهان هستند، در برابر نقاشیِ چهره‌ی دلبر، چنان حیران شدند که انگشتِ حیرت به دندان گزیدند.

نکته ادبی: دست در زیر زنخ و انگشت در دندان کنایه از نهایت حیرت و درماندگی است.

عشق چون دولت به پیش روی او بی غم نشست کفر چون ایمان به پیش روی او عریان بماند

عشق، چون دولتی بی‌غم و پاینده در پیشگاه او مستقر شد و کفر و ایمان، هر دو در برابرِ جمالِ بی‌پرده و عریانِ او، حقیقتِ خود را از دست دادند و حیران ماندند.

نکته ادبی: عریان ماندن کنایه از آشکار شدنِ بی‌واسطه‌ی حقیقت است.

کفر و ایمان از نشان زلف و رخسار ویست زان نشان روز و شب در کفر و در ایمان بماند

کفر و ایمان هر دو از نشانه‌های زلف و رخسار او شکل گرفته‌اند؛ از این‌روست که در گذرِ شب و روز، جهان همچنان درگیرِ دوگانه‌ی کفر و ایمان است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دوگانگی‌ها ناشی از حجاب‌های جمال الهی است.

عقل با آن سراندازی به میدان رخش در خم زلفین او چون گوی در چوگان بماند

عقل با آن همه ادعای سرآمدی و جسارت، در میدانِ نبردِ رخشِ عشق، چنان مغلوب شد که در پیچ‌و‌خمِ زلفِ معشوق، همچون توپی در چوگان، سرگردان افتاد.

نکته ادبی: تشبیه عقل به گوی و زلف به چوگان، نشان‌دهنده‌ی بازیچه‌ بودن عقل در دستِ عشق است.

از برای رغم من گویی ازین میدان حسن عیسی مریم برفت و موسی عمران بماند

به کنایه می‌گویم که از میدانِ زیباییِ او، پیامبران بزرگی چون عیسی و موسی نیز گذشته‌اند تا من تنها بمانم و با رنجِ عشق او دست‌ و پنجه نرم کنم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های قرآنی و غلبه‌ی معشوق بر هر صاحب‌نظری.

آتش جانان گریبان گیر جان آمد از آنک آنهمه تر دامنی در چشمهٔ حیوان بماند

آتشِ عشقِ معشوق گریبان‌گیر جان شد؛ چرا که جانِ انسان همچنان آلوده به دنیای مادی (تردامنی) است و نتوانست در چشمه‌ی حیاتِ الهی پاک شود.

نکته ادبی: تردامنی در اینجا کنایه از دلبستگی به دنیا و گناه است.

گفتمی کن رنگ با مرجان چه ماند با لبش نی غلط کردم ز خجلت رنگ با مرجان بماند

می‌خواستم بگویم لب‌های او چه رنگی دارد که مرجان در برابرش رنگ ببازد، اما اصلاح می‌کنم: از فرطِ شرمِ زیباییِ لب‌های او، مرجان اصلاً رنگی ندارد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ سرخیِ لب.

نیست صبرم از میانش تا چو ذات خود مگر بر میانم چون میانش والله ار همیان بماند

صبر ندارم که میانِ باریکِ او را در آغوش بگیرم؛ کاش میانِ من نیز همچون کمرِ او چنان باریک می‌شد که تنها به اندازه‌ی یک کیسه (همیان) باقی می‌ماند.

نکته ادبی: همیان استعاره از کمربند یا کیسه‌ی پول که در اینجا به معنای باریک‌شدنِ بیش از حد است.

زخم خوار خویش را بی زخم خود مگذار از آنک خوار گردد پتک کوبنده که از سندان بماند

ای معشوق، عاشقِ خود را از زخمِ خود محروم مکن؛ زیرا پتکی که بر سندان فرود نیاید، خوار و بی‌مقدار می‌شود (و ارزش خود را از دست می‌دهد).

نکته ادبی: سندان و پتک نمادِ صبر و رنجِ عاشق در راهِ معشوق است.

عاقبت از دشنهٔ مژگانش روی اندر کشید عافیت در سلسلهٔ زلفینش در زندان بماند

سرانجام، نگاهِ بُرنده‌ی مژگانش، چهره‌ام را خراشید و سلامتی و عافیتِ مرا در بندِ گیسوانِ خود زندانی کرد.

نکته ادبی: دشنه بودنِ مژگان کنایه از نگاه‌های نافذ و دردآور است.

بهتر آن تا خاکپایش را به دست آرد مگر چرخ را هرچند جنبش بود سرگردان بماند

بهتر آن است که خاکِ پای او را به دست آورم؛ زیرا فلک با تمامِ حرکت و چرخشِ بی‌پایانش، در نهایت سرگردانِ درگاهِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به سرگردانیِ افلاک در نظامِ بطلمیوسی.

عقل و جان در خدمت آن بارگه رفتند لیک عقل کارافزای رفت و جان جان افشان بماند

عقل و جان هر دو برای خدمت به بارگاهش رفتند، اما عقل که اهلِ حساب و کتاب بود، رفت و جان که اهلِ ایثار است، در پیشگاهش باقی ماند.

نکته ادبی: تضادِ کارافزایی (عقل) و جان‌افشانی (جان).

هر چه خواهی گو همی فرمای کاندر ذات ما قایل فرمان برفت و قابل فرمان بماند

هر دستوری که می‌خواهی بده؛ در ذاتِ ما کسی که فرمان می‌دهد (خداوند/معشوق) باقی مانده و کسی که فرمان می‌برد (من) از میان رفته است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و فنای فی‌الله.

گر قماری کرد جان با او بجانی هم ز جان لاجرم در ما ز دانش مایه صد چندان بماند

اگر جان در قمارِ عشقِ او، خود را باخت، در عوض از دانشِ الهی، سرمایه‌ای صدچندان نصیبش شد.

نکته ادبی: قمار در اینجا استعاره از فداکاری و نثارِ جان است.

گوهر جان و جهان ذات سنایی را ازوست گرد می زو ماند ذاتش بی مکان و کان بماند

گوهرِ هستیِ سنایی نیز از اوست؛ اگر هم چیزی از من باقی مانده، تنها نامی است و ذاتِ من در مکان و معدنِ وجودِ او غرق شده است.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و فنای فردی در محبوب.

تا نگیرد مرغ مر مرغ سنایی را ز بیم لاجرم چون مرغ عیسی روز از آن پنهان بماند

تا مرغِ نفسِ سنایی از بیمِ عظمتِ او به پرواز در نیاید، لاجرم همچون پرنده‌ی عیسی (که نمادِ روح است)، از دیدگان پنهان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ گِلِ عیسی که به مرغ تبدیل شد.

تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکند شیر در بستان فنا شد شیر در پستان بماند

همین که سایه‌ی قهر و لطفش بر عالم افتاد، شیرِ درنده‌ی طبیعت (خشم) در باغِ فنا رام شد و شیرِ (شیرِ خوراکی) در پستان باقی ماند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه‌ی شیر که هم به معنای حیوان است و هم مایعِ حیات‌بخش.

زلف شیطانیش گر دل برد گو بر باک نیست منت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند

اگر زلفِ شیطانی‌اش دلم را برد، باکی نیست؛ شکرِ خدا که جانِ من در مدحِ سلطانِ زمان باقی ماند.

نکته ادبی: آغازِ گریز به مدح سلطان.

خسرو خسرو نسب بهرامشه سلطان شرق آنکه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند

او خسروِ بزرگ، بهرام‌شاه، پادشاهِ مشرق است؛ کسی که بهرام (مریخ) در آسمان، از شکوه و قدرتِ او حیران مانده است.

نکته ادبی: بهرامِ فلک اشاره به سیاره‌ی مریخ است.

ملک علت ناکرا خوش خوش ازین عیسی پاک درد رفت الحمدلله و آنچه درمان آن بماند

پادشاه، عیسی‌مسیحِ پاک و درمان‌کننده‌ی دردهای اجتماعی است؛ حمد خدا را که با حضور او دردها رفت و درمان باقی ماند.

نکته ادبی: تشبیه سلطان به عیسی مسیح به جهتِ شفابخشی و احیاگری.

تا شدش معلوم حکم آیت احسان و عدل شد نهان چون جور بخل و عدل چون احسان بماند

وقتی حکمِ عدل و احسانِ او آشکار شد، جور و ستم چون بخل پنهان شد و عدلِ او همچون بخششِ آشکار ماند.

نکته ادبی: تقابلِ جور و عدل در دستگاهِ حاکمیت.

بر فلک بینی که کیوان رتبتی دارد ولیک از پی ایوان این شه چرخ خود کیوان بماند

اگر در آسمان می‌بینی که کیوان رتبت و جایگاه بالایی دارد، اما در برابرِ کاخِ این پادشاه، خودِ آن چرخِ گردون نیز در برابر او کوچک است.

نکته ادبی: کیوان نمادِ اوج و بلندی در نجومِ کهن است.

به گراید رایت رایش بسوی عاطفت زین سبب را خان و خوان خانه بر اخوان بماند

وقتی پرچمِ اندیشه‌ی او به سوی مهربانی گرایش می‌یابد، به همین سبب خان و خوان و خانه‌ی بزرگان برای برادران (مردم) باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تاکید بر سخاوتِ پادشاه.

چون گشاید دست و دل در عدل و در احسان به خلق بستهٔ احسان و عدلش جملهٔ انسان بماند

وقتی دست و دلِ خود را در راهِ عدل و احسان به روی مردم می‌گشاید، همه‌ی انسان‌ها بنده و گرفتارِ احسان و عدلِ او می‌شوند.

نکته ادبی: تضادِ گشایشِ دست و بسته‌شدنِ مردم (بندِ احسان شدن).

آرایه‌های ادبی

تلمیح عیسی مریم

اشاره به مقامِ احیاگری و شفابخشی عیسی در روایات عرفانی و مذهبی.

استعاره زلفین

نمادِ پیچیدگی‌های عالمِ ماده و حجاب‌های میانِ عاشق و معشوق.

ایهام شیر

بهره‌گیری از دو معنای متفاوت (حیوان درنده و مایع خوراکی) برای بیانِ کمالِ قدرت و رحمت.

مبالغه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند

اغراق در شکوه و قدرت پادشاه به حدی که سیاراتِ آسمان نیز به تحسین او می‌پردازند.

تضاد کفر و ایمان

قراردادنِ دو مفهوم متضاد در کنار هم برای نشان دادنِ درگیریِ همیشگیِ ذهن بشر در فهمِ حقیقت.