دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست

سنایی
کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست
کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف اهرمن را صفت برتری یزدان نیست
گهر ایمان جسته ست ز ارکان سپهر در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست
که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست
تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست
نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست
کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست
رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست
ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا معبر و پایگه قلزم بی پایان نیست
کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست
این عروسیست که از حسن رخش با تن تو گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست
درد این باد هوا در تن هرکس که شود هست دردی که بجز سوختنش درمان نیست
جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا مایهٔ عرض درین جز غرض جانان نیست
گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست
جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفهٔ بی خطر اندر خور این سلطان نیست
فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی کاندرین کوی بجز رهگذر مردان نیست
چند گوئی که مرا حجت و برهان باید هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست
کشتهٔ حق شو تا زنده بمانی ور نه با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست
از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست
نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم که گلیم تو بجز بافتهٔ هامان نیست
تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست
غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست
ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست
ای بسا یونس نامان که درین آب شدند که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست
مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل ورنه عالم تهی از کردهٔ بوسفیان نیست
گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست
من وفانام بسی دانم کش جز به جفا طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست
آهست آری سندان به همه جای ولیک خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست
نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست
هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست
یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست
راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر می این خواجه سزای لب سرمستان نیست
جان فشان در سر این کوی که از عیاران شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست
لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست
راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا در کف نیستی تو، علم طغیان نیست
تا همه هو نشوی، هوی تو الا نشود چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست
تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن زان کجا عروهٔ وثقای تو جز قرآن نیست
گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت روشنی عالم جز از فلک گردان نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر منظومه‌ای در تبیین حقیقتِ ایمان و طریقت عرفانی است که در آن، شاعر با زبانی هشداردهنده و حکیمانه، مخاطب را از سطح‌نگری و ظاهرگرایی در دین‌داری برحذر می‌دارد. از نظر سنایی، ایمان نه یک عنوان یا لقبی موروثی، بلکه حقیقتی درونی و نوری است که باید در جانِ سالک تجلی یابد؛ لذا هرگونه ادعایِ بی‌عمل و تهی از معرفت، نفاقی بیش نیست.

شاعر در این کلام، با استفاده از تلمیحاتِ درخشان تاریخی و اساطیری، پرده از تضاد میان نام و حقیقت برمی‌دارد. او تأکید می‌کند که رسیدن به مقصودِ نهایی، مستلزمِ گذشتن از منِ کاذب، فنای در محبوب و قربانی کردنِ تعلقاتِ جسمانی است؛ مسیری دشوار که جز با صدقِ قدم و پیروی از مشعلِ فروزانِ شرع و قرآن، پیمودن آن ممکن نیست.

معنای روان

کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست

کفر و ایمان دو راهِ کاملاً مشخص هستند و تشخیصِ تفاوتِ آن‌ها برایِ عقلِ سلیم، چندان دشوار و پیچیده نیست.

نکته ادبی: طریق استعاره از مسلک و باور است.

کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف اهرمن را صفت برتری یزدان نیست

کفر هرگز با منطقِ خردمندی سازگار نیست، همان‌طور که اهریمن هیچ‌گاه شایسته مقامِ یزدان نمی‌شود؛ پس کفر هیچ‌گاه در جایگاهِ والای ایمان نمی‌نشیند.

نکته ادبی: تلمیح به تقابلِ اساطیریِ خیر و شر در جهان‌بینیِ باستانی.

گهر ایمان جسته ست ز ارکان سپهر در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست

گوهرِ ایمان از آسمان (عالمِ بالا) آمده است و در تمامِ این جهان، هیچ‌جایی به اندازه دلِ پاکان شایسته جای‌گیریِ این گوهر نیست.

نکته ادبی: ارکانِ سپهر به معنایِ اجزایِ تشکیل‌دهنده آسمان و کنایه از عالمِ ملکوت است.

که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست

اینکه ایمان را تنها با صفاتِ ظاهری تعریف کنی، خطای بزرگی است؛ چرا که طینت و پاکیِ افراد با هم متفاوت است و همه از یک جنس نیستند.

نکته ادبی: صفا در اینجا به معنایِ خلوصِ باطنی است.

تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست

اگر تصور می‌کنی نور و روشناییِ حقیقی، صرفاً پدیده‌های طبیعی هستند، سخت در اشتباهی؛ نزدِ من، این‌ها تنها نشانه‌ای از فروغِ ایمان در دل هستند.

نکته ادبی: استفاده از ضیا و نور به عنوانِ نمادِ آگاهی و معرفت.

نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست

وقتی اصلِ ماجرا (حقیقت) نمایان شود، دیگر برای فرع (ظواهر) جایگاهی باقی نمی‌ماند و اعتبارِ ظواهر از بین می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به قاعده عرفانیِ غلبه‌یِ اصل بر فرع.

کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست

کارِ الهی نیاز به این بازی‌هایِ ظاهری ندارد؛ حقیقتِ مطلقِ حق، مانندِ ویرانه‌ای نیست که برایِ دیدنِ صاحبش به نشانه‌هایِ کهنه نیاز باشد.

نکته ادبی: اطلال و دمن در شعر کلاسیک نمادِ ویرانه‌ها و آثارِ به جای مانده از گذشتگان است.

رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست

ای دوست، این خبرِ گران‌بها (حقیقتِ عرفانی) را به هر کسی نمی‌دهند؛ همان‌طور که مشک با وجودِ کمیابی، باز هم ارزشش بالاتر از آن است که ارزان فروخته شود.

نکته ادبی: کساد به معنایِ بی‌رونقیِ بازارِ متاع است که در اینجا برای تأکید بر ارزشِ معنوی استفاده شده.

ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا معبر و پایگه قلزم بی پایان نیست

ای پسر، پایِ خود را در این دریایِ عمیق (طریقت) نگذار؛ چرا که تو ابزار و تواناییِ عبور از این دریایِ بی‌کران را نداری.

نکته ادبی: قلزم استعاره از دریایِ بی‌پایانِ معرفت است.

کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست

این راهی است که اگر در آن قدم بگذاری، تنها توشه‌ای که برایت باقی می‌ماند، فنا شدن و گذشتن از خویشتن است، مگر آنکه همانند بوذر (ابوذر) و سلمان باشی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا که بزرگانی چون سلمان و ابوذر بدان دست یافته‌اند.

این عروسیست که از حسن رخش با تن تو گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست

این راه مانندِ رسیدن به زیبارویی است که اگر طالبِ او باشی، باید در برابرِ خنجر و تیرِ بلا صبور باشی (عشق رنج دارد).

نکته ادبی: حسینی در اینجا اشاره به مسیرِ پرمخاطره و شهادت‌طلبانه در عشق دارد.

درد این باد هوا در تن هرکس که شود هست دردی که بجز سوختنش درمان نیست

هرکس گرفتارِ این عشقِ سوزان شود، دردی را تجربه می‌کند که هیچ دارویی جز سوختن و فدا شدن برایش وجود ندارد.

نکته ادبی: درد در اینجا استعاره از اشتیاقِ روحانی است.

جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا مایهٔ عرض درین جز غرض جانان نیست

من جسم و جانم را در میدانِ فداکاری آوردم؛ چرا که در اینجا هیچ خواسته‌ای جز رسیدن به رضایِ جانان ندارم.

نکته ادبی: غرضِ جانان به معنایِ مقصدِ اصلی، یعنی پروردگار است.

گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست

اگر تصور می‌کنی وابستگی به جسم و جان، مانعِ راهِ توست، برو که خداوند اصلاً میلی به این وابستگی‌هایِ ظاهریِ تو ندارد.

نکته ادبی: حجاب در اصطلاحِ عرفانی به معنایِ مانعِ میانِ بنده و خداست.

جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفهٔ بی خطر اندر خور این سلطان نیست

جسم و جانِ حقیرِ تو شایسته این محبوبِ زیبا (خداوند) نیست؛ چرا که تحفه‌یِ بی‌ارزش، درخورِ این سلطانِ متعال نمی‌باشد.

نکته ادبی: لعبتِ سیمین‌تن کنایه از زیباییِ فریبنده و ظاهریِ دنیوی است.

فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی کاندرین کوی بجز رهگذر مردان نیست

از همه وابستگی‌ها رها شو تا مردِ میدانِ حقیقت شوی؛ چرا که در این کویِ عشق، فقط جایِ مردانِ راه است.

نکته ادبی: مرد در عرفان به معنایِ سالکِ شجاع و اهلِ حقیقت است.

چند گوئی که مرا حجت و برهان باید هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست

چرا مدام می‌گویی که برایِ ایمان به دنبالِ دلیل و برهان هستم؟ هر چیزی که حقیقت باشد، خودش روشن و بی‌نیاز از برهان است.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که حقیقت، خود آشکارکننده خویش است.

کشتهٔ حق شو تا زنده بمانی ور نه با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست

در راهِ حق بمیر (فانی شو) تا به زندگیِ ابدی برسی؛ وگرنه با این بندگیِ ناقص، جایگاهِ تو جز میدانِ بازیِ نفس نخواهد بود.

نکته ادبی: کشته شدن در اینجا استعاره از فنایِ فی‌الله است.

از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست

چرا این‌قدر ادعایِ پوچ می‌کنی؟ در حالی که حتی یک ذره از حقیقت در وجودِ تو نیست.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنایِ حیله و نیرنگ و ادعایِ دروغین است.

نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم که گلیم تو بجز بافتهٔ هامان نیست

چرا بیهوده خود را موسی (کلیم‌الله) می‌نامی؟ در حالی که باطنِ تو بافته‌یِ افکارِ شیطانی و هامان‌گونه است.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ موسی و هامان؛ هامان وزیرِ فرعون و نمادِ باطل است.

تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست

تا زمانی که مثل ابراهیم خلیل در آتشِ عشق نسوزی، نشانی از یزدان در وجودت نخواهی داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ گلستان شدنِ آتش بر ابراهیم.

غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست

جانِ پدر، سخت در اشتباهی؛ این شیرینیِ ایمان از جایِ معمولی (عسگر) نیست و این گوهر از دریایِ معمولی (عمان) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: عسگر و عمان در اینجا نمادِ محدودیت‌هایِ دنیوی هستند در مقابلِ حقیقتِ الهی.

ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست

بسیاری از زیبارویان در این مصرِ دنیا بودند، اما کسی به مقامِ یوسف نرسید مگر آنکه یعقوبی از کنعانِ دل داشته باشد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و یعقوب.

ای بسا یونس نامان که درین آب شدند که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست

بسیاری از یونس‌نامان در این آب‌هایِ دنیا افتادند، اما دردشان جز سوختن و عطشِ الهی نبود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یونس و محبوس شدن در شکمِ ماهی (تنگنایِ نفس).

مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل ورنه عالم تهی از کردهٔ بوسفیان نیست

مردِ سالک باید در عمل مثلِ ابوالقاسم (پیامبر) باشد، وگرنه دنیا همیشه پر از پیروانِ ابوسفیان است.

نکته ادبی: تلمیح به تقابلِ پیامبر و ابوسفیان به عنوانِ دو قطبِ ایمان و کفر.

گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست

تصور نکن که صرفاً با داشتنِ نامِ نیک، انسانِ نیکی می‌شوی؛ اگر باطن بد باشد، نام هیچ فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ اسم و مسما.

من وفانام بسی دانم کش جز به جفا طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست

من زیاد با کسانی که ادعایِ وفاداری دارند آشنا بودم، اما طبعِ آن‌ها تا زمانی که جفا نکند، شاد نیست.

نکته ادبی: ایهام در وفانام: هم به معنایِ کسی که نامش وفاست و هم کسی که ادعایِ وفا دارد.

آهست آری سندان به همه جای ولیک خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست

در همه جا سندان هست، اما خودِ سندان نمی‌تواند سوهان را ببرد (همه کس را نمی‌توان برایِ کارِ خاصی استفاده کرد).

نکته ادبی: تمثیل برایِ نشان دادنِ تفاوتِ استعدادها و ابزارها.

نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست

آتش را به خاطر گرمی‌اش، آتش نمی‌گویند، بلکه ذاتش چنین است؛ همان‌طور که آب را از خاصیتش آب نمی‌خوانند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ نامگذاری و ماهیتِ اشیاء.

هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست

اگر از هفت آسمان و چهار عنصر سخن می‌گویی، چرا در اعمالت نشانی از این نظمِ الهی نیست؟

نکته ادبی: هفت و چار اشاره به هفت آسمان و چهار عنصرِ اربعه در کیهان‌شناسیِ قدیم است.

یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست

یا پاک و خالص زندگی کن، یا برو و خاکی باش؛ چرا که در یک سخن نمی‌توان هم حق را گفت و هم باطل را.

نکته ادبی: تضادِ پاکی (آسمانی) و خاکی (زمینی).

راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر می این خواجه سزای لب سرمستان نیست

ای پیر، راهِ این معشوقِ جوان بسیار دور است و این شرابِ روحانی، سزاوارِ لب‌هایِ هر مستی نیست.

نکته ادبی: سرمستان در اینجا اشاره به اهلِ معرفت است.

جان فشان در سر این کوی که از عیاران شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست

در راهِ این عشق جان‌فشانی کن، چرا که در میانِ عیاران (جوانمردان)، شبی نیست که بدونِ جان‌فشانی بگذرد.

نکته ادبی: عیاران نمادِ جوانمردان و سالکانِ راهِ حق.

لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست

لذت‌هایِ نفسانی را با لذتِ عشق عوض کن و از دلبستگی‌هایِ مادی دل بکن، اگر هدفِ تو دوری از حق نیست.

نکته ادبی: تضادِ لذتِ نفس و لذتِ عشق.

راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا در کف نیستی تو، علم طغیان نیست

تو هرگز به رازِ این پرده نمی‌رسی، مگر اینکه هوایِ نفس را کنار بگذاری و در طلبِ دانشِ طغیانگر نباشی.

نکته ادبی: علمِ طغیان به معنایِ دانشِ غرورآفرین و مادی است.

تا همه هو نشوی، هوی تو الا نشود چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست

تا وقتی که کاملاً محو در حق (هو) نشوی، هویتِ کاذبت از بین نمی‌رود؛ وقتی به حق پیوستی، دیگر هوسِ تو آسیبی به تو نمی‌زند.

نکته ادبی: بازی با کلمه هو (هویت/خدا) برای بیانِ فنا.

تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن زان کجا عروهٔ وثقای تو جز قرآن نیست

به شریعتِ محمد و قرآن تکیه کن، چرا که تنها دستاویزِ محکم برای تو، همین قرآن است.

نکته ادبی: عروةالوثقی عبارتی قرآنی به معنایِ دستگیره‌یِ محکم و نمادِ ایمانِ راستین است.

گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت روشنی عالم جز از فلک گردان نیست

سنایی این شعر را چنان عالی سرود که گویی ستاره کیوان سخن گفته است؛ چرا که روشناییِ عالم جز از چرخِ گردانِ الهی نیست.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ بالایِ کیوان در نجومِ قدیم و کنایه از استواریِ سخن.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی و هامان، ابراهیم خلیل، یوسف و یعقوب

ارجاع به داستان‌های پیامبران و اسطوره‌های تاریخی برای تبیین مفاهیمِ اخلاقی و عرفانی.

استعاره قلزم بی‌پایان، گوهر ایمان، لعبت سیمین‌تن

استفاده از تصاویرِ ذهنی برایِ ملموس کردنِ مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی.

تناقض (پارادوکس) کشتهٔ حق شو تا زنده بمانی

بیانِ این حقیقت که فنا شدن در راهِ خدا، عینِ رسیدن به حیاتِ جاویدان است.