دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه

سنایی
ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست
تیریست بلا در روش عشق که هرگز جز دیدهٔ درویش مر او را سپری نیست
از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست
خود را ز میان خود بردار ازیراک کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست
تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت صد جان مقدس را آنجا خطری نیست
کشتند درین راه بسی عاشق بی تیغ کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست
در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست
بار از خداوند مچخ زان که کسی را در پردهٔ اسرار خدایی گذری نیست
بر دوش فکن غاشیهٔ مهر درین کوی چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست
از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست
در روشنی عشق چه خوشی بود آن را کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست
کی میوهٔ رحمت خورد آنکس که ز اول در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست
ای در ره عصیان قدمی چند شمرده باز آی کزین درگه به مستقری نیست
از کردهٔ خود یادکن و بگری ازیرا بر عمر به از تو به تو کس نوحه گری نیست
بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت از عاقبت کار کسی را خبری نیست
چون نام بد و نیک همی از تو بماند پس به ز نکونامی ما را هنری نیست
نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست
گرد علما گرد بخاصه بر آنکس کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست
خورشید زمین یوسف احمد که فلک را چون او به گه علم و محامد دگری نیست
آن ابر گهرپاش که در علم چنویی مر چارگهر را گه زایش پسری نیست
آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت با نفع تراز وی به گه جود بری نیست
بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست
نام عمر از عدل بلندست وگر نی یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست
از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش در بادیهٔ تقوا خشکی و تری نیست
آری چه عجب زان که چو جد و پدر او کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست
علم و خردش بیشترست از همه لیکن در دیدش بی شرمی و در سر بطری نیست
ای قدر تو گشته سفری در ره دانش کو را بجز از حضرت جنت حضری نیست
در آب فنا غرق شد از زورق کینه آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست
بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک در کام سخن به ز زبانت شکری نیست
چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست
المنه لله که درین جاه تو باری نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست
در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست
داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل در طبعت از این بی حسدی به هنری نیست
نه هر که برآمد بر کرسی امامت نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست
کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست
خورشید جهان کی شود از علم کسی کو در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست
علم و خرد واصل همی باید ورنه خود مایهٔ شوخی را حدی و مری نیست
فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست
هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست
خود دور بی انصافان بگذشت درین شهر زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست
شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست
آن شاه مظفر که برو از سر کوشش جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست
مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست
قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت آن را که ز احوال خراسان خبری نیست
بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست
ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست
کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست
در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست
تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست
چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست
بادات فزونی چو مه نو که جهان را بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست
بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست
ای بار خدایی که مرین سوختگان را جز یاد تو دین پرور و اندوه بری نیست
بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه که در سبک سنایی غزنوی سروده شده، با لحنی هشداردهنده و حکمی آغاز می‌شود و سالک طریقِ معرفت را به خطرات، دشواری‌ها و ضرورتِ فداکاری در مسیر عشق متوجه می‌سازد. شاعر با بهره‌گیری از مضامین عرفانی، رنج‌های عاشقی را لازمه‌ی پختگی و تصفیه نفس می‌داند و بر بی‌اعتباریِ دنیا و لزومِ توشه‌اندوزی برای آخرت تأکید می‌ورزد.

در بخش دوم، کلام به مدح و ستایش شخصیتی دانشمند و عادل معطوف می‌شود. سنایی در این سیاق، فضیلتِ حقیقی را نه در مقام و عنوان، بلکه در پیوندِ ناگسستنیِ دانش و عمل، دادگری و دوری از رذایل اخلاقی چون حسد و تکبر می‌جوید و ممدوح را نمادِ این ویژگی‌های والای انسانی معرفی می‌کند.

معنای روان

ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست

ای سالک، راهِ عشق و طلب، راهی بی‌خطر نیست. با تمام وجود و از جان و دل در این مسیر گام بردار، چرا که این سفر، سفری معمولی نیست که بتوان بدون آمادگیِ کامل در آن قدم گذاشت.

نکته ادبی: زین سفری نیست: 'زین' به معنای اسب‌سواری و ابزار سفر است، کنایه از این که بدون آمادگی برای سختی‌ها، نمی‌توان در این راه گام نهاد.

تیریست بلا در روش عشق که هرگز جز دیدهٔ درویش مر او را سپری نیست

در روش و آیین عشق، بلا و سختی چون تیری جان‌سوز است که تنها چشمانِ عارفِ درویش‌مسلک می‌تواند چون سپری، آن تیر را دفع کند.

نکته ادبی: دیده درویش: اشاره به بینش و بصیرت عارفانه که تحمل سختی‌ها را ممکن می‌سازد.

از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست

پیش از آنکه در راه حق گام بگذاری، خود را از تعلقات نفسانی رها کن (از خود غذایی بساز)، زیرا در این بازارِ حقیقت، هیچ‌کس جز تو (توییِ خودت) مانعِ کمال تو نیست.

نکته ادبی: عشوه خری: به معنای خریدارِ کرشمه‌ها و فریب‌های دنیا بودن؛ شاعر می‌گوید خودت بزرگترین مانع خود هستی.

خود را ز میان خود بردار ازیراک کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست

خودپرستی را از میان بردار، چرا که در این مسیر، هیچ‌کس به اندازه‌ی خودِ تو (منیتِ تو)، دشمن و مانعِ تو نیست.

نکته ادبی: تویی تو: تأکید بر 'منیت' یا خودخواهی به عنوان بزرگترین حجاب راه حق.

تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت صد جان مقدس را آنجا خطری نیست

وقتی در پیشگاه حق، جان‌های مقدس و پاکِ بی‌شماری فدا شده‌اند و ارزش چندانی (در برابر عظمت او) ندارند، دیگر ادعای پذیرشِ عبادتِ تنِ خاکی تو چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: خطری نیست: در اینجا خطر به معنای ارج و قرب و بها داشتن است.

کشتند درین راه بسی عاشق بی تیغ کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست

در این راه، عاشقانِ بسیاری جان باخته‌اند، اما گویی هیچ نشانی از خونِ آنان بر جای نمانده است (و راه همچنان پرمخاطره است).

نکته ادبی: بی تیغ کشتن: کنایه از اینکه عشق خود به خود جان می‌ستاند و نیازی به شمشیر خارجی نیست.

در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست

در دریای اندوه و سختی‌ها غوطه‌ور شو، چرا که در صدفِ عشق، گوهری گران‌بهاتر از غم و رنجِ آگاهانه وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی: غم به عنوان گوهرِ ارزشمند در صدفِ عشق جای گرفته است.

بار از خداوند مچخ زان که کسی را در پردهٔ اسرار خدایی گذری نیست

از خداوند ناامید نباش و بارِ گناه و شرم را به دوشِ او نینداز، زیرا کسی نمی‌تواند بدونِ اذن به اسرارِ پنهانِ الهی راه یابد.

نکته ادبی: بار مچخ: یعنی بارِ مسئولیت را به گردنِ تقدیر یا خداوند نینداز.

بر دوش فکن غاشیهٔ مهر درین کوی چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست

در این کویِ عشق، جامه‌ی خدمت و بندگی بر دوش افکن، چرا که تو هنوز کمرِ همت (کمربند خدمت) را در راه دین راست نکرده‌ای.

نکته ادبی: غاشیه: زین‌پوش اسب یا پارچه‌ای که بر دوش افکنند؛ کنایه از پذیرشِ بندگی و خدمت.

از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست

با اشکِ ناشی از پشیمانی و توبه، چشمانت را بارانی کن، زیرا در باغِ عشق، گلی خوشبوتر و مطربی بهتر از اشکِ نادم وجود ندارد.

نکته ادبی: مطرب: در اینجا به معنای چیزی که دل را بنوازد و جلا دهد (اشک).

در روشنی عشق چه خوشی بود آن را کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست

کسی که در چمنِ آفرینشِ الهی، اهلِ نظر و تأمل نیست، در روشنی و حقیقتِ عشق، چه حظ و لذتی می‌تواند ببرد؟

نکته ادبی: صنع خدا: اشاره به جهان هستی به عنوان تجلی آثارِ الهی.

کی میوهٔ رحمت خورد آنکس که ز اول در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست

چگونه کسی می‌تواند طعمِ رحمتِ الهی را بچشد که از همان ابتدا در باغِ امیدِ خود، نهالی از عنایت و توجهِ حق نکاشته است؟

نکته ادبی: شجر: استعاره از اعتقاد و ایمان که باید در دل کاشته شود.

ای در ره عصیان قدمی چند شمرده باز آی کزین درگه به مستقری نیست

ای که در راهِ گناه و نافرمانی گام برداشته‌ای، بازگرد؛ زیرا این درگاه (درگاه الهی) تنها جایی است که پناه و قرارِ نهایی در آن است.

نکته ادبی: مستقر: جایگاه استقرار و آرامش.

از کردهٔ خود یادکن و بگری ازیرا بر عمر به از تو به تو کس نوحه گری نیست

به کرده‌های خود فکر کن و بگری، چرا که هیچ‌کس دلسوزتر از خودِ تو برایِ سوگواری بر عمرِ از دست رفته‌ات نیست.

نکته ادبی: نوحه گری: کنایه از حسرت خوردن و پشیمانی برای فرصت‌های از دست رفته.

بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت از عاقبت کار کسی را خبری نیست

بر عبادت و طاعتِ خود مغرور مباش و به آن تکیه مکن، چرا که حقیقتاً هیچ‌کس از عاقبتِ کارِ خود (عاقبت‌به‌خیری) خبر ندارد.

نکته ادبی: تکیه مکن: هشدار در برابر عُجب و غرورِ دینی.

چون نام بد و نیک همی از تو بماند پس به ز نکونامی ما را هنری نیست

از آنجا که پس از مرگ، تنها نامِ نیک یا بدِ انسان باقی می‌ماند، پس هنری بالاتر از نیک‌نامی برای ما وجود ندارد.

نکته ادبی: نکونامی: اشاره به این که فضیلتِ ماندگار در دنیا، خوش‌نامی است.

نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست

نیکی کن و سخاوتمند باش، اما منت مگذار؛ چرا که خداوند بهترین پاداش‌دهنده است و هیچ میوه‌ای شیرین‌تر از نیکوکاری نیست.

نکته ادبی: مفضل: کسی که فضل و نیکی می‌کند (در اینجا خداوند).

گرد علما گرد بخاصه بر آنکس کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست

به‌ویژه دورِ دانشمندان بگرد و مصاحبت کن، به‌خصوص آن کسی که امروزه در شهر، همتایی در دانش ندارد.

نکته ادبی: مشتهری: شهرت‌یافته، کسی که معروف به فضل است.

خورشید زمین یوسف احمد که فلک را چون او به گه علم و محامد دگری نیست

او خورشیدِ این سرزمین و یوسف‌سیرتِ خاندانِ احمد است که فلک، دانشمندی به شیوایی و بزرگواریِ او به خود ندیده است.

نکته ادبی: یوسف احمد: استعاره از زیباییِ معنوی و بزرگیِ خاندانِ ممدوح.

آن ابر گهرپاش که در علم چنویی مر چارگهر را گه زایش پسری نیست

او آن ابرِ پربارانِ علم است که در جایگاهِ فضل، در میانِ بزرگانِ دانش، کسی چون او زاده نشده است.

نکته ادبی: چارگهر: اشاره به ارکانِ چهارگانه یا بزرگانِ سرآمدِ علم.

آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت با نفع تراز وی به گه جود بری نیست

او آن شاخسارِ بخشش است که در باغِ شریعت، هیچ ثمره‌ای نیکوتر و مفیدتر از سخاوتِ او یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: شاخ عطا بخش: استعاره از شخصیتِ کریم و بخشنده‌ی ممدوح.

بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست

بدون خدمت و ارادت به او، هیچ عملِ نیکویی در جانِ انسان باقی نمی‌ماند و بدون یاد و مدحِ او، هیچ اندیشه‌ی شایسته‌ای در دلِ کسی شکل نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در بیان اهمیتِ ممدوح در مسیر کمال.

نام عمر از عدل بلندست وگر نی یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست

نامِ 'عمر' (اشاره به خلیفه یا نامِ ممدوح) به دلیل عدلش بلندآوازه است، وگرنه نامِ عمر در هر خانه‌ای بسیار است.

نکته ادبی: ایهام: اشاره به نامِ شخصِ ممدوح و ویژگی‌های عدالت‌خواهانه‌ی او.

از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش در بادیهٔ تقوا خشکی و تری نیست

او چنان به روزه و عبادت مشغول است که از شدتِ گریه و پرهیزکاری، چشمانش همواره گریان و وجودش از خشوع، خشک و تر (در پیوند با تقوا) شده است.

نکته ادبی: تضاد خشکی و تری برای نشان دادنِ شدتِ زهد و عبادت.

آری چه عجب زان که چو جد و پدر او کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست

آری، جای تعجب نیست؛ زیرا که او میراث‌دارِ فضایلِ پدر و اجدادِ بزرگوارِ خویش است که در جهان بی‌مانند بودند.

نکته ادبی: اشاره به تبارِ کریم و دانش‌پرورِ ممدوح.

علم و خردش بیشترست از همه لیکن در دیدش بی شرمی و در سر بطری نیست

دانش و خردِ او از همگان افزون‌تر است، اما با این همه علم، ذره‌ای بی‌شرمی یا تکبر در وجودش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: بَطَر: به معنای تکبر، طغیان از سرِ سرمستی و غرور.

ای قدر تو گشته سفری در ره دانش کو را بجز از حضرت جنت حضری نیست

ای کسی که والاییِ تو، در مسیرِ دانش همسفر شده است؛ تو چنان مقامی داری که جز در جوارِ بهشتِ الهی، جایگاهی برایت متصور نیست.

نکته ادبی: استعاره از جایگاهِ رفیعِ علمی ممدوح.

در آب فنا غرق شد از زورق کینه آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست

آن دلی که در آن شراره‌ای از محبتِ تو نباشد، گویی سوار بر کشتیِ کینه شده و در دریای نیستی و فنا غرق گشته است.

نکته ادبی: آب فنا: نماد نابودی و تباهیِ کینه‌توزان.

بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک در کام سخن به ز زبانت شکری نیست

حسودِ تو در برابرِ شیرینیِ کلامت آب شد، چرا که در هیچ کلامی، شکری به شیرینیِ زبانِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: مراعات نظیر: آب شدن، شکر، زبان، شیرینی.

چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست

خداوند چشمِ بد را از تو دور کند، زیرا از منظرِ کمال و لطف، هیچ خصلتی نیست که تو از آن بی‌بهره باشی و جلوه و زیبایی‌اش را نداشته باشی.

نکته ادبی: زیب و فر: آراستگی و شکوه.

المنه لله که درین جاه تو باری نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست

سپاس خدا را که در دورانِ تو، وجودِ تو برای جهانیان سراسر سود است و هیچ‌کس از جانبِ تو گزندی نمی‌بیند.

نکته ادبی: ستایشِ خصلتِ نفع‌رسانیِ حاکمِ عادل.

در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست

تو هم در این دنیا و هم در آن دنیا در بهشت هستی، چرا که در دلت ذره‌ای حسد نسبت به کسی نداری.

نکته ادبی: پاک‌دلی به عنوانِ مقدمه‌ی بهشتِ زمینی.

داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل در طبعت از این بی حسدی به هنری نیست

تو از خرد و دانش و سخاوت بهره‌مندی، اما بالاتر از همه این‌ها، حسادت نکردنِ تو بزرگ‌ترین هنرِ توست.

نکته ادبی: نکوهشِ حسد به عنوان رذیلتی که عالمانِ بی‌اخلاق بدان دچارند.

نه هر که برآمد بر کرسی امامت نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست

صرفِ نشستن بر مسندِ قضاوت و پیشوایی، یا فریاد کشیدن و ادعای دینداری کردن، دلیلِ برتری و رستگاری نیست.

نکته ادبی: حشر: در اینجا به معنای غوغا و هیاهو کردن در راه دین است.

کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست

کسی که از دانش بی‌بهره است، کرسیِ قضاوت به چه کارش می‌آید؟ همچنان‌که خورشید برایِ کسی که بینایی ندارد، سودی ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید و نابینا برای نقدِ عالمانِ بی‌علم.

خورشید جهان کی شود از علم کسی کو در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست

علمِ کسی که در شب‌های تنهایی (سحرگاهان) به مطالعه و دانش‌افروزی نمی‌پردازد، چگونه می‌تواند خورشیدِ عالم‌تاب باشد؟

نکته ادبی: سهر: بیداریِ شبانه برای دانش‌جویی.

علم و خرد واصل همی باید ورنه خود مایهٔ شوخی را حدی و مری نیست

علم و خرد باید با هم باشند، وگرنه تنها بهانه‌ای برایِ گستاخی و بی‌حد و مرز بودن خواهد بود.

نکته ادبی: مری: به معنای مجادله و ستیزه‌جوییِ بی‌مورد.

فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست

فتوا می‌دهی و از علم سخن می‌گویی، اما در عمل، ذره‌ای شور و هیجان و نیتِ خالص در تو دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: ده و پنج: اشاره به کنایه از بی‌مایه بودن یا عدمِ استواری در دین.

هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست

هیچ‌کس در دانش به پای تو نمی‌رسد، زیرا در پیشگاهِ خردِ تو، صدها دریای دانش هم قطره‌ای بیش نیستند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ وسعتِ دانشِ ممدوح.

خود دور بی انصافان بگذشت درین شهر زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست

دورانِ بی‌انصافی در این شهر به پایان رسید، زیرا هیچ‌کس مانندِ پادشاهِ ما دادگر و عادل نیست.

نکته ادبی: ستایشِ عدالتِ پادشاه.

شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست

او چنان پادشاهی است که در عدالت و علم، از زمین تا آسمان (ثریا تا ثری) کسی چون او یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد ثریا و ثری برای بیان گستردگیِ دامنه فضیلت.

آن شاه مظفر که برو از سر کوشش جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست

او پادشاهی پیروز است که پیروزی‌اش نه از سرِ ستم، بلکه تنها از راهِ بخشندگی و کرامت به دست آمده است.

نکته ادبی: مظفر: پیروز. شاعر پیروزیِ او را حاصلِ جود می‌داند.

مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست

مسعودِ جوان‌بخت و با عمری پربار؛ که در کلِ جهان و آسمان‌ها، کسی به شأن و مقامِ او نیست.

نکته ادبی: اشاره به نامِ ممدوح (مسعود) و جوانی و سعادتِ او.

قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت آن را که ز احوال خراسان خبری نیست

کسی که از احوال و کمالاتِ خراسان خبر ندارد، حقیقتِ قدر و منزلتِ این پادشاهِ غزنین را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به غزنین و خراسان به عنوان کانون‌های علم و ادب.

بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست

سربلند و شادمان باد، چرا که امروز در جهان، هیچ‌کس لایق‌تر و برتر از او برای پادشاهی نیست.

نکته ادبی: دعا برای بقایِ قدرتِ ممدوح.

ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست

ای خواجه (ممدوح)، از رویِ خرد بدان که در این هنرِ شاعری و فصاحت، امروز کسی همتایِ سنایی نیست.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره به جایگاهِ والایِ ادبیِ خود.

کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست

آن‌کس که با دیدنِ این اشعار، چشمانش از شوق درخشید، حق دارد که آن را با طلا و نقره بسنجد؛ اگرچه کلامِ من به جای زر، گوهرِ سخن است.

نکته ادبی: لفظ چو گهر: تأکید بر ارزشِ معنویِ شعر در برابر ثروتِ مادی.

در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست

در شاخسارِ ستایشِ تو چنگ زدم و سخاوت را پیشه کردم، چرا که در باغِ ستایش، ثمری نیکوتر از سخاوت وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی شاخِ ثنا و ثمره‌ی سخاوت.

تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست

تا زمانی که گردشِ فلک بدون درد و رنج نیست و تا زمانی که کارهای جهان بر پایه‌ی قضا و قدر است،...

نکته ادبی: اشاره به چرخشِ همیشگیِ روزگار و تقدیرِ الهی.

چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست

خداوند عمرِ تو را تا جایی که ممکن است طولانی کند، چرا که از قضا و سرنوشتِ الهی هیچ راهِ گریزی نیست.

نکته ادبی: دعای پایانیِ شاعر برای طولِ عمرِ ممدوح.

بادات فزونی چو مه نو که جهان را بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست

خداوند تو را همانند ماه نو که پیوسته رو به کمال و افزایش می‌رود، فزونی بخشد؛ چرا که در سپهر هستی، ماهی زیباتر و درخشان‌تر از جمال تو وجود ندارد.

نکته ادبی: «چو مه نو» تشبیهی برای آرزوی رشد و کمال است. «چرخ بقا» کنایه از عالم هستی و ابدیت است.

بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست

همواره مقیم و ملازمِ درگاه خداوندِ مقتدر باشی؛ زیرا در سرتاسر عالم، دروازه‌ای گشاینده‌تر و پرفیض‌تر از درگاه الهی وجود ندارد.

نکته ادبی: «جبار» از صفات الهی است که هم به معنای جبران‌کننده شکست‌ها و هم به معنای دارای قدرت مطلق به کار رفته است.

ای بار خدایی که مرین سوختگان را جز یاد تو دین پرور و اندوه بری نیست

ای خداوند، برای ما که در آتش عشق و رنج گرفتاریم، هیچ پناه و تسلایی جز یاد تو نیست؛ تنها ذکر توست که ایمانمان را پرورش می‌دهد و غم‌هایمان را از میان می‌برد.

نکته ادبی: «سوختگان» استعاره از دردمندان و عاشقان راه حق است که از آتش اشتیاق می‌سوزند.

بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

خدایا، به لطف و بخشندگی خود عذرخواهیِ «سنایی» را بپذیر؛ زیرا در گناه و نافرمانی، بنده‌ای مانند او که غرق در خطا باشد، یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: «عذر» به معنای پوزش‌طلبی و توبه است و «عصیان» بیانگر نهایت اعتراف به خطاست.