دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب

سنایی
تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد
بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد
شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد
از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد
آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد
از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد
تا داد لباس دگرش جوهر خورشید او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد
شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد
گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد
بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد
درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد
برابر همی خندد برق از پی آن کو عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد
باد سحری گشت چنان خوش که هوا را گویی که صبا حاملهٔ مشک و حنا کرد
شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد
فرزانه علی بن محمد که اگر چرخ وصف علو محمدتش کرد سزا کرد
آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد
آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو راه در او را زره جهل رها کرد
ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد
جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد
در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد
از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ برگفتهٔ من عقل یکی نکته ادا کرد
شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد
پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد
هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد
عضوش همه از کون و فسادات طبیعی علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد
ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد
شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد
دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد
آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت بی مرگ چو انگیختهٔ روز قضا کرد
از کس نشنیدم بجز از حذق تو کامروز صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد
چون از کف موسی دم عیسی اثر تو بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد
در جنت علت نبود لیک به دنیا علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد
منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد
داروت بدانکس نرسد کایزد بروی علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد
آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد
اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد
ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد
ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد
دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد
لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد
المنة لله که از دولت ناگه چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد
بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد
هر چند صلتهای تو ای قبلهٔ سنت مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد
این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد
با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت مر دیدهٔ او را محل آب و گیا کرد
هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان چونانک توانست بهر نوع وفا کرد
جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد
از شکر بر خلق همان کرد که ایزد از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد
بی صله همی مدح نیوشند به شادی گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد
با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را دهر از قبل بی درمی معدن دا کرد
از لطف دوایی بکن این داء رهی را چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد
تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد
پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد
حاجات تو همواره روا باد ز ایزد زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه‌ی غرا با توصیفِ هنرمندانه‌ی بهار و نوزاییِ طبیعت آغاز می‌شود. شاعر با زبانی تصویرگر، تحولِ درختان و هوا را در فصلِ اعتدال به تصویر می‌کشد و آن را مقدمه‌ای برای ستایشِ خردمندی و مهارتِ طبیبِ حاذقِ زمانه، «علی بن محمد» قرار می‌دهد. در این سروده، فضای شعر از توصیفِ زیبایی‌هایِ ظاهریِ طبیعت به سوی تبیینِ جایگاهِ رفیع اخلاقی و علمیِ این شخصیتِ برجسته حرکت می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی، پیوندِ میانِ سلامتِ جسم و خردِ جان است. شاعر، طبیبِ مذکور را هم‌ترازِ اولیای الهی و حکیمانِ بزرگِ تاریخ دانسته و از هنرِ شفابخشیِ او به عنوانِ نعمتی یاد می‌کند که نه تنها تن، بلکه جان‌هایِ افسرده را نیز حیاتی دوباره می‌بخشد. این اثر در واقع ستایشی است از علم و کرامت که در وجودِ یک انسانِ کامل به کمال رسیده است.

معنای روان

تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد

همین که آسمان ذات و طبعِ هوا را دگرگون کرد و معتدل ساخت، بلبل بر سرِ درخت و بر شاخساران آواز خواند.

نکته ادبی: تکرار واژه هوا در دو معنای متفاوت (هوا به معنای آسمان/اقلیم و هوا به معنای اتمسفر/دما) آرایه جناس و ایهام را ایجاد کرده است.

بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد

شاخه تا پیش از رویش برگ‌ها، نشانی از شادی و موسیقی نداشت؛ اما به محض اینکه برگ‌ها پدیدار شدند، آهنگِ نغمه‌سرایی کرد.

نکته ادبی: بی‌برگ کنایه از فقر و نداشتن ساز و برگ و همچنین نداشتن برگِ درخت است.

شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد

شاخی که از سرمای زمستان خشکیده و پیر شده بود، اکنون با گرمی و رطوبتِ بادِ صبا، دوباره جوان و شاداب شد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (سردی و خشکی در برابر گرمی و تری) برای توصیف تغییر فصل.

از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد

هیچ پدری فرزندش را به آن خوبی که بادِ صبا امسال به شاخه‌های درختان رسیدگی کرد و آسیب‌زدایی نمود، پرورش نداده است.

نکته ادبی: صبا به معنای باد بهاری، استعاره از نیروی حیات‌بخش است.

آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد

برف و یخِ سفیدی که ابر در طول شش ماهِ زمستان بر زمین نهاده بود، با یک تابشِ خورشیدِ بهاری ناپدید و بی‌اثر شد.

نکته ادبی: نقره استعاره از برف و یخ است که رنگ نقره‌ای دارند.

از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد

دشت از رنگِ گل‌ها و گیاهان جامه پوشید و آن لباسِ کهنه و سفیدِ زمستانی (برف) را از تنِ خود به در آورد.

نکته ادبی: گازر به معنای رخت‌شوی است که استعاره‌ای برای آب کردنِ برف است.

تا داد لباس دگرش جوهر خورشید او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد

وقتی خورشید لباسِ بهاری (سبزی) را به زمین داد، زمین لباسِ قبلیِ خود (سفیدی برف) را پس گرفت و آن جامه را به خورشید هدیه کرد.

نکته ادبی: استعاره مکنیه از زمین و خورشید که با هم داد و ستد می‌کنند.

شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد

زبانِ گویای طبیعت در باغ به نطق و شادی درآمد و از طریقِ رشدِ گیاهان، رازِ حیات را آشکار کرد.

نکته ادبی: ناطقه‌ اشاره به استعدادِ سخن گفتن و نامیه اشاره به قوه رشد در گیاهان است.

گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد

اگر شاخه‌ی درخت هم مانند ما (انسان‌ها) جان و روحی دارد، پس چرا کارِ حقیر و ناچیز انجام می‌دهد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای دعوت به تفکر در باب حیاتِ نباتی.

بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد

درخت چنار که میوه‌ای ندارد، به خاطرِ شکرگزاری در باغ، دو دستِ خود (شاخه‌ها) را بلند کرد و مانندِ ما دعا خواند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به درخت چنار که دستانش را برای دعا بلند می‌کند.

درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد

آدمِ درویش از روی طمعِ مال، پشتش خمیده می‌شود، اما شاخه‌ی درخت که بی‌نیاز و توانگر است، چرا پشتش خمیده است؟

نکته ادبی: کنایه از خمیدگی شاخه‌ها به خاطرِ پربار بودن یا وزش باد.

برابر همی خندد برق از پی آن کو عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد

برق در آسمان می‌خندد (می‌درخشد)، برای آنکه تمامِ عالم در بهار خندان است؛ چرا او قصدِ گریه و باریدن دارد؟

نکته ادبی: اشاره به تضادِ خندیدن (درخشش برق) و گریستن (باران).

باد سحری گشت چنان خوش که هوا را گویی که صبا حاملهٔ مشک و حنا کرد

بادِ سحری چنان خوش‌بو شد که گویی صبا باردارِ مشک و حنا شده و هوا را معطر کرده است.

نکته ادبی: تشبیه و استعاره در واژه‌ی حامله برای باد صبا که حاملِ رایحه‌های خوش است.

شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد

طبعِ هوا از گردشِ فلک معتدل شد؛ گویی آسمان این کار را با علم و دانشِ حکیمانِ بزرگ انجام داده است.

نکته ادبی: جمال‌الحکما یک اصطلاحِ علمی-فلسفی است که شاعر آن را به چرخ نسبت می‌دهد.

فرزانه علی بن محمد که اگر چرخ وصف علو محمدتش کرد سزا کرد

آن دانایِ فرزانه، علی بن محمد که اگر آسمان هم بخواهد بزرگی و شکوهش را توصیف کند، به حق این کار را انجام داده است.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح که نقطه عطفِ شعر و آغازِ ستایشِ طبیب است.

آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد

آن خیرخواه و ناصحِ دین و خرد که طبیعت، بختِ او را اسبابِ عیش و غنایِ خلق قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به هم‌سویی طبیعت با بختِ بلندِ ممدوح.

آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو راه در او را زره جهل رها کرد

آن بزرگی که هر کس از روی آز و طمع به سویش آمد، او را با زرهِ جهل از خود راند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه افرادِ جاهل نمی‌توانند به ساحتِ خردمندیِ او نزدیک شوند.

ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد

خداوند لطف و بخشندگی و هنرش را همچون چهار عنصر اصلیِ طبیعت (آتش، آب، خاک و هوا) بنیادی و ضروری ساخت.

نکته ادبی: تشبیه به عناصر اربعه (آب، آتش، خاک، باد) برای بیانِ کمالِ وجودی ممدوح.

جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد

اگر او عطایی می‌کرد، جهانیان آن را بخل پنداشتند و اگر سخاوتی می‌ورزید، آن را ریا دانستند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیانِ حسادتِ حسودان به ممدوح.

در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد

اگر کارهایی که او در خفا برای خدا انجام داد، آشکار شود، عالم در فتنه‌ و شگفتی فرو می‌رود.

نکته ادبی: تاکید بر اخلاصِ ممدوح در کارهای خیر که پنهانی انجام می‌دهد.

از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ برگفتهٔ من عقل یکی نکته ادا کرد

او در سخاوت از آسمان هم برتر است؛ خرد در این نکته با من هم‌نظر است.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در مقایسه بخشش ممدوح با سخاوتِ فلک.

شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد

صورتِ صورت فلکی «دبران» که در آسمان مثلِ گردنبند است، شنید که او در بخشش، چرخ را به «لا» (عدم) تشبیه کرد (یعنی فلک در برابر او هیچ است).

نکته ادبی: استفاده از ایهام و اساطیر نجومی (دبران).

پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد

او سرها را از عقل و دل‌ها را از آز پر کرد؛ در سخن گفتن و بخشندگی، کلام و کفِ دستش چنین کرد.

نکته ادبی: تضاد میان پر کردن و تهی کردن برای نمایشِ قدرتِ تاثیرگذاری ممدوح.

هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد

هر کاری که انجام داد، با راهنمایی خرد بود و هر اقدامی کرد، با درک و بینشِ عمیق بود.

نکته ادبی: تاکید بر خردمندیِ عملی و نظریِ ممدوح.

عضوش همه از کون و فسادات طبیعی علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد

اعضای بدن او از ترکیبات طبیعی است، اما علمش مانندِ فلک، تمامِ ارکانِ وجود را روشن کرد.

نکته ادبی: تشبیه علمِ ممدوح به فلک برای نشان دادنِ گستردگی آن.

ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد

ای پزشکِ دانا و خیرخواه که در دانش‌افروزی بر مردم، خدا علمت را مانندِ پیامبران، اصلِ شفا قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه مقامِ علمیِ طبیب به پیامبران برای بیانِ قداستِ شفابخشیِ او.

شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد

دانشِ تو برای کسی که روزگار او را قالبِ درد و رنج کرده بود، جانی تازه بخشید.

نکته ادبی: علمِ طبیب به منزله‌ی روح‌بخشیدن به کالبدِ بی‌جانِ بیمار.

دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد

می‌دانم که مرگ تنها زمانی سراغِ آن شخص می‌آید که تو (پزشک) دارو را از او دریغ کنی.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ طبیب برای مقابله با مرگ.

آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت بی مرگ چو انگیختهٔ روز قضا کرد

کسی را که علمِ تو از بیماری برانگیخت و شفا داد، گویی بدون مرگ، از نو زنده شده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ احیاگریِ طبیب.

از کس نشنیدم بجز از حذق تو کامروز صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد

از هیچ‌کس نشنیدم جز از مهارتِ تو که امروزه صدها کر (ناشنوا) را مانند صدف، با علمِ خود شنوا کردی.

نکته ادبی: استعاره‌سازی صدف برای شنوایی و حکمت.

چون از کف موسی دم عیسی اثر تو بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد

با اثرِ دستِ تو، عیسی‌وار بر بیماری همان کردی که عصای موسی با سحرِ ساحران کرد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزاتِ عیسی (شفا) و موسی (عصا/باطل کردن سحر).

در جنت علت نبود لیک به دنیا علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد

در بهشت بیماری نیست، اما تو با علمِ خود، دنیا را به بهشت تبدیل کردی.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ تاثیرِ درمانگریِ پزشک.

منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد

وبا از روزگار رخت بربست، چرا که خداوند علمِ تو را ناسخ (از بین‌برنده) اثرِ وبا قرار داد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ فقهیِ «ناسخ و منسوخ» برای قدرتِ علمِ طبیب.

داروت بدانکس نرسد کایزد بروی علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد

داروی تو تنها به کسی نمی‌رسد که خداوند علتِ مرگش را مقدر کرده باشد.

نکته ادبی: بیانِ حد و مرزِ طبابت در برابر قضا و قدرِ الهی.

آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد

کسی که از روی خوش‌خویی نه بخشندگی، به ستایشِ تو پرداخت، اگر گفت خلق و خوی تو کمتر از مشکِ ختاست، اشتباه کرده است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ عطر و بویِ خوشِ اخلاقِ طبیب.

اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد

اقبال و خوشبختی همیشه رو به سوی توست، درست همان‌طور که رنج‌های گذشته پشت به تو کرده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیانِ گذار از سختی به آسانی.

ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد

ادیان به دستِ علی (پادشاه/حاکم) مستقیم شد و بدن‌ها به دستِ تو، زیرا تو زندگیِ گوارا دادی و او کفر را نابود کرد.

نکته ادبی: تفسیرِ هم‌افزاییِ قدرتِ سیاسی و قدرتِ علمی.

ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد

ای درختی در چمنِ عمر که از جود و بخشش، جهانی را پر از میوه و نوا کردی.

نکته ادبی: استعاره از ممدوح به درختِ پربار و بخشنده.

دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد

دانا کسی را که علمِ تو را با دیگران برابر می‌داند، جاهل و کافر می‌شمارد.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌همتا بودنِ ممدوح در علم.

لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد

لطفِ تو چنان است که از روی حکمت، دانشِ بقراط و جالینوس را در برابرِ علمِ تو خاشاک و گیاه می‌بینم.

نکته ادبی: تلمیح به بقراط و جالینوس (پزشکانِ یونان باستان) برای برتری دادن به ممدوح.

المنة لله که از دولت ناگه چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد

خدا را شکر که از دولتِ ناگهانی، علی (ممدوح) سهمِ پادشاهِ بلندمرتبه شد.

نکته ادبی: شکرگزاری بابتِ حضورِ چنین طبیبی در دربار.

بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد

بدون هیچ رنجی، غزنین به بهشت تبدیل شد، چون آسمان طبیبی چون تو را به او عطا کرد.

نکته ادبی: اشاره به مکان (غزنین) و تاثیرِ طبیب در آبادانیِ معنویِ آن.

هر چند صلتهای تو ای قبلهٔ سنت مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد

اگرچه بخشش‌های تو ای قبله‌ی سنت، سنایی را به عزت و ثنا واداشت.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (سنایی) در متن.

این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد

این گوهری (شعر) را که سفت و نزد تو آورد، اگر بخری، ارزان خریده‌ای برای بهایی که دارد.

نکته ادبی: استعاره از شعرِ خوب به گوهری گران‌بها.

با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت مر دیدهٔ او را محل آب و گیا کرد

با چشمِ احترام و بزرگی به او نگاه کن، اگرچه طبیعت ظاهرِ او را ساده و مانندِ آب و گیاه آفرید.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ظاهرِ ساده و باطنِ بزرگ.

هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان چونانک توانست بهر نوع وفا کرد

اگرچه پیش از این نزدِ بخیلان، تا توانستم وفا و مهربانی کردم.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌ی شاعر از بخیلانِ دیگر.

جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد

کسی که از روی طبعِ سخن، جز دروغ نگفت، وقتی از بخلِ کسی هجو گفت، جز حقیقت نگفت.

نکته ادبی: نکته اخلاقی درباره صداقت در هجوِ بخیلان.

از شکر بر خلق همان کرد که ایزد از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد

از شکر بر خلق، همان کرد که ایزد از آفتِ ناشکری بر اهلِ سبا کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ قومِ سبا در قرآن (ناشکری).

بی صله همی مدح نیوشند به شادی گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد

بی هیچ صله‌ای مدح می‌شنوند و شادند؛ گویی فلک برایشان نایب و غمخوار شده است.

نکته ادبی: تشخیص برای فلک که در نقشِ غمخوار ظاهر می‌شود.

با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را دهر از قبل بی درمی معدن دا کرد

با وجودِ تمامِ این‌ها، ای تاجِ طبیبان، روزگار دلِ او را به خاطرِ بی‌پولی و درویشی، معدنِ درد کرده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بزرگیِ علمی و فقرِ مالیِ شاعر یا ممدوح.

از لطف دوایی بکن این داء رهی را چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد

ای صاحب‌کرم، با لطف و مهربانی خود، این درد و رنجِ بنده حقیر را درمان کن؛ چرا که دانش و خرد تو چنان وسیع است که درد و مشکلات تمام جهانیان را درمان کرده است.

نکته ادبی: داء (به معنی درد/بیماری) و دوا (به معنی درمان) جناس لفظی زیبایی ایجاد کرده‌اند. واژه رهی به معنای بنده و غلام است.

تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد

در نزد ایرانیان، استفاده از کلمات «من» و «ما» نشان‌دهنده شأن و مقام والای پادشاهان است؛ همچنان که در نزد عرب‌ها نیز استفاده از «که» و «چه» در پرسش‌ها و گفتارها، جایگاه ویژه‌ای در بلاغت و سخنوری دارد.

نکته ادبی: شاعر به تفاوت‌های ساختاری و بلاغی میان زبان فارسی و عربی در درگاه شاهان اشاره دارد. «مر» در اینجا حرفی برای تأکید و آرایش کلام است.

پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد

همواره در خیر و نیکی و شادکامی باشی؛ زیرا علوم و دانش‌های تو، گلستان زندگی‌ات را سراسر آکنده از زیبایی، ارزش و اعتبار کرده است.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و خوبی است. بستان بقا استعاره‌ای است که عمر و هستیِ فرد را به باغی سرسبز تشبیه کرده است.

حاجات تو همواره روا باد ز ایزد زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

آرزو دارم که خداوند همواره نیازهای تو را برآورده سازد؛ زیرا تو با بخشندگی و سخاوت بی‌دریغ خود، گره از مشکلات بسیاری از نیازمندان گشوده‌ای.

نکته ادبی: جود به معنای سخاوت و بخشش است. شاعر در این بیت از اصل تقابل استفاده کرده است: تو حاجت مردم را روا کردی، پس خدا هم حاجت تو را روا کند.