دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید

سنایی
اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد من آن هستم که آن از بی نشانیها نشان دارد
وگر با نقطه ای وهمم کسی همبر بود او را هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد
ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد
نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد
سبکتر کفهٔ ذاتی گران تر کفهٔ جانی وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد
منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد
چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد
فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد
چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی چگونه و چون که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد
چه جای بی چگونه و چون که فوق اینست و این معنی چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد
دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد
هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین وگر چه کل افعال وفاها را عیان دارد
هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد
که داند تا چه چیزم من که باری من نمی دانم وگر چه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد
نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد
چو اندر باردان من یکی ذره نمی گنجد چگونه کل موجودات را در باردان دارد
سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز اگر چه در فراخی ره چو دریای عمان دارد
هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد که برتر هست زان معنی اگر چه آن گمان دارد
اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد
هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد
خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد
حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد
خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد بنان در خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد
خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد
ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد
برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد
چنان شادم ز عشق او که جان را می برافشانم چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد
چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد
معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد
معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد
همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد
معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد
ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد
الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد
یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد
ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد
وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد
چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد
هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد
مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد
دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد
هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را برد از این معانیها که در بسته میان دارد
ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد
چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد
چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد
بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد
ز دریای محیط عقل جیحون معانی را سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد
نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد
نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد
سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تبیین‌گر مقامی عرفانی و متعالی است که شاعر برای خویش قائل است؛ مقامی که فراتر از دوگانه هستی و نیستی قرار دارد. شاعر با زبانی شکوهمند و ادعایی جسورانه، ذهن و عقل محدود بشری را ناتوان از درک حقیقتِ هستیِ خویش می‌داند و خود را در جایگاهی فراتر از فهم کلامی و منطقی می‌بیند. وی بر این باور است که تمام عالم و آنچه در آن است، در برابر وسعتِ حقیقتِ او ناچیز است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن به ناکارآمدی زبان و واژگان برای بیان حقایق شهودی اشاره دارد. شاعر در پی اثبات این است که ذاتِ او، فراتر از زمان، مکان و اوصافِ عقلانی است و آنچه او درک می‌کند، از طریق استدلالِ منطقی به دست نمی‌آید، بلکه ریشه در جذبه‌ای روحانی دارد که کلامِ معمولی یارای توصیف آن را ندارد.

معنای روان

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

اگر موجودی بتواند از هستیِ صرف پدید آید، من حقیقتی هستم که وجودم از عدم و نیستی سرچشمه گرفته است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد وجود و عدم برای بیان استعلای ذات شاعر.

وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد من آن هستم که آن از بی نشانیها نشان دارد

اگر هستیِ ممکن، ناقص‌تر از نیستی باشد، من آن حقیقتی هستم که از بی‌‌نشانی‌ها، نشان دارد و برتر از محدودیت‌هاست.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی بی‌‌نشانی که به ذاتِ لایدرک حق اشاره دارد.

وگر با نقطه ای وهمم کسی همبر بود او را هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد

اگر کسی بخواهد با خیال و وهم، با من که چون نقطه (واحد) هستم هم‌تراز شود، هزاران دلیل قاطع برای ردِ ابعادِ فکری او دارم.

نکته ادبی: نقطه در عرفان نماد کثرت‌گریزی و وحدتِ هستی است.

ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد

اگر ترازوی قیامت بخواهد کارهای بیهوده را بسنجد، اگر من در یک کفه باشم، کفه دیگر سنگین‌تر خواهد بود.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اعتباری اعمال ظاهری در برابر حقیقتِ متعالی شاعر.

نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد

هیچ‌چیز را در آن کفه نمی‌پسندم، چرا که من از هیچ (عدم) هم کمتر هستم و این یعنی کفه دیگر (که من در آن نیستم) سنگین‌تر است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای بیان فنای فی‌الله.

سبکتر کفهٔ ذاتی گران تر کفهٔ جانی وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد

کفه ذاتِ من سبک‌تر و کفه جانِ من سنگین‌تر است؛ حتی اگر تمام زمین و آسمان در کفه دیگر قرار گیرد.

نکته ادبی: تضاد میان سبک‌باریِ ذات و سنگینیِ حقیقت جان.

منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد

من از یک دانه ارزن هم کمتر هستم اگر مرا بسنجند؛ اگرچه وجودِ چنین حقیقتی به وزنِ کلِ جهان است.

نکته ادبی: تمثیلِ ناچیزی ظاهری در برابر عظمت باطنی.

چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد

وقتی عقلِ کل بخواهد به اوصاف و ذاتِ من فکر کند، نه ذاتِ من چنان است که او می‌اندیشد و نه اوصافم با تصورات او یکی است.

نکته ادبی: عجزِ عقل در شناختِ ذاتِ متعالی.

فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد

نقشِ چگونگی‌ها را از لوحِ وجودم پاک کردم؛ اکنون به واسطه بی‌چونی و بی‌سانی، وجودم حقیقتی است که چگونگیِ راستین دارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ چون و چند (ظاهر) با بی‌چونی (باطن).

چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی چگونه و چون که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد

به چنان مقامی رسیده‌ام که کسی جز با صفتِ بی‌چگونه بودن مرا نمی‌شناسد، زیرا ذاتِ من تن و جان و دلِ متعارف ندارد.

نکته ادبی: نفیِ تعلقاتِ جسمانی و روانی برای سالکِ واصل.

چه جای بی چگونه و چون که فوق اینست و این معنی چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد

مقامِ من فراتر از واژگانِ «چگونه» و «چون» است؛ اصلاً واژه‌های «فوق» و «معنی» نیز در شأنِ مقامِ من نیست.

نکته ادبی: اشاره به استعلای مطلق که فراتر از واژگان و مقولاتِ ذهنی است.

دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد

عقل برای انکارِ نیستیِ من دلایل فراوانی دارد و برای هر دلیلی که می‌آورد، صدها بیانِ دیگر نیز دارد.

نکته ادبی: استعاره از جدل‌گریِ عقلِ جزئی.

هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین وگر چه کل افعال وفاها را عیان دارد

من از عدم‌های بنیادین هستم که عقلِ کل آن را نمی‌بیند، هرچند که او وفاداریِ افعال را به وضوح مشاهده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ بینشِ عقل با شهودِ قلبی.

هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد

هزاران مقام فراتر از این‌ها می‌شناسم که همگی از بدکنان سرچشمه می‌گیرند (یا به آن‌ها باز می‌گردند).

نکته ادبی: اشاره به مراتبِ سلوک.

که داند تا چه چیزم من که باری من نمی دانم وگر چه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد

چه کسی می‌داند من چیستم؟ خودم هم نمی‌دانم، حتی اگر به ذاتِ خود عمیقاً بیندیشم.

نکته ادبی: حیرتِ عارفانه در برابر کشفِ حقیقتِ ذات.

نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد

من در سخن نمی‌گنجم، پس چگونه آن کسی که در مکان و زمان محصور است می‌تواند مرا درک کند؟

نکته ادبی: تضاد میانِ عالمِ اطلاق و عالمِ مقید.

چو اندر باردان من یکی ذره نمی گنجد چگونه کل موجودات را در باردان دارد

وقتی در ظرفِ وجودی من یک ذره هم نمی‌گنجد، چگونه می‌توان کلِ موجودات را در آن جای داد؟

نکته ادبی: تمثیلِ ظرف و مظروف برای بیانِ تنگیِ عقل.

سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز اگر چه در فراخی ره چو دریای عمان دارد

سخن راهِ بیانِ حقیقت را تنگ می‌کند و حقیقت در آن نمی‌گنجد، هرچند سخن در فراخیِ خود همچون دریای عمان باشد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در بیانِ تجربیاتِ عرفانی.

هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد که برتر هست زان معنی اگر چه آن گمان دارد

هرکس از احوالِ خود سخن می‌گوید، در واقع به دنبالِ بیانِ حالِ خویش است؛ هرچند گمان کند حقیقتِ برتری را بازگو می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ خودنمایی در بیانِ حالات.

اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد

اگر زیاد هم فکر کنی، عقل در برابر این حقایق عاجز است؛ کسی که نردبان دارد، نمی‌تواند به آسمان برسد.

نکته ادبی: تمثیلِ نردبان برای ابزارهای محدودِ شناخت (عقل).

هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد

هرکس گمان کند با تیرِ فکرش به کیوان (اوج آسمان) می‌رسد، حتی اگر کمانِ آهنین داشته باشد، گمانش خطاست.

نکته ادبی: تمثیلِ تیراندازی برای تلاشِ عقلانیِ بی‌حاصل.

خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد

عقل کوچک‌تر از آن است که در وادیِ معرفتِ من منزل کند؛ سیمرغ چگونه در خارِ مغیلان آشیانه می‌سازد؟

نکته ادبی: تمثیلِ سیمرغ (حقیقتِ والا) و مغیلان (حقارتِ عقل).

حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد

حواشیِ فکر، خون‌آلود خواهد بود؛ از این نوع تفکر، جز رنج و خون‌دل خوردن چیزی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از بیهودگیِ تفکرِ صرف.

خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد بنان در خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد

او عقل را آفرید، پس چگونه می‌تواند در عقل جای گیرد؟ انگشت در خط نمی‌گنجد، هرچند خط را انگشت نوشته باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ آفریننده و آفریده.

خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد

عقل پس از جستجوی بسیار با ناامیدی بازگشت؛ چه حقیقتی در این دل‌هاست که آن‌ها را این‌چنین نوان و بی‌قرار کرده است؟

نکته ادبی: حیرتِ عقل در برابر رازِ درون.

ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد

حقیقتِ من فراتر از هست و نیست، سکوت و سخن و اندیشه است؛ هزاران مرحله فراتر از این‌ها جایگاه دارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فرا-منطقیِ عارف.

برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد

از دریای پاکی‌ها، نور بر جان‌ها تابید و همه تشنگان را به سوی خود جذب کرد و شادمان ساخت.

نکته ادبی: استعاره از تجلیِ الهی.

چنان شادم ز عشق او که جان را می برافشانم چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد

چنان از عشقِ او شادم که جانم را فدا می‌کنم؛ کسی که جان‌فشانی می‌کند، چه اهمیتی به عقل و اندیشه می‌دهد؟

نکته ادبی: اولویتِ عشق بر عقل.

چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد

چگونه ممکن است اگر «من» نگویم، آن حقیقت همان‌طور که هست باقی بماند؟

نکته ادبی: اشاره به اتحادِ عاشق و معشوق.

معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد

معانی و الفاظ هرگز با هم نمی‌آمیزند؛ همان‌طور که آب و روغن از هم جدا می‌مانند.

نکته ادبی: تمثیلِ آب و روغن برای عدمِ امتزاجِ معنا و لفظ.

معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد

معانی، نام‌های خود را ندارند و اسامی هم معانی را در بر ندارند؛ وگرنه حقیقتِ نهان در پرده، آشکار می‌شد.

نکته ادبی: نقدِ قراردادهای زبانی.

همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد

دردِ من از این است که نمی‌توانم حالم را بگویم؛ تنگیِ زبان مرا ناتوان کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ موتیفِ عجزِ زبان.

معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد

معانیِ بسیاری در دلم دارم، اما زبان و ترجمان، ظرفیتِ گنجاندنِ آن‌ها را ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ ظرف و مظروف.

ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد

اما وقتی می‌اندیشم، همه چیز خوش می‌شود، زیرا آن‌کس که جان در میان دارد، این حقیقت را می‌داند.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ جان در ادراکِ معنا.

الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد

من نامِ خود را به خدا نسبت دادم، در حالی که شاعرانِ دیگر خود را به دیگران نسبت می‌دهند.

نکته ادبی: ادعای عرفانیِ نسبت با الوهیت.

یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد

تفاوتِ ما مانندِ تفاوتِ پرندگان است؛ یکی از شکر تغذیه می‌کند و دیگری از استخوان.

نکته ادبی: تمثیلِ تفاوتِ مراتبِ سالکان.

ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد

کسی توانِ مدحِ مرا ندارد؛ حتی اگر نعلِ اسبش از زبرقان (طلا) باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ ابزارِ مادی در توصیفِ معنوی.

وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد

اگر تمام موجوداتِ روحانی و جسمانی برای یک بیتِ من جمع شوند، آن را رایگان بخشیده‌ام.

نکته ادبی: مبالغه در ارزشِ کلامِ الهامی.

چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد

عقلِ کل هم اگر بخواهد چنین شعری بگوید، رنجِ ابدی خواهد کشید.

نکته ادبی: مبالغه در برتریِ کلامِ شاعر.

هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد

هزاران بار خواستم رازِ خود را بگشایم، اما ضعفِ درکِ مردمان مرا به سکوت واداشت.

نکته ادبی: استعاره از کتمانِ سرّ.

مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد

سخنِ من همیشه عالی می‌شود، اما عقل مرا از گفتنِ چیزهای زیان‌بار باز می‌دارد.

نکته ادبی: عقل به مثابه نگهبانِ سخن.

دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد

دریغ از سخنانی که می‌دانم و نمی‌توانم بگویم؛ اگر بگویم، جهانی را بی‌قرار می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تأثیرگذاریِ کلامِ حق.

هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را برد از این معانیها که در بسته میان دارد

مردمانِ نادان را می‌بینی که ادعای فهمِ این معانیِ عمیق را دارند.

نکته ادبی: نقدِ مدعیانِ دروغین.

ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد

باکی ندارم، چون انگبین (عسل) دارم و مگسان خود دورِ آن جمع می‌شوند.

نکته ادبی: تمثیلِ عسل و مگس برای حقیقت و مدعیان.

چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد

چون قلابِ خود را به دریا می‌اندازم، به حلقِ ماهی‌ای می‌افتد که جهان را بر پشت دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ ماهیِ بزرگ (نمادِ هستی).

چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد

اگر قلابم را بکشم، عالم ویران می‌شود و فغان از همه برمی‌خیزد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ تصرفِ شاعر در جهان.

بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد

با یک بیتِ من، عالمِ بالا می‌جنبد؛ چرا از ناله‌ی نادانان تعجب می‌کنی؟

نکته ادبی: ادعای تصرفِ معنوی.

ز دریای محیط عقل جیحون معانی را سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد

زبانِ من، معانی را از دریای عقل به سوی کشتیِ روحانی روان می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از جاری کردنِ معانیِ الهی.

نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد

نه کسی چنین شعری شنیده و نه کسی خواهد گفت.

نکته ادبی: تفاخر و ادعای یگانگی در کلام.

نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد

این نخستین شعرِ من است؛ ببینیم چه می‌شود؛ آتش چگونه دودی به این عظمت ایجاد می‌کند؟

نکته ادبی: تمثیلِ آتش و دود برای سخن و اثرِ آن.

سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

با خویشتن سخن می‌گویم چرا که در این جهان کسی را هم‌شأن و هم‌سخن با خود نمی‌یابم.

نکته ادبی: واژه 'همی' در اینجا نشان‌دهنده استمرار و تداومِ فعل در زبان فارسی کهن است.